آرشیو خرداد ۱۳۹۰


بحثى‏‏‏‏‏‏ میان توده‏اى‏‏‏‏‏‏ها (دو):
تضاد اصلى‏‏‏‏‏‏، تضاد خلق با امپریالیسم!؟
حذف اصل ”ولایت فقیه“ از قانون اساسى‏‏‏‏‏‏، چپ‏روى‏‏‏‏‏‏ سیاسى‏‏‏‏‏‏ است؟
برخورد به مواضع انحرافى‏‏‏‏‏‏ در جنبش و مساله امنیتى‏‏‏‏‏‏!

۱۰/۰۳/۹۰

مقاله شماره ۴/١٣٩٠ (١٠ خرداد) بخش دوم (قسمت دوم)

واژه راهنما: از وحدت نظرى‏‏‏‏‏ و سازمانى‏‏‏‏‏ حزب توده ایران در برابر برنامه ارتجاع داخلى‏‏‏‏‏ و جهانى‏‏‏‏ پاسدارى‏‏‏‏ کنیم و پاسخى‏‏‏‏

هشت- فعالیت تبلیغى‏‏‏‏ و ترویجى‏‏‏‏ متناسب

با تشخیص “کیفیت” مرحله رشد اجتماعى‏‏‏‏، کار تبلیغى‏‏‏‏ و ترویجى‏‏‏‏ حزب طبقه کارگر نسبت به حاکمیت تغییر مى‏‏‏‏کند.

در دوران پس از پیروزى‏‏‏‏ انقلاب بهمن ۵٧، سیاست “اتحاد و انتقاد”، شیوه فعالیت تبلیغى‏‏‏ و ترویجى‏‏‏‏- روشنگرانه حزب توده ایران را تشکیل مى‏‏‏‏داد. اتخاد چنین خط‏مشى‏‏‏ سیاستى‏‏‏‏ توسط حزب طبقه کارگر در شرایط کنونى‏‏‏‏ به سخره گرفتن طبقه کارگر مى‏‏‏‏بوده است! براى‏‏‏‏ نمونه، مضمون پرسش و پاسخ نورالدین کیانورى‏‏‏‏ به مناسبت تظاهرات اول ماه مه ١٣۶١، بیان سیاست “اتحاد و انتقاد” حزب توده ایران براى‏‏‏‏ آن دوران و در شرایطى‏‏‏‏ است که امکان «دموکراتیک‏تر کردن» شرایط وجود داشت. تحقق یافتن این امکان وابسته به عنصرهاى‏‏‏‏ متفاوتى‏‏‏‏ بود. تناسب قوا در نبرد طبقاتى‏‏‏‏، در “نبرد که بر که”، نامى‏‏‏‏ که براى‏‏‏‏ نبرد طبقاتى‏‏‏‏ درآن دوران انتخاب شده بود، نهایتاً رشد و یا نابودى‏‏‏‏ این امکان را رقم مى‏‏‏‏زد و زد. این امکان اکنون نابود شده است و دیگر وجود ندارد و لذا باید سیاست تبلیغى‏‏‏‏ و ترویجى‏‏‏‏ حزب توده ایران، ازجمله در برابر متحدان لحظه، متحدان دور و نزدیک تغییر یابد.

در شرایط کنونى‏‏‏‏ مضمون پرسش و پاسخ کیانورى‏‏‏‏ در سال ١٣۶١، اعلام جرم است علیه نظام حاکم سرمایه‏دارى‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏‏ که با پیروزى‏‏‏‏ نیروهاى‏‏‏‏ “راستگرا” در “نبرد که بر که” آن دوران، کارگران را دوباره مجبور ساخته است در خفا، «تنها در زندان‏ها و بازداشتگاه‏ها و یا در خانه‏ها» روز مبارزه خود را براى‏‏‏‏ «خواست‏هاى‏‏‏‏ صنفى‏‏‏‏- طبقاتى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ بهبود شرایط زندگیش، چه به صورت خواست‏هاى‏‏‏‏ سیاسى‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ مبارزه علیه جنگ‏افروزان و به خاطر صلح، براى‏‏‏‏ عدالت اجتماعى‏‏‏‏ و ریشه‏کن کردن غارت سرمایه‏دارى‏‏‏‏ …»، برگزار کند  که او‏‏ در «تاریخچه‏اى‏‏‏‏ از اول ماه مه» در پرسش و پاسخ خود برمى‏‏‏‏شمرد!

پایان بخشیدن به امکان تغییرات تدریجى‏‏‏‏- اصلاحى‏‏‏‏ توسط حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏‏ در شکل “ولایى‏‏‏‏” آن، با هدف حفظ و تحمیل شرایط غارت خود بر مردم، بر طبقه کارگر و دیگر نیروهاى‏ میهن‏دوست عملى‏‏ شده است. در شرایط کنونى‏‏‏‏، برپایه اعمال خشن و فاشیست‏مآبانه “نبرد طبقاتى‏‏‏ از بالا” توسط حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏ در ایران که با موضع‏‏‏ نژادپرستانهِ “طبقات فرادست” نسبت به “طبقات فرودست” اعمال مى‏‏‏‏گردد، حاکمیتى‏‏‏‏ که به “متحد طبیعى‏‏‏‏” و داراى‏‏‏‏ منافع مشترک با امپریالیسم در اجراى‏‏‏‏ برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏‏‏ تبدیل شده است، تحقق یافتن خواست‏هاى‏‏‏‏ صنفى‏‏‏‏- دموکراتیک طبقه کارگر نیز به جز با تغییرات سیاسى‏‏‏‏، جز با تحقق یافتن یک انقلاب اجتماعى‏‏‏‏ ممکن نمى‏‏‏‏باشد.

از این روى‏‏‏‏ نیز مى‏‏‏‏بایستى‏‏‏‏ شیوه تبلیغى‏‏‏‏ و ترویجى‏‏‏‏ حزب توده ایران، حتى‏‏‏‏ در برابر متحدان واقعى‏‏‏‏ خود در “جنبش سبز” نیز متناسب با این شرایط تنظیم و به مورد اجرا گذاشته شود. بر پایه این استدلال است که نادرستى‏‏‏‏ هول‏انگیز پناه بردن به به‏اصطلاح “استدلال” «ثبات اجتماعى‏‏‏‏» مورد نظر ارتجاع، قابل شناخت و درک مى‏‏‏‏شود.

حزب مى‏‏‏‏بایستى‏‏‏‏ توهمات موجود در نزد متحدان تاریخى‏‏‏‏- طبیعى‏‏‏‏ و همچنین گذراى‏‏‏‏ صادق خود ازجمله در “جنبش سبز” را درباره برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏‏‏، درباره امکان دریافت “کمک” از امپریالیسم و رسانه‏هاى‏‏‏‏ تبلیغاتى‏‏‏‏ آن و … ، بدون هر ملاحظه اپورتونیستى‏‏‏‏ شکافته، نادرستى‏‏‏‏ آن را با زبانى‏‏ مناسب، متناسب و متواضع نشان داده و با قاطعیت، شفافیت و به‏طور موشکافانه مستدل سازد. این پیکار روشنگرانه، توضیحى‏‏‏‏- ترویجى‏‏‏‏ و انتقادى‏‏‏‏ بایستى‏‏‏‏ از صراحت بیان و برّایى‏‏‏‏ قاطع استدلال برخودار باشد. این شیوه تبلیغى‏‏‏‏ و ترویجى‏‏‏‏ باید بکوشد مرز میان “جنبش سبز” مردمى‏‏‏‏ و جریان‏هاى‏‏‏‏ رنگ سبز به خود گرفته و به قول میرحسین موسوى‏‏‏‏ “موج‏سوران” در اپوزیسیون راست و سلطنت‏طلب و جمهورى‏‏‏‏خواه مدافع امپریالیسم و سرمایه‏دارى‏‏‏‏ و دیگر طیف‏هاى‏‏‏‏ این‏چنانى‏‏‏‏ را نشان دهد و از آن برحذر دارد، بایستى‏‏‏‏ افشاگرى‏‏‏‏ علیه امپریالیسم و ارتجاع داخلى‏‏‏‏، آمران و مجریان برنامه اقتصادى‏‏‏‏ نواستعمارى‏‏‏‏ نولیبرالیسم را تشدید کرده و تضاد منافع خلق‏هاى‏‏‏‏ ما را با آن برجسته و بدون ابهام نشان دهد و … تا به ادعاى‏‏‏‏ خود در باره داشتن موضعى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏ پایبند بماند و گرفتار توهمات سوسیال دموکرات نشود.

هم “راه‏توده” على‏‏‏‏ خدایى‏‏‏‏ که همانند اپوزیسیون “راست” داخل و خارج از کشور مبارزه براى‏‏‏‏ “آزادى‏‏‏‏” را تنها آماج مبارزات کنونى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏نمایاند و هم “عدالت” که براى‏‏‏‏ احمدى‏‏‏‏نژاد پستان به تنور مى‏‏‏‏چسباند، و همه آن تصوراتى‏‏‏‏ که وحدت مبارزه براى‏‏‏‏ آزادى‏‏‏‏ و عدالت اجتماعى‏‏‏‏، براى‏‏‏‏ تغییر روبنا و زیربناى‏‏‏‏ حاکم بر ایران را نفى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏کند، دچار همین توهمات سوسیال دموکرات و پوزیتیویستى‏‏‏‏ هستند. اولى‏‏‏‏ از راست، دومى‏‏‏‏ از “چپ”!

نـه- بحران همه‏جانبه و تغییرات انقلابى‏‏ در پیش

نامه مردم در مقاله “تشدید درگیرى‏‏‏‏ و جناح‏هاى‏‏‏‏ اصول‏گرا و جنبش مردمى‏‏‏‏ مبارزه با دیکتاتورى‏‏‏‏” (شماره ٨۶۵، ۵ اردیبهشت ٩٠ http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1362) به درستى‏‏‏‏ بحران حاکم بر حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏ مافیای را «بحرانى‏‏‏‏ همه جانبه» ارزیابى‏‏‏‏ کرده و آن را شامل «بحران ارزش‏هاى‏‏‏‏ دینى‏‏‏‏ و ایدئولوژیک» نیز مى‏‏‏‏داند. در آن‏جا چنین آمده است: «بحرانى‏‏‏‏ که در سال‏هاى‏‏‏‏ اخیر رژیم ولایت فقیه را فراگرفته است، مى‏‏‏‏توان بحرانى‏‏‏‏ همه جانبه به حساب آورد. عدم توانایى‏‏‏‏ رژیم به شکست دادن جنبش مردمى‏‏‏‏، تعمیق بحران اقتصادى‏‏‏‏، فساد ساختارى‏‏‏‏ به همراه بحران ارزش‏هاى‏‏‏‏ دینى‏‏‏‏ و ایدئولوژیک، از مزمن‏ترین و مرگبارترین مسئله‏هایى‏‏‏‏‏اند که کل رژیم را به چند پارگى‏‏‏‏ کشانده است.»

شرایط برشمرده شده در مقاله نامه مردم که اکنون بر جامعه ایرانى‏‏ حاکم است، نشان مى‏‏‏‏دهد که به مرحله رشد تدریجى‏‏‏‏ و “اصلاحى‏‏‏‏” جامعه به خواست و توسط ارتجاع سرمایه‏دارى‏‏‏‏ حاکم پایان داده شده است. از این روى‏‏، آماج مبارزه حزب طبقه کارگر، حزب توده ایران دیگر نمى‏‏‏‏تواند جهت ایجاد ساختن «محتمل‏ترین» امکان به مفهوم «دموکراتیک‏تر کردن فاکتور» ولایت فقیه باشد، بلکه حزب توده ایران باید گـذار از شرایط حاکم را موضوع تبلیغات و کار ترویجى‏‏‏‏ خود قرار داده و ضرورت پایبندى‏‏‏‏ به آن را مستند سازد.

این استدلال باید در برابر همه لایه‏ها و طبقات اجتماعى‏‏‏‏ مطرح‏‏ گشته و آن‏ها را با بیان متناسب مورد خطاب قرار دهد. به طریق اولى‏‏‏، ‏فعالیت تبلیغى‏‏- ترویجى‏‏ حزب توده ایران مى‏‏کوشد با مخاطب قرار دادن‏‏ طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان شهر و روستا، معلمان، جوانان، زنان و مردان میهن دوست به ‏عنوان مخاطبان اصلى‏‏‏‏ فعالیت روشنگرانه خود و متناسب با شرایط فرهنگى‏‏‏‏ آنان، ضرورت حذف انقلابى‏‏ اصل “ولایت فقیه” را از قانون اساسى‏‏، درعین حفـظ اصل‏هاى‏‏ دموکراتیک “حقوق ملت” و ساختار‏ اقتصادى‏ دموکراتیک‏‏‏ مستدل سازد. حذف همه اصل‏هاى‏‏ ارتجاعى‏‏ و تدقیق و تکمیل کردن اصل‏هاى‏‏ ترقى‏‏خواهانه از جمله در ارتباط با حقوق طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان شهرى‏‏ و روستایى‏‏، حل نهایى‏‏ و انقلابى‏‏ مساله ارضى‏‏، حفظ حقوق خلق‏هاى‏‏ سرزمین کثیرالملله ایران، حق تساوى‏‏ بانوان با مردان در همه عرصه‏هاى‏‏ هستى‏‏ اجتماعى‏‏، حق برخوردارى‏‏ جوانان از امکان تحصیل و آموزش و اشتغال و … مضمون و آماج‏هاى‏‏ فعالیت تبلیغى‏‏ و ترویجى‏‏ حزب طبقه کارگر ایران را تشکیل مى‏‏دهند.

تفاوت ماهوى‏‏ این خواست‏ها با برنامه «رفراندم براى‏‏ قانون اساسى‏‏ جدید» که ارتجاع جهانى‏‏ و اپوزیسیون راست و “چپ”، سلطنت‏طلب تا جمهوى‏‏خواه در اپوزیسیون خارج و داخل کشور مطرح مى‏‏سازند و حذف اصل “ولایت فقیه” نیز در سرلوحه آن قرار دارد، مرز میان دفاع از آماج‏هاى‏‏ انقلاب ملى‏‏- دموکراتیک بهمن ۵٧ توسط حزب توده ایران و نیروهاى‏‏ میهن دوست مذهبى‏‏ در برابر کوشش تغییر لیبرالیستى‏‏ آن توسط اپوزیسیون راست و “چپ” پیش گفته مى‏‏باشد.

آیا «بحران همه‏جانبه» و به‏ویژه «بحران ایدئولوژیک» از زمینه عینى‏‏‏‏ و واقعى‏‏‏‏ برخودار است و یا مقاله نامه مردم ذهن‏ و اراده‏گرایانه چنین ارزیابى‏‏‏‏ را مطرح مى‏‏‏‏سازد؟ با یک نمونه از حوادث این روزها در ایران که در رسانه‏ها مطرح شد، ریشه عینى‏‏‏‏ استدلال و درستى‏‏‏‏ ارزیابى‏ نامه مردم را مورد بررسى‏‏‏‏ قرار دهیم.

عنوان خبر چنین است: “نخستین حکم قصاص اسیدپاشى‏‏‏‏ در ایران اجرا مى‏‏‏‏شود”!

در آغاز باید برجسته نمود که هدف این بررسى‏‏‏‏ نشان دادن قباحت این حکم و یا حکم سنگسار نیست که وقت و بى‏‏‏وقت به موضوع خبر در رسانه‏ها تبدیل مى‏‏‏شود. هدف نشان دادن غیرتاریخى‏‏‏‏ و عتیقه‏اى‏‏‏‏ بودن چنین احکام و نشان دادن فقدان تاثیر اجتماعى‏‏‏‏- تربیتى‏‏‏‏- فرهنگى‏‏‏‏ آن‏ها است. نشان دادن این وجه از شرایط حاکم بر بخش پراهمیت قوه‏‏ قضایه در کشور است که مبارزه با آن، مبارزه‏اى‏‏‏‏ فرهنگى‏‏‏‏ و ایدئولوژیک مى‏‏‏‏باشد. نبردى‏‏‏‏ ظریف و پراهمیت براى‏‏‏‏ مبارزه با برداشت‏ها و سنتى‏‏‏‏ که پایه و اساس خرافات و باورهایى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏‏دهد که مورد سوءاستفاده حاکمیت ولایى‏‏‏‏” قرار دارد و در اشکال “چاه چمران”، “جن و پرى‏‏‏‏” و … بروز مى‏‏کند و این روزها به‏مثابه «بحران مذهبى‏‏ و ایدئولوژیک» از بازارى‏‏‏‏ گرم در اختلاف‏ها میان لایه‏هاى‏‏‏‏ حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏‏ برخوردار است!

ارایه ارزیابى‏ علمى‏ ماتریالیسم تاریخى‏ از تاریخ است که بى‏پایه و اساس بودن اندیشه ایدئولوژیک حاکم بر رژیم “ولایى‏” و تهى‏ بودن آن را از حقیقت تاریخى‏ نشان مى‏دهد! هیچ نیروى‏ اجتماعى‏ دیگر قادر به انجام این وظیفه میهنى‏ و انسان‏دوستانه در شرایط کنونى‏ نیست. خالى‏ گذاشتن این صحنه از نبرد اجتماعى‏، از نبرد طبقاتى‏ که اجباراً در شرایط سخت و نامتناسب توازن قوا باید انجام شود، مبارزه‏اى‏ ضرورى‏ و اجتناب‏ناپذیر است. این دین اندیشه مارکسیستى‏- توده‏اى‏ نه تنها به مردم میهن ما مى‏باشد که در چنگال اندیشه خرافاتى‏ حاکم در این رژیم گرفتارند، بلکه تعظیمى‏ معنوى‏ نیز به آموزگاران دانشمند توده‏اى‏ است که قربانیان مظلوم و مبارزه‏جوى‏ ارتجاع حال “ولایى‏” و گذشته سلطنتى‏- ساواکى‏ مى‏باشند.

گونه انسان مدرن متفکر و برخاسته از طبیت ماقبل انسانى‏، در مرحله‏اى‏‏‏‏ از رشد تعداد افراد خانواده‏ و خوانوارها، و به منظور‏‏‏ دست‏یابى‏‏‏‏ به خوراک و پوشاک، تقسیم شد. دودمان و قبیله‏هاى‏‏‏‏ انسانى‏‏‏‏ پدید آمدند. تامین نیازها، به جدایى‏‏‏ و کوچ به نقاط دور دست و ایجاد فاصله میان آن‏ها انجامید.

ضرورت تاریخى‏ جدا شدن خانوارها با دو تضاد روبرو بود.

یکـى‏‏‏‏ ضرورت آمیزش میان افراد خانوارهاى‏‏‏‏ مختلف، تا سلامتى‏‏‏‏ افراد در طول زمان در اثر آمیزش درون خانواده‏اى‏‏ به خطر نیفتد و باعث برافتادن “نسل” و خانواده نشود. این ضرورت علت دیدارها و جشن‏ها و … و همچنین ایجاد شدن سنت آمیزش و “ازدواج از خارج” Exogamie در گروه‏هاى‏‏‏‏ انسانى‏‏‏‏ در دوران بدوى‏‏‏‏ رشد جامعه بشرى‏‏‏‏ شد. “زن دادن” به مردانى‏‏‏‏ که در سفر به خانواده‏هاى‏‏‏‏ بیگانه وارد مى‏‏‏‏شدند، سنت قدیمى‏ شناخته شده نزد اقوام مختلف در سراسر جهان مى‏‏باشد. نمونه زناشویى‏‏‏‏ رستم و تهمینه (مادر سهراب)، دختر پادشاه سمنگان، رسمى‏‏‏‏ ناشى‏‏‏‏ از این ضرورت تاریخى‏ بوده و بیان دیالکتیک حفظ شرایط تداوم حیات انسان است. زنده‏یاد جوانشیر در “حماسه داد، بحثى‏ در محتواى‏ سیاسى‏ شاهنامه”، در ارتباط با رستم و تهمینه، ازدواج با مرد «بیگانه» (رستم) را در پژوهش برجسته و بى‏همتاى‏ خود، با این جمله برمى‏شمرد: «- مردى‏ که بیگانه در شهر اوست -».

ازدواج از خارج براى‏ حل تضاد پیش گفته تاریخى‏، از زاویه دیگرى‏ نیز در طول تاریخ به ثبت رسیده است. جوانشیر همانجا (فصل نهم، “زن و عشق در شاهنامه ص ٢٩٩-٣٢٨) این جنبه را نیز در شاهنامه برجسته مى‏سازد. او در این رابطه میان عشق پهلوانان و شاهان تفاوت قایل مى‏شود و براى‏ هر کدام سرشتى‏ متفاوت را به کمک اشعار فردوسى‏ به اثبات مى‏رساند. باوجود این تفاوت، مى‏توان نقش مشترک این آمیزش و “ازدواج”ها را براى‏ حل تضاد منافع میان قبیله‏ها و خانواده‏ها دریافت. در شاهنامه، همان‏طور که جوانشیر نشان مى‏دهد، نقش “کاسبکارانه” ازدواج میان شاهان که با زایش شاهان سیه‏کار همراه بوده است، در مقایسه قرار دارد با ازدواج “عاشقانه” میان پهلوانان و زنان «سرافراز»ى‏ که «خورشید را از چرخ چهارم» به زیر مى‏کشند و میوه عشقشان رستم‏ و سهراب است. جوانشیر این نگرش فردوسى‏ را به دو نوع ازدواج، به درستى‏ ناشى‏ از موضع سیاسى‏ و دادخواهانه فردوسى‏ مى‏داند.

داستان زال و رودابه، رستم و تهمینه در شاهنامه که میان منافع متضاد قبایل پل میزنند، داراى‏ نمونه‏هایى‏ نزد خلق‏هاى‏ دیگر نیز مى‏باشد. ویلیام شکسپیر، دراماتور و بازیگر تاتر انگلیسى‏ (١۶١۶-١۵۶۴) با آفرینش “رومئو و ژولیا” و لئونارد برنشتین، موسیقى‏دان معاصر (١٩١٨-١٩٩٠) با آفرینش “داستان ساحل غربى‏” نمونه‏هایى‏ دیگر از نقش آمیزش و ازدواج‏هاى‏ عاشقانه براى‏ غلبه بر تضاد منافع خانواده‏ها و گروه‏هاى‏ انسانى‏ ارایه مى‏دهند.

“قصاص” نیز از تضاد ضرورت تاریخى‏‏‏‏ حفظ شرایط تداوم “نسل” برخوردار بود.

محدودیت منابع خوراکى‏‏‏‏، تضاد بر سر این منابع را به‏وجود مى‏‏‏‏آورد. این تضاد میان انسان‏ها به‏ویژه پس از ازدیاد نسبى‏‏‏‏ تعداد افراد خانوارها و سپس دودمان و قبیله‏ها و ایجاد شدن ضرورت کوچ آن‏ها به مناطق دورتر تشدید شد. برخوردها بر سر تضاد منافع بر سر منابع تغذیه افراد دودمان که در این دوران در کنار جمع‏آورى‏‏‏‏ میوه درختان جنگلى‏‏، به‏طور عمده از شکار حیوانات تشکیل مى‏‏‏‏شد، بالا گرفت. با رشد ابزار تولید که به طور عمده وسایل شکار حیوانات بود، دوران مادرشاهى‏‏‏‏ پایان یافت. دوران پدرشاهى‏‏‏‏ با برقرارى‏‏ وراثت در خط مردان به‏وجود آمد و تحکیم شد.

حل تضاد ناشى‏‏‏‏ از ضرورت ازدواج از خارج از خانواده، در دیدارها و جشن‏ها و همچنین از طریق “دزدى‏‏‏‏” دختران عملى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏گشت که شکل قهرآمیز حل این تضاد را تشکیل مى‏‏‏‏داد. حل تضاد درباره منابع تغذیه نیز که در خانوارها و دودمان‏ها در آغاز مسالمت‏آمیز و از طریق حکمیت “ریش‏سفیدان” حل مى‏‏‏‏شد، در درون دودمان‏هاى‏‏‏‏ پرجمعیت و بزرگ‏تر و به‏ویژه میان قبایل متفاوت همسایه، با برخوردهاى‏‏‏‏ دشمنانه و سرکوب و کشتار و “نسل‏کشى‏‏”ها همراه شد.

این برخوردها براى‏‏‏‏ حل تضاد درباره منابع و سرزمین، مى‏‏‏‏توانست به دو صورت عملى‏‏‏‏ گردد. برانداختن “نسل” خانوارها و دودمان‏ها و یا یافتن “راه حلى‏‏‏‏” مسالمت‏آمیز و کم‏وبیش منصفانه. شکل “منصفانه” حل این تضاد به‏ویژه در خانوارها و دودمان‏ها و قبایل همسایه و چه بسا با ریشه مشترک، توافق بر سر راه‏حل “قصاص” بود.

شیوه برانداختن “نسل” به منظور تصاحب منابع طبیعى‏‏ در اختیار قبیله شکست خورده، عمدتاً شیوه متداول در پیش از دوران برده‏دارى‏‏ کهن مى‏‏باشد. این شیوه ناشى‏‏ از نازل بودن رشد نیروهاى‏‏ مولده براى‏‏ حفظ امکان تداوم حیات “نسل” خودى‏‏، از ضرورت تاریخى‏‏ برخودار بوده است.

با رشد نیروهاى‏‏ مولده و از این طریق به وجود آمدن شرایط استثمار نیروى‏‏ کار برده، ضرورت تاریخى‏ “نسل”کشى‏‏ براى‏‏ ادامه حیات از بین رفت. شیوه‏هاى‏‏ “مغولان” نمى‏‏توانست در طول زمان به سود آن‏ها باشد. لذا براى‏‏ برخورد سبعانه این‏چنانى‏‏، باید به ریشه انتقام‏جویى‏‏، “خونخواهى‏‏”، برترى‏‏جویى‏‏ نژادپرستانه اندیشید که شکل مدرن آن تقسیم جامعه به “خودى‏‏”، لایه‏هاى‏‏ “برتر- فرادست” و “غیرخودى‏‏” یا لایه‏هاى‏‏ “فرودست” مى‏‏باشد که ازجمله اندیشه حاکم نزد مدافعان “ولایت فقیه” را تشکیل مى‏‏دهد. “دهانش را ببندید، تلفن‏هایش را قطع کنید، اینترنت را ازش بگیرد، در تاریکى‏‏ در خانه‏اش زندانیش کنید!!” که جنتى‏‏ از بلندگوى‏‏ نماز جمعه تهران علیه موسوى‏‏ها و کروبى‏‏ها نعره کشید، چنین نمونه‏هایى‏‏ از اندیشه “مغول”گونه نژادپرستانه مدرن مى‏‏باشد. «خش و خاشاک” (احمدى‏‏نژاد) و یا «گوچى‏‏پوشان» (“عدالت”) نامیدن تظاهرکنندگان علیه توطئه کودتایى‏‏ انتخاباتى‏‏ سال ١٣٨٨ نیز از همین ریشه نژادپرستانه سیرآب مى‏‏شود!

صحبت از آن بود که رشد نیروهاى‏‏ مولده در طول تاریخ شرایط استثمار برده‏دارى‏‏ را به وجود آورد.

دیگر ممکن بود که برده را زنده گذاشت و با بخور و نمیرى‏‏ تا مرز مرگ مورد استثمار قرار داد. شیوه تولید برده‏دارى‏‏ بر پایه رشد نیروهاى‏‏ مولده در جهان پدیدار شد. برانداختن “نسل”، دیگر با “منطق” این شیوه تولید استثمارگرانه هماهنگ نبود. “ژوزپه وردى‏‏”، آهنگ‏ساز مشهور ایتالیایى‏‏ قرن هجدهم تاریخ اروپایى‏‏ در اپراى‏‏ معروف “آیدا”، این گذار را نشان مى‏‏دهد و به خواست سردار پیروز شده مصرى‏‏ بر مردم حبشه، نسل‏کشى‏‏ در مورد قبیله شکست‏خورده در جنگ و به اسارت افتاده، برخلاف خواست مذهب حاکم، به مورد اجرا گذاشته نمى‏‏شود.

از دیدگاه رشد نیروهاى‏ مولده، اکنون زمان یافتن “راه‏حلى‏‏” دیگر براى‏‏ محدود ساختن نابودى‏‏ افراد از قبیله دیگر و یا از قبیله خودى‏‏ به‏وجود آمده بود که در صورت بروز اختلاف‏ها، بتواند براى‏‏ حل مشکل به کار گرفته شود. “قصاص” که پیش‏تر براى‏ نمونه در خانوارها و قبیله نیز به اشکال متفاوت وجود داشت و از طریق حکم “ریش‏سفیدان” عملى‏ مى‏شد، چنین ابزارى‏‏ است که به سطح یک “قانون” ارتقا یافت. براى‏ نمونه در صورت قتل غیرعمد، افرادى‏ از قبیله مقتول حق داشتند از فاصله معینى‏ به سوى‏ او که باید در مکانى‏ مى‏ایستاد، نیزه پرتاب کنند. او حق داشت با حرکت خود از مسیر نیزه کنار برود. اگر تعداد از پیش روشن نیزه‏ها به او اصابت نمى‏کرد، “خونخواهى‏” فیصله مى‏یافت.

دومینیکو لورزودو، مارکسیست ایتالیایى‏‏، در اثر خود تحت عنوان “آزادى‏‏ به‏مثابه حق ویژه، بررسى‏ تاریخى‏‏ از دیدگاه افشاى‏‏ لیبرالیسم” (انتشارات PapyRossa Köln 2010)، اجراى‏‏ حکم “قصاص” در دوران برده‏دارى‏‏ مدرن قرون اخیر را به کمک اسناد بسیارى‏‏ نشان مى‏دهد. “قصاص” در خدمت  ”لیبرالیسم اروپایى‏‏”! او نمونه‏هاى‏‏ مشخصى‏ را در انگلستان و دیگر کشورهاى‏‏ اروپایى‏‏ در قرون شانزده تا هیجده و در ایالت متحد آمریکا تا قرن نوزدهم برمى‏شمرد. در آمریکا خواست «آزادى‏‏خواهى‏‏ توسط‏ برده‏داران سفید‏پوست» در برابر «کشور مادر، انگلستان»، به‏مثابه «حق‏ویژه» برده‏دارانى‏ مطرح مى‏شود که همزمان خواستار برخوردارى‏‏ از “حق” صاحب اختیار بودن خود نسبت به برده‏هایى‏‏ بودند که با پول از برده‏فروشنان انگلیسى‏ خریده بودند و در «مالکیت» خود داشتند. آن‏ها حتى‏ حق قتل برده‏ها خود را با این به‏اصطلاح استدلال “مستدل” مى‏‏ساختند، زیرا که برده‏دار «مالک برده است». به نظر فیلسوف انگلیسى‏‏ و مدافع لیبرالیسم بورژوایى‏‏ جون لوکه (١٧٠۴-١۶٣٢) در ابراز نظرى‏‏ علیه لغو برده‏دارى‏‏، مقدس بودن «مالکیت» این حق را مستدل مى‏سازد! او مى‏‏گوید: «قدرت سیاسى‏‏ به دیکتاتورى‏‏ و از این طریق به نیروى‏‏ سرکوب تبدیل مى‏‏شود، زمانى‏‏ که مالکیت خصوصى‏‏ (طبقات حاکم) را مورد پرسش قرار دهد و بخواهد آن را لغو کند …» (همانجا ص ١۵٧).

(مطالعه کتاب فیلسوف مارکسیت ایتالیایى‏‏، لوزوردو را باید به علاقه‏مندانى‏‏ قویاً توصیه کرد که خواستار آشنا شدن با تاریخ سیاه لیبرالیسم بورژوایى‏‏ هستند که امروزه نیز مى‏‏خواهد برنامه انقیاد برده‏وار انسان را در جوامع سرمایه‏دارى‏‏ با شکل نولیبرال “خصوصى‏‏سازى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” و در پس ظاهر “حقوق‏بشر” آمریکایى‏‏ حاکم سازد.)

بازگردیم به بررسى‏‏ ماتریالیسم تاریخى‏‏ “قصاص”. هدف براى‏ محدود ساختن صدمه به خانوار و دودمان پیش از برقرارى‏‏ دوران برده‏دارى‏‏، در عین حال پاسخى‏‏ برپایه ضرورت شرایط تاریخى‏ ناشى‏ از نازل بودن سطح رشد نیروهاى‏ مولده بود. براى‏ نمونه در‏ دوران قبیله‏اى‏‏ تاریخ بشرى‏‏، نیاز به “خونخواهى‏‏‏‏” نیز از همین منطق پیروى‏ مى‏کرد. زیرا هر فردى‏‏‏‏ که کشته مى‏‏‏‏شد، از نیرو و توان ادامه حیان خانواده- خانوار و دودمان کاسته مى‏‏‏‏شد. اگر در برخورد و یا اقدام‏هاى‏‏‏‏ دشمنانه، فردى‏‏‏‏ علیل مى‏‏‏‏شد، مشکلى‏‏‏‏ دو گانه بوجود مى‏‏‏‏آمد. در حالى‏‏‏‏ که فرد علیل دیگر قادر نبود در شکار و جمع‏آورى‏‏‏‏ میوه و یا دفع خطر حمله جانوران نقش ایفا کند، مى‏‏‏‏بایستى‏‏‏‏ از طرف خانواده و دودمان تغذیه نیز مى‏‏‏‏شد. این به برترى‏‏‏‏ و تفوق خانواده متخاصم در استفاده از منابع مى‏‏‏‏انجامید که همراه بود با تشدید ضعف خانواده کشته و یا علیل داده. پس ضرورى‏‏‏‏ بود براى‏‏‏‏ “خونخواهى‏‏‏‏”، فردى‏‏‏‏ از خانواده متخاصم نیز نابود و یا لااقل علیل شود که توازن میان آن‏ها حفظ گردد.

محدود ساختن صدمه و نابودى‏‏‏‏ افراد گونه در یک خانوار و یا نزد دودمان‏ها و قبایل متفاوت نیز از ضرورت تاریخى‏‏ تداوم حیات نسل گونه انسان ناشى‏‏‏‏ و نتیجه مى‏‏‏‏شد. این یک “خونخواهى‏‏” و “قصاص” ناشى‏ از ضرورت تاریخى‏‏ بود که ریشه در سطح نازل نیروهاى‏ مولده داشت. انتقال این منطق به شرایط کنونى‏‏، تنها نشان جهل و نادانى‏‏ است. خواست تحمیل اندیشه‏اى‏‏ عتیقه‏اى‏‏ را دنبال مى‏کند که از دوران قبیله‏اى‏‏ رشد جامعه بشرى‏ و با ایدئولوژى‏ غیرعلمى‏ براى‏ ایجاد نظم اجتماعى‏ در زندگى‏ انسان امروزى‏‏ به خدمت گرفته مى‏شود. انتقامى‏ “مغول”گونه است براى‏ تحمیل و ‏ توجیه گویا حقانیت  ”ولایت فقیه” و نه اقدامى‏ به منظور حفظ نظم اجتماعى‏‏! به وجود آمدن این سنت و “قانون” نه ارتباطى‏‏‏‏ به مذهب اسلام و نه با گویا قداست ایدئولوژى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ مذهبى‏‏‏‏ دیگر پیش از آن دارد.

نادرستى‏‏‏‏ حفظ چنین “قوانینى‏‏‏‏” با درک ریشه علل به وجود آمدن آن‏ها براى‏‏‏‏ انسان مدرن و متفکر قابل شناخت است و بر ضرورت روشنگرى‏‏‏‏ و افشاگرى‏‏‏‏ حزب طبقه کارگر در همین دوران و علیه برداشت ابزار “ولایت فقیه” در خدمت نظام سرمایه‏دارى‏‏‏‏ حاکم تصریح و تاکید دارد. ضرورت نبرد فرهنگى‏‏ واندیشه مارکسیستى‏‏- توده‏اى‏‏ از این ریشه انسان‏شناسانه- انسان‏دوستانه و زیباشناسانهِ آنتروپولوژى‏‏ هومانیستى‏‏ مارکسیسم نشئت مى‏‏گیرد و تعطیل بردار نیست!

ضرورت محدود ساختن درجه صدمه به همان عضو صدمه دیده در این سنت عتیقه‏اى‏‏ که در حکم بى‏‏‏شرمانه دادگاه در جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏ ایران در سال ١٣٩٠ شمسى‏‏‏‏ ذکر شده است، یعنى‏‏ در دوران و زمان رشد جامعه انسانى‏‏ و ارزش‏هاى‏‏ تمدنى‏‏ و والاى‏‏ انسان دوستانه حاکم بر شناخت بشریت ترقى‏‏خواه، تهى‏‏ از هرگونه منطق عقلایى‏‏ و قابل توجیه است و مبارزه با این اندیشه ارتجاعى‏‏ را به امرى‏‏ تعطیل‏ناپذیر تبدیل مى‏‏سازد. انسان اکنون قادر به درک قوانین بسیارى‏‏‏‏ از “رموز” هستى‏‏‏‏ شده است و علم و دانش انسان مدرن اندیشمند homo sapiens sapiens  (نگاه شود به «انسـان»  http://www.tudeh-iha.com/?p=1075&lang=fa) از اوج بى‏‏‏‏سابقه برخوردار شده است.

حکم دادگاه در جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ ایران توسط «منبع آگاه در اجراى‏‏‏‏ این حکم قصاص» با جمله زیر بیان شده است که «دقت کافى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏شود تا ضایعاتى‏‏‏‏ بیش‏تر از آنچه به قربانى‏‏‏‏ وارد شده، نصیب متهم حادثه نشود». چنین برداشت، جز نشانى‏‏‏ از اوج جهل و نادانى‏‏‏‏ در دستگاه قضایى‏‏‏‏ کشور نیست که با سرکوب ددمنشانه و نژادپرستانه مردم و قطع زبان آن‏ها از حلقومشان، مانع روشنگرى‏‏‏‏ و افشاگرى‏‏‏‏ درباره گذشته تاریخى‏‏‏‏ مذموم و عتیقه‏اى‏‏‏‏ این “قانون” و رژیم “ولایى‏‏‏‏” مدافع آن هستند. وجود و عملکرد “قاضى‏ مرتضوى‏”ها بر پایه چنین شرایط غیرتاریخى‏ عینیت مى‏یابد!

نمونه‏‏ دیگرى‏ که خبر آن دو روز پیش در رسانه‏ها منتشر شد، شاید کمکى‏‏‏ بیش‏تر براى‏‏‏ درک این فاجعه تاریخى‏‏‏ فرهنگى‏‏‏- تمدنى‏‏‏ براى‏‏‏ مردم میهن ما و نسل‏هاى‏‏‏ آینده باشد.

خبر چنین بود: دیـه مرد در ایران به ٩٠ میلیون تومان افزایش یافت! این تغییر به نظر یک کارشناس از این روى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ شده بود که سطح قبلى‏‏‏ دیه مرد، براى‏‏‏ تامین مخارج درمان مصدومین در تصادف‏هاى‏‏‏ رانندگى‏‏‏ کافى‏‏‏ نبود. پرسشى‏‏‏ که مطرح است، این پرسش است که آیا نیمى‏‏‏ از دیه “مرد” براى‏‏‏ مخارج درمان مصدومین “زن” کافى‏‏‏ است؟

این نمونه نشان مى‏‏‏دهد که تصورات و برداشت‏هاى‏‏‏ حقوقى‏‏‏ حاکم که از دوران بردگى‏‏‏ و رشد قبیله‏اى‏‏‏ تاریخ بشرى‏‏‏ به عاریه گرفته شده است، به دوران کنونى‏‏‏ قابل انتقال نیست. باید علیه طرح مساله به عنوان مساله‏اى‏‏‏ “مذهبى‏‏‏”، آن‏طور که در رسانه‏هاى‏‏ امپریالیستى‏‏ از قبیل صداى‏‏ آمریکا، بى‏‏بى‏‏سى‏‏ و دیگران انجام ‏شد، به افشاگرى‏‏ علمى‏‏ برپایه تاریخ‏شناسى‏‏ مارکسیستى‏‏، ماتریالیسم تاریخى‏‏، پرداخت. این وظیفه‏اى‏‏ عاجل است براى‏‏ مبارزه با “طالبانى‏‏تر” شدن هستى‏‏ اجتماعى‏‏ ایران. در این زمینه، نظر مذهبى‏‏‏ “ولایت فقیه” پاسخگوى‏‏‏ نیازهاى‏‏‏ جامعه نمى‏‏‏باشد. برداشتى‏‏‏ علمى‏‏‏ و مطابق با شرایط کنونى‏‏‏ رشد جامعه بشرى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ است و نه ارتقاى‏‏‏ توهین‏آمیز و برترى‏‏‏جویانه “دیـه” مرد نسبت به زن! “رهبر” و “ولى‏ فقیه” نمى‏تواند نابودى‏ حقوق زنان را در جامعه با «گل» بودن مقام زن در خانواده توجیه کرده و عدم تساوى‏ توهین‏آمیز حقوق زنان با مردان را به انسان القا کند.

مارکس و انگلس در “خانواده مقدس” «درجه تساوى‏‏ حقوق اجتماعى‏‏ براى‏‏ زنان را محک برقرارى‏‏ تساوى‏‏ حقوق در جامعه» در کلیت آن اعلام مى‏‏کنند. سوزان بائرمان، دانشمند علوم انفورماتیک در مقاله‏اى‏‏ تحت عنوان “نظام سرمایه‏دارى‏‏ نتوانست پرسش درباره وضع زنان را به دنیاى‏‏ فراموش بسپارد” MB 1/11 www. marxistische-blaetter.de) ) با نتیجه‏گیرى‏‏ از سخن پیش گفته مارکس و انگلس مى‏‏نویسد: «رشد تمدن انسانى‏‏ را مى‏‏توان با محک سطح رشد رابطه میان جنسیت‏ها در جامعه دریافت.» “دیه مرد” را باید عنوان توهین‏آمیز به زنان ایرانى‏‏ اعلام و علیه آن در هر نوشتارى‏‏ اعلام جرم نمود! این است این وظیفه روز تبلیغى‏‏- ترویجى‏‏- روشناگرانه اندیشه مارکسیستى‏‏- توده‏اى‏‏!

بر این پایه است که باید با خشنودى‏‏ اظهارات چندى‏‏ پیش میرحسین موسوى‏‏ را که پیش از زندانى‏‏ شدن او در ارتباط با “روز زن و مادر” بیان کرده است و این‏روزها در رسانه‏ها منتشر شده، برجسته ساخت و فریاد زد! او ازجمله در ارتباط با «تفکیک بین مردان و زنان، تفکیک جنسیتى‏‏»، آن را «ریشه تبعیض‏ها» مى‏‏نامد و مى‏‏گوید: «… نمى‏‏توانیم جامعه‏اى‏‏ آزاد و عادلانه داشته باشیم، مگر اینکه مسائل زنان در آن حل شده باشد».

با چنین شناختى‏‏‏‏ از شرایط، وظیفه امروز حزب طبقه کارگر خود را با شفافیت نشان مى‏‏‏‏دهد. “زندگى‏‏‏‏ واقعاً در جریان” (به قول مارکس) نشان مى‏‏‏‏دهد که امکان حذف اصل “ولایت فقیه” و یا آن‏طور که حزب توده ایران در سال ١٣۵٨ و پیش از همه‏پرسى‏‏‏‏ درباره قانون اساسى‏‏‏‏ اعلام داشت، مساله حذف “رهبرى‏‏‏‏” در قانون اساسى‏‏‏‏  – «لباسى‏‏‏‏ برازنده بر تن آیت‏اله خمینى‏‏‏‏» – دیگر نمى‏‏‏‏تواند از طریق یک “متمم به قانون اساسى‏‏‏‏” حل گردد، بلکه حل انقلابى‏‏‏‏ خود را مى‏‏‏‏طلبد. تشابه شرایط کنونى‏‏‏‏ با دوران پیش از پیروزى‏‏‏‏ انقلاب بهمن یک به یک نمى‏‏‏‏باشد، اما با تحلیل ماتریالیست تاریخى‏ شرایط، شباهتى‏‏‏‏ قابل شناخت است!

چنین شناختى‏‏‏ وظیفه افشاگرى‏‏‏‏ و تبلیغات حزب طبقه کارگر را روشن مى‏‏‏‏سازد و هم به چگونگى‏‏‏‏ وظیفه او در برابر متحدان بالفعل، بالقوه و همه آن نیرو‏هایى‏‏‏‏ که از موضع “سلطنت‏طلبى‏‏‏‏” و … به پدیده «ثبات» در جامعه مى‏‏‏‏نگرند، پاسخ شایسته تاریخى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏دهد. ثبات اجتماعى‏‏‏‏، بر خلاف تصور مدافعان “ولایت فقیه” و “سلطنت مشروطه” در دوران کنونى‏‏‏‏ رشد جامعه بشرى‏‏،‏‏ استوار بر امنیت و آرامش لایه‏ها و طبقات زحمتکش و میهن‏دوست، استوار بر عدالت اجتماعى‏‏‏ نسبى‏‏‏ و ممکن است. این برداشت که گویا بار ثبات اجتماعى‏‏‏‏ بر دوش “خداشاهان” و “شاه‏خدایان” قرار دارد، مدت‏هاست که توسط توده‏هاى‏‏‏‏ زحمت و اندیشه علمى‏‏‏‏ مارکسیستى‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏ به زباله‏دان تاریخ افکنده شده است! نه دمیدن دوباره جان به آن، که مبارزه قاطع و شفاف نظرى‏‏‏- تئوریک- سیاسى‏‏‏ و عملى‏‏‏ با آن وظیفه تبلیغات و کار پرثمر ترویجى‏‏‏‏ حزب طبقه کارگر و وظیفه مارکسیستى‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏ در دوران کنونى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏باشد.

هر شیوه دیگر برخورد به این معضل فرهنگى‏‏ جامعه ایرانى‏‏ در دوران گذار از سرمایه‏دارى‏‏ به سوسیالیسم، موضعى‏‏ پوزیتویستى‏‏ و سوسیال دموکرات بوده و در تضاد آشتى‏‏ناپذیر قرار دارد باخواست انسان دوستانهِ انسان‏شناسى‏‏ (آنتروپولوژیستى‏‏) مارکسیستى‏‏- توده‏اى‏‏ و علیه رشد خرد فرهنگى‏‏- تمدنى‏‏- زیباشناسانهِ فرد انسان (انتولوژیستى‏‏) در اندیشه مارکس- انگلس- لنین و دیگر اندیشمندان مارکسیست!

یازده- طبقه کارگر از منافع کل جامعه دفاع مى‏‏کند

نکته پراهمیت در این مبارزه، طرح خواست‏هاى‏‏‏ طبقه کارگر و دفاع مستمر از آن است. باید به نیروهاى‏‏‏ صادق در “جنبش سبز” به طور مستدل و با زبانى‏‏ متناسب توضیح داد که چرا خواست‏هاى‏‏‏ طبقه کارگر، همان خواست‏هاى‏‏‏ “مردمى‏‏‏” و “ملى‏‏‏” هستند که آماج‏هاى‏‏‏ انقلاب بزرگ بهمن ۵٧ را تشکیل مى‏‏‏دهند. باید رابطه ماهوى‏‏‏ میان خواست طبقه کارگر و منافع کل جامعه را نشان داد و به اثبات رساند. باید رابطه انسان‏دوستانه- فرهنگى‏‏- تمدنى‏‏- زیباشناسانه خواست‏هاى‏‏ طبقه کارگر را شکافت و نشان داد که رشد فردى‏‏ و تاریخى‏‏ انسان، تنها با درک ماتریالیسم تاریخى‏‏ از هستى‏‏ اجتماعى‏‏ ممکن مى‏‏گردد.

باید ضرورت حفظ اصل‏هاى‏‏‏ اقتصاد ملى‏‏‏ و دموکراتیک را براى‏‏‏ آنان مستدل ساخت و نقش آن را در حفظ استقلال اقتصادى‏‏‏ و سیاسى‏‏‏ ایران به اثبات رساند. باید با تکیه به تجربه منفى‏‏‏ سى‏‏‏ سال گذشته نشان داد و مستدل ساخت که حذف اصل “ولایت فقیه” و  برقرارى‏‏‏ حقوق ملت در قانون اساسى‏‏‏ در خدمت حفظ استقلال اقتصادى‏‏‏- سیاسى‏‏‏ ایران و رشد ترقى‏خواهانه جامعه ایرانى‏ مى‏‏‏باشد. باید با زبانى‏‏‏ توانا و با استدلالى‏‏‏ موجز و شفاف نشان داد که فعالیت قانونى‏‏‏- علنى‏‏‏ حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران، عامل ثبات اجتماعى‏‏‏ و ضامنى‏‏‏ موثر در برابر انحراف از آماج انقلاب ملى‏‏‏- دموکراتیک و در خدمت رشد و ترقى‏‏‏ انسان دوستانه و آزادى‏‏‏خواهانه جامعه ایرانى‏‏‏ است!

از این طریق است که تحکیم خط‏مشى‏‏‏ علمى‏‏‏- انقلابى‏‏‏ حزب توده ایران، به‏مثابه پیش‏شرط وحدت نظرى‏‏‏ و سازمانى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏ جاى‏‏‏ خود را باز مى‏‏‏کند و در تائید نظر در بحث عمل مى‏‏‏کند که مى‏‏‏گوید: «همواره رسیدن به یک تحلیل و برنامه مستقل و جامع را راه حل واقعى‏‏‏‏ وحدت حزبى‏‏‏‏ دانسته و مى‏‏‏‏دانم.»

در بخش سوم این نوشتار به بررسى‏‏ امر پراهمیت وحدت نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران پرداخته خواهد شد.

ابراز نظر | جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز

بحثى‏‏‏‏‏‏ میان توده‏اى‏‏‏‏‏‏ها (دو):
تضاد اصلى‏‏‏‏‏‏، تضاد خلق با امپریالیسم!؟
حذف اصل ”ولایت فقیه“ از قانون اساسى‏‏‏‏‏‏، چپ‏روى‏‏‏‏‏‏ سیاسى‏‏‏‏‏‏ است؟
برخورد به مواضع انحرافى‏‏‏‏‏‏ در جنبش و مساله امنیتى‏‏‏‏‏‏!

۱۰/۰۳/۹۰

مقاله شماره ۴/١٣٩٠ (١٠ خرداد)

واژه راهنما: از وحدت نظرى‏‏‏‏‏ و سازمانى‏‏‏‏‏ حزب توده ایران در برابر برنامه ارتجاع داخلى‏‏‏‏‏ و جهانى‏‏‏‏ پاسدارى‏‏‏‏ کنیم و پاسخى‏‏‏‏ دندان‏شکن به هدف پاره‏پاره‏کردن حزب طبقه کارگر دهیم!

بخش دوم (قسمت اول)

٢- خواست حذف “ولایت فقیه”، چپ‏روى‏‏‏‏ سیاسى‏‏‏‏ است؟

«باید توجه داشت که بخش بزرگى‏‏‏‏ از جنبش سبز و نیروهاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏، اگر هم در مورد حذف “نظارت استصوابى‏‏‏‏” و یا “ولایت مطلقه فقیه” با بخش چپ‏تر جنبش همراهى‏‏‏‏ کنند، ولى‏‏‏‏ ممکن است، هنوز در حذف کامل ولایت فقیه همراهى‏‏‏‏ نکنند. اگر امروز هم در کشور انتخاباتى‏‏‏‏ آزاد با شرکت همه اقشار جامعه صورت گیرد، به احتمال قریب به یقین، هنوز بخش بزرگى‏‏‏‏ از عدم تداوم و ثبات در کشور ترس داشته و به دنبال یک عامل ثبات در سیستم حکومتى‏‏‏‏ خواهد گشت. نکته‏اى‏‏‏‏ که عده‏اى‏‏‏‏ با سلطنت مشروطه مى‏‏‏‏خواهند آن را حل کنند، و عده‏اى‏‏‏‏ هم با ولایت فقیه. لذا مى‏‏‏‏توان ارزیابى‏‏‏‏ کرد که فاکتور عملى‏‏‏‏ در شرایط فعلى‏‏‏‏ و نزدیک، محتمل‏ترین نسخه، تاکید همان دموکراتیک‏تر کردن این فاکتور خواهد بود. ضمن آنکه این ارزیابى‏‏‏‏ واقع‏بینانه‏تر، به هیچ‏وجه نباید به معناى‏‏‏‏ چشم‏پوشى‏‏‏‏ نیروهاى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏ از خواست حذف ولایت فقیه درک شود. بلکه بایستى‏‏‏‏ به عنوان فاکتورى‏‏‏‏ در جلوگیرى‏‏‏‏ از چپ‏روى‏‏‏‏ سیاسى‏‏‏‏ درک شود.»

تز نفى‏‏‏‏ ضرورت افشاگرى‏‏‏‏ درباره پیامدهاى‏‏‏‏ ناشى‏‏‏‏ از وجود اصل “ولایت فقیه” در قانون اساسى‏‏‏‏ بیرون آمده از دل انقلاب بهمن و همچنین نفى‏‏‏‏ ضرورت مستدل ساختن خواست حذف آن، تجدیدنظرى‏‏ غیرمستدل و قهقرایى‏‏‏‏ نسبت به موضع مستدل، روشن و انقلابى‏‏‏‏ حزب توده ایران دراین‏باره از سال ١٣۵٨ بوده و ناشى‏‏‏‏ از نگاه غیرتاریخى‏‏‏‏ به این پدیده است (دیرتر به آن بازمى‏‏‏‏گردیم).

یک- اولویت ارزیابى‏‏ شرایط حاکم بر تعیین متحدان

از نظر تئورى‏‏‏ مبارزه سیاسى‏‏‏، تـز و موضع مطرح شده در بحث که در سطور پیش ارایه شد، ریشه در اولویت دادن به مساله اتحادها بر ارزیابى‏‏ شرایط حاکم بر جامعه دارد. در این تز، تعیین خط‏مشى‏‏ سیاسى‏‏ حزب طبقه کارگر براى‏‏ شرکت در نبرد طبقاتى‏‏ اولویت ندارد.

تصور معیوبى‏‏‏‏ بر این تز حکمفرماست که مى‏‏‏‏پندارد، باید نبرد طبقاتى‏‏‏‏ را متناسب با اتحادهاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ سازمان داد. ضرورت پایبندى‏‏ به الویت بخشیدن به مساله اتحاد در بحث و نظر مطرح شده، اثبات نمى‏‏شود. نشان دادن نادرستى‏‏ این برداشت وظیفه نوشته حاضر است.

این پنداشت در تز مطرح شده، نشان بى‏‏توجهى‏‏ حتى‏‏‏‏ به مضمون و آماج اتحاد میان طبقه کارگر و دهقانان، نزدیک‏ترین و “طبیعى‏‏‏‏ترین” متحد طبقه کارگر مى‏‏باشد و بیان درک نادرست از آن است. ضرورت این اتحاد استراتژیک نیز از برداشت مارکسیستى‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏ و نه از برداشت “خرده” بورژوامآبانه موجود نزد دهقانان، نزدیک‏ترین متحدان “طبیعى‏” طبقه کارگر نشئت مى‏‏‏‏گیرد. این اتحاد استراتژیک تنها زمانى‏‏‏‏ از پایدارى‏‏ پیگیر براى‏‏ نوسازى‏‏ سوسیالیستى‏‏ جامعه برخوردار است که در عین حفظ منافع دهقانان  - یعنى‏‏‏ حل انقلابى‏‏‏ مساله زمین -، زمینه رشد آگاهى‏‏ طبقاتى‏‏- فرهنگى‏‏‏‏ را نزد دهقانان تقویت و آگاهى‏‏‏‏ سوسیالیستى‏‏‏‏ را نزد آنان رشد دهد. به عبارت دیگر، این اتحاد استراتژیک، همانند کلیه اتحادهاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ دیگر نیز نـوعـى‏‏‏‏ سازماندهى‏‏‏‏ پیکار طبقاتى‏‏‏‏ در جامعه سرمایه‏دارى‏‏ در این یا آن صحنه از نبرد را تشکیل مى‏‏‏‏دهند و لذا پدیده‏هایى‏‏‏‏ ثانویه نسبت به نبرد طبقاتى‏‏‏‏ هستند.

همان‏طور که نشان داده شد، به پنداشت این تز و موضع سیاسى‏‏ استوار بر آن، که مساله اتحادهاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ را مساله اولیـه در نبردهاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ اعلام مى‏‏‏‏کند، تحلیل و ارزیابى‏‏‏‏ شرایط حاکم بر جامعه، پیش شرط تعیین متحدان تاریخى‏‏‏‏ نیست. بلکه باید “با توجه به تناسب قوا در جامعه، متحدان را یافت”. موضع نادرستى‏‏‏‏ که به تعطیل نبرد طبقاتى‏‏ در جامعه مى‏‏انجامد و “عدالت” و هم “راه‏توده” بر آن پاى‏‏ مى‏‏فشارند! (دیرتر به این نکته بازمى‏‏گردیم.)

براى‏‏‏‏ این اندیشه، ارزیابى‏‏‏‏ حزب طبقه کارگر از اوضاع کشور و شرایط جهانى‏‏‏‏ گام نخست را در تعیین خط‏مشى‏‏ سیاسى‏‏ آن تشکیل نمى‏‏‏‏دهد. این در حالى‏‏‏‏ است که هدف سیاست حزب طبقه کارگر، تاثیر گذاشتن بر این شرایط و کوشش براى‏‏‏‏ تغییـر آن است. تغییرى‏‏‏‏ که بایستى‏‏‏‏ به کمک اتحادهاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ تحقق یابد. لذا شناخت شرایط حاکم، پیش شرط تعیین متحدین براى‏‏‏‏ تغییر شرایط مى‏‏‏‏باشد و نه برعکس.

خواست «دموکراتیک‏تر کردن فاکتور» ولایت فقیه در ابرازنظر، نشان تقدم بخشیدن به تعیین متحدان پیش از ارزیابى‏‏‏  شرایط حاکم بر جامعه مى‏باشد. به عبارت دیگر، این خواست از نظر زمانى‏ در اندیشه پژوهشگر، پیش از شناخت پیش‏شرط‏ى‏ مطرح مى‏شود که تنها پس از دست‏یابى‏ به آن، باید به این پرسش پاسخ داده شود که آیا به‏طور عینى‏‏‏ امکان، یعنى‏‏ شرایط «دموکراتیک‏تـر [!] کردن فاکتور» مورد نظر اصلاً وجود دارد یا خیر؟ آیا شرایط حاکم به طور عینى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به چنین هدفى‏‏‏ را اجازه مى‏‏‏دهد و یا این خواست، آرزو و یا قصدى‏ ذهن‏گرایانه و خیال‏پردازانه و غیرمستدل است؟

واقعیت عینى‏‏‏ کنونى‏ در ایران درست خلاف این برداشت ذهن‏گرایانه درباره امکان «دموکراتیک‏تـر کردن فاکتور» را نشان مى‏‏دهد. مسیر تغییر واقعیت در جهت ژرفش تضادها و شرایط عینى‏ مبتنى‏ برآن در جریان است. واقعیت آنست که به دنبال ژرفش لاجرمِ تضاد اجتماعى‏‏ حاکم بر نظام سرمایه‏دارى‏‏ مافیایى‏‏، حتى‏‏ موقعیت احمدى‏‏‏نژاد نیز مصون نمى‏‏باشد. او نیز  - صرفنظر از شخصیت و مواضع او -  به زیر چرغ‏هاى‏‏ روند عینى‏ پایمال شدن قوانین کشور و رشد شرایط خفقان دیکتاتورى‏‏ به دست “رهبر” در مقام “ولایت فقیه” افتاده است! آیا باید هنوز در مورد ارزیابى‏ از صفت «تر» در جملهِ در بحث نکته‏اى‏‏ افزود؟

خبر امروز حاکى‏‏ از آنست که خطر به وجود آمدن حادثه‏ فنى‏‏ در اثر به‏کار انداختن زودرس پالایشگاه آبادان از پیش توسط مسئولان فنى‏‏ شناخته شده بوده است. رئیس پالایشگاه، این خطر را پیش‏تر به نمایندگان مجلس نیز گوشزد کرده بوده و خود نیز در جریان افتتاح حضور نداشته است! لذا انفجار در پالایشگاه آبادان در جریان افتتاح آن توسط احمدى‏‏نژاد ظاهراً مى‏‏تواند بر اثر کمبودهاى‏‏ فنى‏‏ و به‏کار انداختن زودرس پالایشگاه اتفاق افتاده باشد.

آیا وقوع چنین حادثه‏اى‏‏ در جامعه‏اى‏‏ که “رهبر” آن در نطقى‏ با جسارت تهورآمیزِ یک ظاهربینِ نیازمند به “‏آرامش” ظاهرى‏‏،‏ حق بیان آزاد عقیده را براى‏‏ «مسئولان کشور»، حتى‏ نمایندگان مجلس ممنوع اعلام مى‏‏کند، غیرطبیعى‏‏ است؟ البته که خیر! در چنین شرایطى‏‏ حتى‏‏ مسئولان متخصص نیز اجازه ابراز نظر حتى‏‏ فنى‏‏ درباره مساله‏ها ندارند. اگر داشتند و رئیس پالایشگاه آبادان و نمایندگان مجلسِ با خبر از این خطر آن‏را در رسانه‏ها و در مجلس اسلامى‏ و به‏طور علنى‏‏ اعلام نموده بودند، امکان جلوگیرى‏‏ از این حادثه وجود نداشت؟ در شرایطى‏‏ که “رهبر” در مقام “ولى‏‏ فقیه” خود را مجاز مى‏‏داند هر ابرازنظرى‏‏ را ناممکن سازد، در انتظار دستیابى‏‏ به کدام شرایط «دموکراتیک‏تـر» باید نشست؟ چگونه باید به آن دست یافت، جز تغییر انقلابى‏‏ شرایط؟

پس از فروپاشى‏‏ اتحاد شوروى‏‏، دانشمندان این کشور در اولین کنفرانس خود در سال ١٩٩١ اعلام داشتند که شرایط حاکم آن‏چنان بود که «سطح بحث‏هاى‏‏ علمى‏‏ نیز به سطح شعور مسئولان تنزل کرده بود!» لغو غیرقانونى‏‏ اصل‏هاى‏‏ “حقوق ملت” در قانون اساسى‏‏ از طریق برقرارى‏‏ خفقان دیکتاتورى‏‏ “ولایت فقیه” را باید علت اصلى‏‏ حادثه انفجار در پالایشگاه آبادان دانست و علیه آمران سرکوب و پایمال کنندگان این حقوق مردم اعلام جرم نمود! درواقع وظیفه روز چنین مى‏بوده است!

دو- روبنا در خدمت زیربنا

اولویت بخشیدن به مساله اتحادها به منظور “بهبود” شرایط، براى‏‏‏‏ نمونه «دموکراتیک‏تر کردن» شرایط، آن‏طور که در ابرازنظر نیز مطرح مى‏‏‏‏شود، سیاست اتحادهاى‏‏‏‏ حزب طبقه کارگر را به چارچوب معینى‏‏‏‏ محدود مى‏‏‏‏سازد: اتحاد با نیروهاى‏‏‏‏ موافق هـدفـى‏‏‏‏ مشخص! این امر به‏معناى‏‏ تنزل “اتحاد” به سطح “همکارى‏‏” و درواقع به سطح دنباله‏روى‏‏ از جریانى‏‏ مشخص است که به بهانه ضرورت توجه به “تناسب قواى‏‏ حاکم” توجیه مى‏شود. دنباله‏روى‏‏ از خواست مدافعان “حقوق بشر” آمریکایى‏‏ که “راه‏توده” از آن دفاع مى‏‏کند و یا مدافعان «دموکراتیک‏تر کردن» اصل “ولایت فقیه” که “عدالت”چى‏‏ها براى‏‏ آن پستان به تنور مى‏‏چسبانند، ریشه در همین انحراف ارزیابى‏ دارد!

اگر چه در ظاهر، اهداف این دو مدافعان خط‏مشى‏ دنباله‏روانه از لایه‏هاى‏ رمایه‏دارى‏ حاکم متضادى‏‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهد، با وجود این، اندیشه‏ و شیوه حاکم نزد هر دو جریان، اصل واحدى‏‏‏‏ را مطرح مى‏‏‏‏سازد! سیاست دنباله‏روى‏‏‏ از منافع سرمایه‏داران، یکى‏‏‏ سلطنت‏طلب و دیگرى‏‏‏ “ولایت فقیه”طلب!

این یک سویه‏نگرى‏‏‏‏ مطلق‏گرانه که به وظایف حزب توده ایران تنها از دریچه محدود اتحادهاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏نگردد، محدوده استدلال خود را در مورد مشخص بحث، یک‏بار دیگر تنگ‏تر هم مى‏‏‏کند. یعنى‏‏‏‏ از روزن باز هم تنگ‏تر اتحاد تنها با نیروهاى‏‏‏‏ موافق اصل “ولایت فقیه” به مساله اتحادهاى‏ اجتماعى‏ مى‏اندیشد. این اندیشه در عین حال که به وجود سلطه شرایط خفقان‏آمیز بر کشور اعتراف دارد و مى‏‏‏خواهد آن را دموکراتیک‏«تر» نیز سازد، وجود شرایط خفقان را برپایه منطق ضددیالکتیکى‏‏‏‏ خود، تنها ناشى‏‏‏‏ از سلطه “ایدئولوژى‏‏‏‏” نادرستى‏‏‏ مى‏‏‏‏پندارد که حاکم است و باید براى‏‏‏‏ «دموکراتیک‏تر کردن» آن از بالا و بدون کمک به تقویت جنبش دموکراتیک، در مرکز آن جنبش دموکراتیک کارگرى‏‏ کوشید. عنصر پراهمیت اقتصادى‏‏‏‏ در این اندیشه از مدنظر دور مى‏‏‏‏ماند.

انگار ایدئولوژى‏‏‏‏ فاقد عملکرد اجتماعى‏ بوده و در خدمت اِعمال منافع طبقاتى‏‏‏‏ از بالا قرار ندارد، بلکه مقوله‏اى‏‏‏‏ جدا و مستقل از آن است و در خلاء از بندى‏ نامرى‏ آویزان شده است! از این روى‏‏‏ خواست مسکوت گذاشتن حذف اصل “ولایت فقیه” توسط این اندیشه، به کمک منطق ایدئولوژیکى‏‏‏ دیگرى‏‏‏ به اصطلاح مستدل مى‏‏‏شود. پیش کشیدن مساله «ثبات سیستم» به عنوان استدلال کمکى‏‏‏، “منطق ایدئولوژیکى‏‏” دیگرى‏‏‏ را به صحنه مى‏‏‏آورد. این اقدام نشان مى‏‏‏دهد که اندیشه حاکم در تز و بحث انجام شده میان توده‏اى‏‏‏ها، «عامل ثبات» را در جامعه، فاکتور “عدالت اجتماعى‏‏‏” نمى‏‏‏داند! پذیرش یک به یک تبلیغ «ثبات سیستم» از موضع حفظ‏‏ منافع طبقات حاکم، که ناخواسته در اندیشه وارد شده است، و در اولویت بخشیدن نادرست به مساله “اتحاد” نسبت به ارزیابى‏‏ شرایط حاکم بر جامعه ریشه دارد، فاقد هر نوع رابطه عینى‏‏‏ و ذهنى‏‏‏، منطقى‏‏‏ و احساسى‏‏‏ با موضع مارکسیستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ مى‏‏‏باشد.

تفاوت ماهوى‏‏ وجود دارد میان برداشت توده‏اى‏‏ متکى‏‏ بر ماتریالیسم تاریخى‏‏ که ضرورت مبارزه علیه اندیشه «ثبات سیستم» به کمک «سلطنت‏مشروطه» و «ولایت فقیه» طبقات حاکم سرمایه‏دارى‏‏ را افشا مى‏سازد، با پذیرش ضرورت تن دادن به این برداشت ایدئولوژیک!

انحراف اندیشه و قرار دادن حل مساله اتحادهاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ پیش از ارزیابى‏‏‏ وضع مشخص حاکم بر جامعه، انتقام خود را با سرعت مى‏‏‏گیرد. انحراف از مبانى‏‏‏ اندیشه مارکسیستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ نشان مى‏‏‏دهد که آغاز انحراف اندیشه، اندک به نظر مى‏‏‏رسد و قابل اغماض تصور مى‏‏‏گردد، اما زاویه انحراف پذیرفته شده در نظم غیردیالکتیکى‏‏‏ و ضد برداشت ماتریالیسم تاریخى‏، با هر گام دیگرى‏‏‏ بزرگ‏تر مى‏‏‏گردد و اجازه نمى‏‏‏ دهد که شلاق اندیشه‏اى‏‏‏ روشنگرانه برداشت مارکسیستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ در دفاع از “عدالت اجتماعى‏‏‏” و در دفاع از خواست طبقه کارگر براى‏‏‏ برخوردار شدن‏‏ از “عدالت اجتماعى‏‏‏”، محور اندیشه تحلیل‏گرانه را تشکیل دهد.

«براى‏‏‏ تعیین مشى‏‏‏ سیاسى‏‏‏» حزب طبقه کارگر در برابر رژیم ولایى‏‏‏، آن‏طور که در ادامه بحث مطرح شده است، این خواست به بحث گذاشته مى‏‏شود که باید به پرسش درباره «وابسته بودن و یا نبودن رژیم» به امپریالیسم، پاسخى‏‏‏ روشن و شفاف داده شود. این توضیح و پرسش نشان مى‏‏‏دهد که در اندیشه مطرح شده در بحث، سیاست اقتصادى‏‏‏ رژیم سرمایه‏دارى‏‏‏ مافیایى‏‏‏ و حاکمیت “ولایى‏‏‏” آن، مرکز و محور ارزیابى‏‏‏ را از سیاست و سرشت رژیم تشکیل نمى‏‏‏دهد، بلکه هیاهوى‏‏‏ رژیم در “مبارزه با استکبار” مدنظر مى‏‏باشد که مى‏‏خواهد با تار کردن آب، ماهى‏‏ بگیرد! مى‏‏خواهد با هیاهوى‏‏ “ضداستکبارى‏‏” توده‏اى‏‏ها را از دیدن حقایق محروم کرده و خاک به چشم مردم بریزد! موفقیت دشمن طبقاتى‏‏ تا جایى‏‏ است که تصور مى‏‏شود که «براى‏‏ تعیین مشى‏‏ سیاسى‏‏»، محور بودن مساله “عدالت اجتماعى‏‏‏” نقشى‏‏ ایفا نمى‏‏سازد و مى‏‏توان آن را از مدنظر دور داشت و براى‏‏ آن نقشى‏‏‏ در پاسخ دادن به پرسش «وابسته بودن و یا نبودن رژیم» قایل نشد.

براى‏‏‏ آنکه به پرسش مطرح شده یک بار دیگر با شفافیت کامل پاسخ داده شود (مراجعه شود ازجمله به بخش نخست نوشتار)، باید با صراحت برجسته ساخت که با “حکم‏حکومتى‏‏‏” غیرقانونى‏‏‏ درباره لغو اصل‏هاى‏‏‏ ۴۴ و ۴٣ قانون اساسى‏ که توسط “رهبر” و متکى‏‏‏ بر اصل “ولایت فقیه”‏ صادر شده است‏ (قانون اساسى‏‏‏ مى‏‏‏تواند تنها از طریق همه‏پرسى‏‏‏ تغییر یابد!)، رژیم حاکم سرمایه‏دارى‏‏‏ مافیایى‏‏‏ به “متحد طبیعى‏‏‏” امپریالیسم تبدیل شده است. به متحدى‏‏‏ که داراى‏‏‏ منافع طبقاتى‏‏‏ مشترک با امپریالیسم در اجراى‏‏‏ برنامه نواستعمارى‏‏ نولیبرالیسم‏ موسوم به “خصوصى‏‏‏سازى‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏” مى‏‏‏باشد! سخنان سه روز پیش رئیس جمهور آمریکا، اوباما، در ارتباط با ایران که در آن خواستار دادن “آزادى‏‏‏” به مردم بود، در عین حال تائیدى‏‏‏ نیز بود در تائید سیاست اقتصادى‏‏ رسمى‏‏‏ حاکمیت “ولایى‏‏‏”. اوباما با سخنان خود خواستار‏ اجراى‏‏‏ بى‏‏‏خدشه برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏‏ و نه برقرارى‏ عدالت اجتماعى‏ نسبى‏ شد! اجراى‏‏‏ این برنامه امپریالیستى‏‏‏ هیچ معنا و مضمون دیگرى‏‏‏ ندارد، جز «وابسته بودن» رژیم به اقتصاد جهانى‏‏‏ نواستعمارى‏‏‏ امپریالیسم!

میان شرکت در “اقتصاد جهانى‏‏‏” برپایه ضروریات اقتصادى‏‏‏ ملى‏‏- داخلى‏‏‏ و تبدیل شدن به مـجرى‏‏‏ برنامه نولیبرال امپریالیستى‏ باید تفاوت قایل شد‏‏. رژیم سرمایه‏دارى‏‏‏ مافیایى‏‏‏ حاکم و “رهبر” آن، نقش دوم را براى‏‏‏ حفظ منافع خود انتخاب نموده‏اند و بس! آن‏ها مى‏‏خواهند این هدف خود را با نظامى‏‏ فاشیست‏مآبانه از نوع حکومت پینوشه کودتاچى‏‏ و نژادپرستانه “خودى‏‏” و “غیرخودى‏‏” به مردم و «فرودستان» تحمیل کنند!

گرفتار ماندن اندیشه یک‏سویه‏نگرِ ضددیالکتیکى‏‏‏‏ در پندار و امیدوارى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ «دموکراتیک‏تر کردن این فاکتور» در شرایط کنونى‏‏‏‏، به‏ویژه به تجربه در دو سال اخیر به‏دنبال کودتاى‏‏‏‏ انتخاباتى‏‏‏‏ بى‏‏‏‏توجه است. نمى‏‏‏‏بیند و درنمى‏‏‏‏یابد که سرمایه‏دارى‏‏‏‏ حاکم، صرفنظر از لایه‏بندى‏‏‏‏ آن و اختلاف‏هاى‏‏‏‏ میان آن‏ها، قادر و مایل به عقب‏ نشینى‏‏‏‏ به سود منافع توده‏هاى‏‏‏‏ میلیونى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ بهبود شرایط زندگى‏‏‏‏، براى‏‏‏‏ تامین نسبى‏‏‏‏ عدالت اجتماعى‏‏‏‏ و اصلاحات تدریجى‏‏‏‏ به سود توده‏ها نیست! این حاکمیت به‏طور خشن، شکل حاکمیت خفقان‏آمیز “ولایت فقیه” را در خدمت تثبیت چنین وضعى‏‏‏‏ قرار داده است. کودتاى‏‏‏‏ انتخاباتى‏‏‏‏ دو سال پیش نیز تثبیت چنین وضعى‏‏‏‏ را هدف داشته است!

سه- اولویت بخشیدن به تغییرات روبنایى‏‏

جدا سازى‏‏‏‏ عنصر روبنا از زیربنا در این اندیشه، مطلقیت بخشیدن به مساله ایدئولوژى‏‏‏‏- سنت- اعتقادات و … در مجموع به روبنا، که با استدلال درباره وجود این نظریات نزد لایه‏هایى‏‏‏‏ از “جنبش سبز” توجیه و گویا مستدل مى‏‏‏‏شود، همراه است با اولویت بخشیدن به تغییرات روبنایى‏‏‏‏. این در حالى‏‏‏ است که مبارزه با نظریات و ایدئولوژى‏‏ طبقات حاکم وظیفه اندیشه روشنگرانه و افشاگرانه مارکسیستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ مى‏‏‏باشد! وظیفه اعمال نبرد طبقاتى‏‏ از “پائین”، علیه نبرد طبقاتى‏‏ از “بالا”! اگر حزب توده ایران به این پیکار فرهنگى‏- ایدئولوژیک عمل نکند، کدام نیرو مى‏تواند به آن عمل کند و کدام نیرو به آن عمل خواهد کرد؟

علاوه بر این، پنداشته مى‏‏‏‏شود که در شرایط فقدان یک جنبش دموکراتیک وسیع اجتماعى‏‏‏‏ که در آن طبقه کارگر و منافع آن  (- که در انطباق است با منافع کل جامعه -)  ستون فقرات خواسته‏هاى‏‏‏‏ جنبش و ابزار فشار بر ارتجاع حاکم را تشکیل مى‏دهد، مى‏‏توان از طریق مذاکرات در بالا و در پشت درهاى‏‏‏‏ بسته به تغییرات «دموکراتیک‏تر» دست یافت. از این روى‏‏‏‏ نیز مبارزه عاجل براى‏‏‏‏ برپایى‏‏‏‏ شرایط دموکراتیک به سود آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ دموکراتیک قانونى‏‏‏‏ و حفظ منافع زحمتکشان، در اندیشه طرح شده، فاقد مبرمیت پنداشته مى‏‏شود و این مبارزه “عمده” ارزیابى‏‏ نمى‏‏شود. چنین پنداشت و کوشش غیرواقع‏بینانه و متکى‏‏‏ به ذهنیات دون‏کیشوگونه، سابقه تاریخى‏‏‏‏ دارد. امیر کبیر نمونه قدیمى‏‏‏‏تر و دوران هشت ساله دولت اصلاحات با قربانیان بسیارى‏‏‏‏ از مردم و اصلاح‏طلبان، نمونه جدیدتر آن است.

ریشه واقعى‏‏‏‏ چنین پنداشتى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ شرایط کنونى‏‏‏‏ در ایران، عدم تشخیص و پذیرش پایان یافتن مرحله تغییرات تدریجى‏‏‏‏ در جامعه است که ارتجاع سرمایه‏دارى‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏‏ حاکم آن را به مردم و جامعه تحمیل نموده است. (در بخش نخست این نکته  به وسعت شکافته شده است)

برپایه استدلال‏هاى‏‏ فوق است که نـادرسـتى‏‏ تـز مطرح شده در بحث درباره امکان «دموکراتیک‏تر کردن فاکتور ولایت فقیه» از طریق تغییر مسالمت‏آمیز و تدریجى‏‏- رفرمیستى‏‏ شرایط حاکم بر جامعه، به اثبات مى‏‏رسد. دسترسى‏ به اثبات علمى‏، پژوهش جوانب مختلف بحث را ضرورى‏ ساخت و طول کلام را باعث شد.

امکان تغییرات روبنایى‏‏‏‏ در ایران کنونى‏‏‏‏ با صراحت توسط “عدالت” طرح مى‏‏‏‏شود و “راه‏توده” على‏‏‏‏ خدایى‏‏‏‏ نیز با نصیحت‏هاى‏‏‏‏ صریح و پوشیده خود به ارتجاع و با برجسته ساختن حماقت رژیم سلطنتى‏‏‏‏- ساواکى‏‏ محمدرضا از نشنیدن پیام مردم (نگاه شود به “تحلیل توده‏اى‏‏‏‏‏‏ بجاى‏‏‏‏‏‏ داستان‏سرایى‏‏‏‏‏‏؟ “راه توده” و مسئله “جنگ‏طلبى‏‏‏‏‏‏” http://www.tudeh-iha.com/?p=381&lang=fa)، همین مضمون را “خجولانه” مطرح مى‏‏‏‏سازد. اگر اخیراً توده‏اى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ صادق در “عدالت” اینجا و آنجا اسنادى‏‏‏‏ از وضع فاجعه‏بار طبقه کارگر منتشر مى‏‏‏‏کنند، سر تا پاى‏‏‏‏ «تحلیل هیئت سردبیرى‏‏‏‏ “راه توده”» على‏‏‏‏ خدایى‏‏‏‏، تنها منافع و مواضع لایه‏هایى‏‏‏‏ از حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏ را مطرح و از آن دفاع مى‏‏‏‏کند (نگاه شود به “عدالت” و “راه‏توده” مدافع نولیبرالیسم ٨٩/۴٣ http://www.tudeh-iha.com/?p=1556&lang=fa).

چهار- موضع انقلابى‏‏‏‏ یا پوزیتویستى‏‏‏‏

پیامد چنین موضعى‏، کوشش براى‏‏‏‏ برباد دادن خط‏مشى‏ انقلابى‏‏‏‏ حزب طبقه کارگر و تبدیل آن به جریانى‏‏‏‏ سوسیال دموکرات و پوزیتیویست مى‏‏‏‏باشد که در اندیشه و نهایتاً در عملکرد خود ضرورت تغییرات انقلابى‏‏‏‏ را در زیربنا نفى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏کند. موضع پوزیتویستى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ که مى‏‏‏‏تواند هم با الفاظ پرطمطراق راست و هم به اصطلاح با الفاظ “ضدامپریالیستى‏‏‏‏” و “چپ” تظاهر کند و مى‏‏‏‏کند.

غیرتاریخى‏‏‏‏ بودن این خواست که به آن اشاره شد، به تغییر شرایط میان سال‏هاى‏‏‏‏ پس از پیروزى‏‏‏‏ انقلاب بهمن، تجربه سى‏‏‏‏ ساله از آن زمان و شرایط کنونى‏‏‏‏ بى‏‏‏‏توجه مى‏‏‏‏ماند و نشان مى‏‏‏‏دهد که موضع حزب توده ایران نسبت به این اصل “ولایت فقیه” و مساله “رهبرى‏‏” و ضرورت حذف آن از قانون اساسى‏‏‏‏ در سال ۵٨‏‏ را‏‏ درک نکرده و چشمِ دل و اندیشه دیالکتیکى‏‏‏‏ را بر موضع حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران بسته است.

حزب توده ایران در همان سال ١٣۵٨ نیز موضع دقیق و شفاف خود را درباره ضرورت حذف این اصل از قانون اساسى‏‏‏‏ اعلام و مستدل داشت. سکوت دراین‏باره، سیرى‏‏‏‏ قهقرایى‏‏‏‏ از موضع انقلابى‏‏‏‏ حزب طبقه کارگر است. شرایط آن دوران، آن‏طور که واقع بینانه برداشت و اعلام شده بود، امکان حـذف این اصل را در متممى‏‏‏‏ برقانون اساسى‏‏‏‏ ممکـن مى‏‏‏‏دانست. این در حالى‏‏‏‏ است که چنین حذفى‏‏‏‏ در شرایط کنونى‏‏‏‏، حتى‏‏‏‏ به‏ صورت حذف در متممى‏‏‏‏ بر قانون اساسى‏‏‏‏، دیگر بدون پیروزى‏‏‏‏ یک انقلاب اجتماعى‏‏‏‏ ممکن نخواهد بود. بى‏‏‏اعتمادى‏‏‏ و نفى‏‏‏ ضرورت حذف این اصل در شرایط کنونى‏‏‏، نفى‏‏‏ ضرورت تحول انقلابى‏‏‏ در جامعه است. موضع پوزیتویستى‏‏‏ و تسلیم‏طلبانه و دنباله‏روى‏‏‏ از حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ مافیایى‏‏‏ کنونى‏‏‏، ناشى‏‏‏ از نفى‏‏‏ موضع انقلابى‏‏‏ حزب توده ایران و پذیرفتن موضع سوسیال دموکرات مى‏‏‏باشد!

تغییر شرایط و موقعیت تاریخى‏‏‏‏ را باید شناخت و درک کرد، زمانى‏‏‏‏ که تصور مى‏‏‏‏کنیم موضعى‏‏‏‏ مارکسیستى‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏ را اعلام مى‏‏‏‏داریم. تنها در چنین شرایطى‏‏‏‏ استقلال سیاسى‏‏‏‏ حزب طبقه کارگر حفظ مى‏‏‏‏گردد.

پنج- وحدت تاکتیک و استراتژى‏‏‏‏

«محتمل‏ترین نسخه» و «چپ‏روى‏‏‏‏ سیاسى‏‏‏‏» که در بحث مطرح شده‏اند، دو روى‏‏‏‏ سکه یک سیاست سوسیال دموکرات هستند. تن دادن به تحقق بخشیدن به «محتمل‏ترین نسخه»، و به بیانى‏‏‏‏ دیگر، کوشش براى‏‏‏‏ به تحقق رساندن آنچه که ممکن است با این به اصطلاح استدلال که گویا امکانى‏‏‏‏ «عملى‏‏‏‏» است، وظیفه روز و تاکتیکى‏‏‏‏ را جـدا از هدف و آماج استراتژیک وظایف حزب طبقه کارگر مطرح مى‏‏‏‏سازد، با این هدف که گویا دچار «چپ‏روى‏‏‏‏ سیاسى‏‏‏‏» نشود.

مى‏‏‏‏کوشد با جریان ممکن و مقدور براى‏‏‏‏ به تحقق رساندن «محتمل‏ترین» هدف حرکت کند. زنده‏یاد احسان طبرى‏‏ در “آرمان انقلابى‏‏ و پیکار انقلابى‏‏” (ص ۶٧ در “یاداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏ فلسفى‏‏ و اجتماعى‏‏”) این شیوه را «پراگماتیسم بورژوایى‏‏» مى‏‏نامد و ازجمله مى‏‏نویسد: «پراگماتیسم بورژوایى‏‏ به واقعیت موجود تکیه مى‏‏کند. رفورم تدریجى‏‏ و به‏سازى‏‏ واقعیت موجود را مهم‏ترین کارى‏‏ مى‏‏شمارد که مى‏‏توان درواقع عملى‏‏ کرد. شیوه‏اى‏‏ که برنشتین پایه‏گذار آنست و به شیوه “تاکتیک- پروسه” شهرت یافته است …». این در حالى‏‏‏‏ است که وحدت مبارزه حزب طبقه کارگر براى‏‏‏‏ اهداف تاکتیکى‏‏‏‏ و استراتژیکى‏‏‏‏، دموکراتیک و سوسیالیستى‏‏‏‏، آن‏طور که زنده‏یاد جوانشیر آن را در “سیماى‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏ حزب توده ایران” برمى‏‏‏‏شمرد و نشان مى‏‏‏‏دهد، تردید ناپذیر است! (نگاه شود به http://www.tudeh-iha.com/?p=688&lang=fa سیماى‏‏‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏‏‏ حزب توده ایران (١)).

تفاوت ماهوى‏‏‏‏ اندیشه انقلابى‏‏‏‏ مارکسیستى‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏ از اندیشه پوزیتویستى‏‏‏‏ سوسیال دمکرات، این ویژگى‏‏‏‏ آن است که  اندیشه انقلابى‏‏‏‏ با تحلیل شرایطى‏‏‏‏ که برپایه تضاد اصلى‏‏‏‏ در جامعه قرار دارد و با هدف تغییر انقلابى‏‏‏‏ این شرایط، به وظیفه ارزیابى‏‏‏‏ و یافتن مضمون و اشکال مبارزاتى‏‏‏‏ روز و تاکتیک‏‏ متناسب با آن مى‏‏‏‏پردازد. تعیین متحدان براى‏‏‏‏ مرحله رشد و تعمیق تضاد اصلى‏‏‏‏ نیز بر همین پایه استوار بوده و عملى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏شود.

بر این پایه است که اندیشه انقلابى‏‏‏‏ در جستجوى‏‏‏‏ آماجى‏‏‏‏ فراتر از «محتمل‏ترین» امکان است. این قناعت فکرى‏‏‏‏ و عملى‏‏،‏‏ گره مرکزى‏‏‏‏ برنامه اشغال حزب طبقه کارگر از درون مى‏‏‏‏باشد که هدف آن تبدیل حزب انقلابى‏‏‏‏ به یک حزب سوسیال دموکرات است. هدفى‏‏ که از طریق محدود کردن شعاع اندیشه و عمل حزب به مبارزه براى‏‏ تحقق «محتمل‏ترین» هدف، عملى‏‏ و به‏مورد اجرا گذاشته مى‏‏شود. هدف قطع وحدت میان هدف تاکتیکى‏‏- دموکراتیک و استراتژیک- سوسیالیستى‏‏، نفى‏‏ دیالکتیک میان این دو هدف مى‏‏باشد که جوانشیر وحدت، یک‏پارچگى‏ و بهم‏تنیدگى‏ آن را در “سیماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ایران با برجستگى‏‏ نشان مى‏‏دهد و به اثبات مى‏‏رساند!

از این روى‏‏‏‏ نیز ضرورى‏‏‏‏ است به مساله اتحادهاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏، پس از شناخت و درک کلیت شرایط حاکم بر جامعه پرداخت. تنها از این طریق است که ادعاى‏‏‏‏ راهبردى‏‏‏‏ اندیشه علمى‏‏‏‏ مبتنى‏‏‏‏ بر منافع طبقه کارگر که از منافع کل جامعه دفاع مى‏‏‏‏کند (مانیفست کمونیستى‏‏‏‏)، از پایه و اساسى‏‏‏‏ عینى‏‏‏‏- علمى‏‏ برخودار مى‏‏‏‏شود، استقلال تئوریک- نظرى‏‏‏‏- سیاسى‏‏‏‏ خط‏مشى‏‏ حزب طبقه کارگر ممکن و مکان پیشقراولى‏‏‏‏ اندیشه و عمل آن در مبارزه طبقاتى‏‏‏‏ در جامعه تعیین مى‏‏‏‏گردد!

اولویت بخشیدن به حل مساله اتحادها پیش از ارزیابى‏‏‏‏ از شرایط حاکم بر جامعه، آن‏طور که در بخش نخست توضیح داده شد، یکى‏‏‏‏ از راه‏هاى‏‏‏‏ اشغال حزب طبقه کارگر از درون و تبدیل آن به جریان سوسیال دموکرات در برنامه امپریالیستى‏‏‏‏ است.

خانم سارا واگن کنشت Sahra Wagenknecht، مارکسیست جوان معاصر آلمانى‏‏‏‏ در اثر پراهمیت خود درباره علل فروپاشى‏‏‏‏ کشورهاى‏‏‏‏ سوسیالیستى‏‏‏‏ اروپایى‏‏‏‏، برنامه امپریالیستى‏‏‏‏ را براى‏‏‏‏ اشغال احزاب کمونیستى‏‏‏‏ و کارگرى‏‏‏‏ از درون مورد بررسى‏‏‏‏ موشکافانه قرار داده است (نگاه شود به رزمى‏‏‏‏‏‏ یک‏پارچه علیه اشغال حزب توده ایران از درون! http://www.tudeh-iha.com/?p=1236&lang=fa)

او در اثر خود تحت عنوان “استراتژى‏‏‏‏ ضدسوسیالیستى‏‏‏‏ در دوران نبرد میان دو سیستم”، با ارایه اسناد متعددى‏‏‏‏، چگونگى‏‏‏‏ اشغال حزب کمونیست اتحاد شووى‏‏‏‏ را از درون نشان مى‏‏‏دهد و به اثبات مى‏‏‏رساند. همان‏طور که به نقل از گرنس، مارکسیست آلمانى‏، پیش‏تر در بخش نخست نیز بیان شد، این اشغال از این طریق عملى‏‏‏‏ شد که «راست‏ترین مواضع رهبران» حزب کمونیست شوروى‏‏‏‏ و دیگر احزاب کارگرى‏‏‏‏ در شرایط فقدان «سانترالیزم دموکراتیک» (گرنس) در برابر مواضع چپ تقویت شد. نفوذ اندیشه‏هاى‏‏‏‏ سوسیال دموکراتیک، آن‏طور که یاکوولف در کتاب پیش گفته خود فاش مى‏‏‏‏سازد، از چنین مجراى‏‏‏‏ انحراف ایدئولوژیک و سیاسى‏‏‏‏ عبور نمود و به اشغال حزب لنین از درون منجر گشت. یاکوولف این روند را در مصاحبه‏اى‏‏‏‏ «نابودى‏‏‏‏ رژیم توتالیتر به دست حزب توتالیتر» نامیده است.

تبدیل شدن گرباچف، شوآردنادسه، یاکوولف و دیگران به عناصر سوسیال دموکرات از چنین مجراى‏‏‏ انحراف ایدئولوژیک و سیاسى‏‏‏ گذشت و تحقق یافت.

شش- “کیفیت” دوران

پیشقراولى‏‏‏‏ اندیشه مارکسیستى‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏تواند تنها در شناخت شرایط و تغییرات آن و ارزیابى‏‏‏‏ زمینه‏هایى‏‏‏‏ تبلور یابد که “کیفیت” مرحله را از نظر ماتریالیسم تاریخى‏‏‏‏ قابل شناخت و درک نموده و آن را مستدل مى‏‏‏‏سازد (درباره شرایط رشد تدریجى‏‏‏‏ و انقلابى‏‏‏‏ در جامعه، نگاه شود به ا. طبرى‏‏‏‏، “بنیاد آموزش علمى‏‏‏” (١٣۵٠)، ص ٢۶ تا ٢٨ و زنده‏باد انقلاب http://www.tudeh-iha.com/?p=1053&lang=fa). تنها پس از دست‏یابى‏‏‏‏ به این شناخت از کیفیت مرحله رشد اجتماعى‏‏‏‏ است که مى‏‏‏‏توان درباره امکان «دموکراتیک‏تر کردن» شرایط نظر داد و آن را محتمل و یا ناممکن دانست. تنها با دستیابى‏‏‏‏ به شناخت از کیفیت مرحله رشد اجتماعى‏‏‏‏ است که مى‏‏‏‏توان شیوه عملکرد حزب طبقه کارگر را ازجمله در انتخاب و جلب متحدان دور و نزدیک درک نمود و بر پایه چنین شناختى‏‏‏‏ آن را اعلام داشت.

هفت- خطر عاجل امپریالیسم

اگر دوران تغییرات اصلاحى‏‏‏‏- تدریجى‏‏‏‏ رشد جامعه به علت نخواستن و نتوانستن ارتجاع حاکم براى‏‏‏‏ عقب نشینى‏‏‏‏ به سود منافع لایه‏هاى‏‏‏‏ زیر سلطه پایان یافته است، آن‏طور که اکنون در ایران حکمفرماست (درسى‏‏‏‏ که باید خوشبینان نیز از وقایع و تجربه دو سال اخیر دریافت کنند)، آن وقت پذیرش امکان «دموکراتیک‏تر کردن» “ولایت فقیه” سرابى‏‏‏‏ خطرناک و موضعى‏‏‏‏ بشدت پوزیتویستى‏‏‏‏ و ضدانقلابى‏‏‏‏ از کار در مى‏آید!

خطرناکى‏‏ این سراب به‏ویژه در ارتباط با خطرهاى‏‏ ناشى‏‏ از امکان یورش همه‏جانبه امپریالیسم، براى‏‏ استقلال و تمامیت ارضى‏‏ ایران برمى‏‏خیزد! یورشى‏‏ که طیفى‏‏ را از کوشش براى‏‏ اشغال از درون تا یورش نظامى‏‏ تشکیل مى‏‏دهد.

این سراب موجب آن مى‏‏شود که با ندانم‏کارى‏‏ و سهل‏انگارى‏‏ نابخردانه، کوشش براى‏‏ سازماندهى‏‏ زحمتکشان، براى‏‏ شرکت فعال طبقه کارگر در خیزش انقلابى‏‏ کنونى‏‏ و کوشش براى‏‏ تصاحب قدرت سیاسى‏‏ توسط آن در کنار پیگیرترین نیروهاى‏‏ میهن‏دوست مذهبى‏‏ با هدف تغییر انقلابى‏‏ حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏ مافیایى‏‏ و تثبیت آماج‏هاى‏‏ دموکراتیک و ترقى‏‏خواهانه انقلاب بهمن ۵٧ تعطیل گشته، ناخواسته به باز شدن فضاى‏‏ نفوذ آزادى‏‏هاى‏‏ لیبرالیستى‏‏ و “حقوق بشر” آمریکایى‏‏ کمک رسانده شود و امر سازماندهى‏‏ تغییر انقلابى‏‏ حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏ مافیایى‏‏ در اختیار دستگاه‏هاى‏‏ تبلیغاتى‏‏ امپریالیستى‏‏ و متحدان داخلى‏‏ و خارجى‏‏ آن قرار داده شود تا آن‏ها بتوانند، با برپایى‏‏ یک “انقلاب رنگین”، زمینه سیر قهقرایى‏‏ انقلاب ملى‏‏- دموکراتیک بهمن را به انقلاب بورژوا دموکراتیک فراهم سازند. روندى‏‏ که مى‏‏تواند به طور عینى‏‏ حزب طبقه کارگر را به نیروى‏‏ “کمکى‏‏” براى‏‏ پیروزى‏‏ طرفداران سلطنت مشروطه تا جمهورى‏‏خواهان هوادار “اقتصاد بازار آزاد بى‏‏نظارت” و مجریان برنامه نواستعمارى‏‏ نولیبرالیسم در ایران بدل سازد!

محدود ساختن خطر یورش همه‏جانبه امپریالیسم، چه در اشکال “مسالمت‏آمیز” و “قهرآمیز” آن، اشغال از درون از طریق “انقلاب رنگین” و یا از طریق تجاوز نظامى‏، تنها از طریق کمک به ارتقاى‏ توان ذهنى‏- معنوى‏ و عینى‏ جنبش مردمى‏ کنونى‏ قابل دسترسى‏ است. باید با تقویت اندیشه انقلابى‏ نزد خود و مبارزان صادق دیگر، به سازماندهى‏ زحمتکشان و همه لایه‏هاى‏ میهن‏دوست دست یافت و آن را به سلاحى‏ و توانى‏ قاطع و برّا در برابر رژیم سرمایه‏دارى‏ حاکم و خطر تهاجم همه‏جانبه امپریالیسم تبدیل نمود. باید آماج‏هاى‏ دموکراتیک و ملى‏ انقلاب بهمن ۵٧ را به وسیله تاریخى‏ در مبارزه با خطر همه‏جانبه امپریالیسم نسبت به استقلال و تمامیت ارضى‏ ایران تبدیل نمود. این است وظیفه روز جنبش توده‏اى‏ در حول حزب متحد طبقه کارگر، حزب توده ایران!!

حزب توده ایران در شب همه‏پرسى‏‏‏‏ درباره قانون اساسى‏‏‏‏ کنونى‏‏‏‏ در سال ١٣۵٨ شرایط حاکم بر ایران را به درستى‏‏‏‏ آبستن امکان رشد تدریجى‏‏‏‏ تغییرات دموکراتیک ارزیابى‏‏‏‏ نمود و هم خطراتى‏‏‏‏ که این امکان را مورد تهاجم قرار مى‏‏‏‏داد، شناخت و برشمرد. با توجه به امکان و هم خطر موجود، و همچنین با توجه به ضرورت حفظ امکان تداوم فعالیت علنى‏‏‏‏ حزب طبقه کارگر، حزب خواستار حذف اصل عتیقه‏اى‏‏‏‏ “ولایت فقیه” در متممى‏‏‏‏ بر قانون اساسى‏‏‏‏ شد.

چنین شرایطى‏‏‏‏ اکنون اصلاً و ابداً وجود ندارد. برعکس، تجربه سى‏‏‏‏ ساله به توده‏ها و به طریق اولى‏‏‏‏ به مبارزان “جنبش سبز” نشان داده است که اصل ضددموکراتیک “خداشاهى‏‏‏‏” که از دوران قبیله‏اى‏‏‏‏ رشد جامعه بشرى‏ به عاریت گرفته شده، عمـلاً در خدمت برقرارى‏‏‏‏ و تحکیم مواضع حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏‏ قرار گرفته است. این خطر که حزب توده ایران آن را به‏طور نظرى‏‏ شناخته و اعلام داشته بود، اکنون به واقعیت تبدیل شده است! اگر هنوز کمبودى‏‏ در شناخت توده‏ها و مبارزان “سبز” از پیامدهاى‏‏‏‏ اصل “ولایت فقیه”‏‏ وجود دارد، وظیفه روشنگرانه و افشاگرانه حزب توده ایران در این زمینه برجسته‏تر مى‏‏‏‏شود. بار مسئولیت روشنگرى‏‏‏‏ حزب طبقه کارگر سنگین‏تر مى‏‏‏‏شود. نمى‏‏‏‏توان به علت وجود کمبود ذهنى‏ شناخت نزد “متحدان”، سیاست تبلیغى‏‏‏‏ و ترویجى‏‏‏‏ ضرورى‏‏‏‏ متناسب با شرایط عینى‏‏‏‏ جامعه را تعطیل نمود و یا وظیفه خطیر و عاجل مبارزه نظرى‏‏- تئوریک- سیاسى‏‏ حزب توده ایران را با این اصل ارتجاعى‏ با این “استدلال” که گویا «عملى‏‏‏‏» نیست، نفى‏ نمود و آن را عیرواقع‏بینانه ارزیابى‏‏‏‏ کرد. به عبارت دیگر خواست حذف اصل “ولایت فقیه” را «چپ‏روى‏‏‏‏ سیاسى‏‏‏‏» دانست! چنین موضعى‏‏‏‏ لغو استقلال سیاسى‏‏‏‏ حزب طبقه کارگر و تبدیل آن به زائده سیاست “متحدان” است! این کمک به اشغال حزب توده ایران از درون است!

پذیرش به اصطلاح “استدلال” ضرورت حفظ «ثبات جامعه» و توجیه این “استدلال” براى‏‏‏‏ تن دادن به تداوم اصل عتیقه‏اى‏‏‏‏ “ولایت فقیه”، دو چندان نارواست. زیرا حزب طبقه کارگر را اضافه بر دنباله‏روى‏‏‏‏ از جریان “راست” در “جنبش سبز”، براى‏‏‏‏ پذیرش نظریات “راست” سلطنت‏طلب نیز آماده و آن را به دنباله‏روى‏‏‏‏ از خواست «مشروطه‏خواهان» نیز بدل مى‏‏‏‏کند. پذیرش “استدلال” ایدئولوژیک حفظ «ثبات جامعه»، سلطنت‏طلبان را به پیشقراولان نظربندى‏‏‏‏ در حزب طبقه کارگر تبدیل مى‏‏‏‏سازد. بر این پایه است که خواست ذهن‏گرایانه «دموکراتیک‏تر کردن» شرایط کنونى‏‏‏‏، سرشتى‏‏‏‏ پوزیتویستى‏‏‏‏ و در تائید شرایط حاکم مى‏‏‏‏یابد، سرشتى‏‏‏‏ سوسیال دموکرات که در و پنجره را براى‏‏‏‏ اشغال حزب انقلابى‏‏‏‏ طبقه کارگر از درون مى‏‏‏‏گشاید!

ابراز نظر | جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز

بحثى‏‏‏‏‏ میان توده‏اى‏‏‏‏‏ها (یک):
تضاد اصلى‏‏‏‏‏، تضاد خلق با امپریالیسم!؟
حذف اصل ”ولایت فقیه“ از قانون اساسى‏‏‏‏‏، چپ‏روى‏‏‏‏‏ سیاسى‏‏‏‏‏ است؟
برخورد به مواضع انحرافى‏‏‏‏‏ در جنبش و مساله امنیتى‏‏‏‏‏!

۳۱/۰۲/۹۰

مقاله شماره ٣/١٣٩٠ (٣١ اردیبهشت)

واژه راهنما: از وحدت نظرى‏‏‏‏ و سازمانى‏‏‏‏ حزب توده ایران در برابر برنامه ارتجاع داخلى‏‏‏‏ و جهانى‏‏‏ پاسدارى‏‏‏ کنیم و پاسخى‏‏‏ دندان‏شکن به هدف پاره‏پاره‏کردن حزب طبقه کارگر دهیم!

بخش نخست (قسمت دوم) (قسمت اول http://www.tudeh-iha.com/?p=1596&lang=fa

جایگاه آزادى‏‏‏ها سوسیالیستى‏‏‏

در کشورهاى‏‏‏‏‏ سابق سوسیالیستى‏‏‏‏‏ در اروپا و همچنین در جمهورى‏‏‏‏‏ خلق چین، ویتنام، کوبا و …، اگر هم در سطوحى‏‏‏‏‏ دیگر و با مضامینى‏‏‏‏‏ متفاوت، وجود و حضور جنبه دموکراسى‏‏‏‏‏، یعنى‏‏‏‏‏ دموکراسى‏‏‏‏‏ سوسیالیستى‏‏‏‏‏، براى‏‏‏‏‏ مرحله رشد ملى‏‏‏‏‏ و مستقل آن‏ها غیرقابل انکار مى‏‏‏‏‏باشد. بقاى‏‏‏‏‏ کوباى‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏ در صد کیلومترى‏‏‏‏‏ مرزهاى‏‏‏‏‏ امپریالیسم آمریکا بدون توجه به مساله دموکراسى‏‏‏‏‏ در رشد جامعه و حفظ سرشت ملى‏‏- سوسیالیستى‏‏‏‏‏ انقلاب ناممکن مى‏‏‏‏‏بوده است.

مارکسیست معاصر آلمانى‏‏‏‏‏ و عضو رهبرى‏‏‏‏‏ حزب کمونیست آلمان، ویلى‏‏‏‏‏ گرنس Willi Gerens در مقاله‏اى‏‏‏‏‏ تحت عنوان “با ماسک لنین بر صورت، علیه لنینیسم” (“روت فوکس”، آوریل ٢٠١١)، نقش گرباچف و یاکولف را در پیروزى‏‏‏‏‏ سناریوى‏‏‏‏‏ ضدانقلابى‏‏‏‏‏ در اتحاد شوروى‏‏‏‏‏ مورد بررسى‏‏‏‏‏ قرار داده و به افشاى‏‏‏‏‏ شیوه عمل آن‏ها پرداخته و از یاکولف نقل مى‏‏‏‏‏کند که در پیش‏گفتار کتاب خود تحت عنوان “پیش سخن، فروپاشى‏‏‏‏‏، فاتحه”، شیوه ضدانقلابى‏‏‏‏‏ سناریوى‏‏‏‏ ضدسوسیالیستى‏‏‏‏ را ازجمله چنین فاش مى‏‏‏‏‏سازد: «از سال ١٩٨۶ گام به گام انتشار مطالبى‏‏‏‏‏ به‏کلى‏‏‏‏‏ دور و خالى‏‏‏‏‏ از اندیشه مارکسیستى‏‏‏‏‏ را در انتشارات به جریان انداختیم» …  به نظر گرنس، «این شیوه بدون وجود انحراف در آغاز بناى‏‏‏‏‏ سوسیالیسم در اتحاد شوروى‏‏‏‏‏ موثر نمى‏‏‏‏‏بوده … بدون روندى‏‏‏‏‏ که پس از مرگ لنین در جهت نابودى‏‏‏‏‏ سانترالیسم- دموکراتیک عمل کرد، موفقیت استراتژى‏‏‏‏‏ ضدانقلابى‏‏‏‏‏ غیرقابل تصور مى‏‏‏‏‏باشد».

بى‏‏‏‏‏توجهى‏‏‏‏‏ غیرضرور به عنصر دموکراتیک در کشورهاى‏‏‏‏‏ سابق سوسیالیستى‏‏‏‏‏ اروپا و محدود ساختن آن به تامین حقوق دموکراتیک، همان‏طور که گرنس نیز نشان مى‏‏‏‏‏دهد، تاثیر منفى‏‏‏‏‏ خود را در روند فروپاشى‏‏‏‏‏ این کشورها ایفا نمود. این بى‏‏‏توجهى‏‏‏ برپایه اشتباه فلسفى‏‏‏اى‏‏‏ به وقوع پیوست که ناشى‏‏‏ از درک مکانیکى‏‏‏ از رابطه ذهن و عین، رابطه ایدئولوژى‏‏‏ و زیربنا بود. به سخن مانیفست کمونیستى‏‏‏ بى‏‏‏توجه ماند که «رشد آزاد فرد، پیش شرط رشد آزاد جامعه» است.

ارزیابى‏‏‏‏ از اشتباه وقوع یافته در اتحاد شوروى‏‏‏ و دیگر کشورهاى‏‏‏ سوسیالیستى‏‏‏ سابق‏ در جنبش کمونیستى‏‏‏‏‏ و کارگرى‏‏‏‏‏ جهان، ارزیابى‏‏‏‏‏ جا افتاده و پذیرفته‏اى‏‏‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏‏‏دهد. خطرى‏‏‏‏‏ که در ج خ چین اکنون نیز وجود دارد که باید امیدوار بود که حزب کمونیست این کشور با آموزش از تجارب منفى‏‏‏‏‏ در کشورهاى‏‏‏‏‏ سابق سوسیالیستى‏‏‏‏‏، قادر به دفع این خطر باشد تا تداوم رشد سوسیالیسم در چین از این منظر پراهمیت نیز تضمین گردد.

تجربه کشورهاى‏‏‏‏‏ سابق سوسیالیستى‏‏‏‏‏ در اروپا، ازجمله در آلمان دموکراتیک، آن‏طور که در ارزیابى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ حزب کمونیست این کشور انعکاس یافته است، نشان مى‏‏‏‏‏دهد که در دوران نبرد و رقابت دو سیستم سوسیالیستى‏‏‏ و سرمایه‏دارى‏‏‏ در جهان مى‏‏‏توانست‏‏‏ در شرایط وجود سانترالیزم دموکراتیک در حزب و برقرارى‏‏‏‏‏ آزادى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏‏ سوسیالیستى‏‏‏، هزینه برخورد روشنگرانه- توضیحى‏‏‏‏‏- ترویجى‏‏‏‏‏ به مشکلات رشد اقتصادى‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏ کم‏تر از هزینه “امنیتى‏‏‏‏‏” بوده و از نتایج بهترى‏‏‏‏ برخودار باشد. در این ارزیابى‏‏‏‏‏ها تصریح شده است که «روشنگرى‏‏‏‏‏ و گفتگوهاى‏‏‏‏‏ ضرورى‏‏‏ با مخالفان‏‏ در شرایط حفظ آزادى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏ مى‏‏‏توانسته با نتایجى‏‏‏ بهتر روبرو و کم‏هزینه تر باشد.»

تجربه منفى‏‏‏‏‏ سال‏هاى‏‏‏‏‏ پس از پیروزى‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن ۵٧ در ایران که در آن رهبرى‏‏‏‏‏ طبقه کارگر حاکم نبود، و یا تجربه مثبت انقلاب ملى‏‏‏‏‏- دموکراتیک در جمهورى‏‏‏‏‏ خلق  چین میان سال‏هاى‏‏‏‏‏ ٢٠ تا پایان دهه ۴٠ قرن گذشته تاریخ اروپایى‏‏‏‏‏ که جنبش کارگرى‏‏‏‏‏ از طریق برقرارى‏‏‏‏‏ دموکراسى‏‏‏‏‏ واقعى‏‏‏‏‏، به‏ویژه از طریق اصلاحات ارضى‏‏‏‏‏ ریشه‏اى‏‏‏‏‏، رهبرى‏‏‏‏‏ خود را در آن کشور تامین و پیروزى‏‏‏‏‏ نبرد آزادیبخش ملى‏‏‏‏‏ را به ثمر رساند، و یا در انقلاب‏هاى‏‏‏‏‏ دیگر در ویتنام، کوبا و …، در تائید این نکته پراهمیت قرار دارند که میان نبرد ضدامپریالیستى‏‏‏‏‏- ملى‏‏‏‏‏ و دموکراتیک- مردمى‏‏‏‏‏ در نبرد آزادیبخش ملى‏‏‏‏‏ و همچنین در مرحله رشد دموکراتیک- ملى‏‏‏‏‏ جامعه پس از پیروزى‏‏‏‏‏ انقلاب، وحـدت دیالکتیکى‏‏‏‏ بهم‏تنیده و یک‏پارچه‏اى‏‏‏‏ حکمفرما است. پیروزى‏‏‏‏‏ در یکى‏‏‏‏‏ بدون پیروزى‏‏‏‏‏ در دیگرى‏‏‏‏‏ ممکن نمى‏‏‏‏‏باشد.

سرشت تضاد بیان مضمون تضاد است

جابجا شدن دو عنصر تضاد با امپریالیسم و تحکیم آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ در روند تاریخى‏‏‏، تغییرى‏‏‏ در وحدت این‏دو و سرشت آن‏ها به‏مثابه بخش‏هاى‏‏‏ “تضاد اصلى‏‏‏” نمى‏‏‏دهد. براى‏‏‏ نمونه در شرایط حمله امپریالیستى‏‏‏، تضاد با امپریالیست در عین حفظ سرشت خود به‏مثابه “تضاد اصلى‏‏‏” با سرشتى‏‏‏ آشتى‏‏‏ناپذیر، به “تضاد عمده” نیز تبدیل مى‏‏‏شود. برعکس، هدف “نبرد که بر که” یا نبرد طبقاتى‏‏‏ در دوران پس از پیروزى‏‏‏ انقلاب، حل “تضاد عمده”اى‏‏‏ مى‏‏‏باشد که بدون حل آن، مساله راه رشد اجتماعى‏‏‏ کماکان ناروشن باقى‏‏‏ مى‏‏‏ماند. به عبارت دیگر، بدون یک سره شدن و پایان یافتن نبرد طبقاتى‏‏‏ “که بر که” پس از پیروزى‏‏‏ انقلاب، پاسخ نهایى‏‏‏ به سرشت “تضاداصلى‏‏‏” به دنبال پیروزى‏‏‏ انقلاب داده نمى‏‏‏شود. در ایران پس از پیروزى‏‏‏ انقلاب بهمن و با فراز و نشیب‏هایى‏‏‏، به‏دنبال پیروزى‏‏‏ نهایى‏‏‏ نیروهاى‏‏‏ “راستگرا”، مساله رشد اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ از روند ترقى‏‏‏خواهانه خود منحرف گشت، انقلاب ملى‏‏‏- دموکراتیک سیر قهقرایى‏‏‏ پیمود و مبارزه ضدامپریالیستى‏‏‏ نیز با انحرافى‏‏‏ بزرگ روبرو شد. از این روى‏‏‏ نیز نبرد طبقاتى‏‏‏ جارى‏‏‏ در ایران کماکان داراى‏‏‏ سرشتى‏‏‏ آشتى‏‏‏ناپذیر بوده و تضادى‏‏‏ اصلى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهد که سد راه رشد ترقى‏‏‏خواهانه جامعه ایرانى‏‏‏ است!

باقى‏‏‏ ماندن اهداف جنبش مردمى‏‏‏ کنونى‏‏‏ در سطح حل تنها مساله “آزادى‏‏‏” که هدف اعلام شده جریان‏هاى‏‏‏ راست در داخل و خارج از کشور (ازجمله “راه‏توده”) مى‏‏‏باشد، مرحله انقلاب ملى‏‏‏- دموکراتیک بهمن ۵٧ را با سیر قهقرایى‏‏‏ روبرو مى‏‏‏کند و آن را حداکثر به انقلاب بورژوا دموکراتیک محدود مى‏‏‏سازد. به عبارت دیگر، پیروزى‏‏‏ نهایى‏‏‏ نبرد آزادیبخش ملى‏‏‏ (دست‏یابى‏‏‏ به رشد ترقى‏‏‏خواهانه جامعه، برپایى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ ملى‏‏‏ و مردمى‏‏‏ و برپایه آن، تحکیم استقلال اقتصادى‏‏‏- سیاسى‏‏‏ کشور) منوط به حل “نبرد که بر که”، نبرد طبقاتى‏‏‏ به سود نیروهاى‏‏‏ ترقى‏‏‏‏خواه مى‏‏‏باشد که در نبرد در جریان به “تضاد عمده” و روز، تضاد میان توده‏ها و طبقه کارگر از یک‏سو، با لایه‏هاى‏‏‏ میانى‏‏‏ و فوقانى‏‏‏ جامعه از سوى‏ دیگر تبدیل شده است و سرشت آشتى‏‏‏ناپذیر خود را حفظ کرده است. این تضاد عمده و روز، سرشت “تضاد اصلى‏‏‏” داشته و بخشى‏‏‏ جداناپذیر از تضاد خلق با امپریالیسم را تشکیل مى‏‏‏دهد. تضاد اصلى‏‏‏اى‏‏‏ که حل نهایى‏‏‏ آن هم‏زمان پاسخ نهایى‏‏‏ را به راه رشد ترقى‏‏‏خواهانه جامعه داده و آن را تضمن مى‏‏‏کند.

برداشت مکانیکى‏، کمکى‏ براى‏ شناخت پدیده و درک دیالکتیکى‏ از آن نیست

این برداشت که «همچنان معتقدم تضاد اصلى‏‏‏‏‏ جامعه ایران، تضاد خلق با امپریالیسم بوده و … تضادهاى‏‏‏‏‏ عمده هستند که در این فاصله تغییر کرده و مى‏‏‏‏‏کند. …»، به‏طور اراده‏گرایانه و بدون توجه به رابطه درونى‏‏‏ میان دو جنبه در تضاد اصلى‏‏‏، آن‏ها را به “تضاد اصلى‏‏‏” و “تضاد عمده” تقسیم مى‏‏‏کند و از آن به این نتیجه‏گیرى‏‏‏ مى‏‏‏رسد که گویا باید به خاطر ضرورت پایبندى‏‏‏ به “تضاد اصلى‏‏‏”، تضاد میان خلق و امپریالیسم، از حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ مافیایى‏‏‏ در ایران به پشتیبانى‏‏‏ نسبى‏‏‏ پرداخت، زیرا گویا این حاکمیت، همانند رژیم شاه- ساواکى‏‏‏، “وابسته” و “عامل” امپریالیسم نبوده و لذا تضاد آن با مردم و با رشد دموکراسى‏‏‏ در جامعه، علیرغم وقایع دو سال گذشته، داراى‏‏‏ سرشت آشتى‏‏‏پذیر، اما “عمده” و “روز”، مى‏‏‏باشد که گویا مى‏‏‏توان آن را از طریق «دموکراتیک‏تر» کردن رژیم “ولایى‏‏‏” حل نمود! (این بحث در بخش دوم شکافته خواهد شد!)

در این ارزیابى‏‏‏، رابطه سرشت تضاد خلق و حاکمیت و همچنین مساله راه رشد اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ از مد نظر دور شده و گویا این رابطه نقشى‏‏‏ عینى‏‏‏ در ارزیابى‏‏‏ از شرایط حاکم بر ایران ایفا نمى‏‏‏سازد. از این هم فراتر، شدت و سرنوشت آشتى‏‏‏ناپذیر تضاد خلق با حاکمیت و روند رشد اقتصادى‏‏‏ وابسته به نظام اقتصاد نولیبرال امپریالیستى‏‏‏، با نگرشى‏‏‏ پوزیتویستى‏‏‏ و در تائید شرایط حاکم بر ایران تعدیل مى‏‏‏یابند. در عوض، به “اختلاف” رژیم “ولایى‏‏‏” با امپریالیسم پربها داده شده، درحالى‏که به جایگزین شدن اجراى‏‏‏ برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏‏ به جاى‏‏‏ برپایى‏‏‏ یک اقتصاد ملى‏‏‏ و دموکراتیک کم‏بها داده مى‏‏‏شود. این پربها و کم‏بها دادن، دو روى‏‏‏ سکه سرشت ضدملى‏‏‏ سیاست حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ مافیایى‏‏‏ مى‏‏‏باشد که در اندیشه پیش گفته در بحث میان توده‏اى‏‏‏ها “فراموش” شده و “به زیر فرش جارو مى‏‏‏شود”!

اختلاف میان رژیم “ولایى‏‏‏” و امپریالیسم، اختلاف میان دو گروه خواستار و مجرى‏‏‏ برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏‏ که برنامه روز نواستعمارى‏‏‏ سرمایه‏دارى‏‏‏ جهانى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهد، بر سر سهم خود از آن مى‏‏‏باشد. براى‏‏‏ این اختلاف‏ها نمى‏‏‏توان خصلت و سرشتى‏‏‏ “ضدامپریالیستى‏‏‏” قایل شد. این راست‏روى‏‏‏ در لباس “چپ‏روى‏‏‏” است! این کوشش براى‏‏‏ اغفال توده‏اى‏‏‏هاست که تارنگاشت “عدالت” پرچمدار آن شده است.

در تلویزیون صداى‏ آمریکا، دیروز سى‏ اردیبهشت، فروش ٩ر۴ درصد از سهام شرکت اتومبیل سازى‏ دولتى‏ “ایران‏خودرو” از این روى‏ مورد انتقاد قرار گرفت، زیرا به ارزشى‏ برابر با ١٨ درصد دیگر آن فروخته شده است. گرانى‏ قیمت که “کلاه گذاشتن بر سر خریدار” است، یعنى‏ سهم او را از “فیـله” ثروت ملى‏ در حال خصوصى‏سازى‏ شدن محدود مى‏سازد، موضوع “انتقاد” و در واقع دعوا بود!

دیالکتیک نفى‏ وحدت دیالکتیکى‏

سرنوشت انقلاب بهمن، «جداى‏‏‏‏‏ از سیرى‏‏‏‏‏ که طى‏‏‏‏‏ کرده»، آن‏طور که در ابرازنظر پیش گفته مطرح شده است، درواقع انعکاسى‏‏‏‏‏ دقیق، اگر چه نمونه منفى‏‏‏‏‏، از وحدت دیالکتیکى‏‏‏‏‏ میان عنصر ضدامپریالیستى‏‏‏‏‏ و دموکراتیک مى‏‏‏‏‏باشد. اگر هم بخواهیم این نظر را به عنوان نظرى‏‏‏‏‏ صائب بپذیریم که حاکمیت کنونى‏‏‏‏‏ در ایران را “ضدامپریالیست” مى‏‏‏‏‏نمایاند، باید اذعان کنیم که سرکوب جنبش کارگرى‏‏‏‏‏ مستقل، سرکوب آزادى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ دموکراتیک و قانونى‏‏‏‏‏ در مرحله کنونى‏‏‏‏‏ رشد اجتماعى‏‏‏‏‏ ایران، آن نقطه ضعف، آن “پاشنه آشیل”ى‏‏‏‏‏ است که تفاوت چشم‏گیر آن را براى‏‏‏‏‏ نمونه با شرایط کنونى‏‏‏‏‏ در ونزوئلا، در بولیوى‏‏‏‏‏ و … به نمایش مى‏‏‏‏‏گذارد.  سرکوب آزادى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏‏ در ایران و وجود این آزادى‏‏‏‏ها در آن کشورها، فقدان وجود یک جنبش دموکراتیک با طبقه کارگر در مرکز آن در ایران و فعالیت آزاد و قانونى‏‏‏‏‏ حزب کمونیست در آن کشورها، تاثیر مستقیم بر روند رشد ضدامپریالیستى‏‏‏‏‏ در این کشوها دارد: در حالى‏‏‏‏‏ که در ونزوئلا و بولیوى‏‏‏‏‏ سیاست اقتصادى‏‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏‏ دموکراتیک و مستقل ضد برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏‏‏‏ به مورد اجرا گذاشته مى‏‏‏‏‏شود، اجراى‏‏‏‏‏ این برنامه امپریالیستى‏‏‏‏‏ با “حکم حکومتى‏‏‏‏‏” غیرقانونى‏‏‏‏‏ “ولى‏‏‏‏‏ فقیه”، به برنامه رسمى‏‏‏‏‏ حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏‏‏ در ایران تبدیل شده است.

براى‏‏‏‏‏ مجرى‏‏‏‏‏ داشتن این سیاست امپریالیستى‏‏‏‏‏ در ایران، آزادى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏‏ در اصل‏هاى‏‏‏‏‏ “حقوق ملت” در قانون اساسى‏‏‏‏‏ پایمال شدند. سرکوب سندیکاهاى‏‏‏‏‏ مستقل کارگرى‏‏‏‏‏ و احزاب سیاسى‏‏‏‏‏- طبقاتى‏‏‏‏‏ مدافع آماج‏هاى‏‏‏‏‏ ترقى‏‏‏‏‏خواهانه انقلاب بهمن ۵٧ و در راس آن حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران، چشم‏گیرتر از آن است که نیازى‏‏‏‏‏ به توضیح اضافه داشته باشد. نابودى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ دستاوردهاى‏‏‏‏‏ آزادیخواهانه انقلاب بزرگ بهمن با پیروزى‏‏‏‏‏ نهایى‏‏‏‏‏ نیروهاى‏‏‏‏‏ “راستگرا” در “نبرد که بر که” ممکن گشت و این باید به معناى‏‏‏‏‏ آغاز سیر قهقرایى‏‏‏‏‏ انقلاب و بازگشت تضاد اصلى‏‏‏‏‏ آشتى‏‏‏ناپذیر خلق با رژیم دیکتاتورى‏‏‏‏ حاکم و امپریالیسم در سطحى‏‏‏‏‏ دیگر ارزیابى‏‏‏‏‏ گردد.

سیر قهقرایى‏‏ روند انقلابى‏‏ در ایران‏‏‏، تنها به نابودى‏‏‏‏‏ بخش دموکراتیک در دوران پس از پیروزى‏‏‏‏‏ انقلاب ملى‏‏‏‏‏- دموکراتیک محدود نماند. تبدیل شدن حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏‏‏ به “متحد طبیعى‏‏‏‏‏” امپریالیسم و اعلام اجراى‏‏‏‏‏ برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏‏‏‏ به‏مثابه برنامه رسمى‏‏‏‏‏ دولت آن، آخرین میخ بر تابوت مبارزه ضدامپریالیستى‏‏‏‏‏ در دوران پس از پیروزى‏‏‏ انقلاب بهمن نیز بود. نباید با دید نظاره‏گرظاهر بین (مارکس)، ظـاهـر برخاشگرانه رابطه و “اختلاف” میان حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏‏‏ و امپریالیست‏ها را مضمون حقیقت پنداشت. برملا شدن رابطه حبیب‏اله عسگراولادى‏‏‏‏‏ با دستگاه جاسوسى‏‏‏‏‏ انگلستان و دریافت “اسناد” دروغین علیه حزب توده ایران در پاکستان از این سازمان جاسوسى‏‏‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏‏‏ را نباید فراموش نمود! این پنداشت که شرایط اکنون یک به یک همانند ارزیابى‏‏‏‏‏ حزب توده ایران (درباره جایگاه حاکمیت کنونى‏ در نبرد آزادیبخش ملى‏‏‏)‏‏ در سال‏هاى‏‏‏‏‏ پس از پیروزى‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن مى‏‏‏‏‏باشد، و به‏یژه بى‏‏‏توجهى‏‏‏ به سرنوشت تضاد خلق با رژیم “ولایى‏‏‏” و نفى‏‏‏ سرشت آشتى‏‏‏ناپذیر بودن‏ براى‏‏‏ “تضاد عمده” و روز، برپایه استدلال‏هاى‏‏‏ پیش‏گفته، برداشتى‏‏‏‏‏ واقع‏بینانه و مستدل نمى‏‏‏باشد!

پـژوهش علمى‏ و رابطه مضمون و شکل

ارزش علمى‏‏‏ و ارزیابى‏‏‏ مستدل در یک پژوهش علمى‏‏‏ در این نکته نهفته است که در بررسى‏‏‏، رشته علّى‏‏‏ شدن پدیده‏ها از آغاز تا لحظه مورد بررسى‏‏‏ دنبال و نشان داده شود. مخلوط نمودن سرشت تضاد، سرشت آشتى‏‏‏ناپذیرى‏‏‏ و یا آشتى‏‏‏پذیرى‏‏‏ آن با جایگاه لحظه تاریخى‏‏‏ در رشد و عمده شدنِ لحظات در پدیده، پایبندى‏‏‏ به اسلوب بررسى‏‏‏ علمى‏ پدیده نیست. خلط مطلب است. در حالى‏‏‏که سرشت یک نظام، نقش رشته علّى‏‏‏ پدید آمدن و علت رشد پدیده را نشان مى‏‏‏دهد kausale Genese ، براى‏‏‏ نمونه علت وجودى‏‏‏ پدیدار شدن انقلاب اجتماعى‏‏‏ را، “عمده” بودن این یا آن لحظه در روند تاریخى‏‏‏ رشد، بیان رشته صورى‏‏‏ شدن پدیده formale Genese (براى‏‏‏ نمونه مراحل انقلاب اجتماعى‏‏‏) را نشان مى‏‏‏دهد. نشان مى‏‏‏دهد که کدام بخش از مضمون پدیده در کدام مرحله از مبرمیت برخوردار است.

درحالى‏‏‏که علت شدن پدیده، مضمون پدیده را قابل شناخت و درک مى‏‏‏کند، بیان صورى‏‏‏ پدیدار شده پدیده، مکانیسم تحقق یافتن آن را توضیح مى‏‏‏دهد.

گذشتن پیروزى‏‏‏ انقلاب بزرگ بهمن ۵٧ مردم میهن ما از مجراى‏‏‏ سرنگونى‏‏‏ رژیم سلطنتى‏‏‏- ساواکى‏‏‏، یعنى‏‏‏ حل بخش تضاد عمده و روز در تضاد اصلى‏‏‏، راهگشاى‏‏‏ به ذباله‏دان تاریخ سپردن قراردادهاى‏‏‏ استعمارى‏‏‏ و …، و از این طریق، هموار نمودن پیروزى‏‏‏ نهایى‏‏‏ مضمون نبرد آزادیبخش ملى‏‏‏ مردم میهن ما مى‏‏‏باشد. رابطه رشته علّى‏‏‏ وجود پدیده و شکل پدیدار شدن آن، رابطه دیالکتیکى‏‏‏ میان مضمون و شکل، سرشت و صورت است. “تضاد اصلى‏‏‏” مضمون و “تضاد عمده” در نبرد واحد، شکل گذار روند را برمى‏‏‏شمرند!

بازهم درباره رابطه دو بخش تضاد اصلى‏‏‏

تکرار مى‏‏‏‏‏شود، پرسشى‏‏‏‏‏ که براى‏‏‏ درک شرایط کنونى‏‏‏ در ایران مطرح است، این پرسش است که آیا نبرد آزادیبخش ملى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏تواند در شرایط فقدان وجود یک جنبش دموکراتیک در کشور به پیروزى‏‏‏‏‏ دست یابد؟ پرسشى‏‏‏‏‏ دیگرى‏‏‏‏‏ که همین معنا را مى‏‏‏‏‏رساند، این پرسش نیز است که در شرایطى‏‏‏‏‏ که رهبرى‏‏‏‏‏ جنبش ملى‏‏‏‏‏- دموکراتیک در اختیار طبقه کارگر نمى‏‏‏‏‏باشد، آیا انقلاب ملى‏‏‏‏‏- دموکراتیک مى‏‏‏‏‏تواند حتى‏‏‏‏‏ تحت رهبرى‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏ و شایسته لایه‏هاى‏‏‏‏‏ میانى‏‏‏‏‏ و به طریق اولى‏‏‏‏‏ فوقانى‏‏‏‏‏ جامعه طبقاتى‏‏‏‏‏، بدون وجود یک جنبش دموکراتیک در کشور که ستوان فقرات آن را طبقه کارگر تشکیل مى‏‏‏‏‏دهد که هشیارانه و انقلابى‏‏‏‏‏ آماج‏هاى‏‏‏‏‏ انقلاب ملى‏‏‏‏‏- دموکراتیک را طرح و پایبندى‏‏‏‏‏ به آن‏ها را مستدل ساخته و براى‏‏‏‏‏ تحقق آن‏ها مبارزه مى‏‏‏‏‏کند، به پیروزى‏‏‏‏‏ نهایى‏‏‏‏‏ دست یابد؟ آیا نبرد آزادیبخش ملى‏‏‏‏‏- ضدامپریالیستى‏‏‏‏‏، براى‏‏‏‏‏ نمونه در ونزوئلا و بولیوى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏تواند بدون وجود جنبش دموکراتیک به سرمنزل پیروزى‏‏‏‏‏ نایل شود؟

مى‏‏‏‏‏توان پرسش دیگرى‏‏‏‏ را با همین مضمون نیز مطرح ساخت که آیا میان سرکوب جنبش دموکراتیک، پایمال نمودن آزادى‏‏‏‏‏ها و حقوق دموکراتیک و در مرکز آن آزادى‏‏‏‏‏ها و حقوق دموکراتیک طبقه کارگر تا حد حقوق صنفى‏‏، در مرحله تحکیم استقلال ملى‏‏‏‏‏ پس از پیروزى‏‏‏‏‏ انقلاب ضدامپریالیستى‏‏‏‏‏ و انحراف از نبرد ضدامپریالیستى‏‏‏‏‏، انحراف از اهداف مرحله ملى‏‏‏‏‏- دموکراتیک انقلاب، رابطه‏اى‏‏‏‏‏ مستقیم و بى‏‏‏‏‏واسطه وجود دارد؟

باز هم پرسشى‏‏‏‏‏ که همین معنا را مى‏‏‏‏‏رساند، این پرسش است که آیا در شرایط خفقان عمومى‏‏‏‏‏ و نقض قوانین دموکراتیک حقوق ملت و به‏ویژه سرکوب سازمان‏هاى‏‏‏‏‏ صنفى‏‏‏‏‏- سیاسى‏‏ کارگرى‏‏‏‏‏ و حزب طبقه کارگر و دیگر احزاب سیاسى‏‏‏‏‏- طبقاتى‏‏‏‏‏، مى‏‏‏‏‏تواند “مبارزه ضدامپریالیستى‏‏‏‏‏” که دیگر باید آن را به اصطلاح نامید، در خدمت اهداف نبرد آزادیبخش ملى‏‏‏‏‏ قرار داشته باشد؟ آیا در چنین شرایطى‏‏‏‏‏ به‏طور کلى‏‏‏‏‏ امکان اعمال یک نبرد ضدامپریالیستى‏‏‏‏‏ وجود دارد؟ آیا در چنین شرایطى‏‏‏‏‏، حاکمیت لایه‏هاى‏‏‏‏‏ میانى‏‏‏‏‏ و به طریق اولى‏‏‏‏‏ فوقانى‏‏‏‏‏ جامعه سرمایه‏دارى‏‏‏‏‏ قادر است سیاست اقتصادى‏‏‏‏‏ دیگرى‏‏‏‏‏ را به جز سیاستى‏‏‏‏‏ در چارچوب “نظم جهانى‏‏‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏‏‏” به مورد اجرا گذارد؟

به عبارت دیگر، آیا این امرى‏‏‏‏‏ غیرطبیعى‏‏‏‏‏ است که پس از پایان جنگ عراق علیه ایران و پس از سرکوب حزب توده ایران و نیروهاى‏‏‏‏‏ چپ مذهبى‏‏‏‏‏ که خواستار اجراى‏‏‏‏‏ برنامه اقتصاد ملى‏‏‏‏‏- دموکراتیک مبتنى‏‏‏‏‏ بر اصل‏هاى‏‏‏‏‏ ۴٣ و ۴۴ قانون اساسى‏‏‏‏‏ بودند، برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏‏‏‏ تحت عنوان “تعدیل اقتصادى‏‏‏‏‏” جایگزین اصل‏هاى‏‏‏‏‏ اقتصاد ملى‏‏‏‏‏ و دموکراتیک در قانون اساسى‏‏‏‏‏ بیرون آمده از دل انقلاب بهمن شود؟ نامه مردم در مقاله‏هاى‏‏‏‏‏ متعددى‏‏‏‏‏ رابطه میان نقش سرکوبگر روبناى‏‏‏‏‏ حاکم در ایران را با اجراى‏‏‏‏‏ برنامه اقتصادى‏‏‏‏‏ بغایت ارتجاعى‏‏‏‏‏ نشان مى‏‏‏‏‏دهد. ازجمله در مقاله “تشدید درگیرى‏‏‏‏‏ جناح‏هاى‏‏‏‏‏ اصول‏گرا و جنبش مردمى‏‏‏‏‏ مبارزه با دیکتاتورى‏‏‏‏‏” (شماره ٨۶٧، ۵ اردیبهشت ١٣٩٠ http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1362) بر ارتباط «حذف حقوق صنفى‏‏‏‏‏ و آزادى‏‏‏‏‏ دموکراتیک قشرهاى‏‏‏‏‏ زحمتکش … و زیربناى‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏ بغایت ضدملى‏‏‏‏‏» انگشت مى‏‏‏‏‏گذارد و آن را «تضاد اکثریت قشرهاى‏‏‏‏‏ و طبقات مختلف جامعه ما با روبناى‏‏‏‏‏ سیاسى‏‏‏‏‏ دیکتاتورى‏‏‏‏‏ و زیربناى‏‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏‏ بغایت ضدملى‏‏‏‏‏» آن ارزیابى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏کند.

آیا این امرى‏‏‏‏‏ غیرطبیعى‏‏‏‏‏ است که لایه‏هاى‏‏‏‏‏ حاکم کنونى‏‏‏‏‏ در نظام سرمایه‏دارى‏‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏‏‏ در ایران، پس از سرکوب آزادى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏‏ و ایجاد خفقان و دیکتاتورى‏‏‏ کماکان با سواستفاده از شعارهاى‏‏‏‏‏ “مردمى‏‏‏‏‏” انقلاب بهمن، با پنهان شدن در پشت الفاظ “انقلابى‏‏‏‏‏” درباره “عدالت اجتماعى‏‏‏”‏‏، اجراى‏‏‏‏‏ برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏‏‏‏ را به برنامه “رسمى‏‏‏‏‏” دولتى‏‏‏‏‏ خود تبدیل نموده‏اند و با خشونت فاشیست‏مآبانه به اعمال آن پرداخته‏اند؟

تضاد اصلى‏ با امپریالیسم، بخشى‏ از کل تضاد اصلى‏

آنچه از سخنان در بررسى‏‏‏‏‏ فوق از رابطه دیالکتیکى‏‏‏‏‏ میان دموکراسى‏‏‏‏‏ و مبارزه ضدامپریالیستى‏‏‏‏‏ پس از پیروزى‏‏‏‏‏ انقلاب ملى‏‏‏‏‏- دموکراتیک نتیجه مى‏‏‏‏‏شود، این نتیجه‏گیرى‏‏‏‏‏ است که تضاد اصلى‏‏‏‏‏ و آشتى‏‏‏ناپذیر خلق‏هاى‏‏‏‏‏ میهن ما در نبرد آزادیبخش ملى‏‏‏‏‏ با امپریالیسم و سیاست خانمان‏برانداز اقتصادى‏‏‏‏‏- سیاسى‏‏‏‏‏- نظامى‏‏‏‏‏- فرهنگى‏‏‏‏‏ آن، بخش عمده‏ و جدایى‏‏‏‏‏ناپذیر از تضاد اصلى‏‏‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏‏‏دهد و از اولویت تام برخوردار استبراى‏‏‏‏‏ نمونه در شرایط تجاوز نظامى‏‏‏‏‏ -، اما این تضاد از مطلقیت برخوردار نیست! تنها جهت و نماى‏‏‏‏‏ تضاد اصلى‏‏‏‏‏ در جامعه را تشکیل نمى‏‏‏‏‏دهد. به معناى‏‏‏‏‏ نفى‏‏‏‏‏ وجود تضاد ناشى‏‏‏‏‏ از نبرد طبقاتى‏‏‏‏‏ و پیامدهاى‏‏‏‏‏ ضددموکراتیک این نبرد نمى‏‏‏‏‏باشد. نفى‏‏‏‏‏ کننده پیامدهاى‏‏‏‏‏ ناشى‏‏‏‏‏ از پیروزى‏‏‏‏‏ لایه‏هاى‏‏‏‏‏ میانى‏‏‏‏‏ و فوقانى‏‏‏‏‏ جامعه سرمایه‏دارى‏‏‏‏‏، “نیروهاى‏‏‏‏‏ راستگرا” در “نبرد که بر که” با پیامد انحراف از اهداف انقلاب نمى‏‏‏‏‏باشد.

نادرستى‏‏‏‏‏ برداشت تزگونه: «همچنان معتقدم تضاد اصلى‏‏‏‏‏ جامعه ایران، تضاد خلق با امپریالیسم بوده و انقلاب بهمن ۵٧  – جداى‏‏‏‏‏ از سیرى‏‏‏‏‏ که طى‏‏‏‏‏ کرده -  تغییرى‏‏‏‏‏ در آن نداده است …»، در دیدن اولویت تضاد اصلى‏‏‏‏‏ خلق با امپریالیسم نهفته نیست، بلکه در مطلـق نمـودن یک وجه و نما در اندیشه است که به صورت تزى‏‏‏ اثبات نشده مطرح مى‏‏‏شود. در این تز که در نظر مطرح شده به اثبات رسانده نمى‏‏‏شود و نادرستى‏‏‏ آن در سطور پیش نشان داده و مستدل شد، عمده بودن وجه و نماى‏‏‏ تضاد خلق با امپریالیسم به عنوان پدیده‏اى‏‏‏ مطلـق برداشت مى‏‏‏شود، اولویت آن مطلـق پنداشته مى‏‏‏شود. نادرستى‏‏‏ این تز در ابرازنظر در مطلق نمودن اولویت آن ریشه دارد که با نگرشى‏‏‏‏‏ یک سویه، این جنبه در تضاد اصلى‏‏‏‏‏ در نبرد آزادیبخش ملى‏‏‏‏‏ را تنـها وجه و نماى‏‏‏‏‏ واقعیت مى‏‏‏‏‏نمایاند. این در حالى‏‏‏‏‏ است که وجود جنبش دموکراتیک و تاثیر مستمر آن بر نبرد طبقاتى‏‏‏‏‏ در دوران پس از پیروزى‏‏‏‏‏ انقلاب، به عنصر عمـده حفظ آماج ضدامپریالیستى‏‏‏‏‏- ملى‏‏‏‏‏ انقلاب و پیش‏شرط شدن راه انحراف از آن تبدیل مى‏‏‏‏‏شود.

“قانون ارزش” و میاله دموکراسى‏

فعالیت تئوریک- نظرى‏‏‏‏‏ و عملى‏‏‏‏‏ حزب طبقه کارگر در شرایط برقرارى‏‏‏‏‏ آزادى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ دموکراتیک قانونى‏‏‏‏‏ در این دوران، پیش‏شرط فرهنگى‏‏‏‏‏ تداوم سیاست ملى‏‏‏‏‏- ضدامپریالیستى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏باشد. هدف مبارزه فرهنگى‏‏‏‏‏ دست‏یابى‏‏‏‏‏ به استقلال اقتصادى‏‏‏‏‏ است که از طریق مستدل ساختن راه رشد ترقى‏‏‏‏‏خواهانه سوسیالیستى‏‏‏‏‏ قابل دست‏یابى‏‏‏‏‏ است. استقلال اقتصادى‏‏‏‏‏ خود پیش‏شرط ضرور براى‏‏‏‏‏ حفظ و تحکیم استقلال سیاسى‏‏‏‏‏ واقعى‏‏‏‏‏ و پیگیر مى‏‏‏‏‏باشد. در چنین روند پیوسته و یک‏پارچه است که اهمیت و اولویت “دموکراسى‏‏‏‏‏”، اهمیت و اولویت برقرارى‏‏‏‏‏ شرایط دموکراتیک قانونى‏‏‏‏‏ در جامعه پس از پیروزى‏‏‏‏‏ انقلاب، شناخته و درک مى‏‏‏‏‏شود. به نظر مارکسیست اتریشى‏‏‏ “هانس کالت” Hans Kalt (٢٠٠٩-١٩٢٢)، دانشمند اقتصاددان عضو رهبرى‏‏‏ حزب کمونیست اتریش، در اثر خود تحت عنوان “زیر سایه بلند استالین” In Stalins langen Schatten که در آن به بررسى‏‏‏ علل شکست “مدل روسى‏‏‏ سوسیالیسم” پرداخته، نقض “قانون ارزش” را که مارکس کشف و در جلد سوم “کاپیتال” توضیح داده شده است (نگاه شود به کتاب “اقتصاد سیاسى‏‏‏” زنده‏یاد جوانشیر، ص ٢٨ به بعد)، ریشه علت “اقتصادى‏‏‏” فروپاشى‏‏‏ اتحاد شوروى‏‏‏ سابق را تشکیل مى‏‏دهد. وضعى‏‏‏ که در فقدان سانترالیزم دموکراتیک در حزب کمونیست اتحاد شوروى‏‏‏ و فقدان آزادى‏‏‏ بیان، ازجمله براى‏‏‏ اقتصاددانان شوروى‏‏‏، ممکن گشته و تحقق یافته است! کالت نشان مى‏‏‏دهد که جامعه شوروى‏‏‏ تا پایان آن، جامعه سوسیالیستى‏‏‏ است که در آن “کالا” تولید مى‏‏‏شود. هم براى‏‏‏ مصرف داخلى‏‏‏ و هم براى‏‏‏ صدور به کشورهاى‏‏‏ دیگر جهان. حزب کمونیست چین امروز از واژه “بازار سوسیالیستى‏‏‏” براى‏‏‏ بیان این واقعیت استفاده مى‏‏‏کند.

کالت در کتاب خود به نقش تعیین کننده برنامه‏ریزى‏‏ مرکزى‏‏ با اهداف مشخص در مرحله رشد صنایع سنگین مادر براى‏‏ زیربناى‏‏ اقتصادى‏‏ در اتحاد شوروى‏‏ سابق مى‏‏پردازد و نشان مى‏‏دهد که بدون چنین برنامه‏ریزى‏‏ متمرکز مرکزى‏‏، رشد سریع صنایع که پاسخگوى‏‏ نیاز تاریخى‏‏ کشور بود، ممکن نمى‏‏ شده است. موفقیت‏هاى‏‏ عظیم اتحاد شوروى‏‏ سابق در دهه‏هاى‏‏ پس از پیروزى‏‏ در جنگ میهنى‏‏ و دفع تجاوز ١۶ کشور متجاوز و جنگ دوم جهانى‏‏ تنها با بهره‏گیرى‏‏ از این برنامه‏ریزى‏‏ متمرکز و مرکزى‏‏ ممکن گشت. با پایان رشد اقتصادى‏‏ در سطح و آغاز رشد در عمق، یعنى‏‏ با آغاز تولید انبوه در بخش صنایع سبک مصرفى‏‏ تولید، مشکلات اقتصادى‏‏ به‏وجود آمدند. این مرحله نیاز به سازماندهى‏‏ دیگرى‏‏ در اقتصاد داشت. سیاست برنامه‏ریزى‏‏ مرکزى‏‏ و متمرکز تا سطح ریزه‏کارى‏‏هاى‏‏ تولید خود را ناتوان براى‏‏ شرایط جدید نشان داد. تمرکز انعطاف‏ناپذیر برنامه‏ریزى‏‏ در این دوران با نیازهاى‏‏ رشد اقتصادى‏‏ هم‏خوانى‏‏ نداشت.

همان‏طور که جوانشیر در توضیح نظر مارکس در “اقتصاد ملى‏‏” برجسته مى‏‏‏سازد، “قانون ارزش” به طور عینى‏‏‏، یعنى‏‏‏ به دور از اراده و خواست ما موثر است. نقض اراده‏گرایانه آن ازجمله از طریق تعیین غیراقتصادى‏‏‏ قیمت کالاى‏‏‏ تولید شده، محدود ساختن رشد کمى‏‏‏ و به‏ویژه کیفى‏‏‏ کالا از این طریق که ضرورت رشد آن نفى‏‏‏ شود (براى‏‏‏ نمونه صنعت خودرو سازى‏‏‏) و به‏ویژه سازماندهى‏‏‏ و تقسیم میلیون‏ها قلم مواد مختلف و قطعات براى‏‏‏ تولید هزاران کالا به‏طور مرکزى‏‏‏ در روند تولید انبوه و هر روز بغرنج‏تر و پیش‏رفته‏تر شونده و…، زمینه‏هاى‏‏‏ ناتوانى‏‏‏ها و کمبودهاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ را در اتحاد شوروى‏‏‏ ایجاد کرد و باوجود رشد عظیم علم و صنعت (براى‏‏‏ نمونه در بخش الکترونیک، پرواز فضایى‏‏‏، فرهنگ و هنر و …)، فروپاشى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ را به اولین کشور سوسیالیستى‏‏‏ جهان و مردم آن تحمیل نمود که فاجعه‏اى‏‏‏ ازجمله براى‏‏‏ مردم کشورهاى‏‏‏ دیگر دست‏بگیربان در نبرد آزادیبخش ملى‏‏‏ در جهان مى‏‏‏باشد. این فاجعه بر اهمیت حفظ عنصر “آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دموکراتیک” در مرحله انقلاب “ملى‏‏‏- دموکراتیک” و براى‏‏‏ رشد موزون و پیگیر جامعه در دوران پس از پیروزى‏‏‏ انقلاب ملى‏‏‏- دموکراتیک و سوسیالیستى‏‏‏ انگشت مى‏‏‏گذارد.

خطر انحراف، خطرى‏ عینى‏ در شرایط فقدان دموکراسى‏

هشدارهاى‏‏‏‏‏ حزب توده ایران درباره خطر پیروزى‏‏‏‏‏ “نیروهاى‏‏‏‏‏ راستگرا” در “نبرد که بر که” در سال‏هاى‏‏‏‏‏ پس از پیروزى‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن بر برداشت مارکسیستى‏‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏‏ از ضرورت وجود زمینه دموکراتیک در جامعه استوار بود. با برخوردارى‏‏‏ از دموکراسى‏‏‏، امکان اجراى‏‏‏ خط‏مشى‏‏‏ علمى‏‏‏ و اعمال سیاست “انتقاد و اتحادى‏‏‏‏‏” بوجود مى‏‏‏آمد که تداوم و تعمیق روند انقلابى‏‏‏‏‏ را ممکن مى‏‏‏‏‏ساخت. یورش به حزب توده ایران و سرکوب توده‏اى‏‏‏‏‏ها و قتل عام صدها توده‏اى‏‏‏‏‏ مبارز و دانشمند ‏ نیز با همین منطق نبرد طبقاتى‏‏‏‏‏، البته از دیدگاه ارتجاع، یعنى‏‏‏‏‏ از دیدگاه “نبرد طبقاتى‏‏‏‏‏ از بالا” عملى‏‏‏‏‏ شد.

آنانى‏‏‏‏‏ که اولـویـت نبرد ضدامپریالیستى‏‏‏‏‏ را با مطلـق بـودن این نبرد یکى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏پندارند، بى‏‏‏‏‏تفاوت از آنکه صادقانه چنین مى‏‏‏‏‏اندیشند و یا هدفمند چنین برداشتى‏‏‏‏‏ را از خود بروز مى‏‏‏‏‏دهند، دچار اشتباهى‏‏‏‏‏ بزرگ و عملى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏شوند. مبارزه ضدامپریالیستى‏‏‏‏‏، بدون وجود یک جنبش دموکراتیک فعال و خلاق و در مرکز آن جنبش مارکسیستى‏‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏‏ طبقه کارگر نمى‏‏‏‏‏تواند با موفقیت پیگیر روبرو شود. کوشش ارتجاع داخلى‏‏‏‏‏ و خارجى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ سرکوب جنبش انقلابى‏‏‏‏‏ طبقه کارگر و حزب آن از این روى‏‏‏‏‏ در سرلوحه اقدام‏هاى‏‏‏‏‏ جنایتکارانه آن‏ها قرار دارد. کوشش براى‏‏‏‏‏ پاره پاره کردن جنبش توده‏اى‏‏‏‏‏ در ایران، از این “منطق” ضدانقلابى‏‏‏‏‏ برخوردار است!

نادرستى‏‏‏‏‏ برداشت مطلق‏گرانه از نبرد ضدامپریالیستى‏‏‏‏‏ نزد برخى‏‏‏‏‏ از مبارزان در این واقعیت نهفته است که با این برداشت، جنبش مارکسیستى‏‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏‏ را عملاً از عمل به وظیفه دموکراتیک خود، از عمل به مبارزه براى‏‏‏‏‏ برقرارى‏‏‏‏‏ شرایط دموکراتیک، آزادى‏‏‏‏‏ بیان و برپایى‏‏‏‏‏ سازمان‏هاى‏‏‏‏‏ صنفى‏‏‏‏‏ و طبقاتى‏‏‏‏‏ طبقه کارگر و دیگر لایه‏هاى‏‏‏‏‏ میهن دوست باز مى‏‏‏‏‏دارند و عملاً آن را به چوب‏دست تبلیغاتى‏‏‏‏‏ لایه‏هاى‏‏‏‏‏ حاکم سرمایه‏دارى‏‏‏‏‏ تبدیل مى‏‏‏‏‏کنند.

به چنین سرنوشى‏‏‏‏‏ جریان‏هایى‏‏‏‏‏ مانند “عدالت” و “راه توده” دچارند و دیگرانى‏‏‏‏‏ که صادقانه چنین مى‏‏‏‏‏اندیشند، در معرض چنین خطرى‏‏ قرار دارند!

در بخش دوم به بررسى‏‏ خواست حذف “ولایت فقیه” از قانون اساسى‏‏ پرداخته مى‏‏شود. در آن‏جا نشان داده مى‏‏شود که براى‏‏ مبارزه با امپریالیسم، مبارزه براى‏‏ برپایى‏‏ آزادى‏‏هاى‏ قانونى‏‏ از ضرورت قطعى‏‏ برخوردار است که در شرایط کنونى‏‏ تنها با برشى‏‏ انقلابى‏‏ در هستى‏‏ جامعه ایرانى‏‏ ممکن مى‏‏باشد.

۱ ابراز نظر » | جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز

بحثى‏‏‏‏‏ میان توده‏اى‏‏‏‏‏ها (یک):
تضاد اصلى‏‏‏‏‏، تضاد خلق با امپریالیسم!؟
حذف اصل ”ولایت فقیه“ از قانون اساسى‏‏‏‏‏، چپ‏روى‏‏‏‏‏ سیاسى‏‏‏‏‏ است؟
برخورد به مواضع انحرافى‏‏‏‏‏ در جنبش و مساله امنیتى‏‏‏‏‏!

۳۱/۰۲/۹۰

مقاله شماره ٣/١٣٩٠ (٣١ اردیبهشت)

واژه راهنما: از وحدت نظرى‏‏‏‏ و سازمانى‏‏‏‏ حزب توده ایران در برابر برنامه ارتجاع داخلى‏‏‏‏ و جهانى‏‏‏ پاسدارى‏‏‏ کنیم و پاسخى‏‏‏ دندان‏شکن به هدف پاره‏پاره‏کردن حزب طبقه کارگر دهیم!

در بحثى‏‏‏‏‏ انتقادى‏‏‏‏‏، نکات شایان توجهى‏‏‏‏‏ طرح شده‏اند که ارزیابى‏‏‏‏‏ آن‏ها در یک نوشتار‏‏ مى‏‏‏‏‏تواند کمک به تقویت تفاهم میان توده‏اى‏‏‏‏‏ها و گامى‏‏‏‏‏ علیه برنامه ارتجاع داخلى‏‏‏‏‏ و جهانى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ پاره پاره کردن حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران باشد. مضمون بحث در سه بخش تنظیم شده و بررسى‏‏‏‏‏ آن‏ها نیز در سه بخش، هر کدام جداگانه ارایه مى‏‏‏‏‏شوند.

سه محور زیر در بحث مطرح و بیان شدند:

١-  «همچنان معتقدم تضاد اصلى‏‏‏‏‏ جامعه ایران، تضاد خلق با امپریالیسم بوده و انقلاب بهمن ۵٧  – جداى‏‏‏‏‏ از سیرى‏‏‏‏‏ که طى‏‏‏‏‏ کرده -  تغییرى‏‏‏‏‏ در آن نداده است. تحلیل و مصوبات حزبى‏‏‏‏‏ سال ۵٨ هنوز در این مورد معتبر هستند. تضادهاى‏‏‏‏‏ عمده هستند که در این فاصله تغییر کرده و مى‏‏‏‏‏کند. تمامی سیاست و مشى‏‏‏‏‏ مبارزاتى‏‏‏‏‏ حاصل از این حکم است …»؛

٢- «باید توجه داشت که بخش بزرگى‏‏‏‏‏ از جنبش سبز و نیروهاى‏‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏‏، اگر هم در مورد حذف “نظارت استصوابى‏‏‏‏‏” و یا “ولایت مطلقه فقیه” با بخش چپ‏تر جنبش همراهى‏‏‏‏‏ کنند، ولى‏‏‏‏‏ ممکن است، هنوز در حذف کامل ولایت فقیه همراهى‏‏‏‏‏ نکنند. اگر امروز هم در کشور انتخاباتى‏‏‏‏‏ آزاد و با شرکت همه اقشار جامعه صورت گیرد، به احتمال قریب به یقین، هنوز بخش بزرگى‏‏‏‏‏ از منتخبین مردم از عدم تداوم و ثبات در کشور ترس داشته و به دنبال یک عامل ثبات در سیستم حکومتى‏‏‏‏‏ خواهد گشت. نکته‏اى‏‏‏‏‏ که عده‏اى‏‏‏‏‏ با سلطنت مشروطه مى‏‏‏‏‏خواهند آن را حل کنند، و عده‏اى‏‏‏‏‏ هم با ولایت فقیه. لذا مى‏‏‏‏‏توان ارزیابى‏‏‏‏‏ کرد که فاکتور عملى‏‏‏‏‏ در شرایط فعلى‏‏‏‏‏ و نزدیک، و محتمل‏ترین نسخه، همان تاکید بر دموکراتیک‏تر کردن این فاکتور خواهد بود. ضمن آنکه این ارزیابى‏‏‏‏‏ واقع‏بینانه‏تر، به هیچ‏وجه نباید به معناى‏‏‏‏‏ چشم‏پوشى‏‏‏‏‏ نیروهاى‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏ از خواست حذف ولایت فقیه درک شود. بلکه این ارزیابى‏‏‏ بایستى‏‏‏‏‏ به عنوان فاکتورى‏‏‏‏‏ در جلوگیرى‏‏‏‏‏ از چپ‏روى‏‏‏‏‏ سیاسى‏‏‏‏‏ درک شود.»

٣- «همواره رسیدن به یک تحلیل و برنامه مستقل و جامع را راه حل واقعى‏‏‏‏‏ وحدت حزبى‏‏‏‏‏ دانسته و مى‏‏‏‏‏دانم. از ابتدا با مشى‏‏‏‏‏ برخورد مستقیم با هر سه جریان حزبى‏‏‏‏‏ و نفى‏‏‏‏‏ فیزیکى‏‏‏‏‏ راه‏توده و عدالت مخالف بوده و هستم و معتقدم جز پراکندگى‏‏‏‏‏ و دورى‏‏‏‏‏ نتیجه بیش‏ترى‏‏‏‏‏ ندارد. با توجه به ضعف حزب در مبارزه ضدامپریالیستى‏‏‏‏‏  – حتى‏‏‏‏‏ همین امروز در بهترین حالت -  و رشد گرایشات سوسیال دموکراتیک در آن، به همراه نفى‏‏‏‏‏ مکرر مشى‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏ حزب در سال‏هاى‏‏‏‏‏ اولیه انقلاب ۵٧ توسط نامه مردم، وجود جریاناتى‏‏‏‏‏ مانند عدالت و راه‏توده که هر کدام بر یکى‏‏‏‏‏ از این محورها سوارند، امرى‏‏‏‏‏ نه طبیعى‏‏‏‏‏، ولى‏‏‏‏‏ اجبارى‏‏‏‏‏ و نتیجه شرایط است. این که آن دو جریان مشکل امنیتى‏‏‏‏‏ دارند، فاجعه‏اى‏‏‏‏‏ است که مسئولیت حزب را نه کم، بلکه دو چندان مى‏‏‏‏‏کند. حزب با این دو نقطه ضعف خود، در طى‏‏‏‏‏ سال‏هاى‏‏‏‏‏ گذشته نه تنها موتور تحولات نبوده و بیش‏تر به دنبال حوادث اجتماعى‏‏‏‏‏ روان بوده، بلکه با لجاجت و تکیه بر مشى‏‏‏‏‏ خود، صدها و شاید هزاران توده‏اى‏‏‏‏‏ صادق را به دامان این جریانات انداخته است و بدون رفع آن ضعف‏ها، این روند ادامه خواهد داشت. با بد و بیراه گفتن و یا نمایان کردن ضعف دیگران، شاید بتوان برخى‏‏‏‏‏ نیروها را از آن‏ها دور کرد، ولى‏‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏‏توان جنبش را جذب و هدایت کرد. ضمن آنکه همواره دخالت دادن مسایل و اطلاعات امنیتى‏‏‏‏‏ را در نقدهاى‏‏‏‏‏ سیاسى‏‏‏‏‏ عاملى‏‏‏‏‏ منفى‏‏‏‏‏تر در این برخوردها دانسته و مى‏‏‏‏‏دانم.»

بخش نخست (قسمت اول)

١- تضاد اصلى‏‏‏‏‏، تضاد خلق با امپریالیسم!

«همچنان معتقدم تضاد اصلى‏‏‏‏‏ جامعه ایران، تضاد خلق با امپریالیسم بوده و انقلاب بهمن ۵٧  – جداى‏‏‏‏‏ از سیرى‏‏‏‏‏ که طى‏‏‏‏‏ کرده -  تغییرى‏‏‏‏‏ در آن نداده است. تحلیل و مصوبات حزبى‏‏‏‏‏ سال ۵٨ هنوز در این مورد معتبر هستند. تضادهاى‏‏‏‏‏ عمده هستند که در این فاصله تغییر کرده و مى‏‏‏‏‏کند. تمامی سیاست و مشى‏‏‏‏‏ مبارزاتى‏‏‏،‏‏ حاصل از این حکم است …»؛

بنا به ارزیابى‏‏‏‏‏ حزب توده ایران از مرحله انقلاب ملى‏‏‏‏‏- دموکراتیک، لبه تیز نبرد آزادیبخش ملى‏‏‏‏‏ علیه نفوذ و سیاست تجاوزى‏‏‏‏‏ و استعمارگرانه امپریالیسم مى‏‏‏‏‏باشد. تجربه انقلاب بهمن ۵٧ در تائید این ارزیابى‏‏‏‏‏ قرار دارد. پیروزى‏‏‏‏‏ بر تجاوز پوشیده و علنى‏‏‏‏‏، “قانونى‏‏‏‏‏” و غیرقانونى‏‏‏‏‏ امپریالیست‏ها در سال‏هاى‏‏‏‏‏ بین کودتاى‏‏‏‏‏ آمریکایى‏‏‏‏‏- انگلیسى‏‏‏‏‏ ٢٨ مرداد ١٣٣٢ و انقلاب بزرگ بهمن ۵٧، به عبارت دیگر، به زباله‏دان تاریخ انداختن قراردادهاى‏‏‏‏‏ استعمارى‏‏‏‏‏ نفت، کاپیتولاسیون، قرارداد دوجانبه نظامى‏‏‏‏‏ با امپریالیسم آمریکا، پیمان سنتو و اخراج ۶٠ هزار مستشار نظامى‏‏‏‏‏ آمریکایى‏‏‏‏‏ و …، تنـها از طریق انقلاب بزرگ بهمن ۵٧ مردم میهن ما، یعنى‏‏‏ از طریق حل “تضاد آشتى‏‏‏ناپذیر اصلى‏‏‏” با سیطره امپریالیسم و رژیم سلطنتى‏‏‏- ساواکى‏‏‏ ممکن گشت و به ثمرى‏‏‏‏‏ شکوهمند، افتخارآمیز و تاریخى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ مبارزه ضدامپریالیستى‏‏‏‏‏- ملى‏‏‏‏‏ مردم میهن ما تبدیل شد.

دسترسى‏‏‏‏‏ به این پیروزى‏‏‏‏‏ اما تنها از “مجراى‏‏‏”‏‏ سرنگونى‏‏‏‏‏ رژیم سلطنتى‏‏‏- ساواکى‏‏‏‏‏ حاکم به‏مثابه حل “تضاد عمده” روز ممکن بود و عملى‏‏‏‏‏ شد که به عنوان “متحد طبیعى‏‏‏‏‏” امپریالیسم، یعنى‏‏‏ به‏مثابه متحد داراى‏‏‏‏‏ منافع مشترک با امپریالیسم در سطح رژیم دست‏نشانده حسنى‏‏‏‏‏ مبارک در مصر به عامل مسدود شدن راه رشد ترقى‏‏‏‏‏خواهانه و دموکراتیک جامعه ایرانى‏‏‏‏‏ تبدیل شده بود.

به عبارت دیگر، مبارزه موفقیت‏آمیز علیه تجاوز امپریالیستى‏‏‏‏‏ و علیه حاکمیت دست‏نشانده سلطنتى‏‏‏‏‏، به بیانى‏‏‏ دیگر، مبارزه موفقیت‏آمیز براى‏‏‏ حل “تضاد اصلى‏‏‏” و آشتى‏‏‏ناپذیر حاکم، وحدتى‏‏‏‏‏ دیالکتیکى‏‏‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏‏‏داد. پیروزى‏‏‏‏‏ در یک سنگر، بدون پیروزى‏‏‏‏‏ در سنگر دیگر ممکن نمى‏‏‏‏‏بود. بدون تردید ارزیابى‏‏‏‏‏ حزب توده ایران از وحـدت تضاد خلق با امپریالیسم و ارتجاع سلطنتى‏‏‏‏‏ به عنوان دو عنصر یک‏پارچه در تضاد اصلى‏‏‏‏‏ حاکم بر جامعه ایرانى‏‏‏‏‏ در دوران پیش از پیروزى‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن مورد تائید همه توده‏اى‏‏‏‏‏ها و بسیارى‏‏‏‏‏ فراتر از آن‏ها مى‏‏‏‏‏باشد. تضادى‏‏‏‏‏ که باید آن را به مثابه علت علّى‏‏‏‏‏ kausale Genese به‏وجود آمدن انقلاب بهمن ارزیابى‏‏‏‏‏ نمود!

در ابرازنظر، آن‏طور که گفته مى‏‏‏شود به نقل از اسناد حزب توده ایران از سال ۵٨، تضاد خلق با رژیم سلطنتى‏‏‏- ساواکى‏‏‏، به مفهوم تضادى‏‏‏ “عمده” تعریف مى‏‏‏شود و برداشت حزب به این “تعریف” محدود مى‏‏‏گردد. برداشت، تنها جنبه “روز” بودن تضاد را مورد توجه قرار مى‏‏‏دهد. به مضمون و سرشت و “کیفیت” تضاد “روز” یا “عمده” توجه نمى‏‏‏کند. یعنى‏‏‏ به سرشت “آشتى‏‏‏ناپذیرى‏‏‏” این تضاد با رژیم سلطنتى‏‏‏- ساواکى‏‏‏ که در اسناد حزبى‏‏‏ برجسته مى‏‏‏شود، اصلاً پرداخته نمى‏‏‏شود. انگار “آشتى‏‏‏ناپذیر”ى‏‏‏ این تضاد نقشى‏‏‏ در ارزیابى‏‏‏ حزب توده ایران از شرایط پیش از انقلاب بهمن نداشته است!

این در حالى‏‏‏ است که در آن اسناد به درستى‏‏‏ سرنگونى‏‏‏ رژیم سلطنتى‏‏‏- ساواکى‏‏‏ به عنوان “عمده‏ترین” تضاد جامعه مطرح مى‏‏‏گردد که “مجراى‏‏‏” حل تضاد با امپریالیسم نیز بوده و گام نخستین را در آن تشکیل مى‏‏‏دهد. گام نخست بودن این تضاد “روز” و “عمده”، ناشى‏‏‏ از سرشت آشتى‏‏‏ناپذیرى‏‏‏ این بخش از تضاد اصلى‏‏‏ حاکم بر ایران پیش از پیروزى‏‏‏ انقلاب بهمن مى‏‏‏باشد و تکیه بر “عمده” بودن آن، تغییرى‏‏‏ در سرشت آشتى‏‏‏ناپذیر آن به‏وجود نمى‏‏‏آورد و نمى‏‏‏تواند بیاورد، همان‏طور که تضادهاى‏‏‏ آشتى‏‏‏پذیر “عمده” و “روز” نیز مى‏‏‏توانند وجود داشته باشند و وجود دارند!

در ابرازنظر، در توضیح «تضاد اصلى‏‏‏‏‏ جامعه ایران، تضاد خلق با امپریالیسم»، بر این نکته انگشت گذاشته مى‏‏‏شود که  باوجود گذشت زمان، تغییرى‏‏‏‏‏ در «تضاد اصلى‏‏‏» روى‏‏‏ نداده و این تضاد به قوت خود باقى‏‏‏ است. این ارزیابى‏‏‏ درستى‏‏‏ است. این نظر که «تضادهاى‏‏‏ عمده هستند که در این فاصله [سال ۵٧ تاکنون] تغییر کرده و مى‏‏‏کند»  «تحلیل و مصوبات حزبى‏‏‏ سال ۵٨ هنوز در این مورد معتبر هستند»، در درستى‏‏‏ ارزیابى‏‏‏ در ابرازنظر تغییر وارد نمى‏‏‏سازد و در عین حال نسبت به سرشت تضادهاى‏‏‏ “عمده”اى‏‏‏ که «در این فاصله تغییر کرده و مى‏‏‏کند»، در ابرازنظر نه موضعى‏‏‏ بیان مى‏شود و نه مى‏‏‏توان با اعتبار اسناد حزبى‏‏‏ سال ۵٨ درباره آن‏ها، درباره “سرشت” تضادهاى‏‏‏ عمده به نتیجه‏گیرى‏‏‏ پرداخت! به عبارت دیگر، ابرازنظر کماکان به سرشت «تضادهاى‏‏‏ عمده … که در این فاصله [سال ۵٧ تاکنون] تغییر کرده و مى‏‏‏کند» بى‏‏‏توجه بوده و جنبه تعیین کننده سرشت تضاد را در ارزیابى‏‏‏ خود از مدنظر دور مى‏‏‏دارد.

زمانى‏ که گفته مى‏شود که «تمامی سیاست و مشى‏‏‏‏‏ مبارزاتى‏‏‏،‏‏ حاصل از این حکم است»، برداشت از ارزیابى‏ حزب توده ایران در ابرازنظر درباره سال ١٣۵٨ را به حکمى‏ مطلق و ابدى‏ تبدیل مى‏سازد، به حکمى‏ “مقدس” و “مذهبى‏”. با این برداشت، اندیشه مارکسیستى‏- توده‏اى‏ از ابتدا از محتواى‏ علمى‏ تهى‏ مى‏شود. انگار نباید بررسى‏ شرایط  مشخص، زمینه علمى‏ بررسى‏ پدیده باشد. این اندیشه کاتگورى‏وار، قانون دیالکتیکى‏ حرکت و تغییر را به سطح قانون “حقوقى‏” در منطق صورى‏ تقلیل داده و آن را مسخ مى‏کند. بى‏توجهى‏ به تغییر شرایط، علت این اشتباه تئوریک مى‏باشد که دیرتر نیز به آن پرداخته خواهد شد. خط‏مشى‏ سیاسى‏ حزب توده ایران را باید برپایه شناخت و درک از شرایط مشخص کنونى‏ تعیین نمود و نه به کمک انتقال یک به یک نقل‏قول‏ها از اسناد گذشته حزبى‏. در سطور زیر مطلب بیش‏تر شکافته مى‏‏‏شود.

تضاد اصلى‏ و تضاد عمده - سرشت آشتى‏ناپذیرى‏ و آشتى‏پذیرى‏

تضاد “اصلى‏‏‏”، تضادى‏‏‏ است که حل آن در شرایط حاکم ناممکن بوده و با این شرایط در تضادى‏‏‏آشتى‏‏‏ناپذیر قرار دارد. حل این تضاد، راه مسدود شده رشد ترقى‏‏‏خواهانه جامعه را مى‏‏‏گشاید.

تضاد “عمده”، تضاد روز است. این تضاد مى‏‏‏تواند از نظر “کیفى‏‏‏” یا بر مبناى‏‏‏ “سرشت” خود، بخشى‏‏‏ از تضاد اصلى‏‏‏، بخشى‏‏‏ از تضاد آشتى‏‏‏ناپذیر باشد، یا نباشد. اگر باشد، حل آن، راه حلى‏‏‏ “انقلابى‏‏‏” خواهد بود، سرشتى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ خواهد داشت و با برشى‏‏‏ تاریخى‏‏‏ در هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ همراه خواهد شد. اگر نباشد، راه‏حل آن، تغییرات تدریجى‏‏‏- اصلاحى‏‏‏ را به دنبال دارد. این در حالى‏‏‏ است که در مراحل انقلابى‏‏‏ رشد اجتماعى‏‏‏، “راه‏حل” تضادهاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ مى‏توانند سرشتى‏‏‏ انقلابى‏‏‏- آشتى‏‏‏ناپذیر بیابند و عمدتاً مى‏‏‏یابند. براى‏ نمونه، خواست برپایى‏‏‏ سندیکاهاى‏‏‏ آزاد کارگرى‏‏‏، خواست قانونى‏‏‏اى‏‏‏ که به‏طور مضمونى‏‏‏، سرشتى‏‏‏ آشتى‏‏‏پذیر دارا مى‏‏‏باشد، یعنى‏‏‏ در شرایط حاکم قابل “حل” مى‏‏‏باشد، تحقق آن در ایران اکنون بدون تغییرات انقلابى‏‏‏ در جامعه ممکن نیست. به عبارت دیگر، حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ مافیایى‏‏‏ کنونى‏‏‏ با سیاست ضدمردمى‏‏‏ خود، راه‏حل ممکن در شرایط حاکم در جامعه را مسدود ساخته و خواست دموکراتیک- صنفى‏‏‏ طبقه کارگر را به تضادى‏‏‏ آشتى‏‏‏ناپذیر با بقاى‏‏‏ حاکمیت سرکوبگرانه و دیکتاتورى‏‏‏ “ولایى‏‏‏” خود تبدیل نموده است!

جابجایى‏‏‏ تضاد عمده و اصلى‏‏‏ ممکن است، بدون آن‏که این جابجایى‏‏‏ با تغییر “کیفیت” و تغییر سرشت آن همراه باشد. دفع تجاوز خارجى‏‏‏، درعین‏حال که حل یک تضاد اصلى‏‏‏ مى‏‏‏باشد، در شرایط حاد تجاوز نظامى‏‏‏، همزمان تضادى‏‏‏ عمده نیز مى‏‏‏باشد.

به نظر مى‏‏‏رسد که با توجه به نکات فوق، بار “تاریخى‏‏‏” ارزیابى‏‏‏ حزب توده ایران از شرایط سال ۵٨ روشن مى‏‏‏شود.

حقیقت همیشه مشخص است!

ارزیابى‏‏‏ واقعیت- حقیقت، همیشه ارزیابى‏‏‏ شرایط مشخصى‏‏‏ مى‏‏‏باشد که شناخت آن با توجه به شرایط حاکم لحظه برجامعه، ممکن مى‏‏‏گردد. باید دقیقاً مورد توجه قرار داد که در اسناد حزبى‏‏‏ سال ۵٨، براى‏‏‏ “تضاد عمده”، چه سرشتى‏‏‏ ارایه شده است؟ نمى‏‏‏توان فعالیت تئوریک و وظیفه ارزیابى‏‏‏ “مشخص” را با تکرار خشک ارزیابى‏‏‏ سال ۵٨ حزب توده ایران و انتقال مکانیکى‏‏‏ و یک به یک آن به شرایط کنونى‏‏‏، محدود نمود و آن را در خدمت خط‏مشى‏‏‏ توجیه و پشتیبانى‏‏‏ از حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ مافیایى‏‏‏ کنونى‏‏‏ در ایران قرار داد.

مى‏توان و باید مبارزه ضرورى‏ با برنامه تجاوزگرانه و نواستعمارى‏ امپریالیسم را براى‏ تعیین خط‏مشى‏ سیاسى‏ حزب طبقه کارگر به حساب آورد، اما نمى‏توان از بررسى‏ شرایط سرکوب‏گرانه سیاست حاکمیت سرمایه‏دارى‏ در ایران و نتیجه‏گیرى‏ از آن براى‏ تعیین خط‏مشى‏ سیاسى‏ حزب توده ایران طفره رفت. چنین شیوه‏ بررسى‏ براى‏ جستجوى‏ راه مبارزه با خطر امپریالیسم، شیوه‏اى‏ “یک خطى‏” از کار در مى‏آید. امکان بررسى‏ و شناخت راه‏هاى‏ ممکن مختلف را مسدود مى‏سازد. خط‏مشى‏ را بدون شناخت امکان‏هاى‏ متفاوت، در منگنه دنباله‏روى‏ از سیاست رژیم حاکم قرار مى‏دهد. به این پرسش تعیین کننده پاسخ نمى‏دهد که آیا مبارزه با خطر سیطره امپریالیسم از طریق حل انقلابى‏ سیطره حاکمیت سرمایه‏دارى‏ کنونى‏ ممکن است یا خیر؟! آیا شرایط براى‏ چنین تغییر انقلابى‏ وجود دارد و یا چگونه مى‏توان آن را ایجاد کرد؟ ظرافت تفاوت میان خط‏مشى‏ انقلابى‏- مارکسیستى‏- توده‏اى‏ و تسلیم‏طلبانه- سوسیال دموکرات و پوزیتویستى‏ در پاسخ به این پرسش شناخته و درک مى‏شود!

حاکمیت راه انقلابى‏ را گشوده

رژیم “ولایت‏فقیه”، آن‏طور که مارکس مى‏‏‏گوید، به‏مثابه “ماسک” حفظ منافع حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ مافیایى‏‏‏ کنونى‏‏‏ عمل مى‏‏‏کند. این رژیم ضدمردمى‏‏‏ نمى‏‏‏تواند براى‏‏‏ حفظ منافع لایه‏هاى‏‏‏ حاکم سرمایه‏دارى‏‏‏ که با اجراى‏‏‏ برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏‏ داراى‏‏‏ منافع مشترک با امپریالیسم هستند، نقشى‏‏‏ دیگر ایفا کند. “آشتى‏‏‏ناپذیرى‏‏‏” رژیم ولایى‏‏‏ در برابر خواست‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ و انسانى‏‏‏ مردم، از بى‏‏‏خردى‏‏‏ او نیست که بتواند با “نصیحت” برطرف شود، بلکه ناشى‏‏‏ از “نقش تاریخى‏‏‏” آن به‏مثابه ماسک حفظ منافع سرمایه‏دارى‏‏‏ در ایران مى‏‏‏باشد. پنهان شدن رژیم “ولایى‏‏‏” و مداحان “اصولگراى‏‏‏” آن در پشت اسلام و سخنان “آسمانى‏‏‏”، از قداست آن‏ها ناشى‏‏‏ نمى‏‏‏گردد، بلکه وسیله‏اى‏‏‏ است براى‏‏‏ غارت و حفظ منافع مالى‏‏‏- مادى‏‏‏ حاکمیت این سرمایه‏داران!

ازاین‏روى‏‏‏، “نصحیت” این رژیم کار به جایى‏‏‏ نمى‏‏‏برد! خواست چشم‏پوشى‏‏‏ کردن “رهبر”، آن‏طور که محمد خاتمى‏‏‏ آن را به‏طور مشروط در سخنان اخیرش براى‏‏‏ آن وضعى‏‏‏ مطرح مى‏‏‏کند که اگر نسبت به او (“رهبر”) از طرف مردم «ظلمى‏» ‏‏ اعمال شده باشد، باید در چهارچوب “تضاد آشتى‏‏‏ناپذیر اصلى‏‏‏” حاکم بر جامعه امروزى‏‏‏ ایرانى‏‏‏ مورد بررسى‏‏‏ قرار داده شود تا توانست با شناختى‏‏‏ علمى‏‏‏، آن را درک کرد. باید آن را به مفهوم اقامه دعوا از طرف مردم سرکوب شده و شهید داده علیه رژیمى‏‏‏ ارزیابى‏‏‏ نمود که با موضعِ نژادپرستانه و استبدادى‏‏‏ کیش شخصیت “خداشاهى‏‏‏” خود، حقانیت انقلاب شکوهمند بهمن ۵٧ مردم میهن ما را پایمال کرده و اعتبار جهانى‏‏‏ آن را به سود خواست‏ها و امیال غارتگرایانه یک مشت سرمایه‏دار ضدمردمى‏‏‏ و ضدملى‏‏‏ برباد داده است!

صرفنظر از انگیزه رئیس جمهور سابق که “موتسارد”وار به خامنه‏اى‏‏‏ درس اخلاق مى‏‏‏دهد ، آگاهانه یا ناخواسته “ظلم‏‏” اعمال شده در حق مردم را به او گوشزد و آن را در خاطره‏ها زنده مى‏‏‏کند، “تضاد اصلى‏‏‏” و “آشتى‏‏‏ناپذیر” منافع مردم میهن ما علیه سیطره امپریالیسم و رژیم استبدادى‏‏‏ “ولایى‏‏‏”، تعمیق یافته و به تضادى‏‏‏ “عمده” و “روز” تبدیل شده و غیرقابل انکار است. براى‏‏‏ “حل” این تضاد، حاکمیت کنونى‏‏‏ جز راه انقلابى‏‏‏ را باز نگذاشته است.

شیرینى‏‏‏ کوشش براى‏‏‏ ایجاد “آشتى‏‏‏” در سخنان محمد خاتمى‏ از این جنبه مثبت برخودار است که تلخى‏‏‏ اجتناب‏ناپذیر راه در پیش را قابل شناخت و درک مى‏‏‏سازد!

موتسارد، آهنگ‏ساز شهیر اتریشى‏‏‏ قرن هیجدهم تاریخ اروپایى‏‏‏ که مى‏‏‏خواهد در دوران ضعف بورژوازى‏‏‏ در حال رشد، به عبث به حاکمان درس اخلاق دهد. او با اپراهاى‏‏‏ خود از قبیل “عروسى‏‏‏ فیگارو” که در آن علیه سنت “حق شب اول” دوران برده‏دارى‏‏‏ و فئودالیته براى‏‏‏ حاکمان، به جاى‏‏‏ داماد، عروس را “تصاحب” کنند، و یا “دون ژوئن” که با شمشیر آخته و به کمک نوکر گوش‏ به‏فرمان، و در واقع با ثروت بادآورده و با زور سرکوب و قتل و کشتار، زنان را مورد تجاوز جنسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد و … نیز مى‏‏‏کوشد قباحت کار حاکمان جبار را به کمک استدلال اخلاقى‏‏‏ نشان داده و برملا سازد. انقلاب کبیر فرانسه پاسخى‏‏‏ شایسته و تاریخى‏‏‏ به درس‏هاى‏‏‏ اخلاقى‏‏‏ براى‏‏‏ حاکمان بود.

مرحله ملى‏‏‏‏‏- دموکراتیک انقلاب و رشد دموکراتیک- ملى‏‏‏‏‏

پرسشى‏‏‏‏‏ که اکنون اما مطرح است، این پرسش است که وضع در شرایط کنونى‏‏‏‏‏ چگونه است که در آن، حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏‏ فعلى‏‏‏‏‏ داراى‏‏‏‏‏ اختلاف‏هایى‏‏‏‏‏ نیز با کشورهاى‏‏‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏باشد؟ ارزیابى‏‏‏‏‏ حزب توده ایران براى‏‏‏‏‏ مرحله کنونى‏‏‏‏ رشد اجتماعى‏‏‏‏ سى‏‏‏‏ سال پس از پیروزى‏‏‏‏ انقلاب بهمن چه باید باشد و این ارزیابى‏‏‏‏‏ باید بر چه پایه و اساسى‏‏‏‏‏ قرار داشته باشد که اتکاى‏‏‏‏‏ آن به اندیشه مارکسیستى‏‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏‏ اثبات شود؟ ١- آیا باید شرایط کنونى‏‏‏‏‏ را مشابه شرایط پیش از پیروزى‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن ارزیابى‏‏‏‏‏ نمود؟ ٢- اختلاف‏هاى‏‏‏‏‏ میان رژیم سرمایه‏دارى‏‏‏‏‏ کنونى‏‏‏‏‏ در ایران با کشورهاى‏‏‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏ براى‏‏‏‏‏ رشد دموکراتیک- ملى‏‏‏‏‏ جامعه ایرانى‏‏‏ پس از پیروزى‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن ۵٧، از چه جاى‏‏‏‏‏ تاریخى‏‏‏‏‏- اجتماعى‏‏‏‏‏ برخوردار و چه نقشى‏‏‏‏‏ در نبرد آزادیبخش ملى‏‏‏‏‏ کنونى‏‏‏‏‏ مردم میهن ما ایفا مى‏‏‏‏‏سازد؟

پاسخ به این پرسش را به سطور دیرتر مکول مى‏‏‏‏‏کنیم و در بخش دوم نشان مى‏‏‏دهیم که اندیشه مطرح شده به امر تغییر شرایط در ارزیابى‏‏ خود بى‏‏‏توجه است. اما در همین جا به این نکته اشاره شود که «براى‏‏ تعیین مشى‏‏ سیاسى‏‏»، که در ابراز نظر بر آن به عنوان توجه به واقعیت تکیه مى‏‏شود، توجه به تغییر شرایط ضرورى‏‏ است. بله، حتى‏‏ اجتناب‏ناپذیر است! ضرورت این توجه، تنها ضرورتى‏ «علمى‏‏» نیست که پایبندى‏ به آن را باید براى‏ حفظ دقت علمى‏ بررسى‏ به کار گرفت، بلکه توجه به تغییر شرایط نقش تعیین کنند عملى‏‏ «براى‏‏ تعیین مشى‏‏ سیاسى‏‏» دارد.

اگر خطر امپریالیسم خطرى‏‏ حاد وعاجل و هولناک است، آن‏طور که در وقایع اخیر در لیبى‏‏، سوریه و بحرین و … تجربه مى‏‏شود، نمى‏‏توان آن را وسیله توجیه مشى‏‏ پشتیبانى‏‏ از رژیمى‏‏ به خدمت گرفت که از یک سو حتى‏‏ به مدافعان “چپ” خودش هم امکان تنفس در ایران نمى‏‏دهد (چنان‏که “عدالت” نیز نمى‏‏تواند حتى‏‏ یک خط از نظریات خود را در دفـاع از این رژیم در ایران منتشر سازد) و از سوى‏‏ دیگر به مجرى‏‏ رسمى‏‏ برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏ در ایران تبدیل شده است!

خیر، راه مبارزه با امپریالیسم، همان‏طور که نشان داده شد و در بخش‏هاى‏‏ دیگر بررسى‏ نیز باز هم به آن پرداخته خواهد شد، از مجراى‏‏ سرنگونى‏‏ انقلابى‏‏ شرایط ضدمردمى‏‏ و ضدملى‏‏ حاکم ممکن مى‏‏باشد. باید با تدارک قدرتمند این تغییر انقلابى‏‏ از طریق طرح خواست‏هاى‏ طبقه کارگر به‏عنوان چراغ راهنما انقلابى‏، با خطر سواستفاده و دخالت امپریالیسم به مبارزه پرداخت و آن را غیرممکن نمود!

وحدت دیالکتیکى‏ آماج ملى‏- دموکراتیک

در ابتدا مساله پراهمیت وحدت دیالکتیکى‏‏‏‏‏ مبارزه ملى‏‏‏‏‏- دموکراتیک را در عمق و دقیق‏تر مورد بررسى‏‏‏‏‏ قرار داده و آن را مستدل سازیم، تا روشن شود که آیا وحدت دو عنصر آشتى‏‏‏ناپذیر تضاد اصلى‏‏‏، تضاد با امپریالیسم و رژیم سلطنتى‏‏‏- ساواکى‏‏‏ ‏‏ در دوران پیش از پیروزى‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن، پدیده‏اى‏‏‏‏‏ استثنایى‏‏‏‏‏ و اتفاقى‏‏‏‏‏ و گذرا بوده است، یا اصلى‏‏‏‏‏عام را تشکیل مى‏‏‏‏‏دهد و لذا اکنون نیز به قوت خود باقى‏‏‏‏‏ است؟ پاسخ به این پرسش تئوریک، کمکى‏‏‏‏‏ نیز است براى‏‏‏‏‏ درک نقش وحدت مبارزه براى‏‏‏ آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دموکراتیک و علیه نفوذ نواستعمارى‏‏‏ امپریالیسم در مبارزه کنونى‏‏‏ مردم میهن ما به‏طور اخص. از این طریق همچنین شناخت سرشت “اختلاف”ها میان حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏‏‏ و امپریالیسم شفاف گشته، قابل شناخت و درک مى‏‏‏شود.

دو وجه تضاد اصلى‏‏‏

نکته اول در بحث، پاسخ به این پرسش است : تضاد اصلى‏‏‏‏‏ در مرحله ملى‏‏‏‏‏- دموکراتیک انقلاب، تنـها از تضاد خلق با امپریالیسم تشکیل مى‏‏‏‏شود؟ ارزیابى‏‏‏‏‏اى‏‏‏‏‏ که در ابراز نظر پیش گفته در جمله زیر خلاصه شده است: «همچنان معتقدم تضاد اصلى‏‏‏‏‏ جامعه ایران، تضاد خلق با امپریالیسم بوده و …».

بدون تردید ارزیابى‏‏‏‏‏ در کلیت خود درست مى‏‏‏‏‏باشد. امپریالیسم دشمن اصـلى‏‏‏‏‏ است. جنبه نارسا در این ارزیابى‏‏‏‏‏، درستى‏‏‏‏‏ این بخش آن نیست، بلکه جنبه مطلق‏گرایانه، یک‏سویه و غیردیالکتیکى‏‏‏‏‏ ارزیابى‏‏‏ است که مى‏‏‏‏‏پندارد که نبرد آزادیبخش ملى‏‏‏‏‏ مى‏‏‏‏‏تواند بدون وجود یک جنبش دموکراتیک که ستون فقرات آن را به‏ویژه در شرایط حاکمیت جهانى‏‏‏‏‏ امپریالیسم، طبقه کارگر و خواست‏هاى‏‏ آن تشکیل مى‏‏‏‏‏دهد، به پیروزى‏‏‏‏‏ نایل گردد. این برداشت انگار پذیرفته است که از آن‏جا که “رهبرى‏‏‏” انقلاب ملى‏‏‏- دموکراتیک در ایران در اختیار طبقه کارگر نیست، بلکه لایه‏هایى‏‏‏ از سرمایه‏داران آن را در اختیار گرفته‏اند، مى‏‏‏توان نسبت به ارزیابى‏‏‏ از نقش جنبش دموکراتیک در این مبارزه چشم‏پوشى‏‏‏ نمود و آن را وابسته‏اى‏‏‏ از سیاست حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ دانست!

فقدان جایگاه جنبش دموکراتیک در مبارزه ضدامپریالیستى‏‏‏‏‏ در ارزیابى‏‏‏‏‏ فوق، کمبود تعیین کننده در برداشت مى‏‏‏‏‏باشد. کمبودى‏‏‏‏‏ که با جریان واقعى‏‏‏‏‏ زندگى‏‏‏‏‏، با جریان واقعى‏‏‏‏‏ نبرد اجتماعى‏‏‏‏‏ در تضاد است. وجود تضاد طبقاتى‏‏‏‏‏ حاکم بر جامعه را از مد نظر دور مى‏‏‏‏‏دارد که در جریان آن، به این پرسش پاسخ داده مى‏‏‏‏‏شود که آیا نبرد ضدامپریالیستى‏‏‏‏‏ در دوران پس از پیروزى‏‏‏‏ انقلاب تا پایان خود نبردى‏‏‏‏‏ پیگیر و در خدمت منافع زحمتکشان باقى‏‏‏‏‏ خواهد ماند و یا مى‏‏‏تواند ناشى‏‏‏ از پیروزى‏‏‏‏‏ این یا آن لایه از سرمایه‏داران در جهت نزدیکى‏‏‏‏‏ به امپریالیسم منحرف گردد؟ و یا حتى‏‏‏ با تبدیل شدن آن‏ها به “متحد طبیعى‏‏‏‏‏” امپریالیسم مسخ گشته و از ویژگى‏‏‏عمیقاً ارتجاعى‏‏‏ و ضدملى‏‏‏ برخودار شود!؟ در مورد مشخص بررسى‏‏، یعنى‏‏ درباره شرایط کنونى‏‏ حاکم بر ایران، این مسخ شدن دیگر یک احتمال نبوده، بلکه واقعیتى‏‏ قابل شناخت مى‏‏باشد.

ضرورت تکیه بر وجه دموکراتیک در این دوران از رشد مـلى‏‏‏‏‏ جامعه، عمدتاً ناشى‏‏‏‏‏ از وجود خـطر انحراف نبرد مى‏‏‏‏باشد و از اهمیت ویژه برخودار است. لذا شناخت این خطر و مبارزه با آن از اهمیت تعیین کننده و حیاتى‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ “نبرد که بر که” در این دوران برخوردار مى‏‏‏باشد. درک دیالکتیک این خطر و اهمیت مبارزه با آن در روند “دموکراتیک- ملى‏‏‏‏‏ رشد جامعه” پس از پیروزى‏‏‏‏‏ انقلاب، بر پایه این استدلال متکى‏‏‏‏ به اندیشه مارکسیستى‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏ قرار دارد.

بدیهى‏‏‏‏‏ است که شناخت این خطر و مبارزه جانفشانه با آن، نمى‏‏‏‏‏ تواند به معناى‏‏‏‏‏ پیروزى‏‏‏‏‏ قطعى‏‏‏‏‏ بر این خطر برداشت شود. مساله تناسب قوا در مبارزه اجتماعى‏‏‏‏‏ و عوامل بسیارى‏‏‏‏‏ دیگر در امکان دفع خطر دخالت دارد. در پس از پیروزى‏‏‏‏‏ انقلاب بهمن، حزب توده ایران خطر تهدید کننده و هلاک‏بار را براى‏‏‏‏‏ رشد و تعمیق انقلاب شناخت، مکانیسم عملکرد آن را درک کرد و با جانفشانى‏‏‏‏‏ و جسارت انقلابى‏‏‏‏‏ علیه آن و پیامدهایش به مبارزه روشنگرانه و عملى‏‏‏‏‏ پرداخت. “اتحاد و انتقاد” نام این خط‏مشى‏‏‏‏ هوشمندانه و جانفشانانه بود که کوشید نقش انقلابى‏‏‏‏ حزب طبقه کارگر را در “نبرد که بر که” جارى‏‏‏‏ در جامعه به سود توده‏هاى‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏ و تعمیق انقلاب به‏کارگیرد. شناخت خطر پیروزى‏‏‏‏‏ “راستگرایان” در حاکمیت بیرون آمده از دل انقلاب بهمن، افشاى‏‏‏‏‏ اهداف و برنامه‏هاى‏‏‏‏‏ آن، در عین مبارزه‏اى‏‏‏‏‏ فداکارانه علیه توطئه‏هاى‏‏‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏‏‏ و عمال داخلى‏‏‏‏‏ آن، روشنگرى‏‏‏‏‏ تئوریک و سیاسى‏‏‏‏‏ درباره ضرورت تعمیق انقلاب سیاسى‏‏‏‏‏ به سطح انقلاب اقتصادى‏‏‏‏‏ و … صحنه‏هاى‏‏‏‏‏ این مبارزه اجتماعى‏‏‏‏‏- فرهنگى‏‏‏‏‏ را با عنوان خط‏مشى‏‏‏ “اتحاد و انتقاد” تشکیل مى‏‏‏‏‏دادند که در مدت زمان کوتاهى‏‏‏‏‏ که حزب طبقه کارگر از امکان مبارزه کم و بیش آزاد برخوردار بود، تجربه شد و برّایى‏‏‏ خود را به اثبات رساند.

باوجود نفوذ روزافزون و چشم‏گیر حزب و اهداف آن در طبقه کارگر، نتوانست مبارزه و فعالیت انقلابى‏‏‏‏‏- جانفشانانه همه توده‏اى‏‏‏‏‏ها و هواداران حزب توده ایران و متحدانش و همچنین دیگر مبارزان مدافع آماج‏هاى‏‏‏‏‏ ترقى‏‏‏‏‏خواهانه و صلح‏جویانه انقلاب بهمن تناسب قوا را به‏اندازه ضرورى‏‏‏‏‏ به سود تعمیق انقلاب و پیروزى‏‏‏‏‏ نهایى‏‏‏‏‏ آن تغییر دهد. توطئه‏هاى‏‏‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏‏‏ و به‏ویژه توطئه حمله عراق صدام حسین به ایران انقلابى‏‏‏‏‏ و در پى‏‏‏‏‏ آن نابخردى‏‏‏‏‏ تداوم جنگ پس از پیروزى‏‏‏‏‏ و آزاد سازى‏‏‏‏‏ خرمشهر، عوامل تعیین کننده‏اى‏‏‏‏‏ را در ممانعت از تغییر تناسب قوا به سود تعمیق انقلاب و تثبیت آن تشکیل دادند و در این روند نقش منفى‏‏‏‏‏ ایفا نمودند.

در همه این موارد، مبارزه تئوریک سیاسى‏‏‏ و عملى‏‏‏ حزب توده ایران نوک نیزه مبارزه انقلاب علیه ضدانقلاب داخلى‏‏‏‏‏ و خارجى‏‏‏‏‏ را تشکیل داد. افشاى‏‏‏‏‏ برنامه‏هاى‏‏‏‏‏ امپریالیسم و نیروهاى‏‏‏‏‏ ارتجاعى‏‏‏‏‏ راست در ایران در سرلوحه پیکار سهمگین و جانفشانانه همه توده‏اى‏‏‏‏‏ها و هواداران حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران قرار داشت.  سرکوب حزب توسط ارتجاع داخلى‏‏‏‏‏ به کمک امپریالیسم، پاسخ مشترک آن‏ها به نقش و فعالیت انقلابى‏‏‏‏‏ حزب توده ایران بود که به طور موقت شکست سنگینى‏‏‏‏‏ را به روند تعمیق انقلاب وارد نمود.

وقایع در جریان در کشورهایى‏‏‏‏‏ مانند سوریه، لیبى‏‏‏‏‏، مصر و به‏طریق اولى‏‏‏‏‏ وقایع دو سال اخیر در ایران پیامدهاى‏‏‏‏‏ تاثیر فقدان جنبه دموکراتیک را در وحدت دو عنصر تضاد اصلى‏‏‏‏‏ در مرحله “دموکراتیک- ملى‏‏” رشد جامعه در کشورهاى‏‏‏‏‏ پیرامونى‏‏‏‏‏ به وضوح نشان مى‏‏‏‏‏دهد. سرشت راست و یا “چپ” انحراف پس از پیروزى‏‏ انقلاب ملى‏‏- دموکراتیک از اهداف نبرد آزادیبخش ملى‏‏ (براى‏‏‏‏‏ نمونه در مصر و سوریه) که با تحقق انقلاب‏ قابل دسترسى‏‏‏ شده ولى‏‏‏ هنوز تثبیت آن‏‏ در دوران دموکراتیک- ملى‏‏‏‏‏ رشد جامعه پس از پیروزى‏‏‏‏‏ انقلاب پایان نیافته است، نقش تعیین کننده در پدید آمدن تضادهاى‏‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏‏ ندارد. این تضادها هم در انحراف به راست و هم به “چپ” ایجاد مى‏‏‏شود.

(ناگفته نماند که موضوع بررسى‏‏ در این سطور ارزیابى‏‏‏ وقایع کشورهاى‏‏‏ عربى‏‏‏ پیش‏گفته نیست. این‏که براى‏‏‏ نمونه استعمارگران انگلیسى‏‏‏، فرانسوى‏‏‏، ایتالیایى‏‏‏ و در کلیت آن نظام جهانى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏ مى‏‏‏خواهد انتقام انقلاب لیبى‏‏‏ به رهبرى‏‏‏ معمر قذافى‏‏‏، انتقام بستن پایگاه‏هاى‏‏‏ نظامى‏‏‏ انگلیسى‏‏‏، انتقام لغو قراردادهاى‏‏‏ استعمارى‏‏‏ ازجمله براى‏‏‏ غارت نفت این کشور و ملى‏‏‏ کردن این صنعت را از مردم لیبى‏‏‏ و قذافى‏‏‏ بگیرد و درآمد سرانه بیش از ده هزار دلارى‏‏‏ مردم این کشور را به سود خود تاراج کند و به این منظور از قبیله شاه سابق که از طرف استعمارگران انگلیسى‏‏‏ بر تاج و تخت در لیبى‏‏‏ نشانده شده بود و قراردادهاى‏‏‏ استعمارى‏‏‏ را با آن‏ها امضا کرده بود، دفاع مى‏‏‏کند، شناخته‏تر از آن است که باید در این سطور به آن‏ها پرداخت!)

ابراز نظر | جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز