آرشیو آبان ۱۳۸۹


گامى‏‏‏‏ ناتمام!
توده‏اى‏‏‏‏ها در تارنگاشت ”عدالت“ بر سر دو راهى‏‏‏‏!

۰۷/۰۸/۸۹

مقاله شماره ٨٩ / ٣۶ (٧ آبان)

واژه راهنما: موضع التقاتى‏‏‏ در “عدالت”. شیوه پژوهش ماتریالیسم دیالکتیکى‏‏‏ در برابر ماتریالیسم مکانیکى‏‏‏. پژوهش یا “پرونده‏سازى‏‏‏”؟

مقاله پراهمیتى‏‏‏ “پیرامون طرح هدفمند کردن یارانه‏ها” در تاریخ ٢۴ آبان ١٣٨٨ در تارنگاشت “عدالت” منتشر شده بود و اخیراً بازانتشار یافته است. اهمیت انتشار این مقاله از دو سو است. یکى‏‏‏ آنکه توده‏اى‏‏‏هاى‏‏‏ فعال در این تارنگاشت کوشیده‏اند در آن، مخالفت خود را با برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏‏ مطرح سازند. دوم آن‏که آن‏ها براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به این هدف، هزینه سنگینى‏‏‏ پرداخته‏اند. هزینه‏ سنگینى‏‏‏ که همراه است با برباد دادن موضع انقلابى‏‏‏ اندیشه مارکسیستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ و پـذیـرش موضع پوزیتویستى‏‏‏ و سوسیال دموکراتیک نسبت به حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ مافیایى‏‏‏ کنونى‏‏‏ و دولت آن. آن‏ها موضع انقلابى‏‏‏ را با پیشنهادهایى‏‏‏ جایگزین ساخته‏اند که چیزى‏‏‏ نیستند، جز پذیرش موضع پوزیتویستى‏‏‏ “مهندسى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏”.

جمعى‏‏‏ نامانوس

در تارنگاشت “عدالت”، دو جریان با هم همزیستى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏کنند. یکى‏‏‏‏ از این جریان‏ها در نظریه‏پردازى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ خود، پایبند به اسلوبى‏‏‏‏ به گفته زنده‏یاد احسان طبرى‏‏‏‏ در “یادداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏‏ فلسفى‏‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏‏”، “اسکولاستیکى‏‏‏‏”، “مکتبى‏‏‏‏” است. این شیوه متکى‏‏‏‏ به ماتریالیسم مکانیکى‏‏‏‏ با باقى‏‏‏‏ماندن در سطح پدیده‏ها، با ناتوانى‏‏‏‏ از درک رابطه بهم‏تنیده و بهم‏پیوسته ارزیابى‏‏‏‏ ماتریالیسم دیالکتیکى‏‏‏‏، با سرهم‏ کردن “سیتات‏ها”، “نقل قول‏ها”، مى‏‏‏‏کوشد “پرونده‏اى‏‏‏‏” را براى‏‏‏‏ محکوم ساختن “متهمى‏‏‏‏” سرهم‏بندى‏‏‏‏ کند. طبرى‏‏‏‏ این شیوه را نادرست ارزیابى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏کند و آن را شیوه ضددیالکتیکى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏داند. این درست همان شیوه‏اى‏‏‏‏ هم هست که اکنون در بیدادگاه‏هاى‏‏‏‏ جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏ به عنوان شیوه “اثبات جرم”، به ابزار محکوم کردن مبارزان توسط عناصرى‏‏‏‏ از قبیل قاضى‏‏‏‏ مرتضوى‏‏‏‏ به خدمت گرفته مى‏‏‏‏شود. این شیوه در مقاله‏اى‏‏‏‏ جداگانه مورد بررسى‏‏‏‏ قرار خواهد گرفت و نارسایى‏‏‏‏ علمى‏‏‏ و نادرستى‏‏‏‏ عملکردى‏‏‏ آن نشان داده خواهد شد. نشان داده خواهد شد که چرا این جریان مدافع حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏‏ کنونى‏‏‏‏ در ایران و سیاست دولت رئیس جمهور آن در تارنگاشت “عدالت”، مى‏‏‏‏تواند تنهـا از این شیوه به اصطلاح نظریه‏پردازى‏‏‏‏ بهره‏گیرد.

در همزیستى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ غیرمستدل با این جریان، توده‏اى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ متشکل شده در تارنگاشت “عدالت” براى‏‏‏‏ ارایه نظریات خود، راهى‏‏‏‏ و شیوه‏اى‏‏‏‏ دیگر را دنبال مى‏‏‏‏کنند. آن‏ها به منظور بررسى‏‏‏‏ پدیده‏اى‏‏‏‏، روند پدیدار شدن و رشد پدیده را نشان مى‏‏‏‏دهند، مى‏‏‏‏کوشند رابطه‏ها را ببینند و نشان داده و قابل درک سازند و بر این پایه به نتیجه‏گیرى‏‏‏‏ بپردازند. اما متاسفانه در چنین بررسى‏‏‏‏ها، اندیشه تحلیل‏گر، پیـگیـر نیست و همه‏ جوانب، تراش‏ها و رابطه‏ها را در ارزیابى‏‏‏‏ و نتیجه‏گیرى‏‏‏‏ خود به کار نمى‏‏‏‏گیرد. در سطور دیرتر نشان خواهیم داد، که براى‏‏‏‏ نمونه، آن فاکت‏ها و “واقعیت‏امر”ها را که به سود تحلیل خود نمى‏‏‏‏داند، از مد نظر دور مى‏‏‏‏دارد و …، و از این روى‏‏‏‏ در نظریه‏پردازى‏‏‏‏ خود گامى‏‏‏‏ ناتمام بر مى‏‏‏‏دارد. گامى‏‏‏‏ که اما بر خلاف شیوه پیش گفته گروه دیگر، ناشى‏‏‏‏ از اسلوب ماتریالیسم مکانیکى‏‏‏‏ نبوده، بلکه شیوه‏اى‏‏‏‏ ماتریالیسم دیالکتیکى‏‏‏‏ است که دچار ناپیگیرى‏‏‏‏ است و لذا معیوب است.

هدف بررسى‏‏‏‏ انتقادى‏‏‏‏ در سطور زیر، نشان دادن کارکرد این شیوه ناپیگیر است. به این منظور از بررسى‏‏‏‏ مقاله پراهمیت “پیرامون طرح هدفمند کردن یارانه‏ها” که در این تارنگاشت منتشر شده است، بهره گرفته و روند صورى‏‏‏‏ formale Genese عدول از شیوه بررسى‏‏‏‏ دیالکتیکى‏‏‏‏ توضیح و نتایج منفى‏‏‏‏ کیفى‏‏‏ ناشى‏‏‏‏ از این عدول، نشان داده خواهد شد.

تاریخچه اجراى‏‏‏ برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏‏

مقاله در ابتدا تاریخچه «طرح هدفمند کردن یارانه‏ها در تاریخ اقتصاد سیاسى‏‏‏ جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏» را برمى‏‏‏‏شمرد و نشان مى‏‏‏‏دهد که اجراى‏‏‏‏ طرح با برترى‏‏‏‏ یافتن نیروى‏‏‏‏ “راستگرا” در حاکمیت کشور پس از پایان جنک با عراق، در زمان ریاست جمهورى‏‏‏‏ هاشمى‏‏‏‏ رفسنجانى‏‏‏‏ با نام “تعدیل اقتصادى‏‏‏‏” آغاز مى‏‏‏‏شود و در دوران ریاست جمهورى‏‏‏‏ محمد خاتمى‏‏‏‏، پس از آنکه «طرح ساماندهى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏» وى‏‏‏‏، که یکى‏‏‏‏ از علل پشتیبانى‏‏‏‏ مردم از او و پیروزى‏‏‏‏ وى‏‏‏‏ بر ناطق نورى‏‏‏‏ که با صراحت ادامه سیاست رفسنجانى‏‏‏‏ را در اجراى‏‏‏‏ طرح نولیبرال امپریالیستى‏‏‏، به عنوان‏ برنامه خود اعلام کرده بود، به خاک نشست، ادامه مى‏‏‏‏یابد. تداومى‏‏‏‏ که مورد تائید نامزد انتخاباتى‏‏‏‏ دوره نهم «جبهه اصلاحات»، مصطفى‏‏‏‏ معین، نیز قرار داشته است.

نظریه‏پرداز در ابتدا در بررسى‏‏‏‏ تاریخچه حذف یارانه‏ها، با ارایه اسناد از برنامه‏هاى‏‏‏‏ انتخاباتى‏‏‏ ‏ و عملکردى‏‏‏ شخصیت‏هاى‏‏‏ پیش گفته در دوران ریاست جمهورى‏‏‏ خود (هاشمى‏‏‏ رفسنجانى‏‏‏ و محمد خاتمى‏‏‏)، واقع‏بینانه و صائب بودن ارزیابى‏‏‏‏ خود را نشان مى‏‏‏‏دهد و آن را مستدل مى‏‏‏‏سازد. متاسفانه اما این شیوه تا به آخر پیگیرانه ادامه نمى‏‏‏‏یابد.

مطلب را بشکافیم:

نظریه‏پرداز در صفحه ٢ مقاله خود و پس از اشاره به موضع مشابه تائید‏آمیز مصطفى‏‏‏‏ معین براى‏‏ اجراى‏‏ برنامه امپریالیستى‏‏، با اشاره به «برنامه اصلاح‏طلبان براى‏‏‏‏ هشتمین دوره انتخابات مجلس شوراى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏»، خواست تداوم اجراى‏‏‏‏ طرح نولیبرال امپریالیستى‏‏‏‏ را نزد آنان نیز با نقل قول زیر: «تسریع در واگذارى‏‏‏‏ بنگاه‏هاى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏ دولتى‏‏‏‏ … [و] هدفمند سازى‏‏‏‏ یارانه‏هاى‏‏‏‏ آشکار و پنهان با هدف تخصیص بهینه منابع عمومى‏‏‏‏، توزیع عادلانه درآمد، …. [و] نظارت بر اجراى‏‏‏‏ قانون نظام جامع رفاه و تامین اجتماعى‏‏‏‏ به منظور هدفمند کردن یارانه‏هاى‏‏‏‏ آشکار و پنهان …»، که محتواى‏ «برنامه‏ها و اولویت‏ها در حوزه اقتصادى‏‏‏‏» را توسط «جبهه اصلاحات» تشکیل مى‏دهد،  نشان مى‏دهد.

نظریه‏پرداز که تاکنون با دقت به ارایه فاکت‏ها و اسناد و مدارک در باره برنامه موافقان اجراى‏‏‏‏ برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏‏‏ پرداخته است، تا تاریخچه‏اى‏‏‏‏ واقعى‏‏‏‏ از سیر روند اجراى‏‏‏‏ این برنامه ضدمردمى‏‏‏‏ و ضدملى‏‏‏‏ را در ایران ترسیم کند، شیوه دقیق و موشکافانه بررسى‏‏‏‏ خود را سهل‏انگارانه ترک مى‏‏‏‏کند و در ادامه، یعنى‏‏‏‏ در لحظه‏اى‏‏‏‏ که خود به عنوان مدافع شرایط حاکم کنونى‏‏‏‏ وارد صحنه مى‏شود و به طرف بحث و جدل تبدیل مى‏گردد، نقش پژوهشگر متین و پایبند به “فاکت‏ها” را ترک مى‏‏‏‏کند و مى‏‏‏‏نویسد: «همین عناصر در برنامه پیشنهادى‏‏‏‏ آقاى‏‏‏‏ موسوى‏‏‏‏، نامزد شکست خورده انتخابات دوره دهم نیز یافت مى‏‏‏‏شود.»

پژوهشگر متین که در این لحظه به “طرف دعوا” و جانبدار شرایط حاکم بر ایران تبدیل شده است، باید این “تز” ادعا‏گونه خود را در باره برنامه موسوى‏ به اثبات برساند، تا تنها تزى‏‏‏‏ تبلیغاتى‏‏‏‏ را مطرح نکرده باشد. اما او به راه اثبات ادعاى‏‏‏ خود گام نمى‏‏‏گذارد، بلکه به شیوه تبلیغاتى‏‏‏ پناه مى‏‏‏برد:

١- لحن بیان پژوهشگر تغییر مى‏‏‏‏یابد: «نامزد شکست خورده انتخابات دوره دهم [ریاست جمهورى‏‏‏‏]»، فرمولى‏‏‏‏ است که تاکنون نه براى‏‏‏‏ «شکست» ناطق‏نورى‏‏‏‏ و نه براى‏‏‏‏ «شکست» مصطفى‏‏‏‏ معین به کار گرفته شده بود. با به کار بردن این کلمه، پژوهشگر موضع و جایگاه پژوهشگرانه را در مرحله «بررسى‏‏» (طبرى‏‏) ترک و به “طرف دعوا” (صرفنظر از دلایل و انگیزه‏هاى‏‏‏ درست یا نادرستش) تبدیل مى‏‏شود.

اشاره به نکته فوق که نکته‏اى‏‏‏‏ صورى‏‏‏‏ و نه محتوایى‏‏‏ در بررسى‏‏‏‏ حاضر است، تنها براى‏‏‏‏ تکمیل بودن و توجه داشتن به تغییر بیان پژوهشگر، طرح شد. آنچه که اما غیرعمده نیست، دو نکته دیگر است:

٢- نظریه‏پرداز براى‏‏‏‏ اثبات “تز” خود مبنى‏‏‏‏ بر این‏که «همین عناصر [عناصر برنامه امپریالیستى‏‏‏‏ نولیبرال] در برنامه پیشنهادى‏‏‏‏ آقاى‏‏‏‏ موسوى‏‏‏‏، نامزد شکست خورده انتخابات دوره دهم نیز یافت مى‏‏‏‏شود»، باید سندى‏‏‏‏ ارایه دهد که در زیرنویس شماره ۵ آن را ارایه مى‏‏‏‏دهد: در صفحه ۵ مقاله پژوهشگرانه، در زیر نمره ۵-، عنوان مقاله‏اى‏‏‏ که در آن گویا موضع مشابه موسوى‏‏‏ در دفاع از برنامه امپریالیستى‏‏‏ به رشته تحریر درآمده است، این گونه مطرح مى‏‏‏‏شود: «۵- انتقاد هواداران موسوى‏‏‏‏ از “طرح اقتصادى‏‏‏” و “طرح هدفمند کردن یارانه‏ها” این است که چرا به شیوه “شوک درمانى‏‏‏” اجرا نمى‏‏‏‏شود: http://www.mowjcamp.com/article/id/47919»

صرفنظر از آنکه آدرس الکترونیکى‏‏‏‏ ارایه شده منبع در اینترنت قابل دسترسى‏‏‏‏ و ارزیابى‏‏ نیست، نظریه‏پرداز در ارایه منبع به یک ترفند متوسل شده است که حتى‏‏‏ در عنوان آن نیز خود را نشان مى‏‏‏دهد: تقلب آن است، که او نظر «هواداران موسوى‏‏‏‏» را به پاى‏‏‏‏ موسوى‏‏‏‏ مى‏‏‏گذارد. طیف «هواداران موسوى‏‏‏‏» و یا “جنبش سبز” را چه کسى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏تواند معین کند؟ در این زمینه در نوشتارى‏‏‏‏ که امکان مطالعه آن از طریق دوستى‏‏‏‏ ممکن شد، نویسنده پس از برشمردن نظریات «آقاى‏‏‏‏ لیلاژ، محسن رضایى‏‏‏‏، موسى‏‏‏‏ غنى‏‏‏‏نژاد، عسگراولادى‏‏‏‏ در کنار بسیارى‏‏‏‏ از اصلاح‏طلبان و اصول‏گرایان دیگر در مورد مسایل اقتصادى‏‏‏‏ و طرفدارى‏‏‏‏ از بازار آزاد [بازار بدون نظارت]، [و تکیه به] مشترک بودن [این نظریات]. …»، مى‏‏‏نویسد «این جاست که من نمى‏‏‏فهمم و نمى‏‏‏دانم چرا بایستى‏‏‏ آقاى‏‏‏ لیلاژ و هم‏فکرانشان را با عنوان جناح چپ ارزیابى‏‏‏ کنم و در کنار میرحسین موسوى‏‏‏ که هم‏چنان خواهان “اجراى‏‏‏ بدون تنازل قانون اساسى‏‏‏” است، قرار بدهم. آیا میرحسین موسوى‏‏‏  معناى‏‏‏ واقعى‏‏‏ اصل ۴۴ قانون اساسى‏‏‏ را نمى‏‏‏داند، یا آنکه آقاى‏‏‏ لیلاژ این اصل قانون اساسى‏‏‏ را قبول ندارد؟ به نظر من هیچ کدام!»

در باره پژوهشگرى‏‏‏‏ که از فراز علمى‏‏‏‏ بررسى‏‏‏‏ در مرحله «فاکتوگرافى‏‏‏‏»، به فرود جانبدارى‏‏‏‏ و تقلب فرومى‏‏‏‏افتد، زنده‏یاد طبرى‏‏‏‏ در “یادداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏‏ فلسفى‏‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏‏” در نوشتار “جستجوى‏‏‏‏ پروسواس حقیقت” (ص ٢٣) مى‏‏‏‏گوید: «در محیط پژوهش و آفرینش علمى‏‏‏‏ و هنرى‏‏‏‏، در محیط اتخاذ تصمیم براى‏‏‏‏ تعیین مشى‏‏‏‏ جامعه، باید عالی‏ترین محیط بررسى‏‏‏‏ علمى‏‏‏‏ واقعیت استوار باشد. باید واقعیت بدون کوچکترین پیشداورى‏‏‏‏ [چه رسد به تقلب] و بر اساس اسلوب علمى‏‏‏‏ مورد تحقیق قرار گیرد و نتایج حاصله از بررسى‏‏‏‏ بدون اندک مسخى‏‏‏‏ و مداخله‏اى‏‏‏‏ مورد توجه واقع شود. … درآمیختن روش بى‏‏‏‏طرف در مرحله بررسى‏‏‏‏ واقعیت و روش طرفدار و طبقاتى‏‏‏‏ در مرحله مبارزه اجتماعى‏‏‏‏، تنها روش درست است. اگر روش جانبدار به صورت یک سلسله پیشداورى‏‏‏‏ها در مرحله بررسى‏‏‏‏ واقعیت دخالت کند، بررسى‏‏‏‏ مسخ مى‏‏‏‏شود و نتایج نادرست به دست مى‏‏‏‏آید. اگر برعکس، روش بى‏‏‏‏طرف و شکاک در مرحله مبارزه به کار رود، مبارزه لق مى‏‏‏‏شود و به نتیجه نمى‏‏‏‏رسد.»

٣- متاسفانه پژوهشگر در تارنگاشت “عدالت”، که خود را پایبند به اندیشه مارکسیستى‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏داند و مایل است به عنوان توده‏اى‏‏‏‏ صادقى‏‏‏‏ از آموزگار خود طبرى‏‏‏‏ نیز پیروى‏‏‏‏ کند، حتى‏‏‏‏ در سطح این «مسخ» کردن واقعیت هم باقى‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏ماند:

نظریه‏پرداز به خود اجازه مى‏‏‏‏دهد، واقعیت‏هاى‏‏‏‏ پراهمیتى‏‏‏‏ را که در نفى‏‏‏ ادعاى‏‏‏ “تز”گونه او وجود دارند، صاف و ساده نقل نکند! حتى‏‏‏‏ یک کلمه هم از مواضع میرحسین موسوى‏‏‏‏ که در یک سال و نیم اخیر تدقیق نیز شده‏اند، نقل نکند و بیان ندارد. این “گناهى‏‏‏‏” نابخشودنى‏‏‏‏ است، نه تنها در حق مردم، نه تنها در حق موسوى‏‏‏‏، بلکه پراهمیت‏تر، در حق حقیقـت!

در مقاله پراهمیت “جنبش مردمى‏‏‏‏، واقعیت‏هاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ و نقش زحمتکشان” در نامه مردم، ارگان مرکزى‏‏‏‏ حزب توده ایران شماره ٨۴٩، ضمن برشمرده شدن دقیق تاریخچه‏اى‏‏‏‏ که نزد “عدالت” تنها در سطح نقل “فاکت‏ها” و “واقعیت‏امر”ها عملى‏‏‏‏ شده است، ارزیابى‏‏‏‏ جانبدارانه، مردمى‏‏‏‏ و ملى‏‏‏‏ علیه این طرح امپریالیستى‏‏‏‏ و اجراى‏‏‏‏ آن توسط همه دولت‏هاى‏‏‏‏ پس از پایان جنگ عراق علیه ایران مطرح مى‏‏‏شود که روح و جان مقاله را تشکیل مى‏‏‏‏دهد. موضع میرحسین موسوى‏‏‏‏ در ارتباط با بخش اقتصادى‏‏‏‏ قانون اساسى‏‏‏‏، اصل‏هاى‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏ و ملى‏‏‏‏ ۴٣ و ۴۴ قانون اساسى‏‏‏‏، نقض غیرقانونى‏‏‏‏ آن‏ها توسط حاکمیت یک دست شده سرمایه‏دارى‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏‏ برشمرده و توضیح داده شده است. موسوى‏‏‏‏ در موضع‏گیرى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ خود ازجمله خواستار «اجراى‏‏‏‏ بدون تنازل قانون اساسى‏‏‏‏»، ازجمله اجراى‏‏‏‏ اصل ۴۴ آن و در نتیجه تنظیم اقتصاد ایران بر سه پایه دولتى‏‏‏‏، تعاونى‏‏‏‏ و خصوصى‏‏‏‏ و با اولویت اقتصاد دولتى‏‏‏‏ است.

نظریه‏پرداز و پژوهشگر‏‏ که خود را مدافع سوسیالیسم علمى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏داند، حتى‏‏‏‏ یک کلمه از این مواضع را نقل نمى‏‏‏‏کند. به جاى‏‏‏‏ آن با داستان‏سرایى‏‏‏‏ در باره پرداخت یارانه در سال‏هاى‏‏‏‏ ١٣۵٨ تا ١٣۶٣ در زمان نخست وزیرى‏‏‏‏ موسوى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏خواهد او را طرفدار پرداخت یارانه به سرمایه‏داران بنمایاند. نظریه‏پرداز مى‏‏‏خواهد در نقل قول شماره ٨، با ارایه “فاکت” و “اسنادِ” اقدامات اقتصادى‏‏‏‏ دوران جنگ توسط دولت موسوى‏، آن‏‏ را براى‏‏‏‏ تلطیـف‏ سیاست نولیبرال اجرا شده توسط حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏‏ کنـونـى‏‏‏ به خدمت بگیرد، بدون آنکه کلمه‏اى‏‏‏‏ در باره شرایط آن و این دوران بیان کند. مى‏‏‏‏خواهد با “نقل قول” و به قول طبرى‏‏‏‏ “سیتات‏ بازى‏‏‏‏”، براى‏‏‏‏ موسوى‏‏‏‏ “پرونده‏اى‏‏‏”‏ به عنوان موافق برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏‏‏ دست و پا کند.

به این نکته باز خواهیم گشت. در اینجا، این تراش و جنبه اندیشه غیرعلمى‏‏‏‏ پژوهشگرِ نظریه‏پرداز موضوع بررسى‏‏‏‏ است که مى‏‏‏‏کوشد، با دور زدن آن “فاکت”ها و “اسناد” که موضع جانبدارانه او را براى‏‏‏‏ ارزیابى‏ شرایط حاکم افشا و متزلزل مى‏‏‏‏سازند، موضع خود را مخفى‏‏‏‏ و “به زیر فرش جارو کند”. این شیوه، آن نکته است که طبرى‏‏‏‏ در پژوهش غیرعلمى‏‏‏ بررسى‏‏‏ “فاکت”ها بر جسته ساخته و علیه آن هشدار داده و زنهار مى‏‏‏‏گوید که بررسى‏‏‏ علمى‏‏‏ را «مسـخ» مى‏‏‏کند!

۴- نظریه‏پرداز که فراز پژوهش علمى‏‏‏‏ را در ارزیابى‏‏‏ خود مدت‏هاست ترک کرده، مى‏‏‏‏کوشد، توجه خواننده را به سوى‏‏‏‏ نکاتى‏‏‏ به کلى‏‏‏‏ بى‏‏‏‏ربط با برنامه دولت دهم براى‏‏‏‏ گویا “هدفمند کردن یارانه‏ها” و در واقع حذف سوبسیدها براى‏‏‏‏ کمک‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ منحرف سازد. برنامه‏اى‏‏‏ که در واقع به دستور صندوق بین‏المللى‏‏‏ پول، بانک جهانى‏‏‏ و سازمان تجارت جهانى‏‏‏ به مورد اجرا گذاشته شده است و نه آنکه نیازى‏‏ عینى‏‏ براى‏‏ وجود آن در یک برنامه اقتصاد ملى‏‏‏ و دموکراتیکِ در خدمت زحمتکشان وجود داشته ‏باشد. سوبسیدهایى‏‏‏‏ که وظیفه آن‏ها، همان طورکه در مقاله ٨٩/٣۴ در “توده‏اى‏‏‏ها” (http://www.tudeh-iha.com/?p=1399&lang=fa) نیز نشان داده شد، نگه داشتن قیمت نیازها و حوائج اولیه زندگى‏‏‏‏ روزمره مردم، نان و آب، برق و … در سطحى‏‏‏‏ نازل بوده و باید آن را به عنوان اهرمى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ علیه خواست برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏‏ براى‏‏‏ هم‏سان سازى‏‏‏ قیمت‏ها در همه کشورهاى‏‏‏ جهان، به کار گرفت.

به این منظور، نظریه‏پرداز، این یارانه‏هاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ را با «یارانه‏هاى‏‏‏‏ غیرمستقیم نظیر یارانه‏هاى‏‏‏‏ کارفرمایى‏‏‏‏، یارانه‏هاى‏‏‏‏ مالیاتى‏‏‏‏، یارانه‏هاى‏‏‏‏ تولیدى‏‏‏‏، یارانه‏هاى‏‏‏‏ گمرکى‏‏‏‏ و بالاخره واگذارى‏‏‏‏ بنگاه‏هاى‏‏‏‏ دولتى‏‏‏‏» در یک کیسه مى‏‏‏‏ریزد و به آن‏ها چوب مى‏‏‏‏زند. او مى‏‏‏‏خواهد با زدن یکى‏‏‏‏، دیگرى‏‏‏‏ را نیز بکوبد و خاک بلند شده را به چشم زحمتکشان بریزد. این شیوه دیگر نه تنها شیوه بررسى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ علمى‏‏‏‏ نیست، زیرا بررسى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ افتراقى‏‏‏‏ و مشخص نیست، بلکه آب را گل‏‏آلود کردن و خاک به چشم خواننده پاشاندن است!

درستى‏‏‏‏ و یا نادرستى‏‏‏‏ ارایه «یارانه‏هاى‏‏‏‏ غیرمستقیم نظیر یارانه‏هاى‏‏‏‏ کارفرمایى‏‏‏‏ و …» باید به طور مشخص و براى‏‏‏‏ زمان مشخص اجراى‏‏‏‏ آن، مورد بررسى‏‏‏‏ قرار گیرند. به قول طبرى‏‏‏‏ «بررسى‏‏‏‏ مشخصِ واقعیت مشخص»!

این ترفند را دیگران نیز به کار مى‏‏‏گیرند. براى‏‏‏ نمونه آقاى‏‏‏ سعید لیلاژ که پیش‏تر یادى‏‏‏ از وى‏‏‏ شد و اکنون به دفاع از برنامه دولت دهم مشغول است و تارنگاشت “عدالت” سخاوتمندانه نظریات او را به عنوان ابزار تائید سیاست خود در تائید دولت دهم منتشر مى‏‏‏سازد، در مصالحبه با “رجانیوز”، سوبسید براى‏‏‏ «بنزین» را مى‏‏‏کوبد، تا ضرورت تصویب و اجراى‏ قانون حذف یارانه‏ها براى‏‏‏ نیازهاى‏‏‏ اولیه مردم، نان و آب و برق و … را توجیه کند. این در حالى‏‏‏ است که محافل بانک جهانى‏‏‏، همان طور که در مقاله “عدالت” ذکر شده است، خود نیز به تفاوت میان «یارانه‏هاى‏‏‏ کارفرمایى‏‏‏ …» و یارانه‏ها براى‏‏‏ نیازهاى‏‏‏ اولیه مردم واقف هستند و خطرهاى‏‏‏ ناشى‏‏‏ از اجراى‏‏‏ دومى‏ها را گوشزد مى‏‏‏کنند. گوشزدى‏‏‏ که اما وظیفه و نقش تکنیکى‏‏‏ براى‏‏‏ نحوه اجرا این برنامه دارد و نه به معناى‏‏‏ مخالفت با حذف این سوبسیدها مى‏‏‏باشد!

زمانى‏‏‏‏ که ضرورى‏‏‏‏ است با پشتیبانى‏‏‏‏ از تولید داخلى‏‏‏‏ در برابر فشار کالاى‏‏‏‏ خارجى‏‏‏‏، تصمیماتى‏‏‏‏ در این راستا اتخاذ کرد، به معناى‏‏‏‏ اینکه باید این تصمیمات تا ابد باقى‏‏‏‏ بمانند و همیشه اقدامى‏‏‏‏ بجا هستند، نیست! این، یک مساله است که باید به طور مشخص به آن پاسخى‏‏‏‏ تاریخى‏‏‏‏ داد. مارکسیست و اقتصاددان ایتالیایى‏‏ “ولادیمیرو جیاچه” که در تابستان امسال سفرى‏‏ تحقیقاتى‏‏ به جمهورى‏‏ خلق چین کرده است، در گزارشى‏‏ که ترجمه آن به آلمانى‏‏ در ارگان حزب کمونیست آلمان انتشار یافته (٢٢ اکتبر ٢٠١٠)، از تغییرات اقتصادى‏‏ و اجتماعى‏‏ چشم‏گیر و سطح پیشرفته تولید و بازده در چین خبر مى‏‏دهد. او ارزیابى‏‏ جدیدى‏‏ را از وضع اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏ چین ضرورى‏‏ مى‏‏داند و ازجمله با اشاره به رشد درآمد سرانه در شهرها بین سال‏هاى‏‏ ٢٠٠٢ تا ٢٠٠٩ به بیش از دو برابر، تقلیل تعداد فقیران از ٢۵٠ میلیون به ٢۵ میلیون نفر در همین مدت و همچنین اعتصابات کارگرى‏‏ براى‏‏ ازدیاد ۴٠درصدى‏‏ دستمزد که با پشتیبانى‏‏ حزب کمونیست و ارگان آن “روزنامه خلق” امسال به پیروزى‏‏ رسیدند، مى‏‏نویسد چین «دیگر با ارزان بودن دستمزدها»، رقیب سرمایه‏داران خارجى‏‏ نیست. به عبارت دیگر، با تغییر شرایط اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏، دوران کوشش براى‏‏ حفظ سطح نازل دستمزها و دیگر مخارج تولید، یکى‏‏ از عناصر جلب سرمایه خارجى‏‏، پایان یافته است.

بر این پایه است که ازجمله باید اقدام‏هاى‏‏‏‏ دولت زمان جنگ را تک به تک براى‏‏‏‏ شرایط آن روز مورد توجه قرار داد و نه آنکه اقدام آن روز را به عنوان “پرونده” براى‏‏‏‏ امروز موسوى‏‏‏‏ سرهم‏بندى‏‏ کرد! و او را امروز طرفدار برنامه نولیبرال اعلام داشت (در این نوشتار بحث بر سر امکان‏ها در آینده نیست!)

در این بخش از مقاله، نظریه‏پرداز “عدالت” در بیش از دو صفحه به توضیح این “یارانه‏ها”ى‏‏‏ کارفرمایى‏‏‏ و … مى‏‏‏‏پردازد، که قاعدتاً جایى‏‏‏‏ در پژوهش ندارند. این برشمردن اما به این معنا نیست که برشمردن آن‏ها، به خودى‏‏‏ خود نادرست است. آرى‏‏، حتى‏‏ این نکته مثبتى‏‏‏‏ است که این نوع بذل بخشش‏ها و به قول زنده‏یاد جوانشیر «کارخانه‏هاى‏‏‏‏ سرمایه‏دار سازى‏‏‏‏» مطرح گردند، تا آمادگى‏‏‏‏ ذهنى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ بررسى‏‏‏‏ پیگیر در باره ضرورت ادامه وجود و یا نفى‏‏‏ آن‏ها در شرایط مشخص براى‏‏‏‏ همه وجود داشته باشد و تغییر و یا قطع به موقع آن‏ها در دستور روز باقى‏‏‏‏ بماند. این نکته براى‏‏‏‏ نمونه در ارتباط با «تعیین قیمت گاز» به روشنى‏‏‏‏ به چشم مى‏‏‏‏خورد، که نظریه‏پرداز آن را در صفحه ٣ مقاله خود مطرح مى‏‏‏‏سازد، او اما «قیمت گاز» را براى‏‏‏‏ استدلالى‏‏‏‏ به خدمت مى‏‏‏‏گیرد، که نارواست. آنجا که “حمید حسینى‏‏‏‏” خواستار “گاز ارزان” است، صرفنظر از آنکه در بررسى‏‏‏‏ مشخص بتوان این خواست را به این صورت یا آن صورت ارزیابى‏‏‏‏ نمود، نباید آن را با یارانه‏ براى‏‏ نازل نگه‏داشتن نیازها و حوائج اولیه زندگى‏‏‏‏ مردم مخلوط نمود و از نتایج ارزیابى‏‏‏‏ قیمت گاز، بود و نبود یارانه‏هاى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏ را نتیجه گرفت.

پژوهشگر پس از فرود پیش گفته در دقت علمى‏‏‏‏ و همچنین پس از این دورزدن غیرضرورى‏‏‏‏ فاکت‏هایى‏‏‏ که نادرستى‏‏‏ استدلال او را نمایان مى‏‏‏سازند، دوباره به موضع مردمى‏‏‏‏ بازمى‏‏‏‏گردد و با صراحت نتیجه‏گیرى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏کند و گویا خطاب به حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏ مافیایى‏‏ کنونى‏‏ مى‏‏‏‏نویسد: «حذف یارانه‏ها ناقص قانون اساسى‏‏‏‏ و مغایر حقوق دموکراتیک» مردم است، در حالى‏‏‏ که  «تامین حقوق دموکراتیک مردم ایران یکى‏‏‏‏ از اهداف اساسى‏‏‏‏ انقلاب بهمن ۵٧» مى‏‏‏‏باشد.

سپس نظریه‏پرداز موضع حزب توده ایران را از سند ٢۵ مرداد ١٣۵٨ نقل مى‏‏‏‏کند: «مساله دموکراسى‏‏‏‏، در کنار استقلال، یکى‏‏‏‏ از دو هدف اساسى‏‏‏‏ ما در انقلاب ملى‏‏‏‏ و دموکراتیک کنونى‏‏‏‏ است. برخى‏‏‏‏ها دموکراسى‏‏‏‏ را تا حد “آزادى‏‏‏‏گرایى‏‏‏‏” (یا لیبرالیسم متداول در جوامعه بورژوایى‏‏‏‏ غرب) تنزل مى‏‏‏‏دهند و مى‏‏‏‏گویند، دموکراسى‏‏‏‏ یعنى‏‏‏‏ آزادى‏‏‏‏ عقاید و بیان و اجتماعات و انتخاب و امثال آن. و حال آنکه دموکراسى‏‏‏‏ تنها آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ دموکراتیک نیست، بلکه در عین حال حقوق دموکراتیک است که بدون تامین آن در جامعه، آن آزادى‏‏‏‏ها فقط یک پرده فریب و یک نقاب تزویر است. حقوق دموکراتیک براى‏‏‏‏ دموکراسى‏‏‏‏ جنبه مضمونى‏‏‏‏ دارد. حقوقى‏‏‏‏ مانند حق کار، حق استراحت، حق تحصیل، حق درمان، حق تامین دوران پیرى‏‏‏‏، حق تامین دوران مادرى‏‏‏‏، حق زنان به برابرى‏‏‏‏ با مردان در همه عرصه‏ها، حق خلق‏ها در تعیین سرنوشت خویش به صورت خودمختارى‏‏‏‏ در میهن واحد و امثال آن، محتواى‏‏‏‏ زندگى‏‏‏‏ آزاد و انسانى‏‏‏‏ هر شهروند است و اگر این حقوق تامین و تضمین نگردد، آدمیزاد از زندگى‏‏‏‏ درخورد نام و مقام تاریخى‏‏‏‏ خود محروم است. به همین جهت است که ما مى‏‏‏‏گویم، حقوق دموکراتیک براى‏‏‏‏ دموکراسى‏‏‏‏ اهمیت محتوایى‏‏‏‏ و مضمونى‏‏‏‏ دارد.» (دموکراسى‏‏‏‏ به چه معناست. نامه مردم، دوره هفتم، سال اول، شماره ۵٣، پنجشنبه ٢۵ مرداد ١٣۵٨).

نظریه‏پرداز با اشاره به برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏‏‏، به درستى‏‏‏‏ چنین نتیجه‏گیرى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏کند: «نئولیبرالیسم، همه یارانه‏ها را براى‏‏‏‏ سرمایه‏داران» مى‏‏‏‏خواهد و نظر پرفسور “پرابهات پاتنایک”، استاد اقتصاد دانشگاه جواهر نعل نهرو را بازگو مى‏‏‏‏کند که «در توضیح ماهیت یارانه‏طلب و رانت‏خوار نئولیبرالیسم»، خواست نولیبرالیسم را «رشوه [خوارى‏‏‏] اجتماعى‏‏‏‏» مى‏‏‏‏نامد و مى‏‏‏‏نویسد: «هنگامى‏‏‏‏ که سرمایه‏دارها اقدام به سرمایه‏گذارى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏کنند، کارى‏‏‏‏ را مى‏‏‏‏کنند، که علت وجودى‏‏‏‏ [هستى‏‏ اجتماعى‏‏] آنهاست! … باوجود این، ما در عصر نئولیبرالیسم شاهد نمایش عجیبى‏‏‏‏ هستیم: سرمایه‏داران حتا براى‏‏‏‏ اقدام به سرمایه‏گذارى‏‏‏‏، تقاضاى‏‏‏‏ رشوه اجتماعى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏کنند.»

سپس پژوهشگر به پایان مقاله خود نزدیک مى‏‏‏‏شود. اکنون زمان نتیجه‏گیرى‏‏‏‏ فرا رسیده است.

«هدفمند کردن یارانه‏ها با کدام مضمون؟» عنوانى‏‏‏‏ است که نظریه‏پرداز براى‏‏‏‏ این بخش آخرین پژوهش و بررسى‏‏‏‏ خود انتخاب کرده است و مى‏‏‏‏نویسد: «بررسى‏‏‏‏ اجمالى‏‏‏‏ فوق نشان مى‏‏‏‏دهد که “حذف یارانه” کالاهاى‏‏‏‏ مصرفى‏‏‏‏ و خدمات نتیجه طبیعى‏‏‏‏ گام نهادن در راه رشد سرمایه‏دارى‏‏‏‏ است. همه جناح‏هاى‏‏‏‏ جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏ خواهان آن بوده و هستند. اختلاف کنونى‏‏‏‏ بر سر چگونگى‏‏‏‏ و زمان اجراى‏‏‏‏ آن و نحوه خرج “درآمدهاى‏‏‏‏” حاصله مى‏‏‏‏باشند. البته زحمتکشان نمى‏‏‏‏توانند نسبت به این اختلافات بى‏‏‏‏تفاوت باشند.»

«گام نهادن در راه رشد سرمایه‏دارى‏‏‏‏»، ارزیابى‏‏‏‏ غیردقیق و عام‏گویانه است. نظریه‏پرداز مى‏‏خواهد از این طریق “گناه” حذف یارانه‏ها را به دوش «راه سرمایه‏دارى‏‏» بگذارد، تا گناهکاران واقعى‏ و حقوقى‏ در حاکمیت سرمایه‏دارى‏ مافیایى‏ در پرده ابهام باقى‏ بمانند. اقدامى‏‏ که با هدف ایجاد پوشش براى‏‏ سکوت تائید‏آمیز و عدم مخالفت صریح با اجراى‏‏ آن توسط “عدالت” انجام مى‏‏شود. به توضیح در باره آن باز خواهیم گشت.

قانون اساسى‏‏‏‏ جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏ ایران که در آن بخش سه گانه اقتصاد دولتى‏‏‏‏، تعاونى‏‏‏‏ و خصوصى‏‏‏‏ تثبیت شده بود، «راه رشد سوسیالیستى‏‏‏‏» نبود. جهت‏گیرى‏‏‏‏اى‏‏‏‏ در نظام سرمایه‏دارى‏‏‏ دموکراتیک و ملى‏‏‏ در چارچوب انقلاب ملى‏‏‏ و دموکراتیک بود که مى‏‏‏‏توانست زمینه راه رشد سوسیالیستى‏‏‏‏ را در طول زمان ایجاد سازد. این نکته در اسناد حزب توده ایران با صراحت و روشنى‏‏‏‏ مورد بررسى‏‏‏‏ قرار گرفته و برجسته شده است. تاریخچه برشمرده شده توسط پژوهشگر، پیامد دیگرى‏‏‏‏ را افشا مى‏‏‏‏سازد، که او آن را کتمان مى‏‏‏‏کند: و آن این واقعیت است که جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏ در دوران ریاست جمهورى‏‏‏ هاشمى‏‏‏ رفسنجانى‏‏‏ گام در راه اجراى‏‏‏‏ سیاست نولیبرال امپریالیستى‏‏‏‏ گذاشته است و آن را در زمان دولت نهم، با حکم غیرقانونى‏‏‏‏ “حکومتى‏‏‏‏” آیت‏الله خامنه‏اى‏‏‏‏ به سیاست رسمـى‏‏‏‏ خود تبدیل ساخته است!

پژوهشگر حتى‏‏‏‏ یک کلمه انتقـادى‏‏‏ نیز علیـه این سیاست ضدمردمى‏‏‏‏ و ضدملى‏‏‏‏ حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ مافیایى‏‏‏ و دولت آن  – که خود در سطور پیش آن را افشا کرده بود -  و با بیان موضع حزب توده ایران خود را گویا نماینده این برداشت نمایانده بود و همچنان در باره ضرورت پایان بخشیدن قاطع و انقلابى‏‏‏ به آن، بر زبان و بر روى‏‏‏‏ کاغذ نمى‏‏‏‏آورد!؟ برعکس، پژوهشگر جانبدار اجراى‏‏‏‏ این برنامه امپریالیستى‏‏‏‏، مى‏‏‏‏خواهد در ادامه مطلب، دو باره از این طریق خاک به چشمان زحمتکشان بریزد که مدعى‏‏‏‏ شود که گویا «زحمتکشان» تنهـا «نمى‏‏‏‏توانند نسبت به … اختلافات بر سر چگونگى‏‏‏‏ و زمان اجراى‏‏‏‏ آن و نحوه خرج “درآمدهاى‏‏‏‏” حاصله [از حذف سوبسیدها] … بى‏‏‏‏تفاوت باشند».  او مى‏‏‏‏خواهد جر و بحث میان لایه‏هاى‏‏‏‏ حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏‏ حاکم را به عنوان “خواست زحمتکشان” القا ساخته و بنمایاند. این در حالى‏‏‏‏ است که زحمتکشان، همان طور که در سند پیش گفته حزب توده ایران برجسته شده است و نیز نتایج این سیاست خانمان‏برانداز ضدمردمى‏‏‏‏ و ضدملى‏‏ در مقاله پراهمیت “جنبش مردمى‏‏‏‏، واقعیت‏هاى‏‏‏‏ عینى‏‏‏‏ و موضع زحمتکشان” در نامه مردم ٨۴٩ ‏ به طور وسیع و شفاف‏ نشان داده شده است، با اصل اجراى‏‏‏‏ این برنامه امپریالیستى‏‏‏‏ مخالفند، زیرا بار اصلى‏‏‏‏ آن بر دوش زحمتکشان و لایه‏هاى‏‏‏‏ وسیع کم‏درآمد میانى‏‏‏‏ جامعه سنگینى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏کند، مضمون “مردمى‏‏‏” انقلاب بهمن ۵٧ را پایمال مى‏‏‏سازد و با نابودى‏‏‏ شرایط حفظ استقلال اقتصادى‏‏‏ کشور، استقلال سیاسى‏‏‏ آن را نیز پایمال کرده و کشور را به نومستعمره نولیبرالیسم امپریالیستى‏‏‏ تبدیل مى‏‏‏سازد. سرشت ضدملى‏‏‏ این سیاست ضدمردمى‏‏‏ در این پیامد فاجعه‏بار براى‏‏‏ استقلال و تمامیت ارضى‏‏‏ ایران ریشه درد.

پژوهشگر که پیش‏تر خود از نگرانى‏‏‏‏ «هواداران و مبلغین سیاست نئولیبرالى‏‏‏‏ خذف یارانه‏ها» ازجمله محافل «بانک جهانى‏‏‏‏» خبر داده بود که «خود از اثرات مخرب اجتماعى‏‏‏‏ و انسانى‏‏‏‏ [این سیاست ضدمردمى‏‏‏‏] مطلع هستند»، تنهـا بیماناک از آن است که بار مالیاتى‏‏‏‏ «بر اقشار زحمتکش» افزوده شود و بعد از برشمردن انواع “دلایل” تخفیف دهنده براى‏‏‏‏ اقدام دولت دهم در اجراى‏‏‏‏ «طرح هدفمند کردن یارانه‏ها»، با شرمندگى‏‏‏ مى‏‏‏‏نویسد: «… بیم [!!] آن مى‏‏‏‏رود که لایحه در عمل به حذف یارانه‏ها و برقرارى‏‏‏‏ مالیات بر اقشار زحمتکش منجر شود.»

نظریه‏پردازِ گویا “مدافع سوسیالیسم علمى‏‏‏”، براى‏‏‏‏ اینکه این “بار” بر دوش زحمتکشان اندکـى‏‏‏ تعدیل یابد، پیشنهادهاى‏‏‏‏ “اصلاحى‏‏‏‏” خود را، از قبیل ادامه پرداخت یارانه‏هاى‏‏‏‏ نقدى‏‏‏‏ فراتر از ۵ سال  مدت تصویب شده در قانون، ارایه مى‏‏‏‏دهد، که اگر هم پذیرفته شده و در دور بعدى‏‏‏‏ روند قانون‏گذارى‏‏‏‏، وارد متن قانون کنونى‏‏‏‏ نیز بشوند، تنها تغییراتى‏‏‏‏ کمّـى‏‏‏‏ بوده و اقدامى‏‏‏‏ پوزیتویستى‏‏‏‏ در سطح نظریه “مهندسى‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏” کارل پوپر مى‏‏‏‏باشند.

موضع التقاتى‏‏‏‏، پوزیتویستى‏‏‏‏ و سوسیال دموکراتیک

اول- شرکت کنندگان و تنظیم کنندگان مقاله داراى‏‏‏‏ موضعى‏‏‏‏ مشابه نیستند. وجود موضع التقاتى‏‏‏‏ در این تارنگاشت در مقالات دیگر منتشر شده در آن نیز به چشم مى‏‏‏‏خورد. وجود چنین موضع التقاتى‏‏‏‏ در این تارنگاشت نشان مى‏‏‏‏دهد که توده‏اى‏‏‏‏ها صادق در آن، گرفتار این توهم هستند که حاکمیت کنونى‏‏‏‏ سرمایه‏دارى‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏‏ در شرایطى‏‏‏‏ عمل مى‏‏‏‏کند که گویا مشابه شرایط کشور پس از پیروزى‏‏‏‏ انقلاب مى‏‏‏‏باشد، که در آن “نبرد که بر که”، نامى‏‏‏‏ که حزب توده ایران براى‏‏‏‏ نبرد طبقاتى‏‏‏‏ آن دوران انتخاب کرده بود، گویا هنوز پایان نیافته است. این در حالى‏‏‏‏ است که خود در تاریخچه پیش گفته نشان داده‏اند که چنین نیست و جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏ با نقض اصل‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏ قانون اساسى‏‏‏، با قطع شاهرگ آماج‏هاى‏‏‏ مردمى‏‏‏ و دموکراتیک و ترقى‏‏‏خواهانه بیرون آمده از دل انقلاب بزرگ بهمن ۵٧ مردم میهن ما،‏ به طور قاطع، روشن و بدون تردید به این نبرد به سود سرمایه‏دارى‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏ حاکم پایان بخشیده است. حاکمیتى‏‏‏ که نمى‏‏‏خواهد و نمى‏‏‏تواند کوچک‏ترین گامى‏‏‏ در برابر خواست‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ مردم به عقب بردارد. پایان یافتن دوران تغییرات تدریجى‏‏‏ و آغاز دوران تغییر انقلابى‏‏‏ در ایران بر این پایه مستدل مى‏‏‏گردد.  این ضدانقلاب است که پیروز شده است!

دوم- این توده‏اى‏‏‏‏ها دچار این توهم هستند که گویا هنوز حزب توده ایران در شرایط علنى‏‏‏‏ و قانونى‏‏‏‏ در ایران به مبارزه خود ادامه مى‏‏‏‏دهد. اینکه حتى‏‏‏‏ سایه‏اى‏‏‏‏ هم از مضمون همین مقاله تارنگاشت “عدالت” نمى‏‏‏‏تواند در ایران انتشار یابد، نشان نادرستى‏‏‏‏ و غیرواقع‏بینانه بودن چنین برداشتى‏‏‏‏ است (آیا کسى‏‏‏‏ در تارنگاشت عدالت ادعایى‏‏‏‏ جز این دارد؟).

موضع پوزیتویستى‏‏‏ به جاى‏‏‏ موضع انقلابى‏‏‏

توده‏اى‏‏‏‏ها در این تارنگاشت برپایه دو برداشت توهم‏آمیز فوق، به این نکته پراهمیت بى‏‏‏‏توجه مانده‏اند که اجراى‏‏‏‏ سیاست خذف یارانه‏ها، همان طور که خود بر مى‏‏‏‏شمردند، یکى‏‏‏‏ از هسته‏هاى‏‏‏‏ اصلى‏‏‏‏ برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏‏دهد و به ایجاد شدن شرایط کیفى‏‏‏‏ جدیدى‏‏‏‏ در ایران انجامیده است، که مبارزه با آن، باید مبارزه‏اى‏‏‏‏ افشاگرانه، قاطع و انقلابى‏‏‏‏ باشد.

حتى‏‏‏‏ تنهـا تصویب قانون خذف یارانه‏ها، ایجاد کردن شرایط کیفى‏‏‏‏- حقوقى‏‏‏‏ اجراى‏‏‏‏ برنامه امپریالیستى‏‏‏‏ است! “حکم حکومتى‏‏‏‏” آیت‏الله خامنه‏اى‏‏‏‏ که با نقص غیرقانونى‏‏‏‏ (قانون اساسى‏‏‏‏ تنها از طریق همه‏پرسى‏‏‏‏ از مردم قابل تغییر است) اصل‏هاى‏‏‏‏ ۴٣ و ۴۴ قانون اساسى‏‏‏‏، حتـى‏‏‏‏ اگر هیچ “خصوصى‏‏‏‏سازى‏‏‏‏ بنگاه‏هاى‏‏‏‏ دولتى‏‏‏‏” هم عملى‏‏‏‏ نمى‏‏‏‏شد، حتى‏‏‏‏ اگر همه این سرمایه‏هاى‏‏‏ مالى‏‏‏ به صورت “سهام عدالت” نیز میان زحمتکشان تقسیم مى‏‏‏‏شد (که به زودى‏‏‏‏ توسط سرمایه‏دارها از چنگشان درآورده مى‏‏‏‏شد – جوانشیر کتاب “اقتصاد ملى‏‏‏”)، به معناى‏‏‏ ایجاد شدن شرایط حقوقى‏‏‏ اجراى‏‏‏‏ برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏‏‏ است، زیرا شرایط قانونى‏‏‏‏- حقوقى‏‏‏‏ سلطه سرمایه مالى‏‏‏‏ سرمایه‏داران داخلى‏‏‏‏ و خارجى‏‏‏‏ را ایجاد مى‏‏‏‏ساخته است!

تفاوت سیاست در ونزوئلا و بولیوى‏‏‏ توسط چاوز و مورالس، که تارنگاشت “عدالت” همانند رسانه‏هاى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏ شرح سفرهاى‏‏‏ آن‏ها را به ایران منتشر مى‏‏‏کند، با سیاست حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏ مافیایى‏‏ و دولت دهم آن در ایران، در مخالفت عملى‏‏‏ و قاطع آن‏ها با این برنامه امپریالیستى‏‏‏ و در پایان بخشیدن آثار و پیامدهاى‏‏‏ گذشته اجراى‏‏‏ این برنامه ضدمردمى‏‏‏ و ضدملى‏‏‏ در کشورشان است. تارنگاشت “عدالت” که تنها “ظاهر‏امر” را مى‏‏‏بیند، تنها آب و تاب سفرها را با شیوه ضددیالکتیکى‏‏‏ «نظاره‏گر ظاهربین» (مارکس) مورد توجه قرار مى‏‏‏دهد، دچار این توهم مى‏‏‏گردد که گویا مضمون سیاست سرمایه‏دارى‏‏‏ مافیایى‏‏‏ حاکم بر ایران و در دو کشور آمریکاى‏‏‏ جنوبى‏‏‏ یکى‏‏‏ است. تلویزیون صداى‏‏‏ آمریکا و بى‏‏‏بى‏‏‏سى‏‏‏ و … با انتشار همین خبرها با آب و تاب، مى‏‏‏خواهند دقیقاً این توهم “عدالت” را در مورد بهره‏بردارى‏‏‏ قرار دهند، تا چاوز و مورالس را مورد حمله قرار دهند که بر خلاف آقاى‏‏‏ احمدى‏‏‏نژاد در نبرد سخت ضدامپریالیستى‏‏‏ قرار دارند و براى‏‏‏ پاسخ به نیازهاى‏‏‏ ملى‏‏ خود بایستى‏‏ از همه امکان‏ها به خاطر پیشبرد سیاست به سود مردم و میهنشان بهره گیرند.

توده‏اى‏‏‏هاى‏‏‏‏ صادق در تارنگاشت “عدالت” که خود به ضدمردمى‏‏‏‏ بودن خذف یارانه‏ها اعتراف و توجه دارند، فراموش مى‏‏‏‏کنند و چشم بر این واقعیت مى‏‏‏‏بندند که حذف یارانه‏ها، یکى‏‏‏‏ از عمده‏ترین ابزار دگردیسى‏‏‏‏ جامعه سرمایه‏دارى‏‏‏‏ در دوران “گلوبالیسم” مى‏‏‏‏باشد که هدف آن نابود ساختن “حقوق اجتماعى‏‏‏‏” براى‏‏‏‏ شهروندان که در سند حزبى‏‏‏‏ نقل شده در بالا به آن اشاره شده است، مى‏‏باشد. مى‏‏خواهند «صدقه» و «خیریه» و «کمک‏هاى‏‏‏‏ داوطلبانه» Sponsoring توانمندان را جایگزین «حقوق دموکراتیک» زحمتکشان سازند. در آلمان تاکنون بیش از ١۵٠ «سوپ‏خانه» در شهرهاى‏‏ متفاوت ایجاد شده‏اند. “بذل و بخشش” را جایگزین حق قانونى‏‏ مى‏‏کنند! هدف، بازگرداندن “جامعه مدنى‏‏‏” بورژوایى‏‏‏ به “دوران فئودالیسم” در شرایط حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ مالى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏ است که در شرف تحقق یافتن است و به آن نام “دوران باروک نوین” داده‏اند (دوران باروک یا دوران ضدروشنگرى‏‏‏، قرون ١۵ تا ١٧ تاریخ اروپایى‏‏‏ را در بر مى‏‏گیرد که در آن کلیساى‏‏‏ کاتولیک کوشید با ایجاد ابنیه‏هاى‏‏‏ مجلل، ازجمله کلیساى‏‏‏ پطرز در واتیکان و نقاشى‏‏‏هاى‏‏‏ بسیار، براى‏‏‏ نمونه نقاشى‏‏ سقف دعاخانه “زکتین” در کلیساى‏‏‏ فوق توسط نقاش معروف ایتالیایى‏‏‏ “میشل آنجلو” و …، ابهت و ثروت و توانایى‏‏ نظام “مسیحى‏‏‏- فئودال” را برجسته ساخته و واقعیت طلوع دوران بورژوازى‏‏ انقلابى‏‏ و رادیکال را در پشت پرده پر زرق و برق این اقدامات پنهان کرده و از این طریق گویا فروپاشى‏‏‏ نظام منحط “مسیحى‏‏- فئودالى‏‏” را مانع گردد).

در این تارنگاشت، مترجم توانمندى‏‏‏‏ فعال است که مى‏‏‏‏تواند با ترجمه صفحات ١٩٧تا ٢٢۴ کتاب “فقر در یک کشور ثروتمند” [آلمان] که پرفسور کریستف بوتروگئه ، استاد کرسى‏‏‏‏ علوم سیاسى‏‏‏‏ دانشگاه کلن- آلمان به رشته تحریر در آورده است (٢٠٠٩)، موضع نظریه‏پردازان و به قول “عدالت” «هواداران و مبلغین سیاست نئولیبرالى‏‏‏‏» را در زمینه حذف یارانه‏ها، به طور همه‏جانبه در اختیار خوانندگان خود قرار دهد، تا آن‏ها باز هم بیش‏تر به عمق ضدانسانى‏‏‏‏ بودن این برنامه امپریالیستى‏‏‏ واقف شوند. شاید آنوقت این توده‏اى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ قرار گرفته بر سر دو راهى‏‏‏‏ نیز بتوانند از تن دادن به برباددادن راه اصیل مارکسیستى‏‏‏‏- توده‏اى‏‏‏‏، راه مبارزه انقلابى‏‏‏‏ با برنامه امپریالیستى‏،‏‏‏ پایان بخشند و با پرهیز کردن از طرح پیشنهادهاى‏‏‏‏ “پوپر”گونه، از تبدیل شدن خود به اهرامِ پوزیتویستى‏‏‏‏ و سوسیال دموکراتیک براى‏‏ اجراى‏‏‏‏ سیاست نولیبرال حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏‏ کنونى‏‏‏‏ و دولت دکتر محمود احمدى‏‏‏نژاد در ایران، جلوگیرى‏‏ کنند.

ابراز نظر | جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز

در شرایط انقلابى‏، بحث انتقادى‏- تئوریک ضرورى‏ است؟
مبارزه درون حزبى‏ حق و وظیفه

۰۳/۰۸/۸۹

مقاله شماره ٨٩ / ٣۵ (٣ آبان)

واژه راهنما: موضع انتقادى‏ اندیشه مارکسیستى‏- توده‏اى‏ راهگشاى‏ عمل. مبارزه درون حزبى‏ حق و وظیفه.

در واکنش به مقاله «”عدالت” از موضع نژادپرستانه احمدى‏نژاد دفاع مى‏کند، تاریخ‏نگارى‏ بورژوازى‏، پوششى‏ براى‏ نژادپرستى‏ مدرن» (مقاله شماره ٨٩/٣٣)، ابرازنظرى‏ شایان توجه دریافت شد که زمینه پربارى‏ را براى‏ ادامه بحث سازنده میان توده‏اى‏ها تشکیل مى‏دهد. با تشکر از رفیق “نصرت”، متن ابرازنظر و اندیشه‏هایى‏ در باره آن:

متن ابراز نظر رفیق نصرت در باره مقاله “عدالت” از موضع نژادپرستانه احمدى‏نژاد دفاع مى‏کند، تاریخ‏نگارى‏ بورژوازى‏، پوششى‏ براى‏ نژادپرستى‏ مدرن (مقاله شماره ٨٩/٣٣)

سلام رفیق فرهاد گرامى‏. توده‏اى‏ هستم و به مانند شما و بسیارى‏ از دیگر توده‏اى‏ها در خارج از تشکیلات رسمى‏ حزب. بر اساس علاقه به سرنوشت حزب توده ایران، روزانه سرى‏ به سایت‏ها و وبلاگ‏هاى‏ مختلف مى‏زنم و اگر مطلب درخورى‏ در آن‏ها یافتم، که متاسفانه کمتر یافت مى‏شود، آن را مطالعه و گرنه به آشنایى‏ کلى‏، و به‏نظرم کافى‏، با آخرین برخورد و نوع نگاه این سایت‏ها و بلاگ‏ها به حوادث میهن‏مان اکتفا مى‏کنم. هر بار که سایت شخصى‏ شما را باز مى‏کنم، بى‏اختیار یاد خاطره‏اى‏ از عصر و اوایل شب ٢٠ بهمن ١٣۵٧ مى‏افتم. در آن زمان دانشجو بودم و همراه چند ده نفر از دانشجویان براى‏ برگزارى‏ میتینگ و تماس با کارگران به یکى‏ از کارخانه‏هاى‏ جاده قدیم کرج رفته بودیم. تعدادى‏ از هواداران چریک‏ها و مائوئیست‏ها نیز همراه ما بودند. چند نفر از کارگران از شهر خبر درگیرى‏ مسلحانه بین نیروى‏ هوایى‏ و افراد گارد را آوردند. ما هواداران حزب قصد تهران کردیم، تعدادى‏ از چریک‏ها هم آمدند، ولى‏ مائوئیست‏ها ماندند و به تبلیغ براى‏ تشکیل شوراها، به سبک انقلاب اکتبر، توسط کارگران و ترغیب آن‏ها به ادامه اعتصاب، ادامه دادند. مردم وارد عالى‏ترین مرحله مبارزه براى‏ سرنگونى‏ نظام سلطنتى‏ شده بودند و آقایان هنوز اندر خم کوچه بودند. حالا حکایت سایت شخصى‏ شماست و مطالب آن. اجازه دهید به صراحت بگویم که شما هم ره گم کرده‏اید. به‏جاى‏ آن‏که به مسایل جنبش نوین و دموکراتیک مردم ایران، جنبش سبز بپردازید و براى‏ بردن اندیشه‏هاى‏ چپ درون آن تلاش کنید، تجربه و دانش خود را در خدمت جدل با «نامه مردم» و «راه توده» و «عدالت» گذاشته‏اید و در این راه نیز ناموفق بوده‏اید. نه تنها کمکى‏ به نزدیک شدن توده‏اى‏ها به هم نکرده‏اید، بلکه به سهم خویش بر آتش نفاق دمیده‏اید. نزدیکى‏ توده‏اى‏ها با یکدیگر جز از طریق پیوند تنگاتنگ با رویدادهاى‏ میهن‏مان امکان‏پذیر نیست. اما نکته آخر: من نمى‏دانم شما چه علاقه‏اى‏ دارید «مرده را زنده» کنید. منظورم پرداختن به تارنگاشت عدالت است. این آقایان که ظاهرا توده‏اى‏ هستند، با دروغ‎‏گویى‏، نفرت‏پراکنى‏ و سکوت و لاپوشانى‏ درباره جنایات صورت گرفته پس از انتخابات ٢٢ خرداد ١٣٨٨، انتحار سیاسى‏ کردند.

با درود

رفیق نصرت گرامى‏

براى‏ سطور انتقادى‏، دوستانه و با لحنى‏ براى‏ پیوند، متشکرم.

آنچه از دیدگاه انتقادى‏ شما دریافت کردم:

١- شرایط انقلابى‏ حاکم بر ایران، شرکت فعال و خلاق توده‏اى‏ها را در مبارزه روز مردم ضرورى‏ مى‏سازد. نیرو را باید در این جهت سوق داد و به کار گرفت.

خوشحال مى‏شدم، نظر خودتان را در باره مواضعى‏ که در این رابطه در “توده‏اى‏ها” منتشر شده است، بیان مى‏کردید، تا گفتگو به طور مشخص ممکن مى‏شد. در این زمینه مى‏توان ازجمله به مقالات زیر در سال ١٣٨٨ مراجعه کرد: ٨٨/٢٧، ٢٩، ٣١، ٣٢، ٣۵، ٣٧ ، در دوران اخیر (سال ٨٩) و در ارتباط با شرایط پیش و بعد از انتخابات خرداد ١٣٨٨، مقاله‏هاى‏ زیر شایسته توجه هستند: ٨٩/١، ٢، ۴، ۵، ٧، ٨، ٩، ١٠، ١١، ٢٠، ٢٢، ٢۴، ٢۵، ٢٩، ٣١، ٣٢، ٣۴

نگارنده کوشیده است در این موضع‏گیرى‏ها، مرحله نبرد انقلابى‏ زحمتکشان و مردم ایران را از درون منطق “تضاد اصلى‏” حاکم بر جامعه توضیح دهد، پایان دوران تغییرات تدریجى‏ و آغاز مرحله تغییرات انقلابى‏ را پیش از انتخابات اخیر (خرداد ١٣٨٨) مستدل سازد و بر این پایه کارپایه تئوریک جنبش انقلابى‏ مردم و به‏ویژه وظایف حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران را در شرایط کنونى‏ ترسیم و بیان کرده و به اثبات برساند.

آیا مطالب پیش گفته (براى‏ نمونه، توضیح منافع زحمتکشان که از منافع کل جامعه دفاع مى‏کنند، “جنبش صلح” و “دفاع ملى‏”، “دفاع از سلامت و آزادى‏ رهبراى‏ جنبش سبز” و به‏ویژه، نشان دادن خط فاصل میان جنبش انقلابى‏ مردمى‏ و “اپوزیسیون” مورد پشتیبانى‏ امپریالیسم، برجسته ساختن راه رشد آتى‏ کشور از طریق احیاى‏ دستاوردهاى‏ دموکراتیک و ملى‏ انقلاب بهمن و …) به نظر شما کمک به شناخت «مسایل جنبش نوین و دموکراتیک مردم ایران، جنبش سبز [نیستند] و کمک براى‏ انتقال “اندیشه‏هاى‏ چپ” به درون این جنبش» نمى‏کنند؟ سازنده بود، اگر ارزیابى‏ خود و «ره گم کردن» را مستدل مى‏ساختید!

٢- اندیشه بانیان سوسیالیسم علمى‏، مارکس، انگلس و لنین، اندیشه‏اى‏ انتقادى‏ است. «جدل» فکرى‏، نق زدن و دل پر را خالى‏ کردن و انتقام گرفتن نیست. «جدل»، آن طور که شما مى‏نویسد، با “نامه مردم”، “راه توده” و “عدالت”، کوششى‏ است براى‏ برخورد انتقادى‏ به سه نگارش مختلف پوزیتویستى‏ سوسیال دموکراتیک در جنبش توده‏اى‏. هر سه جریان  – نامه مردم تا انتشار مقاله پر اهمیت “جنبش مردمى‏، واقعیت‏هاى‏ عینى‏ و نقش زحمتکشان”، و تغییرات نامحسوس، غیرمشخص و قوام نیافته در شماره‏هاى‏ اخیر راه توده -  از خط‏مشى‏ مشابهى‏ پیروى‏ مى‏کنند. براى‏ هر سه جریان، تعیین وظایف حزب توده ایران از دورن ارزیابى‏ مستقل حزب طبقه کارگر از سطح رشد اجتماعى‏ و از شرایط مشخص براى‏ تغییر آن عملى‏ نمى‏شود، یعنى‏ گویا استخراج وظایف، ریشـه در چگونگى‏ حل تضاد “اصلى‏ اجتماعى‏” (تضادى‏ که حل آن راه رشد ترقى‏خواهانه جامعه را مى‏گشاید) ندارد، بلکه به نظر این سه نگارش باید و مى‏توان وظایف حزب را در جریان پاسخ به پرسش مساله “اتحادها” در لحظه کنونى‏ و در محدود ساختن آن به حل “تضاد عمده” در جامعه، تعیین کرد.

در شرایط انقلابى‏، تضاد اصلى‏ و عمده بر یکدیگر انطباق مى‏یابند. انطباقى‏ که باید با نگرشى‏ افتراقى‏ به آن نگریست، تا بتوان کلیت واقعیت را شناخت و درک کرد. یعنى‏ قادر به شناخت منافع متفاوت لایه‏ها و طبقات اجتماعى‏ در جامعه گشته و از این طریق قادر به تقویت آرمان انقلابى‏ زحمتکشان در روند انقلابى‏ شد. در شرایط مشخص کنونى‏ در ایران، شناخت مساله “آزادى‏” و “عدالت اجتماعى‏” به‏مثابه دو عنصر جدایى‏ناپذیر محتواى‏ تضاد اصلى‏ حاکم بر جامعه که راه حل خود را طلب مى‏کنند، هر روز بیش‏تر و شفاف‏تر خود را نشان مى‏دهند و اذهان را فرا مى‏گیرند. مضمون “اتحاد”ها و نیروهاى‏ شرکت کننده در آن تغییر مى‏کنند. اکنون دیگر همه گروه‏ها اعتراف دارند که ادامه پیروزمندانه خیزش انقلابى‏ مردم، بدون جلب زحمتکشان و طبقه کارگر به مبارزه انقلابى‏ ممکن نیست. و لذا پرسش درباره “راه رشد آینده” کشور به پرسشى‏ عاجل تبدیل شده است.

اکنون باید حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران، در عین حفظ “اتحاد” عمل با همه آن‏ها که همانند طبقه کارگر خواستار “آزادى‏” هستند و به آن نیاز دارند، مساله “راه رشد” ترقى‏خواهانه و مردمى‏ را با حفظ فاصله خود از برنامه نئولیبرالیسم امپریالیستى‏ با پیگیرى‏ بیش‏تر مطرح ساخته و در جهت تعمیق انقلاب گام بر دارد.

به عبارت دیگر، حزب توده ایران باید در عین کوشش براى‏ تداوم مبارزه براى‏حل مساله “آزادى‏”ها با مضمونى‏ مردمى‏ و دموکراتیک (و نه بورژوایى‏- لیبرال) – که به‏ اهرم مبارزاتى‏ در “مرحله” کنونى‏ براى‏ دستیابى‏ به “عدالت اجتماعى‏” که اکنون خود نیز در افکار عمومى‏ به مبرم‏ترین مساله (تضاد عمده) تبدیل گشته است -، با پیگیرى‏ مساله عدالت اجتماعى‏ و به طبع آن، مساله راه رشد آتى‏ کشور را به موضوع تبلیغات و فعالیت ترویجى‏ خود تبدیل سازد و از این طریق در جهت تعمیق انقلاب بکوشد.

تنها با چنین سیاست و خط‏مشى‏ انقلابى‏ است که استقلال خط‏مشى‏ مارکسیستى‏- توده‏اى‏ حفظ شده و «چپ» [انقلابى‏]» به عنصر دنباله‏رو سیاست بورژوازى‏ و در شرایط کنونى‏ بورژوازى‏ خواستار تحقق بخشیدن به سیاست نولیبرال امپریالیسم تبدیل نمى‏گردد. با چنین خط‏مشى‏ «چپ [انقلابى‏]» نه دنباله‏رو “اپوزیسیون” سلطنت طلب تا جمهورى‏‏خواه خارج از کشور و نه دنباله‏رو لایه‏هاى‏ هم‏مسالک داخلى‏ آن‏ها که داراى‏ منافع مشترک با خارج از کشورى‏ها هستند، تبدیل مى‏گردد. یعنى‏ نهایتاً از سیاست مستقل طبقاتى‏ مردمى‏ و ملى‏- ضدامپریالیستى‏ دفاع مى‏کند، تا با حل انقلابى‏ تضاد اصلى‏، در جهت تعمیق انقلاب گام بردارد.

در چنین شرایطى‏ است که حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران باید دیالکتیک حفظ “اتحاد” براى‏ دستیابى‏ به آزادى‏ را با حفظ “خط فاصل” با آن‏ها که تنها خواستار آزادى‏هاى‏ بورژوازى‏ و لیبرالى‏ هستند، مورد توجه قرار داده و به آن پایبند باشد. پایبندى‏ که از طریق ترسیم سرشت دموکراتیک اقتصاد ملى‏ و راه رشد آینده کشور حفظ و برجسته مى‏شود.

٣- با توجه با توضیحات فوق نسبت به موضع انتقادى‏ شما در باره مضمون و محتواى‏ مبارزات جنبش توده‏اى‏ در مرحله فعلى‏، با نظر شما به طور مشروط موافقم که «نزدیکى‏ توده‏اى‏ها با یکدیگر جز [!] از طریق پیوند تنگاتنگ با رویدادهاى‏ میهن‏مان امکان‏پذیر نیست».

در حالى‏ که باید محدود نمودن نزدیکى‏ میان توده‏اى‏ها را تنها و یا «جز» در ارتباط با رویدادهاى‏ میهن برداشتى‏ مطلق‏گرانه و مکانیکى‏ ارزیابى‏ کرده که نمى‏توان با این محدودیت موافقت داشت؛ نمى‏توان همچنین با این برداشت موافقت داشت، که گویا توده‏اى‏ها مى‏توانند بدون روشن بودن زمینه‏هاى‏ تئوریک و اسلوب شناخت مارکسیستى‏- توده‏اى‏، به شناخت واقعیت دست یابند. و یا همچنین آن‏ها مى‏توانند گویا بدون مستدل ساختن پایه تئوریک و اسلوب عملکرد خود، به نتایجى‏ در جهت کمک به جنبش مردمى‏ کنونى‏ و همچنین در جهت نزدیکى‏ و رفع تشتت نظرى‏ و سازمانى‏ در جنبش توده‏اى‏ نایل شوند.

براى‏ نمونه، راه توده که حل مساله وحدت نظرى‏ و سازمانى‏ جنبش توده‏اى‏ را به آینده و حوادث نامعلوم آن حواله مى‏کند، خود با همین نوع به اصطلاح استدلال به دنباله‏روى‏ از سیاست “خصوصى‏سازى‏ و آزادسازى‏ اقتصادى‏”، یعنى‏ به پذیرش سیاست نولیبرال امپریالیستى‏ کشانده شده و به آن تن داده است، زیرا که برخى‏ از جریان‏هاى‏ اصلاح‏طلب، مدافع این سیاست هستند. به عبارت دیگر، فقدان یک ارزیابى‏ مستقل مارکسیستى‏- توده‏اى‏ مبتنى‏ بر تئورى‏ و اسلوب انقلابى‏ نزد راه توده (در مورد علل آن، نگاه شود به مطالب مربوطه دیگر در “توده‏اى‏ها”)، که از یک سو ریشه در کمبود پایه‏هاى‏ تئورى‏ مارکسیستى‏- توده‏اى‏ در اندیشه آن دارد [استخراج وظایف از مساله "اتحادها" و نه از تضاد اصلى‏ در جامعه]، و از سوى‏ دیگر، این کمبود محتوایى‏- مضمونى‏- اسلوبى‏، خود به پیش‏شرط پذیرش اندیشه پوزیتویستى‏ سوسیال دموکراتیک نزد راه توده تبدیل شده است.

توده‏اى‏هاى‏ فعال در عدالت، که در موارد متعددى‏ مواضع درست و از نظر محتوایى‏ و اسلوبى‏ کم و بیش مستدل خود را در انتشارات خود نشان داده‏اند، نیز دچار همیـن بیمارى‏ و انحراف هستند. گرفتار ماندن آن‏ها در بندهاى‏ جریان شناخته شده در این تارنگاشت، ریشه در تزلزل در ادامه‏کارى‏ سخت‏گیرانه اندیشه تئوریک نزد آن‏ها دارد (در مقاله مجزا به این نکته پرداخته خواهد شد!). به عبارت دیگر آنجا که توده‏اى‏ها وظایف روز را از ارزیابى‏ مستقل و انقلابى‏ توده‏اى‏ استخراج نمى‏کنند و برعکس، به عللى‏ که براى‏ من ناآشنا هستند، به طور غیرانتقادى‏ و بدون طرح هر استدلالى‏، مساله “اتحاد” روز را با جریان حاکم در ایران به عنوان نقطه آغاز اندیشه مى‏پذیرند و اضافه بر آن، چنان مى‏نمایانند که گـویـا چنین پذیرشى‏ اجتناب‏ناپذیر هم است، گرفتار موضع پوزیتویستى‏ سوسیال دموکراتیک با آب و رنگى‏ “چپ” مى‏شوند.

خوشبختانه موضع نامه مردم با انتشار مقاله پیش گفته “جنبش مردمى‏ ….” در شماره ٨۴٩، با برشى‏ مثبت و راهگشا وارد مرحله‏‏اى‏ جدید شده است. اگر چه نمى‏تواند سیر این روند بدون تضاد باشد، مى‏توان در باره ایجاد شدن این مرحله  خوشحال بود و به طور پیگیر به وظایف خود ادامه داد.

۴- رفیق گرامى‏ نصرت، از اینکه یک «توده‏اى‏» اى‏ هستید که مانند من و «بسیارى‏ دیگر از توده‏اى‏ها در خارج از تشکیلات رسمى‏ حزب …» قرار دارید، متاسف هستم. آنچه که مربوط به من مى‏شود، با چنین وضعى‏ موافق نیستم. یکى‏ از مشکلات جدى‏ در برابر حزب توده ایران وجود تشتت نظرى‏ و سازمانى‏ در جنبش توده‏اى‏ است.

وجود جریان‏هاى‏ متفاوت در جنبش توده‏اى‏، از یک سو، بیان تشتت نظرى‏ حاکم بر آن است و از سوى‏ دیگر، وجود این جریان‏هاى‏ متفاوت، بیان ناتوانى‏ حزب تا لحظه کنونى‏ است براى‏ بر طرف ساختن این مشکل و وجود این ناتوانى‏ را نزد حزب توده ایران مستدل و آشکار مى‏سازد. از این روى‏ خارج از سازمان حزبى‏ قرار داشتن توده‏اى‏ها، پراکندگى‏ و کم‏اثرى‏ کوشش و مبارزه آن‏ها، ازجمله براى‏ پایان بخشیدن به وضع حاکم تشتت نظرى‏ که متضاد با سرشت حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران مى‏باشد، مشکلى‏ است عاجل و راه حل خود را مى‏طلبد.

علت عمده ضرور شدن انتشار “توده‏اى‏‏ها” از دید من، وجود همین تشتت حاکم است که در تضاد با سرشت حزب توده ایران قرار دارد. ضرورت مبارزه براى‏ بر طرف ساختن آن هم‏اکنون، از ضرورت پایان بخشیدن به تشتت هم‏اکنون، نتیجه و مستدل مى‏گردد. یعنى‏ مبارزه براى‏ پایان بخشیدن به خارج از صف تشکیلات قرار داشتن توده‏اى‏ها. من به شخصه مایل و خواستار یافتن امکان مبارزه درون حزبى‏ هستم. این نه تنها حق بلاتردید من است، بلکه همچنین وظیفه بلاتردید من را نیز تشکیل مى‏دهد. کوشش براى‏ تحقق بخشیدن به آن را من ادامه خواهم داد. امیدوارم که شما نیز چنین کنید.

نباید فراموش کرد که برنامه ارتجاع داخلى‏ و خارجى‏ در اعلام “غیرقانونى‏” بودن حزب توده ایران، درست تقسیم توده‏اى‏ها و جنبش توده‏اى‏ است. از این روى‏، کوشش براى‏ مبارزه در درون حزب، همان قدر یک وظیفه حزبى‏ است که ایجاد مانع بر سر راه آن، سیاستى‏ ناروشن و پرسش برانگیز مى‏باشد.

آنچه مربوط به رفع عملى‏ تشتت نظرى‏ و سازمانى‏ مى‏شود، همان طور که پیش‏تر اشاره کردم، واگذار ساختن آن به آینده و شرایطى‏ نامعلوم را هم‏چنان شیوه‏اى‏ نادرست مى‏دانم و معتقدم که باید همین امروز و با تمام توان براى‏ تحقق آن مبارزه کرد. این وظیفه تاریخى‏ در وحله نخست در برابر مسئول‏هاى‏ حزب توده ایران قرار دارد.

اگر باوجود نکات برشمرده، وضع چنین است که فعالیت من «بر آتش نفاق دمیده» است، متاسف هستم. امیدوارم شما بتوانید این برداشت خود را مستدل سازید، تا بتواند برداشت شما براى‏ من از یک «انتزاع توخالى‏» (مارکس) به واقعیتى‏ ملموس تبدیل گشته، و به من کمک کند، با نگرش انتقادى‏، به تصحیح عملکرد خود بپردازم.

رفیق نصرت گرامى‏، به علت اهمیت مضمونى‏ نامه نسبتاً خصوصى‏ شما، مایلم آن را با پاسخ خودم انتشار دهم. از این روى‏ نیز لحن پاسخ به نامه شما، شاید کمى‏ رسمى‏ است که قطعاً مى‏بخشید.

ابراز نظر | جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز

تاریخ و دیالکتیک، آغاز ٩

۳۰/۰۷/۸۹

مقاله شماره ۸۹ / ۳۰

(ادامه بخش چهارم کتاب)

کاتگورى‏‏‏، لباس ظاهرى‏‏‏ تظاهر ایدئولوژى‏‏‏

نکته اصلى‏‏‏ آنست که شناخته شود، که دو واقعیت پرتضاد، یعنى‏‏‏ برداشت ذهنى‏‏‏ وارونهِ‏شده و نادرست روابط اجتماعى‏‏‏ و شى‏‏‏ء شدن این روابط، هم‏زمان، از یک سو اشکال درک نشده ایدئولوژیک آگاهى‏‏‏ بورژوازى‏‏‏ هستند، یعنى‏‏‏ تنها ظاهرامر را بیان مى‏‏‏کنند، و از سوى‏‏‏ دیگر، شرایط ضرورى‏‏‏ براى‏‏‏ عملکرد قاعدمندِ نظام سرمایه‏دارى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهند. این به این معناست، که کافى‏‏‏ نیست، که تحت برداشت الگووار ماتریالیسم- مکانیکى‏‏‏، برخى‏‏‏ از این تصورات را، به‏مثابه اشکال انعکاسِ برعکس و وارونه و نادرست واقعیت پرتضاد هستى‏‏‏ سرمایه‏دارى‏‏‏، تنها «افشا نمود»، بلکه باید قدم‏هاى‏‏‏ تعیین کننده‏اى‏‏‏ براى‏‏‏ درک این اشکال برداشت و کاتگورى‏‏‏ها را به‏مثابه پیش‏شر‏ط‏هاى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ اشکال هستى‏‏‏ [به‏مثابه چگونگى‏‏‏ بود و تاثیر شرایط هستى‏‏‏] سرمایه‏دارى‏‏‏ نشان داد (مارکس).

در روند اقتصادى‏‏‏ نظام سرمایه‏دارى‏‏‏ پدیده‏هایى‏‏‏ خود را نشان مى‏‏‏دهند که مشخصه آن‏ها داشتن یک خصلت دوگانه است. این پدیده‏ها مى‏‏‏توانند تنها به‏کمک درک تضاد دیالکتیکى‏‏‏ ماهوى‏‏‏ آن‏ها شناخته شوند و از روى‏‏‏ آن‏ها پرده ابهام به کنار زده شود. این‏ها پدیده‏هایى‏‏‏ هستند که از یک سو، تنها یک تظاهر ایدئولوژیک بوده، و ازسوى‏‏‏ دیگر، در لباس ظاهرى‏‏‏ این تظاهرِ ایدئولوژیک، پیش‏شرط عملى‏‏‏ کارکرد نظام را نیز تشکیل مى‏‏‏دهند. این پدیده‏ها را مارکس «کاتگورى‏‏‏» [مقولات] Kategorien [به XXXXIV و بخش ۴ کتاب هم مراجعه شود] مى‏‏‏نامد. اهمیت بزرگ شناخت نقش کارتگورى‏‏‏ها براى‏‏‏ تئورى‏‏‏ ماتریالیسم تاریخى‏‏‏ در این نکته نـهفته است که آن‏ها، نقاط برش در درک گذار هستى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهند (م) و بیان مى‏‏‏کنند. به‏عبارت دیگر آن‏ها نقاط حساس گذار و تبدیل شدن دیالکتیکى‏‏‏ ماهیت هستى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ به ایدئولوژى‏‏‏ جامعه هستند.

توضیح فوق، از تعریف خود مارکس درباره کاتگورى‏‏‏ مفهوم مى‏‏‏شود. او آنجا که مى‏‏‏خواهد تحلیل اشکال کاتگورى‏‏‏گونه حرکت کالا را توضیح دهد، مفهوم کاتگورى‏‏‏ را با دقت چنین توضیح مى‏‏‏دهد: «اشکالى‏‏‏ که مهر کالا بودن را به تولیدات کار مى‏‏‏زنند و از این رو پیش‏شرط گردش کالا هستند. پیش‏شرطى‏‏‏ که همانند روابط طبیعى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏، داراى‏‏‏ وضع جاافتاده و پذیرفته شده‏اى‏‏‏ است [مثل رابطه زن وشوهر، پدروفرزند]. به نحوى‏‏‏ که انسان‏ها نیازى‏‏‏ براى‏‏‏ پاسخ به خود درباره محتوا، و یا درباره خصلت تاریخى‏‏‏ آن‏ها که به نظرشان غیرقابل تغییر هستند، نخواهند داشت… از این رو نیز درست همین اشکال حاضر و آماده شده  - یعنى‏‏‏ شکل پولى‏‏‏ –  کالا [به‏مثابه یک کاتگورى‏‏‏]، خصلت اجتماعى‏‏‏ کارفردى‏‏‏ را مى‏‏‏پوشاند و روابط اجتماعى‏‏‏ کارفردى‏‏‏ را نـهفته مى‏‏‏دارد، به جاى‏‏‏ آنکه آن‏ها را عیان سازد … این اشکال، کاتگورى‏‏‏هاى‏‏‏ اقتصاد سرمایه‏دارى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهند. آن‏ها اشکال مورد پذیرش اجتماع هستند، یعنى‏‏‏ اشکال اندیشه‏اى‏‏‏- ایدئولوژیک عینى‏‏‏هستند براى‏‏‏ مناسبات تولیدى‏‏‏ این شیوه تولید اجتماعى‏‏‏، یعنى‏‏‏ براى‏‏‏ تولید کالا». (۳۹)

اشکال معتبر اجتماعى‏‏‏، اما ظاهرى‏‏‏ و ایدئولوژیکى‏‏‏

این قابل فهم است که این اشکال فکرى‏‏‏- ایدئولوژیک واقعاً به این مفهوم «عینى‏‏‏»  نیستند که واقعیت- حقیقت را به‏طور درست منعکس مى‏‏‏سازند، بلکه همانطور که توضیح مارکس به روشنى‏‏‏ نشان مى‏‏‏دهد، آن‏ها به این مفهوم “عینى‏‏‏” هستند که کاتگورى‏‏‏هایى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهند که به‏مثابه اهرمِ ایدئولوژیکى‏‏‏ در جریان کارکرد واقعى‏‏‏ و عینى‏‏‏ اقتصاد، عمل مى‏‏‏کنند. آن‏ها در برخورد عملى‏‏‏- پراتیک انسان‏ها کارکردى‏‏‏ به‏مثابه اهرم ایدئولوژیکى‏‏‏ به‏عهده گرفته‏اند. تعریف مارکس چنین است که کارتگورى‏‏‏ها «اشکال معتبر اجتماعى‏‏‏ هستند، لـذا (! ل ک) اشکالِ فکرى‏‏‏ عینى‏‏‏اى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهند».

اضافه بر آنچه که گفته شد، این نکته هم به‏خودى‏‏‏ خود قابل درک است که قانونمندى‏‏‏ رشد عمومى‏‏‏ جامعه، چگونگى‏‏‏ عملکرد کارتگورى‏‏‏ها را تعیین و دیکته مى‏‏‏کند، و از این رو، آن‏ها از کوچکترین استقلالى‏‏‏ برخوردار نیستند. آگاهى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ که کاتگورى‏‏‏ها به آن مربوط هستند، موجب مى‏‏‏شود که کاتگورها خود را به‏مثابه نیرو به‏ظاهر مستقل بنمایند که گویا دارى‏‏‏ «استحکام اشکال طبیعى‏‏‏»  هستند، درحالى‏‏‏که کاتگورى‏‏‏ها درواقع تنها ظاهرى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهند و تنها از استحکام ایدئولوژیک برخوردارند. کاتگورى‏‏‏ها تنها ساختارهاى‏‏‏ شى‏‏‏ء شدهِ ‏اندیشه‏اى‏‏‏ هستند، با قدرت اغفال زیاد. از آنجا که این مقولات انعکاس اشکال شى‏‏‏ء شده و انحرافى‏‏‏ و قلب‏- دروغین و وارونه شده مناسبات اجتماعى‏‏‏ سرمایه‏دارى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهند، درعین‏حال نشان این امر هستند که درواقع مناسبات اجتماعى‏‏‏ هستند که در چنین اشکال اغفال کننده عمل مى‏‏‏کنند؛ از این رو کاتگورى‏‏‏ها از سوى‏‏‏ دیگر شکل تظاهر واقعى‏‏‏ مناسبات اجتماعى‏‏‏ مخفى‏‏‏شده در پشت کالا مى‏‏‏باشند.

این از ویژگى‏‏‏ کاتگورى‏‏‏ است که در آن تضاد بین انتزاع و واقعیت به اوج وحدت دیالکتیکى‏‏‏ خود نایل مى‏‏‏شود. مثلاً با نگاه به وضع پول، بلافاصله متوجه مى‏‏‏شویم که از یک سو داراى‏‏‏ قدرت واقعى‏‏‏ در روند مشخص اقتصادى‏‏‏ است، از سوى‏‏‏ دیگر اما به همان اندازه نیز تنها یک ساختار ایدئولوژیک مى‏‏‏باشد، ساختارى‏‏‏ که تصور اغفال کننده‏اى‏‏‏ را از چیز دیگرى‏‏‏ ایجاد مى‏‏‏سازد، یعنى‏‏‏ از مناسبات تولیدى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ (شناختى‏‏‏ که به‏آن اما تنها در اوج درک دیالکتیکى‏‏‏ از مناسبات اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ نظام سرمایه‏دارى‏‏‏ دست یافته مى‏‏‏شود). انسان از دیدن «طلا و نقره به این نتیجه نمى‏‏‏رسد که آن‏ها به‏مثابه پول مناسبات تولیدى‏‏‏ را متظاهر مى‏‏‏سازند، بلکه آن‏ها را شى‏‏‏ءهاى‏‏‏ طبیعى‏‏‏ ارزیابى‏‏‏ مى‏‏‏کند که داراى‏‏‏ خصوصیات غریب اجتماعى‏‏‏ هستند» (۴۰). این «شى‏‏‏ء هاى‏‏‏ طبیعى‏‏‏ با خصوصیات غریب اجتماعى‏‏‏» البته اشکال ایدئولوژیک هستند، اما هم‏زمان همچنین اشکالى‏‏‏ مى‏‏‏باشند که انسان‏ها در سرمایه‏دارى‏‏‏ نهایتاً تنها به‏کمک آن‏ها قادر به عمل مى‏‏‏باشند؛ از این رو آن‏ها یک کاتگورى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهند. مارکس این خصلت متضاد کاتگورى‏‏‏ را چنین برمى‏‏‏شمرد و توضیح مى‏‏‏دهد: کاتگورى‏‏‏ از یک‏سو «رازگونه بودن شیوه تولید سرمایه‏دارى‏‏‏ را نشان مى‏‏‏دهد، یعنى‏‏‏ شى‏‏‏ء شدن مناسبات اجتماعى‏‏‏ را، جهان اسرارآمیز، قلب  و وارونه شده را، جایى‏‏‏ را که مسیو سرمایه [در زبان فرانسه سرمایه مذکر است] و مادام زمین Monsieur le Capital und Madame la Terre به‏مثابه خصلت‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ تظاهر کرده و هم‏زمان به‏مثابه شى‏‏‏ء هاى‏‏‏ خشک و خالى‏‏‏ نقش ارواح Spuck را ایفا مى‏‏‏کنند. … و از سوى‏‏‏ دیگر و برخلاف این نقش، اما همچنان به‏صورت بسیار طبیعى‏‏‏، عاملان واقعى‏‏‏ تولید هستند که باوجود چنین اشکال غریبهِ شده و غیرعقلایى‏‏‏ [با اسامى‏‏‏] بـهره- سرمایه، رآنت- زمین، کار- کارمزد، به وظایف خود عمل مى‏‏‏کنند. زیرا کاتگورى‏‏‏ها درست در میان چنین هیبت‏هایى‏‏‏ ظاهرى‏‏‏ که روزانه با آن سروکار دارند و بدان عادت کرده‏اند، در آرامش بسر مى‏‏‏برند». (۴۱)

از آنجا که هم براى‏‏‏ علم «بورژوازى‏‏‏» و هم براى‏‏‏ ماتریالیسم مکانیکى‏‏‏، دیالکتیک امرى‏‏‏ نشناخته است، قادر به شناخت خصلت دیالکتیکى‏‏‏ کاتگورى‏‏‏ ناشى‏‏‏ از شرایط اجتماعى‏‏‏ نیستند و موقع تعریف تئوریک کاتگورى‏‏‏ دچار دو اشتباه مى‏‏‏شوند. یک بار آن را فاکت بى‏‏‏واسطه واقعیت مى‏‏‏پندارند، در حالى‏‏‏ که کاتگورى‏‏‏ تنها بیان تئوریک «مناسبات تولیدى‏‏‏» است. (۴۲) از سوى‏‏‏ دیگر متوجه علامت مشخصه کاتگورى‏‏‏ نمى‏‏‏ شوند که «شکل هستى‏‏‏»، آرى‏‏‏ شرط هستى‏‏‏ یک عملکرد ذهنى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهد؛ آن‏ها در مرز ظاهر کاتگورى‏‏‏ که آن را شى‏‏‏ء  طبیعى‏‏‏ مى‏‏‏پندارند، باقى‏‏‏ مى‏‏‏مانند و مضمون آن را درک نمى‏‏‏کنند.

تحلیل پدیده کاتگورى‏‏‏، همانند تحلیل دیگر پدیده‏هاى‏‏‏ هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏، ثابت مى‏‏‏کند که هر پدیده تنها در ارتباط آن با کلیت بطور کامل قابل درک و شناخت است، و برعکس، یعنى‏‏‏ کلیت خود را همیشه (به شکلى‏‏‏ از اشکال) در پدیده‏ها، یعنى‏‏‏ در «یاخته‏هاى‏‏‏» روندِ در جریان، منعکس مى‏‏‏سازد. در کاتگورى‏‏‏ به‏ویژه این واقعیت- حقیقت منعکس مى‏‏‏شود که جامعه یک واحد دیالکتیکى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهد از هستى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏، یعنى‏‏‏ یک کلیت است.

موضع برپایه اسلوب اندیشه دیالکتیکى‏‏‏ از کلیت را مارکس در پیش‏گفتار اثر خود تحت عنوان “انتقاد اقتصاد سیاسى‏‏‏” به‏طور مشروح مى‏‏‏پروراند. در اینجا نیز مارکس مقوله کاتگورى‏‏‏ را مورد توجه قرار مى‏‏‏دهد. اما پیش ازآنکه او به این پرسش بپردازد، به پرسشى‏‏‏ توجه مى‏‏‏کند و بدان مى‏‏‏پردازد که پرسش درباره شروط لازمى‏‏‏ است که اسلوب علم اقتصاد را بطور کلى‏‏‏ تشکیل مى‏‏‏دهد.

کلیت، وحدت متفاوت و متضاد

در چند خطى‏‏‏ پیش، در  بخشى‏‏‏ که قبلاً از مارکس نقل شد، او مى‏‏‏نویسد: «نتیجه‏اى‏‏‏ که ما به دست مى‏‏‏آوریم، آن نیست که تولید، توزیع، مبادله، مصرف [لحظات] یک‏سان هستند، بلکه آنکه همه این‏ها حلقه‏هاى‏‏‏ یک کلیت را تشکیل مى‏‏‏دهند، شى‏‏‏ء هایى‏‏‏ متفاوت در درون یک واحد.» پس مارکس در اینجا کلیت را وحدت متفاوت‏ها مى‏‏‏فهمد. اما چگونه مى‏‏‏توان بطور مشخص به درک وحدت متفاوت‏ها و متضادها در درون کلیت نائل شد؟ مارکس در اینجا در برابر همان مشکلى‏‏‏ قرار دارد که هگل قرار داشت درباره مشکل ابتدایى‏‏‏ دیالکتیک، یعنى‏‏‏ یافتن نقطه آغاز.

کلیت هم مشخص است

مارکس مى‏‏‏گوید، مى‏‏‏تواند قابل فهم باشد که باید با کلیت آغاز کرد، مثلاً براى‏‏‏ بررسى‏‏‏ وضع کشورى‏‏‏، با مردمانش. زیرا در ظاهرامر، مردم یک کشور کلیه فعالیت اجتماعى‏‏‏ را به‏مثابه «سوبژکت [فاعل] کلیه عملکرد مربوط به تولید اجتماعى‏‏‏» تداعى‏‏‏ مى‏‏‏کنند.  از نادرستى‏‏‏ چنین راهى‏‏‏ این نکته چیزى‏‏‏ را کم نمى‏‏‏کند، زمانى‏‏‏که توجه شود که انتزاع خشک وخالى‏‏‏ از کلیت، در این مثال از فعالیت مردم، «تصور آشفته‏اى‏‏‏ از کلیت را نشان مى‏‏‏دهد [زیرا در سطح یک کلى‏‏‏گویى‏‏‏ دهن پرکن باقى‏‏‏مى‏‏‏ماند و بررسى‏‏‏ و تحلیل را به پیش، به عمق واقعیت- حقیقت هدایت نمى‏‏‏کند]». بیش‏تر، این انتزاع خشک‏وخالى‏‏‏ این نکته را به اثبات مى‏‏‏رساند که این ضرورت دیده مى‏‏‏شود که به‏کمک «تعریف‏هاى‏‏‏ دقیق‏تر» به «مفاهیم ساده‏تر» دست بیابیم، «از مشخصِ [توخالى‏‏‏] تصورشده [یعنى‏‏‏ مردم کشور]»، یعنى‏‏‏ از کلیت، «به انتزاعات ظریف‏تر [شناخت و درک جا و مکان مردم- طبقات در روند تولید]» برسیم [و از این طریق ساختار بغرنج و بهم‏پیوسته- بهم‏تنیده روابط اجتماعى‏‏‏ و هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ را شفاف تر کنیم]. از آنجا، بنا به نوشته مارکس، راه بازگشت به کلیت براى‏‏‏ درک آن شروع مى‏‏‏شود که اکنون دیگر «تصورى‏‏‏ آشفته» به نظر نمى‏‏‏رسد، بلکه به‏مثابه کلیت [پربار و پر و] متنوع، با مفاهیم مشخص درک شده و بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏هاى‏‏‏ زیادى‏‏‏ [در برابر ما قرار دارد و ساختار بغرنج آن درک شده است]». ارتقاء از «لحظات» «کم وبیش ثابت» که بطور انتزاعى‏‏‏ [اما از درون ساختار واقعى‏‏‏ حقیقت، یعنى‏‏‏] از کلیت استخراج شده‏اند، و رسیدن به کلیت و یا «مشخص» [که اکنون شفاف و پر شده است]، «ظاهراً اسلوب علمى‏‏‏ درستى‏‏‏» مى‏‏‏باشد. [نگاه شود همچنین به "نسبى‏‏‏ و مطلق"]

حرکت دوگانه شناخت

با این سخنان انسان متوجه مى‏‏‏شود، که برچه مبنایى‏‏‏، مارکس علامت تساوى‏‏‏ بین کلیت و مشخص بودن قرار مى‏‏‏دهد:

«مشخص از آن رو مشخص است، زیرا جمع‏بندى‏‏‏ و برآیند مفاهیم مشخص و تعریف ‏شده زیادى‏‏‏ است، یعنى‏‏‏ وحدت متفاوت‏ها» مى‏‏‏باشد و یا [ازآن‏رو مشخص است، زیرا که] «یک کلیت متنوع با مفاهیم مشخص و روابط زیاد [را قابل شناخت مى‏‏‏سازد]». راه دستیابى‏‏‏ به این شناخت مشخص، «روند جمع‏بندى‏‏‏ و استخراج نتایج است» و یا در دید کلى‏‏‏ مى‏‏‏توان آن را چنین برشمرد: که «در بخش اول، تصور کلى‏‏‏ [از کلیت] حکمفرماست. این تصور از این طریق باز و شکافته مى‏‏‏شود که این تصور کلى‏‏‏ به مفاهیم انتزاعى‏‏‏ [لحظات و جنبه‏ها آن] تقسیم و متجزا مى‏‏‏شود؛ در بخش دوم، مفاهیم انتزاعى‏‏‏ به‏دست آمده [که اکنون و در جریان بررسى‏‏‏ مشخص و درک شده‏اند و بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ و حرکت و تغییر مداوم آن‏ها شناخته و درک شده است] از راه اندیشه به بازتولید مشخص [یعنى‏‏‏ شناخت همه‏جانبه از کلیت و مضمون آن] فرامى‏‏‏رویند.»

شناخت از انتزاع به مشخص، یعنى‏‏‏ بازتولید- انعکاس مشخص در اندیشه

حرکت دوگانه روند شناخت که اینجا توسط مارکس آشکار و نمایان مى‏‏‏شود، این نکته را نشان مى‏‏‏دهد که شناخت، از لحظه و جنبه به سوى‏‏‏ کلیت، از انتزاع به مشخص حرکت مى‏‏‏کند. اما این روند به اینجا ختم نمى‏‏‏شود. (م) بلکه تنها زمینه عام اسلوبى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهد براى‏‏‏ آشکار کردن حرکت و تضاد درونى‏‏‏ لحظه که بنوبه خود [به‏مثابه یاخته‏اى‏‏‏ از کلیت و یا جزء از کل] بیان تضاد عمومى‏‏‏ کلیت است. عیان ساختن خصلت متضاد هم لحظه و هم کلیت تنها از طریق توجه مداوم به وجود بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ و عطف و رابطه لحظات نسبت بـهم و در ارتباط با کلیت درک مى‏‏‏شود، از طریق دیدن و جستجوکردن بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ همه‏جانبه و وسیع، یعنى‏‏‏ «کل بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏»، آنطور که انگلس مى‏‏‏گوید: این اسلوب [علمى‏‏‏] شناختِ تضادِ واقعى‏‏‏ پدیده‏ها، اسلوبى‏‏‏ که علوم غیردیالکتیکى‏‏‏ به آن پایبند نیستند، چیزى‏‏‏ نیست جز شیوه غلبه کردن و عبور از سطح پوسته ظاهرى‏‏‏ که مانع دیدن و درک مضمون اجتماعى‏‏‏ پدیده‏ها توسط اندیشه (علمى‏‏‏ و یا غیرعلمى‏‏‏) «روزمره» مى‏‏‏شود؛ این اسلوب، یعنى‏‏‏ شفاف ساختن مضمون هر پدیده، از طریق جدا ساختن مضمون از شکل تظاهر  خشک و خالى‏‏‏ آن [و درک مضمون]، روند سیر حرکت شناخت دیالکتیکى‏‏‏ است(م). «بازتولید مشخص کلیت از طریق اندیشه» بخش عمده این اسلوب را تشکیل مى‏‏‏دهد. مارکس بسیار بجا تاکید دارد که دیالکتیکِ کلیت، به‏مثابه مظهر حرکت و تغییر متنوع واقعیت، در عمل نهایتاً «ساخته و تولید شده مغز متفکر به نظر مى‏‏‏رسد که جهان را به تنها شکل ممکن براى‏‏‏ مغز بازمى‏‏‏شناسد و درک مى‏‏‏کند»، اما درحقیقت، مغز متفکر اندیشمند تنها واقعیت را [متناسب] منعکس مى‏‏‏سازد (م)، واقعیتى‏‏‏ که به همان اندازه متنوع است که توسط این اندیشه بیش‏تر شکافته و بطور مشخص بیان و ترسیم شود. و هرچه بیش‏تر شکافته و مشخص شود، بـهمان نسبت نیزدقیق‏تر و عمیق‏تر منعکس مى‏‏‏گردد [روندى‏‏‏ که بى‏‏‏پایان است]. این امر را، آنطور که مارکس برجسته مى‏‏‏سازد، هگل نتوانست بشناسد، و از این رو او، ذهن‏گرایانه، روند اندیشه را با روند واقعیت بطور مطلق یکى‏‏‏پنداشت و منطبق دانست [و از "حقیقت مطلق" سخن راند].

مارکس در این فشرده و چکیده و خلاصه، اما بسیار پربار، زمینه رئوس مطالب و مشخصات اصلى‏‏‏ دیالکتیک ماتریالیستى‏‏‏ را، در ابتدا براى‏‏‏ رشد اندیشه خود و در تداوم آن براى‏‏‏ رشد اندیشه مارکسیستى‏‏‏ بطور کلى‏‏‏، آماده ساخت. در فاصله تزهاى‏‏‏ نابغه‏آمیز درباره فویرباخ در سال ۱۸۴۸ و نوشته “درباره انتقاد اقتصاد سیاسى‏‏‏” که تازه در آغاز قرن حاضر [بیستم] کشف شد، دوازده سال فاصله است، و مارکس در این سال‏ها، در ارتباط تنگاتنگ با انگلس (با نگارش رساله‏هاى‏‏‏ “ایدئولوژى‏‏‏ آلمانى‏‏‏”، “مانیفست کمونیستى‏‏‏” وغیره)، درباره پیش‏شرط‏هاى‏‏‏ اسلوبى‏‏‏- دیالکتیکى‏‏‏ چگونگى‏‏‏ اندیشه خود، به نتایج قطعى‏‏‏ رسید. از این رو باید براى‏‏‏ “پیش‏گفتار” ["درباره انتقاد اقتصاد سیاسى‏‏‏"] به سال ۱۸۵۷، به‏مثابه منبع بسیار پراهمیت براى‏‏‏ درک ماتریالیسم دیالکتیک، ارزش زیادى‏‏‏ قائل شد.

کاتگورى‏‏‏ و مناسبات اجتماعى‏‏‏

در این پیش‏گفتار مارکس براى‏‏‏ اولین بار مسئله کاتگورى‏‏‏ را مى‏‏‏پروراند. پرسشى‏‏‏ که در این زمینه مورد توجه مارکس قرار داشت، بطور طبیعى‏‏‏ مسئله رابطه دیالکتیکى‏‏‏ بین کاتگورى‏‏‏ «انتزاعى‏‏‏» و مناسبات شناخته شده مشخص اجتماعى‏‏‏ مى‏‏‏باشد. نمونه چنین کاتگورى‏‏‏هایى‏‏‏ را مارکس  چنین برمى‏‏‏شمرد: کار، تقسیم‏کار، نیاز، ارزش مبادله، مالکیت، پول. در رابطه با مطلب موضوع بررسى‏‏‏ ما، این اشاره مارکس کم‏تر مورد توجه است که مى‏‏‏گوید، که برخى‏‏‏ از کاتگورى‏‏‏هاى‏‏‏ ساده‏تر مى‏‏‏توانند از نظر تاریخى‏‏‏ به‏مثابه مناسبات مشخص دوران خود، پیش‏تر هم وجود داشته باشند، و برعکس مى‏‏‏توانند مناسبات نسبتاً پیشرفته‏اى‏‏‏ وجود داشته باشند، بدون چنین کاتگورى‏‏‏ها (مثلاً کشور “پرو”، اقتصاد بدون پول دارد). اما این اشاره مارکس از اهمیت بسیار زیاد برخوردار است که شکوفایى‏‏‏ ممکن و حداکثر تاریخى‏‏‏ از روابط اجتماعى‏‏‏ در کلیت مشخص، پیش‏شرط عمیق‏ترین و مناسب‏ترین شناخت از مضمون و ذات کاتگورى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهد  - مثلاً شناخت مضمون کار که مارکس آن را مطرح مى‏‏‏کند، وابسته است از وجود روابط سرمایه‏دارى‏‏‏ پیشرفته – .

به کار مزدورى‏‏‏ نگاهى‏‏‏ بیفکنیم. براى‏‏‏ اولین بار آن روابط تولیدى‏‏‏ که در آن مقوله کار مزدورى‏‏‏ یک کاتگورى‏‏‏ پراهمیتى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهد، یعنى‏‏‏ سرمایه‏دارى‏‏‏، با رسیدن به مراحل پیشرفته رشد خود، زمینه وسیع‏ترین امکان شناخت بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ متنوع کلیت جامعه سرمایه‏دارى‏‏‏ را ایجاد مى‏‏‏کند. تازه در این مرحله است که کوشش فکرى‏‏‏ مى‏‏‏تواند این کاتگورى‏‏‏ و حرکت و تغییر آن را نشان بدهد، و با بیان دیگر که همین معنا را مى‏‏‏رساند، یا شى‏‏‏ء ى‏‏‏ [مثلاً پول] ارتباط کاتگورى‏‏‏ را با مناسبات اجتماعى‏‏‏ مربوطه برقرار سازد و آن‏ها را به‏مثابه کاتگورى‏‏‏هاى‏‏‏ دیالکتیکى‏‏‏«ثابت» Fix درک کند.

از آنچه گفته شد دو نکته را مى‏‏‏توان برجسته ساخت: اول، آنکه امکان رشد شناخت علمى‏‏‏ [از مثلاً کاتگورى‏‏‏] وابسته به رشد و شکوفایى‏‏‏ تاریخى‏‏‏ مناسبات تولیدى‏‏‏ معین [یعنى‏‏‏ سرمایه‏دارى‏‏‏ پیشرفته] است. امکان از این رو گفته مى‏‏‏شود، زیرا که درواقع پیش‏شرط براى‏‏‏ تحقق این امکان، ظهور طبقه [کارگر] با منافع طبقاتى‏‏‏ و شناخت عینى‏‏‏ از شرایط هستى‏‏‏ خود مى‏‏‏باشد [که به‏کمک روشنفکران طبقه عملى‏‏‏ مى‏‏‏شود]. دوم، آنکه برملا شدن کامل ظاهر کاتگورى‏‏‏گونه یک لحظه و جنبه در کلیت نهایتاً از این شرط اسلوبى‏‏‏ برخوردار است که درک دیالکتیکى‏‏‏ بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ متقابلِ کلیه لحظات و جنبه‏ها در رابطه با کلیتِ متنوع و پیشرفتهِ روابط اجتماعى‏‏‏ بوجود آمده باشد.

ما دیدیم، که تناسب بین لحظه و کلیت، بین نسبیت و مطلقیت، آن چنان است که در نسبى‏‏‏ بودن نیز، مطلق بودن وجود دارد. تعریف و مشخص‏شدن وضع درونى‏‏‏ لحظه در کلیت، و بدین وسیله روشن شدن وضع کاتگورى‏‏‏ توسط شناخت مناسبات تولیدى‏‏‏اى‏‏‏ که به آن‏ها تعلق دارد، تنها از این طریق ممکن و قابل توضیح مى‏‏‏شود که لحظات به طور اتفاقى‏‏‏ (م) در کلیت وجود ندارند، بلکه عملکرد و کارکردى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ و قانونمند داشته، و از نظمى‏‏‏ برخوردار بوده و روندى‏‏‏ با ساختار معینى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهند. مارکس این نکته را چنین بیان مى‏‏‏کند: «این غیرقابل اجرا و نادرست مى‏‏‏بوده است، کاتگورى‏‏‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ را به ترتیب ردیف آن‏ها، به‏دنبال هم مطرح سازیم، به‏ترتیبى‏‏‏ که بطور تاریخى‏‏‏ نقش ایفا کرده‏اند. برعکس، ردیف آن‏ها از طریق تاثیر رابطهاى‏‏‏ تعیین مى‏‏‏شود که آن‏ها در جامعه پیشرفته سرمایه‏دارى‏‏‏ نوین بر روى‏‏‏ یکدیگر اعمال مى‏‏‏کنند (م)، و آن‏ها درست در جهت عکس موثر بوده و قرار دارند، از آنچه براى‏‏‏ آن‏ها بطور طبیعى‏‏‏ به‏نظر مى‏‏‏رسد و یا ردیفى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهد که ردیف رشد تاریخى‏‏‏ آن‏ها است… ردیف موثر، از ساختار تقسیم‏بندى‏‏‏ جامعه پیشرفته نوین سرمایه‏دارى‏‏‏ ناشى‏‏‏مى‏‏‏شود (م).» اما از آنجا که کاتگورى‏‏‏ها عملکرد- کارکرد یک کلیت مافوق را تشکیل مى‏‏‏دهند، کلیتى‏‏‏ که ساختارى‏‏‏ ناشى‏‏‏ از قانونمندى‏‏‏ معین داراست، از این رو عملکرد- کارکرد کاتگورى‏‏‏ها یک سویه تحت تاثیر جاى‏‏‏ آن‏ها در ردیفى‏‏‏ که قرار دارند، تعیین نمى‏‏‏شود، و یا تنها توسط ارتباط علـّى‏‏‏ با «تقسیماتى‏‏‏» و لحظاتى‏‏‏ که در جوار آن‏ها قرار دارند، بوجود نمى‏‏‏آید، بلکه همچنین این عملکرد در ارتباط با حرکت و تغییر عمومى‏‏‏ کلیت و درنتیجه در بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ با همـه لحظات و جنبه‏ها در کلیت قرار دارد که براى‏‏‏ شناخت آن‏ها، احاطه ساده و تنها محدود بر روابط علـّى‏‏‏ ایجادشدن کاتگورى‏‏‏، کافى‏‏‏ نیست.

جاى‏‏‏ روابط علّـى‏‏‏

از ابراز نظر متعدد لنین درباره شیوه همه‏جانبه بررسى‏‏‏ موقعیت کاتگورى‏‏‏ که مرز تنگ شناخت علـّى‏‏‏ را پشت سر مى‏‏‏گذارد، تنها به اشاره او به نظر هگل اکتفا مى‏‏‏شود که در “بازمانده‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏” ابراز مى‏‏‏کند: «زنجیر علّیت [ایجاد شدن کاتگورى‏‏‏]، آنطور که بطور معمول توسط ما درک مى‏‏‏شود، تنها یک قسمت کوچک است از بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ همه‏جانبه و فراگیر [براى‏‏‏ درک موقعیت کاتگورى‏‏‏]، اما نه (به عنوان مکمل مادى‏‏‏ براى‏‏‏) گوشه‏اى‏‏‏ از بهم‏پیوستگى‏‏‏هاى‏‏‏ ذهنى‏‏‏، بلکه حتى‏‏‏ در مقابل بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏هاى‏‏‏ عینى‏‏‏ نیز زنجیره علّیت کاتگورى‏‏‏، نقش کوچکى‏‏‏ ایفا مى‏‏‏کند.» (۴۳) اما توجه به رابطه علـّى‏‏‏، اقدامى‏‏‏ اضافى‏‏‏ و نادرست نیست، زیرا هر ارتباط علـّى‏‏‏ خود «یاخته‏اى‏‏‏» از کلیت را تشکیل مى‏‏‏دهد، یک لحظه نسبى‏‏‏ است که در آن مطلقیت خود را مى‏‏‏نمایاند. اضافه براین، رابطه علـّى‏‏‏، آن رابطه‏اى‏‏‏ است که اجازه مى‏‏‏دهد ببینیم که کدام لحظات، لحظاتى‏‏‏ اولیه و تعیین کننده و کدام یک تنها نقش وابسته و محدود در کل روند وقایع را ایفا مى‏‏‏کنند. به‏عبارت دیگر، جاى‏‏‏ آن‏ها در تقسیمبندى‏‏‏، در ساختار روند وقایع کجاست. مارکس (۴۴) در این مورد نمونه‏اى‏‏‏ ارایه مى‏‏‏دارد، به این صورت که او رابطه علـّى‏‏‏ مالکیت بر زمین و سرمایه را در فئودالیسم و سرمایه‏دارى‏‏‏ مقایسه مى‏‏‏کند: «در تمام [نظام هاى‏‏‏ پیش از سرمایه‏دارى‏‏‏] که مالکیت برزمین حاکم است، رابطه طبیعى‏‏‏ [یعنى‏‏‏ "طبیعى‏‏‏" و برپایه "خواست خداوند و موهبت الهى‏‏‏" و "سرنوشت" قرار داشتن و تلقى‏‏‏ شدن روابط اجتماعى‏‏‏] هنوز غالب مى‏‏‏باشد. در نظام‏هایى‏‏‏ که سرمایه در آن حاکم است، عنصر تاریخى‏‏‏ که ایجاد شده است و عمدتاً عنصر اجتماعى‏‏‏ است، نقش غالب دارد.» شناخت تقسیمات ساختارى‏‏‏ یک جامعه [جاى‏‏‏ طبقات، نقش مالکیت برزمین وغیره...]، شناختى‏‏‏ که از نظر اسلوبى‏‏‏ باید قبل از تحلیل حرکت و تغییرات کلى‏‏‏ کلیت [جامعه] شناخته و تعیین شود، و از این رو گام آغازین را تشکیل مى‏‏‏دهد، اگرچه آغازى‏‏‏ «موقتى‏‏‏» (هگل)، اما همانطور که مى‏‏‏بینیم، مربوط است به شناخت روابط علـّى‏‏‏ در کلیت.

دامنه بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ هر لحظه در کلیت

این نکته اما مفهوم دیگرى‏‏‏ نیز داراست.  ازآنجا که کلیت نظام اجتماعى‏‏‏ یک ساختار و نظم بهم‏بافته‏اى‏‏‏ را بر مبناى‏‏‏ بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏هاى‏‏‏ علّـى‏‏‏ تشکیل مى‏‏‏دهد، این امر نیز به این معنا است که دامنه بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ و یکدیگر را باعث شدنِ علّـى‏‏‏ لحظات با این امر نیز در ارتباط است که چگونه پدیده‏هاى‏‏‏ منفرد برمبناى‏‏‏ جایى‏‏‏که در درون تقسیمات دارند، با عناصرى‏‏‏ که از ابتداء کلیت را تعیین مى‏‏‏کنند و باعث مى‏‏‏شوند، در پیوند قرار مى‏‏‏گیرند. براین‏پایه مى‏‏‏تواند دامنه بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ هر لحظه که منوط به نسبیتى‏‏‏ است که با عناصر تعیین کننده در داخل کلیت داراست، بزرگ‏تر و یا کوچک‏تر، بغرنج‏تر و یا ساده‏تر باشد و به همان نسبت نیز ترسیم راه دیالکتیکى‏‏‏ حرکت و تغییر این و یا آن لحظه سخت‏تر بوده و مصون از خطر اشتباه نیست. از این رو نیز پژوهش فوقانى‏‏‏ترین و پررابطه‏ترین قلمرو در کلیت اجتماعى‏‏‏، یعنى‏‏‏ قلمرو و سرزمین ایدئولوژى‏‏‏، تا این اندازه ناگوار و سخت است. از این رو نیز تمایل به کلیشه‏سازى‏‏‏ و بى‏‏‏توجهى‏‏‏ به دیالکتیک، هیچ جا بزرگ‏تر نیست، از آنجا که برداشت ماتریالیستى‏‏‏ از تاریخ باید امتحان پس بدهد و بطور موفقیت‏آمیز به‏کار آید؛ ازاین جهت هم انگلس (۴۵) تندترین انتقادات را متوجه به آنانى‏‏‏ مى‏‏‏کند که تنها «اتیکت» [دیالکتیک] را برمى‏‏‏دارند، تا آن را «به‏طور مکانیکى‏‏‏ بر روى‏‏‏ هرشى‏‏‏ء  و همه اشیاء» بچسبانند.

ما دیدیم که مارکس «اسلوب حرکت از انتزاع به مشخص را نشان و توضیح» داده و آن را به‏مثابه «راه و شیوه اندیشه براى‏‏‏ درک و دریافت مشخص [کلیت]» ارزیابى‏‏‏ مى‏‏‏کند (به پیش‏تر مراجعه شود [ازجمله به "کلیت هم مشخص است"]). به‏کمک این اسلوب، اندیشه از این طریق به حقیقت نزدیک مى‏‏‏شود که این قابلیت را به‏دست مى‏‏‏آورد، تا تنوع تفاوت‏هاى‏‏‏ مختلف کلیت را «روشنفکرانه – ذهنى‏‏‏ بازتولید کند».

«براى‏‏‏ لنین هم عام [و کلیت] یک «عامیت انتزاعى‏‏‏» نیست، بلکه باید آن را به‏مثابه «مجموعه‏اى‏‏‏ متنوع از خاص» مورد دقت قرار داد و درک کرد. در این ارتباط مفهوم لغت «انتزاع» به معناى‏‏‏ خالى‏‏‏ [خشک وخالى‏‏‏، بى‏‏‏محتوا] است. اما اگر لنین به تعمیم علمى‏‏‏ مى‏‏‏اندیشد، یعنى‏‏‏ به ارتقاى‏‏‏ خاص در عام و کلیت مى‏‏‏اندیشد، مثلاً به‏مثابه شکل ساده نتیجه‏گیرى‏‏‏ عمومى‏‏‏ برپایه قانون علوم طبیعى‏‏‏، قانونى‏‏‏ که به‏کمک آن پدیده‏هاى‏‏‏ منفرد، تعریفى‏‏‏ دقیق‏تر و اساسى‏‏‏تر دارند، بازهم او همچنین از انتزاع صحبت مى‏‏‏کند. این روشن است که براى‏‏‏ لنین انتزاع دیالکتیکى‏‏‏ بالاترین شکل انتزاع را تشکیل مى‏‏‏دهد که به معناى‏‏‏ حرکت و تغییر و پویایى‏‏‏ از خاص به‏سوى‏‏‏ کلیت است. در این بیان لنین [درباره علوم طبیعى‏‏‏]، “خاص”، به مفهوم مشخص به‏کاربرده مى‏‏‏شود. از این رو لنین مى‏‏‏تواند بگوید: «ازاین طریق که اندیشه از مشخص به‏سوى‏‏‏ انتزاع رشد مى‏‏‏کند و ارتقاء مى‏‏‏یابد [در جریان است و سیر مى‏‏‏کند]، از حقیقت… دور نمى‏‏‏شود، بلکه به آن نزدیک مى‏‏‏شود». (۵۱) دیده مى‏‏‏شود، که تفاوت بین مارکس و لنین فقط امرى‏‏‏ اتفاقى‏‏‏، تنها یک شیوه بیان است. هرکوشش براى‏‏‏ القاى‏‏‏ یک تضاد دیالکتیکى‏‏‏ در تئورى‏‏‏ [در نظریات آن دو]، به‏خاطر برداشت دقیق مارکسیستى‏‏‏ از دیالکتیک، با شکست روبرو مى‏‏‏شود.

عامیت انباشته از خاص متنوع

اما حتى‏‏‏ این مقوله مرکزى‏‏‏ «ارتقا یافتن» [درک اندیشه از مشخص بسوى‏‏‏ انتزاع] که ما، هم نزد مارکس و هم لنین مى‏‏‏یابیم، [براى‏‏‏ درک بغرنجى‏‏‏ حرکت و روند شناخت دیالکتیکى‏‏‏] کافى‏‏‏ نخواهد بود، اگر بخواهیم آن را درچهارچوب اندیشه معمولى‏‏‏ لوژیک [منطق صورى‏‏‏] درک کنیم. در دیالکتیک، این مقوله به معناى‏‏‏ بالارفت و درک پله پله از یک لحظه به دیگرى‏‏‏ نیست، بلکه عبارت است از درک لحظات در تقسیماتشان (به صفحه‏هاى‏‏‏ پیش‏تر مراجعه شود)، در شکل مشخص ظهورشان [در کلیت بغرنج] که هم‏زمان با متضادهایشان و با وحدت آن‏ها پیش مى‏‏‏آید.

اما این اشتباه مى‏‏‏بوده است اگر گفته شود که تنوع و تضاد در وحدتشان بکلى‏‏‏ یکدیگر را خنثى‏‏‏ مى‏‏‏سازند، و یا آن که «وحدت اندیشه و هستى‏‏‏» که انگلس در “لودویک فویرباخ” برمى‏‏‏شمرد (۵۲)، تعریفى‏‏‏ کامل است. نفى‏‏‏ تداوم حضور لحظه در وحدت، به معناى‏‏‏ پذیرفتن وحدت مطلق است که نادرستى‏‏‏ آن را ما پیش‏تر در نظریات شلینگ نشان داده ایم. مارکس هم به همین جهت جیمز میـل James Mill را بصورت زیر مورد انتقاد قرار داده و مى‏‏‏گوید: «آنجا که رابطه اقتصادى‏‏‏  - ازجمله کاتگورى‏‏‏ها که این روابط را نشان مى‏‏‏دهند –  متضادها را در بر دارد، تضاد و وحدت متضادها است. [جیمز میل] لحظه وحدت متضادها را [در کلیت رابطه اقتصادى‏‏‏] برجسته مى‏‏‏سازد و تضاد آن‏ها را انکار مى‏‏‏کند.» (۵۳) مشابه همین انتقاد را لنین در “ماتریالیسم و امپیروکریتیتیسم” به بوگدانیف Bogndaniw وارد مى‏‏‏سازد که در تئورى‏‏‏ او درباره وحدت هستى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏، لحظه تضاد گم مى‏‏‏شود. (۵۴)

همانطور که از آنچه گفته شد به روشنى‏‏‏ دیده مى‏‏‏شود، و ما نیز امیدواریم که چنین [درک شده] باشد، که اندیشیدن در کلیت براى‏‏‏ پایبندى‏‏‏ به اسلوب دیالکتیکى‏‏‏ داراى‏‏‏ چه اهمیت عمده‏اى‏‏‏ است. اگر، آنطور که ما نشان دادیم، کاتگورى‏‏‏ها در شکلى‏‏‏ که خود را به اندیشه معمولى‏‏‏ مى‏‏‏نمایانند، آن نباشند که خود را مى‏‏‏نمایانند و تظاهر مى‏‏‏کنند، بلکه بیانى‏‏‏ براى‏‏‏ مناسبات اجتماعى‏‏‏ باشند که خود را در لباس روابط شى‏‏‏ء  شده پوشانده باشند، آنوقت مى‏‏‏توان برطرف ساختن این تظاهر را تنها از طریق جستجو کردن و نشان دادن بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏هاى‏‏‏ دیالکتیکى‏‏‏ لحظات، ممکن ساخت. حتى‏‏‏ شناخت عمومى‏‏‏، که مارکس در “فقر فلسفه” به این صورت برمى‏‏‏شمرد که کاتگورى‏‏‏ها تنها بیان تئوریک مناسبات تولیدى‏‏‏ هستند (به زیرنویس XXXXIV مراجعه شود)، مربوط است به شناخت قبلى‏‏‏ از حرکت و تغییر دیالکتیکى‏‏‏ کلیت جامعه. صعود به قله آزاد اندیشه [یعنى‏‏‏ دستیابى‏‏‏ به درک همه‏جانبه] درباره کلیت، هم‏زمان به معناى‏‏‏ شناخت تئوریک کلیه اشکال درونى‏‏‏ و بـهم‏کلافه شده حرکت و تغییر و رشد دیالکتیکى‏‏‏ است که در حقیقت وجود دارد و در آن نـهفته است، یعنى‏‏‏ شناخت جریان، روند، چگونگى‏‏‏ تضاد، گذار کمى‏‏‏ به کیفى‏‏‏ (جهش)، دستیابى‏‏‏ به وحدت و فرا روئیدن و رشد محتوا از شکل (درک مضمون از تظاهر پدیده) و برعکس وغیره. (۴۶)

از تمام تعاریفى‏‏‏ که در اصل همه هماننداند که لنین درباره دیالکتیک در نوشته‏هاى‏‏‏ خود مطرح مى‏‏‏سازد، آن تعریفى‏‏‏ که همه تعاریف دیگر را در برمى‏‏‏گیرد و از این رو پردامنه‏ترین تعریف را تشکیل مى‏‏‏دهد، تعریفى‏‏‏ است که با توضیح رابطه بین لحظه و کلیت، بین نسبیت و مطلقیت آغاز مى‏‏‏شود: «دیالکتیک ازجمله به این معناست که در دیالکتیک (عینى‏‏‏) تفاوت بین نسبى‏‏‏ و مطلق بودن، نسبى‏‏‏ است». (۴۷) چنین تعاریفى‏‏‏، مثلاً: دیالکتیک عبارت است از «پژوهش تضادها در مضمون پدیده‏ها»؛ «دیالکتیک آموزش از این امر است که چگونه متضادها، همانند هم مى‏‏‏توانند باشند»؛ دیالکتیک «آموزش وحدت متضادها است»؛ «بازکردن وحدت [مضمون] و شناخت محتواى‏‏‏ متضاد آن…، محتواى‏‏‏ ذات… دیالکتیک» را تشکیل مى‏‏‏دهد وغیره همه تعاریفى‏‏‏ هستند که به کاربردن آن‏ها تنها با این شرط ممکن است که شناخت عمیق از خصلت حقیقت، یعنى‏‏‏ شناخت عمیق از بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ پدیده‏ها در آن بوجود آمده باشد. به‏عبارت دیگر، زمانى‏‏‏ که این بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ به‏مثابه خصلت عمدهِ کلیت قبلاً درک شده و حاضرالذهن باشد. شور و شوق لنین از ابرازنظرهاى‏‏‏ هگل از برداشت درست او در باره معناى‏‏‏ تعیین کننده براى‏‏‏ تعریف دیالکتیک ناشى‏‏‏ مى‏‏‏شود، که در آن، هگل عام را «نه تنها» به‏مثابه «عامیت انتزاعى‏‏‏، بلکه به‏مثابه عامى‏‏‏ که در خود تنوع و ویژگى‏‏‏ها [خاص ها و لحظات] را در بر دارد»، به‏عبارت دیگر عامى‏‏‏ که در آن، ارتباط دیالکتیکى‏‏‏ میان کیفیت و کلیت نیز درک مى‏‏‏شود.

در کنار این نقل قول لنین چنین مى‏‏‏نویسد: «با “کاپیتال” مقایسه شود» و سپس به کناره‏نویسى‏‏‏ چنین ادامه مى‏‏‏دهد: «یک فرمول عالى‏‏‏: نه تنها عامیت انتزاعى‏‏‏، بلکه آن چنان عامیتى‏‏‏ که انباشته است از تنوع خاص، از فردیت، از تک تک (کلیه تنوع خاص و مفرد) را در خود دارد»!! «عالى‏‏‏ است! Tres bien» (۴۸). اینکه منظور لنین در اینجا از عامیت، همان کلیت است، مى‏‏‏توان به راحتى‏‏‏ از هشتمین اصل از شانزده اصل ارائه کرده شده درباره دیالکتیک بازشناخت، آنجا که مى‏‏‏گوید: «روابط هر چیزى‏‏‏ (پدیده‏ها وغیره) تنها متنوع و گونهِ‏گون نیستند، بلکه عام و همه‏فراگیر نیز هستند. هر چیزى‏‏‏ (پدیده، روند وغیره) به چیز  دیگر وابسته است» (۴۹). (کلمه «دیگر» توسط خود لنین برجسته شده است). این برداشت بکلى‏‏‏ با آن چیزى‏‏‏ تفاوت دارد که متاسفانه بسیار معمول است و عبارتست از محدود ساختن دیالکتیک به «تریشوتومى‏‏‏ Trichotomie (LI) چوبین» (مارکس) و یا عنوان کردن آن به عنوان «دستکارى‏‏‏ کردن به‏کمک ساده‏ترین تردستى‏‏‏ها» (انگلس) که در آن‏ها از اسلوب «برداشت تاریخى‏‏‏ از تاریخ» که هگل ارایه داده است، تنها یک الگوى‏‏‏ غمناک باقى‏‏‏ مى‏‏‏گذارد که لنین درباره آن مى‏‏‏گوید: «مرده، فقیر و خشک» است.

(تاریخ و دیالکتیک پایان ٩، ادامه در ۱۰ http://www.tudeh-iha.com/?p=1426&lang=fa

)

ابراز نظر | حزب ما توده را سازد پيروز

تاریخ و دیالکتیک آغاز ٨

۳۰/۰۷/۸۹

مقاله شماره ۸۹ / ۳۰

بخش چهار

اسلوب دیالکتیک مشخص

«براین‏پایه، تاریخ جهان ما هیچ گاه چیز دیگرى‏‏‏ از کار در نمى‏‏‏ آمد، جز دستگاهى‏‏‏ با تکه‏هاى‏‏‏ جدا از هم، و هیچ گاه عنوان علم نمى‏‏‏یافت.  آنجا که عقل سلیم  استاد نانوا Brotgelehrte تقسیم مى‏‏‏کند، روح فلسفى‏‏‏ پیوند مى‏‏‏زند.»    شیلـر Schiller

نکته‏اى‏‏‏ که هگل روزى‏‏‏ آن را با جمله زیر با برجستگى‏‏‏ خاص مطرح ساخت که: «اسلوب چیز دیگرى‏‏‏ نیست، جز برپا داشتن و توصیف مضمون و ذات ساختار کلیت»، نکته‏اى‏‏‏ است که بطور کامل درباره ماتریالیسم دیالکتیک نیز صدق مى‏‏‏کند. زیرا  اول، او با این جمله انطباق اسلوب بررسى‏‏‏ را با مضمون نگرش خود بیان مى‏‏‏کند  - برخلاف برداشت متافیزیکى‏‏‏، در اینجا اسلوب تنها بیان “صورى‏‏‏” واقعیت نیست – ؛ و دوم، با این اسلوب، نقش مرکزى‏‏‏ مفهوم کلیت برجسته مى‏‏‏شود.

بدون توجه خاص و آگاهانه دیالکتیکى‏‏‏ با هدف درکِ کلیت [واقعیت، حقیقت ...]، همانطور که تجربه نیز نشان مى‏‏‏دهد، دیالکتیک در خطر بزرگ درغلطیدن کم و بیش به سطح شیوه اندیشه قدیمى‏‏‏ ماتریالیسم مکانیکى‏‏‏ قرار دارد که مورد انتقاد شدید مارکس و انگلس واقع شده است. معناى‏‏‏ این خطر بیش از تنها باقى‏‏‏ماندن در سطحِ این یا آن پدیده و یک‏ سویه نگرى‏‏‏ غیردیالکتیکى‏‏‏ است که خود البته به اندازه کافى‏‏‏، وضعى‏‏‏ ناپسند و بدعاقبت مى‏‏‏باشد. خطر اصلى‏‏‏ در این امر نـهفته است که در اثر بى‏‏‏توجهى‏‏‏ به کلیت، پذیرش غیرانتقادى‏‏‏ انعکاس غیرمتناسب inadaequat روندهاى‏‏‏ واقعى‏‏‏ [اجزاى‏‏‏ کلیت]، به‏مثابه خود واقعیت ممکن شده و تثبیت مى‏‏‏شود، به‏ویژه پذیرش مفاهیم جاافتاده، به اصطلاح کاتگورى‏‏‏ [مقولات] Kategorie (XXXXIV)، در چنین شرایطى‏‏‏ تحقق مى‏‏‏یابد. این در حالى‏‏‏ است که اصلاً این مسئله از اهمیت برخوردار نیست که ماتریالیسم مکانیکى‏‏‏ نظریاتش را در پس نقاب «انتقادى‏‏‏» مطرح کرده و آن‏ها را گویا با نگرشى‏‏‏ انتقادى‏‏‏ مى‏‏‏پروراند. این انتقاد در بخش‏هاى‏‏‏ متفاوتى‏‏‏ از این نوشته مستدل و به اثبات رسانده خواهد شد.

اما برعکس هم، یعنى‏‏‏ مبالغه در مفهوم کلیت نیز با دیالکتیک ناسازگار است و منجر به عدم درک تغییر و بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ واقعى‏‏‏ محتواى‏‏‏ پدیده مى‏‏‏شود و موجب تقلیل روند جارى‏‏‏ پرمحتواى‏‏‏ حقیقت به سطح یک مفهوم خشک و خالى‏‏‏ و بى‏‏‏محتوا از کلیت مى‏‏‏گردد و از این طریق اندیشه را بسوى‏‏‏ برداشت متافیزیکى‏‏‏ مى‏‏‏راند.

ارزش والاى‏‏‏ مفهوم کلیت در دیالکتیک اما بلاتردید است. این نکته را هم بدفعات نشان خواهیم داد. مثلاً انگلس در پیش‏گفتار قدیمى‏‏‏ درباره “آنتى‏‏‏ دورینگ” از «کلیت» صحبت مى‏‏‏کند که اما آن را با مفهوم ساده ارتباط پدیده‏ها یکى‏‏‏ نمى‏‏‏داند – یک چنین مفهومى‏‏‏ از ارتباط عمومى‏‏‏ را اندیشه متافیزیکى‏‏‏ نیز بکار مى‏‏‏برد -، بلکه آن را با مفهوم دیالکتیکى‏‏‏ «بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ عام» و «کلیت بهم‏پیوسته- بهم‏تنیده» مشخص مى‏‏‏سازد (۲۷). ویژگى‏‏‏ دیالکتیکى‏‏‏ این مفهوم، همانطور که انگلس در جاى‏‏‏ دیگرى‏‏‏ از همین رساله نیز توضیح مى‏‏‏دهد،  از این نکته تشکیل مى‏‏‏شود که برداشتى‏‏‏ که به‏کمک این مفهوم بیان مى‏‏‏شود، در مرز «تضادهاى‏‏‏ درک نشده … عقل سلیم انسان» (LIII) باقى‏‏‏نمى‏‏‏ماند. (۲۸)

کلیت بهم‏پیوسته و بهم ‏تنیده

اگر سوال شود که منظور از کلیت بهم‏پیوسته عام در تئورى‏‏‏ مارکسیستى‏‏‏ دقیقاً چیست، (م)، آنوقت در ابتدا باید گفته شود که مفهوم کلیت در دیالکتیک، خود هیچ چیز متصلب و متحجرى‏‏‏ را تشکیل نمى‏‏‏دهد، مثلاً آنطور که در اندیشه منطق فرمال [تعقل صورى‏‏‏] تحت این عنوان، چیزى‏‏‏ «کاملاً واضح و روشن و مشخص» [چیز تشکیل شده از بخش‏ها، مثلاً یک ماشین] تصور مى‏‏‏شود.

تصمیم درباره تعیین مرزهاى‏‏‏ کلیتى‏‏‏ که موضوع مورد بررسى‏‏‏ است، را هم خود واقعیت نشان مى‏‏‏دهد و هم مسئله‏اى‏‏‏ است که من باید به آن پاسخ داده و آن را توضیح دهم. در این کوشش دیده خواهد شد که هر کلیتى‏‏‏، هرچقدر هم مرزهاى‏‏‏ فراخ‏تر، خود نیز در زیرمجموعه کلیتى‏‏‏ بزرگ‏تر جاى‏‏‏ دارد. همچنین این ضرورت در جریان تحقیقات دیده خواهد شد که مرزهاى‏‏‏ ابتدایى‏‏‏ تعیین شده براى‏‏‏ کلیتى‏‏‏ که مورد بررسى‏‏‏ قرار دارد، باید براى‏‏‏ کلیت‏هاى‏‏‏ زیر مجموعه آن نیز درنظر ‏گرفته شود. تعیین مرز و جداسازى‏‏‏ اما به این معنا نیست که در جریان بررسى‏‏‏ مجاز باشیم چشم را بر بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ عام پدیده‏ها، آنطور که آن‏ها در مرزهاى‏‏‏ ابتداى‏‏‏ کلیت مورد بررسى‏‏‏ وجود دارند، ببندیم.

کلیت و زیرمجموعه آن

نمونه‏اى‏‏‏ را مورد توجه قرار دهیم که به کمک آن ما همچنین در متن medias res تحلیل خود نیز قرار خواهیم داشت. براى‏‏‏ هیچ مارکسیستى‏‏‏ تردیدى‏‏‏ وجود ندارد که پراهمیت‏ترین مرز جامعه را مرزى‏‏‏ تشکیل مى‏‏‏دهد که آن را به‏مثابه کلیتى‏‏‏ متظاهر مى‏‏‏سازد، یعنى‏‏‏ مرز بین یک دوران با دوران دیگر [رشد تاریخى‏‏‏ جامعه]، مرزى‏‏‏ که از طریق تعیین چگونگى‏‏‏ روابط تولیدى‏‏‏ در هر دوران تعیین مى‏‏‏شود و به صورت ساختارِ «نظم اجتماعى‏‏‏» تظاهر مى‏‏‏کند. مشخص بودن این مرز آنقدر چشم‏گیر است که حتى‏‏‏ علوم سرمایه‏دارى‏‏‏ نیز آن را بى‏‏‏ سروصدا به‏رسمیت مى‏‏‏شناسند، اگر چه به‏علل قابل فهم، حاضر نیستند از این شناخت نتیجه‏گیرى‏‏‏هاى‏‏‏ اسلوبى‏‏‏ و عملکردى‏‏‏ استخراج کنند.

به آسانى‏‏‏ مى‏‏‏توان پذیرفت که کلیت نظم اجتماعى‏‏‏ را مى‏‏‏ توان در زیرمجموعه کلیت «تاریخ جهان» منظور کرد. توضیح بیش‏تر در این زمینه غیرضرورى‏‏‏ و بردن آب به رودخانه راین است. اما تشخیص و پذیرفتن این امر مشگل‏تر است که در تحلیل و بررسى‏‏‏ مشخص بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ دیالکتیکى‏‏‏ لحظات، انتزاع باید در موارد بسیارى‏‏‏ [مثلاً پدیده بیکارى‏‏‏ در نظام سرمایه‏دارى‏‏‏] از همه آنچه که کلیت نظم اجتماعى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهد، یعنى‏‏‏ انتزاع باید از همه لحظات انجام شود، بدون آنکه بررسى‏‏‏، مرز و محدودیت کلیت را ترک کند [یعنى‏‏‏ مثلاً به مسئله بیکارى‏‏‏ ایجاد شده در نظام سوسیالیستى‏‏‏ چین به‏دنبال برقرارى‏‏‏ "سرمایه‏دارى‏‏‏ تحت کنترل دولت سوسیالیستى‏‏‏" بپردازد که در بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ دیگرى‏‏‏ ایجاد شده است و بررسى‏‏‏ آن باید در چهارچوب کلیت نظام جمهورى‏‏‏ چین مورد بررسى‏‏‏ قرارگیرد]. جاى‏‏‏ یک کلیت وسیع و همه‏جانبه را کلیتى‏‏‏ محدودتر مى‏‏‏گیرد [کلیتى‏‏‏ که در زیر مجموعه کلیت وسیع قرار دارد و لحظه و جنبه مشخص مورد بررسى‏‏‏ در درون کلیت بزرگ‏تر را تشکیل مى‏‏‏دهد و بخشى‏‏‏ از آن است]، درحالى‏‏‏که در عین حال درک کلیت محدود شده، شرط درک کلیت وسیع‏تر و همه‏جانبه است . سختى‏‏‏اى‏‏‏ که در اینجا پیش مى‏‏‏آید، مشگل کلى‏‏‏ تعیین کردن و انتخاب «آغاز» است. این مشگل در این امر نـهفته است که شناخت کلیت فراگیر و جامع، شناخت و آگاهى‏‏‏ از کلیت‏هاى‏‏‏ زیر مجموعه آن را به‏مثابه پیش‏شرط دارد، حکمى‏‏‏ که عکس آن هم صدق مى‏‏‏کند.

انتزاع دیالکتیکى‏‏‏

نکته شناخته شده‏اى‏‏‏ است که مارکس مجموعه پدیده‏هاى‏‏‏ جامعه سرمایه‏دارى‏‏‏، ازجمله پدیده ایدئولوژى‏‏‏ حاکم بر آن را به‏مثابه وحدتى‏‏‏ دیالکتیکى‏‏‏ ارزیابى‏‏‏ مى‏‏‏کند. باوجود این، مارکس در “سرمایه” روند اقتصادى‏‏‏ در جامعه سرمایه‏دارى‏‏‏ را به‏ظاهر بدون توجه ویژه به ابعاد در عمق و عرض بشدت متنوع و بغرنجِ قلمرو و محدوده و فضاى‏‏‏ ایدئولوژیکِ حاکم بر آن، مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد. اما مارکس از سوى‏‏‏ دیگر تنها از این رو مى‏‏‏تواند بررسى‏‏‏ را بدین‏گونه عملى‏‏‏ سازد، زیرا این بررسى‏‏‏ در حقیقت برپایه شناخت همه‏جانبه‏اى‏‏‏ از ویژگى‏‏‏ جوانب حیات ایدئولوژیک سرمایه‏دارى‏‏‏ قرار دارد، و از این طریق اندیشه در وسیع‏ترین مفهوم آن، بندناف خود را با مجموعه ابعاد جامعه سرمایه‏دارى‏‏‏ قطع نمى‏‏‏کند. در چهارچوب بررسى‏‏‏ “اقتصاد سیاسى‏‏‏”، مارکس در آغازِ بررسى‏‏‏ خود بدون هر مقدمه‏اى‏‏‏، ارزش کالا را مورد پژوهش قرار مى‏‏‏دهد، آن چنان‏ که گویا ارزش کالا واقعیتى‏‏‏ بکلى‏‏‏ مستقل است، و آن چنان که گویا رابطه بین ارزش مصرف و ارزش مبادله کالا، رابطه و حرکتى‏‏‏ تنها در بین آن دو مى‏‏‏باشد. اما براى‏‏‏ هر کسى‏‏‏ که با دیالکتیک مارکسیستى‏‏‏ آشناست، روشن است که نتایجى‏‏‏ که او از بررسى‏‏‏ خود به دست مى‏‏‏آورد، تنها از این‏رو ممکن مى‏‏‏شوند (م)، زیرا پیش‏شرط شناخت عمومى‏‏‏ وسیع از مجموعه روند نزد او وجود دارد. توجه مشخص اندیشه بر روى‏‏‏ کلیت بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ در پدیده‏ها، حتى‏‏‏ آنجا نیز وجود دارد، زمانى‏‏‏ که در چگونگى‏‏‏ ارایه موضوع مورد بررسى‏‏‏ با صراحت بدان اشاره نمى‏‏‏شود. نباید شکل ارایه بررسى‏‏‏ مشخص را با مجموعه چگونگى‏‏‏ ساختار اندیشه درباره موضوع بررسى‏‏‏ اشتباه کرد و یکى‏‏‏ دانست

.

نسبى‏‏‏ و مطلق

بدین‏ترتیب روشن است که بررسى‏‏‏ یک رابطه محدود و مشخص، تنها اقدامى‏‏‏ موقتى‏‏‏ مى‏‏‏تواند باشد. یعنى‏‏‏ انتزاعى‏‏‏ آگاهانه از واقعیت، واقعیتى‏‏‏ که خود تنها لحظه‏اى‏‏‏ است از کلیت وسیع و همه‏جانبه که تحت تاثیر روابط دیالکتیکى‏‏‏، بهم‏پیوسته و بهم‏تنیده شده است. انتخاب چنین انتزاعى‏‏‏ بـهیچ‏وجه اتفاقى‏‏‏ و بدون محتوا و خشک وخالى‏‏‏ عملى‏‏‏ نمى‏‏‏شود، زیرا چنین انتزاعى‏‏‏ همیشه انتزاعى‏‏‏ پیگیر و دقیق است که برپایه موضع و برداشت دیالکتیکى‏‏‏ از کلیت قرار دارد و با توجه به آن وقوع مى‏‏‏یابد. [تعیین تضاد اصلى‏‏‏ حاکم بر جامعه در دوران معین رشد آن و کشف تضاد عمده در مرحله حاضر در آن، آغاز ارزیابى‏‏‏ موقتى‏‏‏ اندیشه دیالکتیکى‏‏‏ براى‏‏‏ ارایه تعریف دوران تاریخى‏‏‏ رشد "کلیت" اجتماعى‏‏‏ مى‏‏‏باشد]

از این رو چنین انتزاعى‏‏‏ در علوم دیالکتیکى‏‏‏ داراى‏‏‏ معنا و جاى‏‏‏ دیگرى‏‏‏ است، از آنچه که در علوم غیردیالکتیکى‏‏‏ داراست، زیرا براى‏‏‏ علوم غیردیالکتیکى‏‏‏، آگاهى‏‏‏ تئوریک درباره برداشتِ  دیالکتیکى‏‏‏ از کلیت، نشناخته است. یک چنین انتزاعى‏‏‏ اصلاً از این جهت ممکن مى‏‏‏شود، زیرا در پدیده مورد بررسى‏‏‏ [مثلاً کالا در نظام سرمایه‏دارى‏‏‏]، که به‏ظاهر بطور مستقل مورد پژوهش قرار دارد، حرکت و تغییر مشخص در آنچنان صراحتى‏‏‏ خود را نشان مى‏‏‏دهد که اگرچه هنوز بطور نسبى‏‏‏ ساختارى‏‏‏ انتزاعى‏‏‏ دارد، اما باوجود این، مضمون حرکت و تغییر کلى‏‏‏ روند را در نظام سرمایه‏دارى‏‏‏ منعکس مى‏‏‏سازد. همانطور که یاخته در خود چگونگى‏‏‏ حیات کلیت موجود زنده را منعکس مى‏‏‏سازد، همانطور هم در این «نسبى‏‏‏بودن [یاخته]»، «مطلق بودن [موجود زنده]» خود را  نشان مى‏‏‏دهد، و از این رو مى‏‏‏تواند به‏مراتب پرمعناتر باشد که بررسى‏‏‏ کلیت زنده  - به‏شرط آنکه در ابتدا درباره زنده بودن درک معینى‏‏‏ بوجود آمده است –  با بررسى‏‏‏ یاخته آغاز شود. همینطور هم ممکن است که با توجه به گذرا و موقتى‏‏‏ بودن انتزاع دیالکتیکى‏‏‏ [لحظه] از کلیت، رابطه دیالکتیکى‏‏‏ مشخص بین نسبى‏‏‏ بودن و مطلق بودن، نشان داده شود. زیرا «در دیالکتیکِ عینى‏‏‏ لحظهِ مشخص، در نسبى‏‏‏ بودن آن، مطلقیت نیز وجود دارد» (۲۹).

خصلت دیالکتیکى‏‏‏ رابطه بین نسبیت و مطلقیت خود را به‏ویژه در این امر نشان مى‏‏‏دهد که تضاد بین نسبى‏‏‏ و مطلق بودن خود نیز امرى‏‏‏ نسبى‏‏‏ است. مارکس در مقدمه “انتقاد اقتصاد سیاسى‏‏‏” مى‏‏‏طلبد که در ابتدا باید از «تصور شلوغ و پرهرج ومرج از کلیت» [در ذهن خود که در آن به‏ظاهر نظمى‏‏‏ یافت نمى‏‏‏شود] به «مفاهیم ساده‏تر» رجعت کرد، تا [پس از شناخت ساده‏ها] دوباره بسوى‏‏‏ کلیت با نظمى‏‏‏ بغرنج «صعود نمود». با توجه به این نظر مارکس، آنوقت باید این نکته روشن باشد که رجعت به سطح مفاهیم ساده‏تر در دیالکتیک، بکلى‏‏‏ دارى‏‏‏ معناى‏‏‏ دیگرى‏‏‏ است، از آنچه که چنین روندى‏‏‏ با ظاهر مشابـه در علومى‏‏‏ که هگل آن‏ها را علم «مطابق با عقل» مى‏‏‏نامد، از آن مفهوم مى‏‏‏شود. مفاهیمى‏‏‏ که از طریق انتزاع آگاهانه- هدفمند (مارکس) [رجعت دیالکتیکى‏‏‏ به مفاهیم ساده] از کلیت نتیجه مى‏‏‏شوند، بطور متجزا مورد بررسى‏‏‏ قرار نمى‏‏‏گیرند، بلکه در رابطه و حرکت وتغییر آن‏ها در ارتباط با کلیت پدیده، مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏گیرند. به‏عبارت دیگر، انتزاع از لحظه  و جنبه‏اى‏‏‏ از کلیت عملى‏‏‏ مى‏‏‏شود که [همانند یاخته در موجود زنده]، بیان کننده مطلقیت در نسبیت است.

بدین‏ترتیب آنجا که اندیشه تئوریک به ضرورت پایبندى‏‏‏ به چنین شیوه‏اى‏‏‏ آگاهى‏‏‏ مى‏‏‏یابد و به آن مسلط مى‏‏‏شود، تعیین «مفاهیم ساده‏تر» باید به نتایج دیگرى‏‏‏ دست یابد، از آنچه که شیوه عامیانه با اسلوبى‏‏‏ نادرست، از مفهوم «دقیق» نتیجه‏گیرى‏‏‏ مى‏‏‏کند، آنطور که در بررسى‏‏‏ «واقعیت‏امر [فاکت]» توسط شیوه عامیانه عملى‏‏‏ مى‏‏‏شود.

پیش‏تر که ما مفهوم یاخته را به‏کار بردیم، آن را در ارتباط با “بازمانده‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏” از لنین انجام دادیم. نکته پراهمیت در این مقایسه در آن نـهفته است که او مایل است در «یاخته‏ها»، «هسته همـه تضادها»، یعنى‏‏‏ کلیت را ببیند. (بر کلمه همـه خود لنین تاکید دارد، همانطور که در نقل قول زیر دیده مى‏‏‏شود). این به این معناست که تا آنجا که نسبیت بین نسبى‏‏‏ و مطلق بودن تنها بى‏‏‏واسطه‏ترین رابطه، یعنى‏‏‏ درواقع رابطه لحظهِ متجزا را در جریان روند کلیت توضیح مى‏‏‏دهد، به‏نوبه خود امرى‏‏‏ یک سویه، انتزاعى‏‏‏ و نسبى‏‏‏ است [زیرا تنها لحظهِ‏اى‏‏‏ در جریان را در بر مى‏‏‏گیرد] در مقایسه با کل حرکت و تغییر، در مقایسه با کلیت پدیده. لنین موضع خود را چنین برمى‏‏‏شمرد: «تفاوت بین سوبژکتیویسم [ذهنگرایى‏‏‏] (شکاکیت Skeptizismus (XXXXV) و سوفیستیک Sophistik  (XXXXVI) وغیره) با دیالکتیک ازجمله در آن است که در دیالکتیک (عینى‏‏‏) [که مورد مشخص را مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد] تفاوت بین نسبى‏‏‏ و مطلق بودن، نسبى‏‏‏ است. هم چنانکه در عنصر مطلقیت، نسبى‏‏‏ بودن وجود دارد. براى‏‏‏ سوبژکتویسم و سوفیستیک نسبى‏‏‏ بودن تنها نسبى‏‏‏ است و مانع‏الجمع است با مطلقیت.

مارکس در “کاپیتال” در ابتدا ساده‏ترین رابطـه را مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد، معمولى‏‏‏‏ترین، پایه‏اى‏‏‏ترین، انبوه‏ترین، روزانه‏ترین، رابطـه‏اى‏‏‏ که مى‏‏‏توان آن را میلیاردها بار در جامعه (- کالاى‏‏‏) سرمایه‏دارى‏‏‏ مشاهده کرد: تبادل کالا را. بررسى‏‏‏ این ساده‏ترین پدیده (“یاخته” جامعه سرمایه‏دارى‏‏‏)، «هـمه تضادها (و یا هسته همـه تضادها) جامعه مدرن را افشا مى‏‏‏کند. ادامه بررسى‏‏‏ رشد (هـم رشد و هم حرکت و تغییر) این تضادها و این جامعه را، در هر بخش آن، از آغاز تا پایانشان نشان مى‏‏‏دهد.» (۳۰). با اضافه کردن این نکته، که لنین چه اهمیت زیادى‏‏‏ براى‏‏‏ نظریات هگل درباره اصل کلیت قائل است، آنوقت کاملاً روشن مى‏‏‏شود که نزد او «اندیشه دیالکتیکى‏‏‏ از کلیت» داراى‏‏‏ چه مقامى‏‏‏ است (۳۱).

چگونه بررسى‏‏‏ دیالکتیکى‏‏‏ «یاخته» و یا «هسته» جامعهِ سرمایه‏دارى‏‏‏ بدون برقرارى‏‏‏ رابطه مداوم، بدون عطف مداومِ فکرى‏‏‏، بین یاخته با کلیتِ جامعه، غیرممکن است، را مى‏‏‏توان مجدداً در اولین و «ساده‏ترین» عنصر بررسى‏‏‏ مارکس از جامعه سرمایه‏دارى‏‏‏ مشاهده کرد: در بررسى‏‏‏ کالا.

بلافاصله با مقایسه ارزش مصرف و ارزش مبادله کالا و عریان ساختن رابطه مشخصِ آن‏ها، مضمون جامعه تولید کننده کالا شناخته مى‏‏‏شود، یعنى‏‏‏ جامعه‏اى‏‏‏ که نه براى‏‏‏ مصرف بى‏‏‏واسطه، بلکه براى‏‏‏ مبادله، کالا تولید مى‏‏‏کند، براى‏‏‏ بازار. و ازآنجا‏ که تقسیم‏کار در چنین جامعه‏اى‏‏‏ برپایه کار فردى‏‏‏ قرار دارد، هیچ شى‏‏‏ء دیگرى‏‏‏ هم نمى‏‏‏تواند تولید کند [جز کالا]. کالا در این جامعه، یعنى‏‏‏ شکل برقرارى‏‏‏ حاکمیت «شى‏‏‏ء شده رابطه انسان‏ها در کلیـت جامعه که از وسیع‏ترین تقسیم‏کار و اتمیزاسیون [اتمى‏‏‏ و فرد فرد شدن] روابط اقتصادى‏‏‏ ناشى‏‏‏ مى‏‏‏شود. از این رو نمى‏‏‏توان هیچ پدیده‏اى‏‏‏ را از رابطه کالا با جامعه درک نمود، اگر نتوان آن را به‏مثابه لحظه و جنبه‏اى‏‏‏ از کلیه روابط در جامعه سرمایه‏دارى‏‏‏ درک کرد و نشان داد. مثلاً تضاد بین ارزش مصرف و ارزش مبادله به‏مثابه یک واحد [از کلیه تضادهاى‏‏‏ جامعه سرمایه‏دارى‏‏‏] تنها زمانى‏‏‏ قابل درک است که شناختِ خصلتِ روابط تولیدى‏‏‏ و مبادله در جامعه سرمایه‏دارى‏‏‏ شناخته شده باشد و همچنین برعکس، تنها زمانى‏‏‏ مى‏‏‏تواند خصلت اقتصادى‏‏‏ سرمایه‏دارى‏‏‏ در وسیع‏ترین ابعاد آن شناخته شود که تضادِ دیالکتیکى‏‏‏ درونى‏‏‏ کالا نشان داده شده باشد.

این رابطه بین لحظه و کلیت، یعنى‏‏‏ بین حرکت و تغییر کالا به‏مثابه یاخته از یک‏سو  و حرکت و تغییر کل نظام کالایى‏‏‏ سرمایه‏دارى‏‏‏ از سوى‏‏‏ دیگر، آنجا بیش‏تر برجسته مى‏‏‏شود که بررسى‏‏‏ به مرحله بالاترى‏‏‏ از درک لحظات و جنبه‏ها دست یافته و شناخت، در تداوم رشد خود، پدیده‏هاى‏‏‏ بغرنج‏تر را درک کرده باشد. هرچقدر «واقعیت‏امر» Tatsache ساده‏تر است، به‏همان نسبت آسان‏تر نیز این تصور بوجود مى‏‏‏آید که درک آن تنها و جدا از وابستگى‏‏‏هایش ممکن است. برداشت غیرانتقادى‏‏‏ را نمى‏‏‏توان متقاعد ساخت که مثلاً بتواند بپذیرد که رابطه بین ارزش مصرف و مبادله کالا را نمى‏‏‏ توان بدون عطف به روابط عمومى‏‏‏ نظام کالایى‏‏‏ روشن ساخت. گمراهى‏‏‏ در این نکته نـهفته است که قابلیت مبادله کالااى‏‏‏ که براى‏‏‏ بازار تولید شده است، بطور انتزاعى‏‏‏، به‏مثابه پیش‏شرط پذیرفته شده است. به‏عبارت دیگر ایجاد ارتباط فکرى‏‏‏ در رابطه با کلیت، از بررسى‏‏‏ مشخص جریان بازار پیشى‏‏‏ گرفته است. پیامد چنین وضعى‏‏‏ در صحنه روندهاى‏‏‏ بغرنج‏تر براى‏‏‏ اندیشه ساده و عامیانه بدین گونه است که اصلاً بغرنجى‏‏‏ پدیدهِ در روند، به‏صورت اندیشه تئوریک مشخص، به‏سطح آگاهى‏‏‏ نمى‏‏‏رسد و مسائل موجود در واقعیت‏امر اصلاً به‏مثابه “مسئله” درک نمى‏‏‏شوند. کورى‏‏‏ غریب در ندیدن مسئله، هم توسط تاریخ‏شناسِ (ماتریالیستِ) مکانیکى‏‏‏ و هم ایده‏آلیست ‏(راسیونالیست) درست در این نکته نـهفته است؛ اما براى‏‏‏ آنکه تظاهر به برخورد عمیق و اندیشمندانه به مسائل شده باشد، مسائل به‏طور مصنوعى‏‏‏ و گویا راهگشا konstruktiv ساخته و پرداخته مى‏‏‏شوند که در بـهترین حالت تنها در تماس سطحى‏‏‏ غیرمنسجم با واقعیت مشخص قرار دارند. از این‏رو هم، علم راسیونالیستى‏‏‏، اصلاً مسئله”شى‏‏‏ء شدن” و “بیگانه‏شدن” را نمى‏‏‏شناسد که شناخت آن، بلى‏‏‏ حتى‏‏‏ درک آن به‏مثابه مسئله، خود نیاز به پیش‏شرط تشخیص رابطه پدیده‏ها با یکدیگر و با کلیت حقیقت دارد. اما آنچه که مسئله در چهارچوب درک ماتریالیستى‏‏‏ تاریخ  - آنطور که مثلاً در “فلسفه پول” زیـمل Simmel و در “سوسیولوژى‏‏‏ رنسانس” فون مارتین von Martin  –  به‏مثابه یک چنین مسئله‏اى‏‏‏ ظهور مى‏‏‏کند، به‏سرعت در توصیف «پرطمطراق» سطح پدیده باقى‏‏‏ مى‏‏‏ماند (نزد زیمـل) و یا با «توضیحات» اراده‏گرایانه- گویا راهگشا درباره رابطه بین «حاکمیت شى‏‏‏ء » (عمدتاً پول) بر انسان، بى‏‏‏اعتبارى‏‏‏ خود را نشان مى‏‏‏دهد، بدون آنکه ظاهر شى‏‏‏ء شده مسئله درک و توضیح داده شده باشد  (نزد فون مارتین).

اسلوب مارکسیستى‏‏‏

اسلوب پژوهش مارکس از نوعى‏‏‏ دیگر است. نشان دادن چگونگى‏‏‏ وابستگى‏‏‏ بین جز و کل را مارکس به‏کمک بررسى‏‏‏ تنوع مشخص تضادهاى‏‏‏ دیالکتیکى‏‏‏ در روند واحد و از این طریق، کشف مضمون پدیده‏ها عملى‏‏‏ مى‏‏‏سازد. به این منظور او به بررسى‏‏‏ وضع کالا مى‏‏‏پردازد که بارها و بارها در تحلیل خود به آن برمى‏‏‏گردد. اینکه کالا تنها بیان “شى‏‏‏ء شده” یک روند زنده و بغرنج اجتماعى‏‏‏ است، یعنى‏‏‏ یاخته‏اى‏‏‏ است که کل روند در آن منعکس مى‏‏‏گردد، یکى‏‏‏ از برجسته‏ترین دستاوردهاى‏‏‏ دیالکتیک مارکسیستى‏‏‏ است.

مثلاً مارکس در جلد سوم “کاپیتال” مى‏‏‏نویسد: «در کالا و دقیق‏تر، در کالااى‏‏‏ که به‏مثابه محصول تولید سرمایه تظاهر مى‏‏‏کند، ذهنیت شى‏‏‏ء شده از روابط اجتماعى‏‏‏ تولید و همچنین از زمینه عینى‏‏‏ روابط materiell تولیدى‏‏‏ [تولید فردى‏‏‏، مبادله اجتماعى‏‏‏] که بنوبه خود کلیت شیوه تولید سرمایه‏دارى‏‏‏ را مشخص مى‏‏‏کند، نـهفته است.» (۳۲).

در این نقل قول از یک سو از کلیـه شیوه تولید سرمایه‏دارى‏‏‏ صحبت به‏میان آمده است، و از سوى‏‏‏ دیگر کالا به‏مثابه تنها یک جنبه- ‏ لحظه در کل این شیوه مطرح مى‏‏‏شود که در آن، تضاد شى‏‏‏ء شده روابط اجتماعى‏‏‏ و برداشت ذهنى‏‏‏ از زمینه عینى‏‏‏ تولید، وحدتى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهند؛ نهایتاً و هم‏زمان کالا در این نقل قول به‏مثابه یک حرکت و تغییر دیالکتیکى‏‏‏- پرتضاد مطرح است که در آن کلیت شیوه تولید سرمایه‏دارى‏‏‏ تظاهر مى‏‏‏کند. بطور اصولى‏‏‏ مى‏‏‏توان براین‏پایه جوانب دیگرى‏‏‏ را مورد بررسى‏‏‏ قرار داد، حتى‏‏‏ خارج از چهارچوب شیوه تولید سرمایه‏دارى‏‏‏، و یا حتى‏‏‏ بررسى‏‏‏ را به قلمروى‏‏‏ برداشت ایدئولوژیک از هستى‏‏‏ نیز توسعه داد. به‏عبارت دیگر مى‏‏‏توان بطور مشخص، رابطه دیالکتیکى‏‏‏ بین ساختار کالا و روند سیر معنویت [ایدئولوژى‏‏‏ در هستى‏‏‏ نظام سرمایه‏دارى‏‏‏] را به‏کمک آن به اثبات رساند. در این ارتباط، نظر مارکس، یعنى‏‏‏ تضاد بین شى‏‏‏ء ‏شدن و روند فردگرایى‏‏‏ Individualisation «نـهفته در کالا»  بسیار موثر برجسته مى‏‏‏شود.

روابط اجتماعى‏‏‏ شى‏‏‏ء  شده

محتواى‏‏‏ دیالکتیکى‏‏‏ نقل قول مارکس را مورد توجه بیش‏تر قرار دهیم. بدیهى‏‏‏ است که عدم درک جنبههاى‏‏‏ لحظات شى‏‏‏ء شده و براى‏‏‏ انسان ناشناس مانده و برداشت نادرست و قلب شده ذهنى‏‏‏ از آن‏ها، به‏طور ناگهانى‏‏‏ و ابتدا بساکن بوجود نمى‏‏‏آید، بلکه یکدیگر را بطور دیالکتیکى‏‏‏ موجب مى‏‏‏شوند. پرسشى‏‏‏ که مطرح است، آنست که چگونه و ازچه طریق؟ (م) [همچنین به مبحث چگونگى‏‏‏ جریان شى‏‏‏ء شدن روابط اجتماعى‏‏‏ و نقش تقسیم‏کار در آن مراجعه شود]

براى‏‏‏ فهم آن باید ما به تحلیل اولیه مارکس از کالا در سرآغاز جلد اول “کاپیتال” بازگردیم. در آنجا مارکس ازجمله نشان مى‏‏‏دهد که ارزش کالا از طریق ارزش کار نـهفته در آن تعیین مى‏‏‏شود. او همچنان نشان مى‏‏‏دهد که اما محصول تولید کار، تنها زمانى‏‏‏ به کالا تبدیل مى‏‏‏شود که کار نهفته در آن، «کارفردى‏‏‏» است و براین‏پایه  - البته در شرایط تقسیم‏کار سرمایه‏دارى‏‏‏ –  هدف آن رفع نیاز بى‏‏‏واسطه خود تولید کننده نیست، بلکه هدف مبادله کالا است.  همانطور که کارفردى‏‏‏ پیش‏شرط ایجادشدن بازار سرمایه‏دارى‏‏‏ است، همانطور هم بازار سرمایه‏دارى‏‏‏ پیش‏شرط به صحنه آمدن کارهاى‏‏‏ فردى‏‏‏ مستقل از هم مى‏‏‏باشد. نیاز به تاکید اضافى‏‏‏ نیست که این تناسب بین کارفردى‏‏‏ و بازار، بنوبه خود تنها یک‏سوى‏‏‏ کلیت شیوه تولید سرمایه‏دارى‏‏‏ را بیان مى‏‏‏کند.

اما درست از این رو ما جنبه عرضه و تقاضاى‏‏‏ کالا در بازار را مورد توجه قرار مى‏‏‏دهیم، زیرا در آن رابطه دیالکتیکى‏‏‏ بین لحظه و کلیت بطور آشکارا بروز مى‏‏‏کند. پیش‏شرط عملکرد عمومى‏‏‏ در سرمایه‏دارى‏‏‏، یعنى‏‏‏ تنظیم خودجوش مبادله- گردش کالا در بازار، کالااى‏‏‏ که بدون قرار قبلى‏‏‏ و برپایه مالکیت خصوصى‏‏‏ به‏مثابه کار فردى‏‏‏ به بازار عرضه مى‏‏‏شود، از این رو صورت مى‏‏‏گیرد، زیرا از یک سو افراد مستقل خواستار عرضه کردن کالاى‏‏‏ خود در بازار هستند، و از سوى‏‏‏ دیگر، تصاحب تولیدات نیز به صورت فردى‏‏‏ عملى‏‏‏ مى‏‏‏شود. با توجه به این خواستِ هم عرضه کننده و هم طالب کالا است که مارکس مى‏‏‏گوید، برداشت ذهنى‏‏‏ از چگونگى‏‏‏ حرکت کالا در بازار از ابتدا روشن است. براین‏پایه روشن است که تعریف کالا که از طریق انتزاع از روابط مشخص متعددى‏‏‏ از درون کلیت نظام کالایى‏‏‏ در جلد اول و سوم “کاپیتال” استخراج و مطرح مى‏‏‏شود، نه تنها یک امر واحد را تشکیل مى‏‏‏دهد، بلکه اضافه برآن، این انتزاع از کلیت ظاهرامر نیز در تمام مراحل تحلیل حفظ مى‏‏‏شود. اضافه بر این، حفظ رابطه فکرى‏‏‏ با کلیت در مورد لحظه- جنبه دیگرى‏‏‏ هم که مارکس برجسته مى‏‏‏ سازد، یعنى‏‏‏ “شى‏‏‏ء شدن” روابط که قطب مقابل برداشت قلب و وارونه شده ذهنى‏‏‏ از چگونگى‏‏‏ حرکت کالا را تشکیل مى‏‏‏دهد، به‏چشم مى‏‏‏خورد.

در نظریات مارکس، همانطور که نقل قول فوق نشان مى‏‏‏دهد، “شى‏‏‏ء شدن” یک مشخصه از خصلت کالا را تشکیل مى‏‏‏دهد، آن‏هم به این صورت که کالا در حرکت و گردش خود، تضاد بین شى‏‏‏ء شدن و برداشت ذهنى‏‏‏ از آن را در خود نـهفته دارد. با دقت بیش‏تر دیده مى‏‏‏شود که این تعریف دیالکتیکى‏‏‏ از کالا در اولین تحلیل از آن در جلد اول [سرمایه] ارایه مى‏‏‏شود. در اینجا مارکس از یک‏سو کالا را نتیجه تولید فردى‏‏‏ کارگر مى‏‏‏نامد، کالااى‏‏‏ که همانطور که او آن را در آغاز جلد دوم برمى‏‏‏شمرد، خودشان نمى‏‏‏ توانند به بازار منتقل شوند، بلکه به این منظور باید صاحبى‏‏‏ داشته باشند. این اما نکته اتفاقى‏‏‏ نیست که جلد اول با خصلت فتیشى‏‏‏(XXXXVII) کالا پایان مى‏‏‏یابد، به‏عبارت دیگر با تحلیل پدیده‏اى‏‏‏ که ناشى‏‏‏ از برداشت نادرست ذهنى‏‏‏ و اتمیزاسیون روند اقتصادى‏‏‏ مى‏‏‏باشد، پایان مى‏‏‏یابد. درحالى‏‏‏که نحوه تظاهر آن درست عکس آن را مى‏‏‏نمایاند: اگر کالا «شى‏‏‏ء هایى‏‏‏ هستند بدون امکان مقاومت در برابر خواست انسان» (۳۳)، فعالیت صاحب کالا است که نشان مى‏‏‏دهد که «تصمیم و خواست اوست که در کالا نـهفته است»، باوجود این، حرکت کالا در بازار به امرى‏‏‏ مستقل تبدیل مى‏‏‏شود که هیچ فردى‏‏‏ نمى‏‏‏تواند به کنه آن پى‏‏‏ببرد و یا آن را هدایت کند. شى‏‏‏ء ها براى‏‏‏ انسان به‏مثابه موجودات به‏ظاهر مستقلى‏‏‏ به‏نظر مى‏‏‏رسند، آن‏ها «خصلت اجتماعى‏‏‏» پیدا مى‏‏‏کنند. اما از آنجا که در پس این حرکت به‏ظاهر مستقلِ شى‏‏‏ء ها درواقع روابط بین انسان‏ها نـهفته است، مى‏‏‏توان از شى‏‏‏ء شدن روابط اجتماعى‏‏‏ صحبت کرد (XXXXVIII).

جفت دیالکتیکى‏‏‏ شى‏‏‏ء شدن و فردى‏‏‏ بودن در روابط کالایى‏‏‏

در اینجا این نکته بازهم روشن‏تر نشان داده مى‏‏‏شود که اگرهم این روند شى‏‏‏ء شدن از یک سو،  فردى‏‏‏شدن روند اقتصادى‏‏‏ را به‏مثابه پیش‏شرط دارد، اما ازطرف دیگر، تنها در صحنه ماوراى‏‏‏ فردى‏‏‏ کلیتِ روابط اجتماعى‏‏‏ مى‏‏‏تواند تحقق یابد. بنوبه خود، شى‏‏‏ء شدن همچنین پیش‏شرط  است براى‏‏‏ برداشت ذهنى‏‏‏ از کار و آگاهى‏‏‏اى‏‏‏ که این برداشت ذهنى‏‏‏ را منعکس مى‏‏‏سازد، پیش‏شرط فعالیتى‏‏‏ که در تمام جهات جاى‏‏‏ خود را مى‏‏‏گشاید، و به‏ظاهر نتیجه کار فردى‏‏‏، و دقیق‏تر، به‏ظاهر تنها نتیجه کار فردى‏‏‏ بودن را به شدت برجسته مى‏‏‏کند و در کلیه زوایاى‏‏‏ حیات اجتماعى‏‏‏ نفوذ مى‏‏‏دهد. بیگانگى‏‏‏ و شى‏‏‏ء شدن در یک‏سو، اتمیزاسیون و فردگرایى‏‏‏  در سوى‏‏‏ دیگر – این ها هم‏زمان قطبهاى‏‏‏ جداناپذیر و در عین حال متفاوت و دور از هم در کل روابط کالایى‏‏‏ هستند که به‏مثابه روابطه اصلى‏‏‏ شیوه تولید سرمایه‏دارى‏‏‏ تظاهر مى‏‏‏کنند.

خصلت نظام سرمایه‏دارى‏‏‏ به‏مثابه یک کلیت، که توضیح داده شد، به‏طور عمده در این امر خود را نشان مى‏‏‏دهد که هرچه قانونمندى‏‏‏ سرمایه‏دارى‏‏‏ بقایاى‏‏‏ پدیده‏هاى‏‏‏ کنارى‏‏‏ وغیره‏عمده و ماقبل سرمایه‏دارى‏‏‏ را نیز فرامى‏‏‏گیرد و ماهیت آن‏ها را مى‏‏‏پوشاند، به همان نسبت که این روابط خود را سختگیرانه‏تر و بى‏‏‏مهاباتر و به‏مثابه روابط ظاهراً ماوراى‏‏‏ انسانى‏‏‏ و به‏مثابه قانونمندى‏‏‏هاى‏‏‏ “طبیعى‏‏‏” بر کلیه شئون زندگى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ مسلط مى‏‏‏سازند، به‏همان نسبت نیز خصلت اتفاقى‏‏‏ بودن عملکرد انسان به وسیع‏ترین وجه برقرار مى‏‏‏شود؛ و برعکس، به همان شدت که جنبه اتفاقى‏‏‏ و اراده‏گرایانه بودن در رفتار انسان جا بازمى‏‏‏کند، به‏همان نسبت نیز روند شى‏‏‏ء شدن وقایع عینى‏‏‏ و تظاهر تحجرآمیز آن به‏مثابه یک “قانون طبیعى‏‏‏” غیر و ضدانسانى‏‏‏ بیش‏تر جا مى‏‏‏افتد و طبیعى‏‏‏تر تلقى‏‏‏ مى‏‏‏شود. مارکس در موردى‏‏‏ که با مسئله کنونى‏‏‏ ما ارتباطى‏‏‏ ندارد، ولى‏‏‏ بطور چشم‏گیر در ارتباط با رابطه متقابل دیالکتیکى‏‏‏ بین اتفاقى‏‏‏بودن ذهن‏گرایانه و عینیت شى‏‏‏ء شده مى‏‏‏باشد، مى‏‏‏گوید «بالانس اجتماعى‏‏‏ تولید، خود را زیر پوشش نوسان اتفاقى‏‏‏ ناشى‏‏‏ از عملکرد تک تک تولیدکنندگان در نظام سرمایه‏دارى‏‏‏ که با انگیزه‏هاى‏‏‏ متفاوت اجتماعى‏‏‏ تولید مى‏‏‏کنند و تحت تاثیر عملکرد متقابل خود یک‏دیگر را خنثى‏‏‏ مى‏‏‏سازند، قرار دارد». (۳۴) با صراحت بازهم بیش‏تر مارکس در بیان زیرین تقابل تضاد عینیت شى‏‏‏ء ‏شده و اتفاقى‏‏‏ بودن وضع حاکم را برمى‏‏‏شمرد: «چنین به نظر نمى‏‏‏رسد که بازگشت ارزش‏هایى‏‏‏ که وارد روند تولیدشده‏اند، ازجمله ارزش اضافى‏‏‏ نـهفته در کالا که در جریان گردش کالا و فروش آن باز مى‏‏‏گردد، بلکه گویا این ارزش در‏گردش کالا بوجود آمده و زائیده آن است؛ تظاهرى‏‏‏ که به‏ویژه دو امر را مورد تاکید قرار مى‏‏‏دهند: اول، سود به‏دست آمده موقع فروش که وابسته است به سرزباندارى‏‏‏، زیرکى‏‏‏، اطلاع از ویژگى‏‏‏هاى‏‏‏ کالا، استعداد و قریحه براى‏‏‏ فروش و هزاران پستى‏‏‏ و بلندى‏‏‏ دیگر وضع اقتصادى‏‏‏… که درواقع همان قلمروى‏‏‏ رقابت است، با توجه به هر مورد مشخص، به اتفاق وابسته است؛ دوم، آنجا که قانونى‏‏‏ درونى‏‏‏ که این اتفاقات را [در عرضه و تقاضا] بوجود مى‏‏‏آورد و تنظیم مى‏‏‏کند، خود را نشان مى‏‏‏دهد و شناخته مى‏‏‏شود، یعنى‏‏‏ آنجا که تعداد زیادى‏‏‏ از این اتفاقات هم‏زمان پیش مى‏‏‏آیند، براى‏‏‏ هر عامل تولید ناپیدا و غیرقابل درک باقى‏‏‏ مى‏‏‏مانند» (۳۵).

رابطه ایدئولوژى‏‏‏ و اقتصاد

همانطور که در خصلت کالا نشان داده شد، باید وابستگى‏‏‏- ‏ بهم‏تنیدگى‏‏‏ و عطفِ دیالکتیکى‏‏‏ لحظه- جنبه [خاص] و کلیت به یکدیگر را با همه پیامدها ونتیجه‏گیرى‏‏‏هاى‏‏‏ آن براى‏‏‏ دستیابى‏‏‏ به درک عمیق‏تر از حرکت و مضمون لحظات و کلیت به خدمت گرفت و آن را همچنین به‏کمک کاتگورى‏‏‏هاى‏‏‏ متفاوت اقتصادى‏‏‏ نشان داد، تا توانست از این طریق به درک عمیق‏تر از روند شدن و مضمون کلیت واقعیت دست یافت. باوجود این، انتخاب کالا و توضیح ساختار آن توسط مارکس براى‏‏‏ پژوهش نظام سرمایه‏دارى‏‏‏، امرى‏‏‏ اتفاقى‏‏‏ نبوده است. ما ملاحظه کردیم که «کالا»، «یاخته» و «هسته» کلیه روابط پیشرفته و توسعه یافته اجتماعى‏‏‏ را در بر دارد. برهمین‏پایه اثبات کردیم (و ما این نکته را در بخش هفتم دقیق‏تر مستند خواهیم ساخت) که روند این توسعه و شکوفایى‏‏‏ روابط اجتماعى‏‏‏، که ناشى‏‏‏ از پویایى‏‏‏ و جنبش درونى‏‏‏ بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ دیالکتیکى‏‏‏ است، در مرز اقتصادى‏‏‏ باقى‏‏‏ نمى‏‏‏ماند، بلکه تا به درون قلمروى‏‏‏ معنویت [ایدئولوژى‏‏‏] هستى‏‏‏ نیز ادامه دارد، تا به آنجا که هیچ چیز مستقلى‏‏‏ که باید شناخته شود، خارج از کلیت اجتماعى‏‏‏ باقى‏‏‏ نخواهد ماند.

درست رابطه دیالکتیکى‏‏‏ بین ایدئولوژى‏‏‏ [نظریات حاکم] و اقتصاد که کلیت بهم‏پیوسته- بهم‏تنیده روند وقایع را بطور اسلوبى‏‏‏ پیش‏شرط قرار مى‏‏‏دهد و برمبناى‏‏‏ نگرش و پذیرش کلیت [واقعیت- حقیقت] قابل درک است، بطور عمده آن کیفیتى‏‏‏ را بیان مى‏‏‏دارد که ماهیت ماتریالیسم تاریخى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهد و نه سخت‏جانى‏‏‏ عادتى‏‏‏ که خود را از طریق اتصال مکانیکى‏‏‏ دو عامل با جنس متضاد، یعنى‏‏‏ ایدئولوژى‏‏‏ [ذهنى‏‏‏] و اقتصاد [عینى‏‏‏]، و گذار از این به آن، حفظ مى‏‏‏کند.

شکل دیالکتیکى‏‏‏ ارتباط و وابستگى‏‏‏ بین روند اقتصادى‏‏‏ و ایدئولوژى‏‏‏ را به‏کمک این رابطه به اختصار در نمونه کالا مورد توجه قرار دهیم.

ما دیدیم که تضاد نـهفته در کالا بین برداشت ذهنى‏‏‏ از آن و شى‏‏‏ء شدن آن، خود ناشى‏‏‏ از یک تضاد دیالکتیکى‏‏‏ درونى‏‏‏ کالا است، یعنى‏‏‏ ناشى‏‏‏ از تضاد تولید فردى‏‏‏ و مبادله اجتماعى‏‏‏ آن است. (این تضاد را نباید جایگزین تضادى‏‏‏ کرد که در داخل مراکز تولید خصوصى‏‏‏ وجود دارد بین تولید اجتماعى‏‏‏ و تصاحب خصوصى‏‏‏ محصولات توسط صاحب ابزار کار؛ آنجا که انگلس مى‏‏‏گوید «ابزار تولید و تولید بطور عمده اجتماعى‏‏‏ شده‏اند» و «کارگاه‏هاى‏‏‏ بزرگ و کارخانه‏ها» به‏مثابه «ابزار تولید اجتماعى‏‏‏»، دوران ایجادشدن نظام سرمایه‏دارى‏‏‏ را نشان مى‏‏‏دهند، منظورش نشان دادن همین شکل تولید «اجتماعى‏‏‏» در داخل کارخانه است) [و نه بیان تضاد نهفته در تولید فردى‏‏‏ و مبادله اجتماعى‏‏‏]. (۳۶).

خصلت فردگرایانه و فیتیشى‏‏‏

مارکس مى‏‏‏نویسد: «وسائل مصرفى‏‏‏ اصلاً به کالا تبدیل مى‏‏‏شوند، زیرا آن‏ها محصولات ناشى‏‏‏ از کار فردى‏‏‏ مستقل تولیدکنندگان هستند… ازآنجا که تولیدکنندگان در جریان مبادله محصولات خود، در ارتباط اجتماعى‏‏‏ بایکدیگر قرار مى‏‏‏گیرند، خصلت ویژه اجتماعى‏‏‏ کار فردى‏‏‏ آن‏ها نیز در جریان این مبادله خود را نشان مى‏‏‏دهد.» (۳۷). این تضاد غیرقابل حل بین تولید فردى‏‏‏ و فروش کالا در بازار، تقابل بین خصلت فردگرایانه و فتیشیستى‏‏‏، بین «برداشت ذهنى‏‏‏ از روابط اجتماعى‏‏‏» و «شى‏‏‏ء شدن این روابط» را تشکیل مى‏‏‏دهد .  (XXXXIX)

تضاد بین برداشت ذهنى‏‏‏ از روابط اجتماعى‏‏‏ و شى‏‏‏ء شدن این روابط، چگونه در آگاهى‏‏‏ انسان تظاهر مى‏‏‏کند؟ (م) در ابتدا باید گفته شود که این تضاد، تضادى‏‏‏ است که در آگاهى‏‏‏ انسان فعال در جامعه کالایى‏‏‏ سرمایه‏دارى‏‏‏ در جریان است و موجب ایجادشدن آگاهى‏‏‏ پرتضادى‏‏‏ نیز مى‏‏‏شود. اما با این نکته هنوز همه جوانب امر توضیح داده نشده است. بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ و به هم عطف شدنِ مشخص بین هستى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏ تنها در این نکته نادرست خلاصه نمى‏‏‏شود که گویا هستى‏‏‏ بطور منفعل در آگاهى‏‏‏ منعکس مى‏‏‏شود  - باقى‏‏‏ ماندن در مرز این انعکاس نادرست و از این طریق ایجادشدن یک سویه نگرى‏‏‏، یکى‏‏‏ از ویژگى‏‏‏هاى‏‏‏ برداشت مکانیکى‏‏‏ از ماتریالیسم تاریخى‏‏‏ است -، بلکه با همین شدت هم به‏درستى‏‏‏ در این امر منعکس مى‏‏‏شود که در اثر واکنش آگاهانه نسبت به هستى‏‏‏، انعکاس ایدئولوژیکِ این واکنش آگاهانه، خود به یک عنصر پراهمیت این هستى‏‏‏ تبدیل مى‏‏‏شود و اینکه هستى‏‏‏ اصلاً از این طریق شکل پرتضاد ظهور خود را مى‏‏‏یابد (م). برداشت نادرست ذهنى‏‏‏ و شى‏‏‏ء شده از روابط اجتماعى‏‏‏ نظام کالایى‏‏‏، هم انعکاس بدآموزانه- نادرست و قلب و همچنین وارونهِ شده برداشت ایدئولوژیک از وضع اقتصادى‏‏‏ است و هم آنکه عنصرى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهد که خود به درستى‏‏‏ شرط ایجاد‏شدن چنین هستى‏‏‏ مى‏‏‏باشد. بدون وجود اشکالِ ایدئولوژیکِ برداشتِ ذهنى‏‏‏ و شى‏‏‏ء شده، شیوه  تولید سرمایه‏دارى‏‏‏ نمى‏‏‏تواند حتى‏‏‏ یک روز هم باقى‏‏‏ بماند. ما بزودى‏‏‏ خواهیم دید که مارکس این شیوه عملکردى‏‏‏ غریب و پرتضاد برخى‏‏‏ از  - نه همه –  برداشت‏هاى‏‏‏ ایدئولوژیک را تحت عنوان “کاتگورى‏‏‏” جمع‏بندى‏‏‏ خواهد کرد.

بطور مشخص وضع از این قرار است که تحقق یافتن قانونمندى‏‏‏هاى‏‏‏ عینى‏‏‏، که برپایه اتفاقِ ناشى‏‏‏ از ذهنیت عملى‏‏‏ مى‏‏‏شود، اصلاً تحت تاثیر رفتار ایدئولوژیک انسان‏ها ممکن مى‏‏‏گردد، رفتارى‏‏‏ که در آن هم اعتقاد پرتضاد درباره وجود آزادى‏‏‏ و اختیار ذهنى‏‏‏ و هم و هم‏زمان اعتقاد به وجود و تاثیر قوانین طبیعى‏‏‏ «سرنوشت‏وار»، حکمفرماست. قوانین طبیعى‏‏‏اى‏‏‏ که این آزادى‏‏‏ را در مرزهاى‏‏‏ قابل درک ذهن، محدود مى‏‏‏سازد و به‏آن پایان مى‏‏‏بخشند Transzendieren. این واقعیت که برخى‏‏‏ از عوامل ایدئولوژیک در عمل به «اشکال تظاهر هستى‏‏‏» [مثلاً آداب و رسوم] تبدیل مى‏‏‏شوند، این ظاهر را بوجود مى‏‏‏آورد که گویا واقعیت- حقیقت، اندیشه را ایجاد نمى‏‏‏ کند، بلکه اندیشه است که به واقعیت- حقیقت، شکل تظاهر هستى‏‏‏ آن را مى‏‏‏بخشد. ازجمله اهمیت بزرگى‏‏‏ که تضاد بین برداشت نادرست ذهنى‏‏‏ و شى‏‏‏ء شدن روابط اجتماعى‏‏‏ در هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ دارا است را مى‏‏‏توان از این کوشش درک کرد، که انسان دوران سرمایه‏دارى‏‏‏ به‏خاطر عملکرد روزانه، یعنى‏‏‏ به این علت که تحت تاثیر این تضاد در پراتیک و فعالیت روزانه خود با سختى‏‏‏ روبرو است، خود را مجبور مى‏‏‏بیند بر این تضاد غلبه کند و به آن شکل قابل تحملى‏‏‏ بدهد. ایدئولوژى‏‏‏ بورژوازى‏‏‏ به این کوشش نام «برآورد- قابل محاسبه کردن» Kalkulation مى‏‏‏دهد. با این مقوله، تضاد در صحنه عملکرد [یعنى‏‏‏ بازار- زندگى‏‏‏ روزانه] به‏ظاهر برطرف مى‏‏‏شود، بدون آنکه این تضاد در آگاهى‏‏‏ سرمایه‏دار حتى‏‏‏ به‏ظاهر هم برطرف شده باشد: در مفهوم برآورد کردن این تصور حاکم است که گویا امکان عملى‏‏‏ براى‏‏‏ محاسبه و مهار ذهنى‏‏‏- اتفاقى‏‏‏ قوانین عینى‏‏‏ برپایه استعداد، بى‏‏‏پروایى‏‏‏- ناقلایى‏‏‏ و اطلاع فردى‏‏‏ و تخصص از وضع داشتن، وجود دارد (L). این به رسمیت شناختنِ هم‏زمان قوانین عینى‏‏‏ و مخلوطى‏‏‏ از محاسبه‏گرى‏‏‏ و حدس و گمان Spekulation و در عین حال فقدان هرنوع التزامى‏‏‏ واقعى‏‏‏ را مارکس چنین برمى‏‏‏شمرد: «در چهارچوب شرایط معینى‏‏‏، سودورزى‏‏‏ بدون در و پیکر، با استفاده از هر امکان اتفاقى‏‏‏ را، تاکنون آزادى‏‏‏ شخصى‏‏‏ مى‏‏‏نامند (تکیه از ل ک)». (۳۸)

(تاریخ و دیالکتیک، پایان ٨، ادامه در ۹ http://www.tudeh-iha.com/?p=1409&lang=fa

ابراز نظر | حزب ما توده را سازد پيروز

حذف یارانه‏ها به دستور صندوق بین‏المللى‏‏ پول، ابزارى‏‏ براى‏‏ چانه‏زدن با امپریالیسم!
زحمتکشان اولین قربانیان حذف یارانه‏ها!
سرشت مردمى‏‏ و ملى‏‏ جنبش انقلابى‏‏ کنونى‏‏، راهگشاى‏‏ رشد ترقى‏‏خواهانه کشور.

۲۳/۰۷/۸۹

مقاله شماره ٨٩ / ٣۴ (٢٣ مهر)

واژه راهنما: قانون حذف یارانه‏ها را به اهرم تجهیز و سازماندهى‏‏ مبارزه زحمتکشان تبدیل سازیم. رابطه سرشت مردمى‏‏ و ملى‏‏ مبارزه انقلابى‏‏ کنونى‏‏ با راه رشد ترقى‏‏خواهانه و دموکراتیک آینده.

سازمان‏هاى‏‏ امپریالیستى‏‏ از قبیل بانک جهانى‏‏ و صندوق بین‏المللى‏‏ پول، همواره براى‏‏ اعطاى‏‏ اعتبار به کشورها شروطى‏‏ دارند. یکى‏‏ از این شروط، به اصطلاح “کوچک کردن دولت”ها است. در واقع منظور این سازمان‏هاى‏‏ امپریالیستى‏‏ از “کوچک کردن دولت”، تعدیل و حذف وظایف اجتماعى‏‏ دولت‏ها و خصوصى‏‏ کردن خدمات اجتماعى‏‏ است. مى‏‏خواهند از این طریق براى‏‏ سرمایه‏هاى‏‏ انباشت شده خصوصى‏‏، امکان سرمایه‏گذارى‏‏ فراهم آورند.

آنچه “کوچک کردن دولت” نامیده مى‏‏شود، چیزى‏‏ نیست جز پوششى‏‏ براى‏‏ واگذار کردن خدمات اجتماعى‏‏ به بخش خصوصى‏‏ و در واقع، فراهم کردن امکان سرمایه‏گذارى‏‏ جدید و در نتیجه به کار افتادن سرمایه‏هاى‏‏ سرگردانى‏‏ که دنبال جایى‏‏ براى‏‏ سرمایه‏گذارى‏‏ جدید مى‏‏گردند. اضافه تولید نسبى‏‏ کالاهاى‏‏ مصرفى‏‏ در جهان، این سرمایه‏هاى‏‏ سرگردان و سوداگر را به سوى‏‏ خصوصى‏‏ سازى‏‏ موسسات شهرى‏‏ نیازهاى‏‏ روزمره مردم، از قبیل تامین آب آشامیدنى‏‏، ایاب و ذهاب و غیره رانده است. بدین ترتیب برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏ براى‏‏ خصوصى‏‏سازى‏‏، ریشه در نیازهاى‏‏ اجتماعى‏‏ مردم نداشته، بلکه وظیفه آن تامین سود و انباشت مضاعف سرمایه براى‏ نقدینگى‏ ۶۵ بلیو یورویى‏‏ سرمایه‏داران سوداگر در شرکت‏هى‏ سرمایه‏اى‏ امپریالیستى‏ مى‏‏باشد.

در این دوران از تمدن و جامعه شهرى‏‏ که بالاجبار خدمات اجتماعى‏‏ نقش پروزن‏تر و سهم کلان‏ترى‏‏ در تولید اجتماعى‏‏ یافته‏اند و روز به روز باز هم بیشتر مى‏‏یابند، پرواضح است که سرمایه خصوصى‏‏ مایل نباشد این عرصه تولید اجتماعى‏‏ را در ید اختیار دولت بگذارد. بر این پایه است که سازمان‏هاى‏‏ سرمایه‏هاى‏‏ فراملى‏‏ امپریالیستى‏‏، هم‏چون بانک جهانى‏‏ و صندوق بین‏المللى‏‏ پول، “کوچک کردن دولت” را یکى‏ از شرایط اعطاى‏‏ اعتبار و وام به کشورهاى‏‏ نیازمند تعیین کرده‏اند.

یکى‏‏ از نتایج اجراى‏‏ برنامه نولیبرال “خصوصى‏‏سازى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” در کشورهاى‏‏ پیرامونى‏‏، ارتقاى‏‏ مصنوعى‏‏ قیمت‏ها در این کشورها و رساندن آن به سطح قیمت‏ها در کشورهاى‏‏ متروپل سرمایه‏دارى‏‏ است. از این طریق باید گویا شرایط رقابت میان اقتصاد کشورهاى‏‏ مختلف در جهان، همگون و هماهنگ گشته و موانع “مصنوعى‏‏” تفاوت سطح درآمدها و قیمت‏ها در کشورهاى‏‏ مختلف برطرف و از این مجرا، تجارت جهانى‏‏ بدون محدودیت ممکن گردد.

اما آنچه هماهنگ کردن “شرایط رقابت میان کشورهاى‏‏ پیرامونى‏‏ و متروپل” نامیده مى‏‏شود و از طرف تمامى‏‏ کشورهاى‏‏ غربى‏‏ و سازمان‏هاى‏‏ بین‏المللى‏‏ سرمایه امپریالیستى‏‏ تحت عنوان “سیاست درهاى‏‏ باز” پى‏‏گیرى‏‏ و در واقع دیکته مى‏‏شود، که در آن نقش و شرایط “سازمان تجارت جهانى‏‏” علیه منافع‏ کشورهاى‏ پیرامونى‏ از موضعى‏‏ کلیدى‏‏ برخودار است، در واقع تحمیل شرایطى‏‏ بـرابـر، بر اقتصادها و امکات نـابـرابـر کشورهاى‏‏ پیرامونى‏‏ نسبت به کشورهاى‏‏ پیشرفته سرمایه‏دارى‏‏ مى‏‏باشد. تحمیل این شرایط “برابر” حاصلى‏‏ جز نابودى‏‏ تولید داخلى‏‏ و رشد بیکارى‏‏ و تصرف بازار مصرف کشورهاى‏‏ با اقتصاد ضعیف‏تر توسط کشورهاى‏‏ با اقتصاد قوى‏‏تر و پیشرفته‏تر و از این طریق گسترش بازار فروش این کشورها ندارد. منطق “بازار آزاد (بازار بى‏‏نظارت)” نمى‏‏تواند بپذیرد، کالایى‏‏ در گوشه‏اى‏‏ از بازار جهانى‏‏، بسیار ارزان‏تر از در گوشه دیگرى‏‏ به فروش برسد. براى‏‏ ایجاد تعادل در این بازار، آن طور که اقتصاددانان “بازار آزاد (بازار بى‏‏نظارت)” مدعیند، باید سطح قیمت‏ها در همه گوشه‏هاى‏‏ بازار جهانى‏‏، یکى‏‏ باشد.

براى‏‏ این متخصصان اما کوشش براى‏‏ تقلیل سطح دستمزدها در کشورهاى‏‏ متروپل و پیرامونى‏‏ گویا در ارتباط با “قیمت نیرو کار” قرار ندارد که باید بر پایه سطح گرانى‏‏ قیمت‏ها بازتولید گردد، بلکه خواست تقلیل دستمزدها، تسهیل اخراج‏ها و اشتغال بدون قرارداد و …، از چشمه دیگرى‏‏ سیراب مى‏‏شود. چشمه‏اى‏‏ که وظیفه آن تنها ارتقاى‏‏ سطح سود و انباشت سرمایه از طریق تقلیل دستمزدها مى‏‏باشد.

فشار کنونى‏‏ کشورهاى‏‏ امپریالیستى‏‏ به‏ویژه ایالات متحده بر جمهورى‏‏ خلق چین براى‏‏ ارتقاى‏‏ ارزش واحد پول آن که رئیس صندوق بین‏المللى‏‏ پول آن را بى‏‏پرده در نشست ماه اکتبر امسال این سازمان، «جنگ ارزها» نامید، با همین هدف ایجاد “گرانى‏‏ مصنوعى‏‏” در چین عملى‏‏ مى‏‏شود، تا صادرات به این کشور را براى‏‏ کشورهاى‏‏ امپریالیستى‏‏ آسان‏تر و صادرات چین را به این کشورها محدود سازد.

در ایران، تصویب قانون حذف یارانه‏ها که به آن نام “هدفمند شدن یارانه‏ها” را داده‏اند، در چهارچوب اجراى‏‏ دستور صندوق بین‏المللى‏‏ پول و با هدف رساندن سطح قیمت‏ها در ایران به سطح جهانى‏‏ عملى‏‏ مى‏‏شود. در چهارچوب اجراى‏‏ برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏ در سال‏هاى‏‏ اخیر، قرار است حذف یارانه‏ها در ایران با تصویب قانونى‏‏ ضدمردمى‏‏ و ضدملى‏‏ به مورد اجرا گذاشته شود که حتى‏‏ پیش از اجرایى‏‏ شدن آن، نتایج ضدمردمى‏‏ آن به بارى‏‏ مضاعف بر دوش مردم تبدیل شده است. با اجراى‏‏ برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏، از یک سو، سطح تولید داخلى‏‏ بنا به گفته نمایندگان مجلس به کمتر از۴٠% نزول کرده و کشور با رشد بیکارى‏‏ بالغ بر بیش از ١۴% روبروست. از سوى‏‏ دیگر، تورم قیمت مایحتاج عمومى‏‏ افزایشى‏‏ دو رقمى‏‏ نشان مى‏‏دهد.

“هدفمند کردن یارانه‏ها”، پرده ساترى‏‏ است که بر روى‏‏ سیاست حذف کمک‏هاى‏‏ اجتماعى‏‏ غیرمستقیم (سوبسیدها) به منظور نازل نگه‏داشتن قیمت مایحتاج روزانه و اولیه مردم مى‏‏باشد. طراحان این قانون، استدلال مى‏‏کردند که از این طریق نوعى‏‏ بودجه براى‏‏ “کمک‏هاى‏‏ خیریه” تامین مى‏‏شود که باید گویا به طور “هدفمند” میان نیازمندان تقسیم گردد. این هویجى‏‏ است که باید مردم را با آن آرام کرد و روشنفکران جامعه را سرگرم. باید به صراحت دو نکته را در این برنامه ضدمردمى‏‏ و ضدملى‏‏ از هم جدا کرده و این پرده را کنار زد.

یکى‏‏، مساله حذف یارانه‏هاى‏‏ غیرمستقیم براى‏‏ مایحتاج روزانه و اولیه مردم (سوبسید) است؛ و دیگرى‏‏، ایجاد شرایط ادارى‏‏ “هدفمند کردن یارانه‏ها”. چرا حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏ مافیایى‏‏ کنونى‏‏ مایل است این دو را هم‏زمان پیش ببرد، نکته‏اى‏‏ است باید مورد توجه خاص قرار گیرد.

ایجاد شرایط پرداخت کمک‏هاى‏‏ سرانه، نیاز به زمانى‏‏ طولانى‏‏ و کار تدارکاتى‏‏، اعم از تدوین قوانین و تعیین ظوابط شناسایى‏‏ شرایط کسانى‏‏ که بایستى‏‏ “هدفمند” از این امکانات بهره‏مند شوند، تشکیل سازمان‏هاى‏‏ اجرایى‏‏، مسئول و پاسخگو و احتمالا ده‏ها تغییر لازم در کل سیستم مالیاتى‏‏ کشور و … دارد، تا اینکه بتواند چنین سازماندهى‏‏ روزى‏‏ موثر واقع گردد. تازه در چنین مرحله‏ است که باید و مى‏‏توان براى‏‏ تامین بودجه آن اقدامات قانونى‏‏ را به جریان انداخت. بدین ترتیب، موضوع اینست که آقایان اساساً هدف دیگرى‏‏ که همان حذف کمک‏هاى‏‏ غیرمستقیم براى‏‏ مایحتاج اولیه مردم است را دنبال مى‏‏کنند، تا با جلب رضایت بزرگان بانک جهانى‏‏ و صندوق بین‏المللى‏‏ پول و به تبع آن سرمایه امپریالیستى‏‏ و دولت‏هاى‏‏ آن، به هدف تامین شرایط براى‏‏ بقاى‏‏ خود دست یابند.

در این ارتباط باید با صراحت ضعف جنبش مردمى‏‏ “سبز” را مورد توجه قرار داد. واقعیت آن است که متاسفانه بخشى‏‏ از این جنبش، همانقدر از این حذف یارانه‏ها و هماهنگ شدن قیمت‏ها حمایت مى‏‏کند، که موتلفه و اقمارش چنین مى‏‏کنند. نگاهى‏‏ به روزنامه “سرمایه”، به تنهایى‏‏ براى‏‏ درک این موضوع کافى‏‏ است.

اعلام اینکه که گویا دولت با پرداخت ٢٠ تا ۴۵ هزار تومان به هر ایرانى‏‏، گرانى‏‏ را جبران و تورم را مهار خواهد ساخت، نه تنها از طرف زحمتکشان و لایه‏هاى‏‏ مختلف مردم به عنوان افسانه‏اى‏‏ مبتذل تلقى‏‏ مى‏‏شود، خطر پیامدهاى‏‏ تورم در پیش، که بانک جهانى‏‏ و صندوق بین‏لبمللى‏‏ پول به آن نام “شوک درمانى‏‏ اقتصادى‏‏” نهاده‏اند و از طرف دولت احمدى‏‏نژاد نیز به عنوان «درمان مشکلات اقتصادى‏‏» نامیده مى‏‏شود، حتى‏‏ موجب نگرانى‏‏ برخى‏‏ از گروها در حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏ مافیایى‏‏ کنونى‏‏ نیز شده است. «هشدار کمیسیون امنیت ملى‏‏ مجلس به احمدى‏‏نژاد در خصوص تبعات هدفمندى‏‏ یارانه‏ها» که آقاى‏‏ حسین ابراهیمى‏‏، سخنگوى‏‏ کمیسیون در گفتگو با خبرنگاران مطبوعات مطرح نمود (١٨ مهر)، صرفنظر از انگیز و هدف بیان این سخنان توسط ابراهیمى‏‏، نشان فاجعه در راه براى‏‏ زحمتکشان است. پرداخت این وجوه قرار است از طریق بانکى‏‏ در کشورى‏‏ عملى‏‏ شود که مراجعه به بانک حتى‏‏ در شهرها نیاز به صرف ساعت‏ها وقت دارد.

حذف یارانه‏ها ابزار چانه‏زدن با امپریالیسم

موضوع مورد بحث در محافل مختلف، این نکته است که چرا دولت اجراى‏‏ قانون تصویب شده را آغاز نمى‏‏کند. صحبت از آن است که مشکلات پیش گفته و نگرانى‏‏ از اجرایى‏‏ شدن قانون، موجب به عقب افتادن اجراى‏‏ قانون است. بدون تردید این نکات در عقب افتاد اجراى‏‏ قانون سهیم هستند، اما علت اصلى‏‏ را باید در جایى‏‏ دیگر جستجو نمود.

حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏ مافیایى‏‏ کنونى‏‏ که اجراى‏‏ برنامه امپریالیستى‏‏ “خصوصى‏‏ سازى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” را که آغاز تحقق بخشیدن به آن به زمان ریاست جمهورى‏‏ هاشمى‏‏ رفسنجانى‏‏ بازمى‏‏گردد و تاکنون بلاانقطاع ادامه داشته است، با “حکم حکومتى‏‏” غیرقانونى‏‏ نقض اصل ۴۴ قانون اساسى‏‏ توسط آیت الله خامنه‏اى‏‏ در تیرماه ١٣٨۵ به سیاست رسمى‏‏ خود تبدیل نموده است، و همچنین اجراى‏‏ این برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏ را هم‏زمان به ابزار نزدیکى‏‏ و چانه‏زدن با امپریالیسم جهانى‏‏ تبدیل ساخته است. تصویب قانون خذف یارانه‏ها و تعلل در اجرایى‏‏ ساختن آن را نیز باید به عنوان چنین ابزارى‏‏ توسط این حاکمیت براى‏‏ معاملات پشت پرده با امپریالیسم ارزیابى‏‏ نمود.

حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏ مافیایى‏‏ کنونى‏‏ در ایران که با اجراى‏‏ برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏، کشور را عملاً به زائده برنامه اقتصادى‏‏ “جهانى‏‏ سازى‏‏” امپریالیستى‏‏ تبدیل نموده و با ایجاد کردن زیربناى‏‏ اقتصادى‏‏ مورد قبول امپریالیسم به متحد طبیعى‏‏ آن تبدیل شده است، دل به این امید بسته است که امپریالیسم نیز به نوبه خود، بقاى‏‏ حاکمیت این سرمایه‏دارى‏‏ مافیایى‏‏ را مورد تائید قرار دهد. تعویق اجرایى‏‏ شدن قانون حذف یارانه‏ها، ابزارى‏‏ است براى‏‏ اعمال “فشار” به امپریالیست‏ها جهت دریافت چنین موافقت و تائید این حاکمیت توسط آن‏ها، که شاید در مذاکراتى‏‏ که اجراى‏‏ آن براى‏‏ روزها و هفته‏هاى‏‏ آینده از سوى‏‏ هر دو طرف تدارک دیده مى‏‏شود، عملى‏‏ گردد.

تاکید بر ضرورت توجه و افشاگرى‏‏ علیه برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏ که برنامه رسمى‏‏ حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏ مافیایى‏‏ کنونى‏‏ را تشکیل مى‏‏دهد و حذف یارانه‏ها بخشى‏‏ از آن است، از این روى‏‏ پراهمیت است، زیرا همان طور که پیش‏تر اشاره شد، به نظر مى‏‏رسد که در کار تبلیغى‏‏ و ترویجى‏‏ جنبش مردمى‏‏ “سبز” در این زمینه کم‏کارى‏ و از نظر محتوایى‏‏، نارسایى‏‏ شدیدى‏‏ حکمفرماست. این در حالى‏‏ است که میرحسین موسوى‏‏ در موارد متعددى‏‏ بر اهمیت توجه به منافع معلمان، زحمتکشان و کارگران و … انگشت گذاشته است.

یک‏پارچگى‏‏ «تضاد اصلى‏‏»

واقعیت پیش گفته، یعنى‏‏ نقض غیرقانونى‏‏ قانون اساسى‏‏ بیرون آمده از دل انقلاب بهمن ۵٧ از طریق صدور “حکم حکومتى‏‏” توسط آیت‏الله خامنه‏اى‏‏، اجراى‏‏ مستمر برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏ که همان طور که در مقاله “جنبش مردمى‏‏، واقعیت‏هاى‏‏ عینى‏‏ و نقش زحمتکشان” در نامه مردم، ارگان مرکزى‏‏ حزب توده ایران به تفصیل برشمرده مى‏‏شود (http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1146 و http://www.tudeh-iha.com/?p=1312&lang=fa)، نشان مى‏‏دهد که در تضاد میان مردم میهن ما با روبناى‏‏ دیکتاتورى‏‏ رژیم ولایى‏‏ و زیربناى‏‏ اقتصادى‏‏ سرمایه‏دارى‏‏ کنونى‏‏، جنبه دیگرى‏‏ نیز وجود دارد که باید مورد توجه ویژه مبارزان قرار گیرد.

به عبارت دیگر، تضاد مردم میهن ما با زیربنا و روبناى‏‏ حاکم بر ایران، از یک سو، خصلتى‏‏ مردمى‏‏ و ضد نظام سرمایه‏دارى‏‏ مافیایى‏‏ حاکم داراست. و از سوى‏‏ دیگر، داراى‏‏ مضمون و سرشتى‏‏ ملى‏‏- ضدامپریالیستى‏‏ است.

این واقعیت اما همچنان نشان مى‏‏دهد که اشک امپریالیسم و دلسوزى‏‏ “حقوق بشرى‏‏” آن براى‏‏ جنبش مردمى‏‏ که همزمان است با گذاشتن انگشت بر روى‏‏ ماشه پرتاب موشک و آغاز یک تجاوز نظامى‏‏ اتمى‏‏ به ایران، اشکى‏‏ تمساح‏‏گونه مى‏‏باشد، زیرا زیربناى‏‏ اقتصادى‏‏ کنونى‏‏ در ایران مورد تائید آن‏ها مى‏‏باشد. این امر آنقدر مورد توجه و دقت محافل امپریالیستى‏‏ قرار دارد که تلویزیون صداى‏‏ آمریکا، بلافاصله نسبت به خبرى‏‏ که گویا قرار است در جریان حذف یارانه‏ها احیاناً بارى‏‏ دیگر تقسیم “گوپن” ضروى‏‏ بشود، هشیار داد.

با توجه به نکات فوق، یعنى‏‏ با توجه به دیالکتیک و بهم‏پیوستگى‏‏ تضاد مردم در جنبش رشد یابنده کنونى‏‏ با زیربنا و روبناى‏‏ حاکم بر ایران، یعنى‏‏ جنبه مردمى‏‏ جنبش که مقاله پیش گفته نامه مردم آن را به عنوان «تضاد اصلى‏‏» در مرحله کنونى‏‏ مبارزات مردم برجسته ساخته است، هم‏زمان خط فاصل میان جنبش مردمى‏‏ و جریان‏هایى‏‏ از “اپوزیسیون” را نیز تشکیل مى‏‏دهد که با بازگو کردن اهداف کنونى‏ کشورهاى‏ امپریالیستى‏ در مورد ایران، تنها خواستار “آزادى‏‏” و “حقوق بشر آمریکایى‏‏” و “انتخابات آزاد” تحت کنترل ارگان‏هاى‏‏ مورد نظرشان هستند. دقیقاً در شناخت و حفظ سرشت “ملى‏‏” جنبش کنونى‏‏ مردم میهن که بخشى‏‏ جدایى‏‏ناپذیر از سرشت “مردمى‏‏” آن را تشکیل مى‏‏دهد، ماهیت دوگانه و در عین حال توامانِ تضاد مردم با ارتجاع داخل و خارجى‏‏، به مثابه وحدت دیالکتیکى‏‏ این دو تضاد، شناخته و درک مى‏‏شود.

لذا حفظ این خط فاصل با “اپوزیسیون” پیش گفته، در عین حال پاسخ ضرورى‏‏ و واقع‏بینانه است به پرسش در باره راه رشد آتى‏‏ ایران. راه رشدى‏‏ که با احیاى‏‏ ساختار زیربناى‏‏ اقتصادى‏‏ بیرون آمده از دل انقلاب بهمن ۵٧ و با حفظ و تقویت موزون و ضرورى‏‏ هر سه بخش آن در شرایط کنونى‏‏، قابل دسترسى‏‏ است. راه رشدى‏‏ که باید در دست دولتى‏‏ دموکراتیک، مردمى‏‏ و قانونى‏‏ ضامن رشد و ترقى‏‏ دموکراتیک جامعه ایرانى‏‏ بوده و به سیاست نولیبرال امپریالیستى‏‏ قاطعانه پایان بخشد. راه رشدى‏‏ که از خصلتى‏‏ مردمى‏‏، ضدامپریالیستى‏‏ و ملى‏‏ برخودار باشد. از این روى‏‏ باید در کنار جنبه مردمى‏‏، همزمان جنبه ملى‏‏ خواست جنبش، یعنى‏‏ جنبه تضاد با امپریالیسم، به عبارت دیگر، سرشت ملى‏‏- ضدامپریالیستى‏‏ آن به‏مثابه اهرم پرتوان براى‏‏ روشنگرى‏‏ و سازماندهى‏‏ زحمتکشان مورد توجه قرار گیرد.

ارتجاع حاکم با تدارک سرکوب لایه‏هاى‏‏ فرودست که اولین قربانیان اجرایى‏‏ شدن قانون حذف یارانه‏ها هستند، نشان مى‏‏دهد و خود به اثبات مى‏‏رساند، که مبارزه براى‏‏ افشاى‏‏ برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏ و مبارزه علیه قانون حذف یارانه‏ها مى‏‏تواند نقش اهرم پرتوانى‏‏ براى‏‏ تجهیز مقاومت زحمتکشان ایفا سازد. از این روى‏‏، باید هشیارانه، هوشمندانه و به طور انقلابى‏‏، به تجهیز زحمتکشان علیه فاجعه در حال تکوین حذف یارانه‏ها پرداخت و آن را به یکى‏ از اهرم‏هاى‏ سرنگونى‏‏ حاکمیت مافیایى‏‏ سرمایه‏دارى‏‏ کنونى‏‏ تبدیل نمود. این مبارزه باید با هدف احیاى‏‏ دستاوردهاى‏‏ مردمى‏‏ و ملى‏‏ انقلاب بهمن و در راس آن احیاى‏‏ اصل‏هاى‏‏ اقتصاد دموکراتیک ملى‏‏، اصل‏هاى‏‏ ۴٣ و ۴۴ قانون اساسى‏‏ به پیش برده شود.

اقتصاد ملى‏‏ و دموکراتیک بر پایه اصل‏هاى‏‏ ۴٣ و ۴۴ قانون اساسى‏‏ بیرون آمده از دل انقلاب بزرگ بهمن ۵٧ در دست دولتى‏‏ مردمى‏ و پایبند به اصل‏هاى‏ قانون اساسى‏ در “بخش حقوق ملت” مى‏‏تواند راه رشد ضدسرمایه‏دارى‏‏ نولیبرال را در ایران گشوده و با تجهیز و اتحاد همه نیروهاى‏‏ مدافع اهداف مردمى‏‏ و ملى‏‏ انقلاب بهمن ۵٧  به پیروزى‏‏ نهایى‏‏ نایل گردد.

ابراز نظر | جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز

”عدالت“ از موضع نژادپرستانه احمدى‏‏‏‏نژاد دفاع مى‏‏‏‏کند!
تاریخ‏نگارى‏‏‏ بورژوازى‏‏‏ پوششى‏‏‏ براى‏‏‏ ”نژادپرستى‏‏‏ مدرن“

۲۰/۰۷/۸۹

مقاله شماره ٨٩ / ٣٣ (٢٠ مهر)

واژه راهنما: “عدالت” سپر دفاعى‏‏‏ احمدى‏‏‏نژاد. وقایع‏نگارى‏‏‏ در تضاد با ماتریالیسم تاریخى‏‏‏. “نژادپرستى‏‏‏ مدرن” براى‏‏‏ نقش شبانى‏‏‏ و نگهبانى‏‏‏ از «خس و خاشاک» قائل است.

همان طور که شناخته شده است، در تارنگاشت “عدالت” دو جریان متفاوت فعالیت مى‏‏‏‏کنند. در کنار توده‏اى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ صادق، گروهى‏ دیگر که خود را “مدافع سوسیالیسم علمى‏‏‏‏” نیز قلمداد مى‏‏‏‏سازند، جانبدار پروپاقرص حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏ مافیایى‏‏‏‏ کنونى‏‏‏‏ و به‏ویژه دکتر محمود احمدى‏‏‏‏نژاد، رئیس جمهور اسلامى‏‏‏‏ هستند. این گروه علنا به‏مثابه “خبرگزارى‏‏‏‏ دولتى‏‏‏‏”، به طور منظم به انتشار نظریاتى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏پردازد که در خدمت توجیه سیاست احمدى‏‏‏‏نژاد و دولت اوست. و این تبلیغات به سود رئیس جمهور و دولتش، بدون هر نوع استدلالى‏‏‏‏ انجام مى‏‏‏‏شود.

“بدون هر نوع استدلال” البته دقیق نیست. به اصطلاح “استدلال” ارایه مى‏‏‏‏شود، اما به طور ضمنى‏‏‏‏. زیرا گویا از این طریق تاثیر این تبلیغات نزد توده‏اى‏‏‏‏ها به همان نسبت بیش‏تر است که نزد «نیروهاى‏‏‏‏ بینابینى‏‏‏‏ در حاکمیت و پیرامون آن» نیز تاثیر دو چندان دارد. این شیوه استدلال ضمنى‏ را ا. آذرنگ که یکى‏ دیگر از مدافعان حاکمیت سرمایه‏دارى‏ مافیایى‏ در تارنگاشت “عدالت” است، چنین برمى‏شمرد: «از این‏رو بر آن اشکالى‏‏‏‏ از مبارزه باید تاکید کرد که … تاثیر آن را دو چندان مى‏‏‏‏کند.» (ا. آذرنگ، “زیر پرچمى‏‏‏‏ دورغین – ١ -”)

جدیدترین نمونه این نوع تبلیغات ضمنى‏‏‏‏ را مى‏‏‏‏توان در دفاع “ع سهند” از موضع نژادپرستانه احمدى‏‏‏‏نژاد در باره مساله “هولوکاست” مشاهده کرد. او به ترجمه و انتشار مقاله‏اى‏‏‏‏ دست زده است که انتشار آن در شرایط کنونى‏‏‏‏ هیچ مفهومى‏‏‏‏ دیگر نمى‏‏‏‏تواند داشته باشد، جز نقش سپر دفاع براى‏‏‏‏ نظریات شناخته شده احمدى‏‏‏‏نژاد در باره هولوکاست در باره هولوکاست در تارنگاشت عدالت! آیا مى‏‏‏‏توانند توده‏اى‏‏‏‏هاى‏‏‏ صادق در این تارنگاشت، براى‏‏‏‏ ترجمه و انتشار مقاله “٢٠٠٠ سال یهودى‏‏‏‏ستیزى‏‏‏‏ الهیات مسیحى‏‏‏‏: تدارک هولوکاست” در این تارنگاشت، علتى‏‏‏‏ دیگر تصور داشته و آن را بیان کنند؟

در این مقاله “مایکل پارنتى‏‏‏‏”، طبق سنت تاریخ‏نگارى‏‏‏‏ وصف‏گونه بورژوازى‏‏‏‏ و با ارایه اسنادى‏‏‏‏ از کلیساى‏‏‏‏ کاتولیک در باره یهودى‏‏‏‏ستیزى‏‏‏‏، بدون آنکه ریشه‏هاى‏‏‏‏ واقعى‏‏‏‏ «نبرد طبقاتى‏‏‏‏» نهفته در پشت وقایع، نبرد طبقاتى‏‏‏‏ حاکمیت “مسیحى‏‏‏‏- فئودالیسم” را نشان دهد، به این نتیجه‏گیرى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏رسد که گویا نازى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ هیتلرى‏‏‏‏ آنقدرها هم جنایتکار نبودند، زیرا وارث یک سنت ٢٠٠٠ ساله یهودى‏‏‏‏ستیزى‏‏‏‏ پاپ‏ها و کلیساى‏‏‏‏ کاتولیک بوده‏اند: «واتیکان در سال ١٩٩٨ یک بیانیه رسمى‏‏‏‏ منتشر کرد، جنایاتى‏‏‏‏ که طى‏‏‏‏ قرن‏ها علیه یهودیان صورت گرفته را محکوم نمود …»!  این هم سندى‏‏‏‏ که “استدلال” تاریخ‏شناسانه آقاى‏‏‏‏ پارنتى‏‏‏‏ را به سطح “علمى‏‏‏‏” ارتقا مى‏‏‏‏دهد!

آقاى‏‏‏‏ نویسنده مقاله، “مایکل پارنتى‏‏‏‏”، با ارایه ۶١ منبع براى‏‏‏‏ مقاله خود، گویا براى‏‏‏‏ آن ارزشى‏‏‏‏ علمى‏‏‏‏ دست و پا کرده است و مترجم محترم، “ع سهند” نیز با بازتولید و انتشار این منابع، انگشت بر ارزش “علمى‏‏‏‏” پژوهش واقعه‏نگار که خود را تاریخ‏نگار مى‏‏‏نامد، گذاشته است، تا با آزادى‏‏‏‏ کامل در خلاصه ارایه شده  – که افشاگر اندیشه و موضع خلاصه نویس نیز هست -، در تارنگاشت بنویسد: «هولوکاست اگر در بستر تاریخى‏‏‏‏ دیده شود، شناعت [معناى‏‏‏‏ آن زشتى‏‏‏‏ و نه جنایت است!] اسرارآمیزى‏‏‏‏ نیست که بعضى‏‏‏‏ اوقات [!] نشان داده مى‏‏‏‏شود.» و با برجسته ساختن نقل قول “پژوهشگر” دیگرى‏‏‏‏ به انکار، توجیه و تعدیل جنایات نازى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ آلمانى‏‏‏‏ و فاشیست‏هاى‏‏‏‏ هیتلرى‏‏‏‏ علیه بشریت و شستن دست خونین آن‏ها پرداخته، مى‏‏‏‏نویسد: «هیتلر نمى‏‏‏‏توانست آنچه که بر سر مردم یهود آورد را انجام دهد و آن را کار را نمى‏‏‏‏کرد[!] … اگر ما [مسیحى‏‏‏‏ها] … راه را براى‏‏‏‏ او آماده نکرده بودیم.»    لابد “حیونى‏‏‏‏” آدولف هیتلر!

برخلاف مذهب تک خدایى‏‏‏ یهودیت که همانند مذاهب “طبیعى‏‏‏” پیشین جوامع بشرى‏‏‏، مذهبى‏‏‏ قبیله‏اى‏‏‏ باقى‏‏‏ ماند، مسیحیت و اسلام براى‏‏‏ خود وظیفه تبلیغ مذهبى‏‏‏ و ارشاد قایل شدند و از این مجرا به مذهبى‏‏‏ جهانى‏‏‏ تبدیل شدند. ساختار جامعه بر پایه کاست‏ها (صنف‏ها‏) در نظام‏هاى‏‏‏ گذشته را این دو مذهب جهانى‏‏‏ شده، در جوامع زیر سلطه خود حفظ نمودند. به‏ویژه در جوامع مسیحى‏‏‏- فئودالی، ساختار صنفى‏‏‏ جامعه بشدت و با خشونت حفظ شد. اقلیت‏هاى‏‏‏ یهودى‏‏‏ در این جوامع که از دیرباز امکان شرکت در صنوف شناخته شده را نداشتند، بیش‏تر و بیش‏تر به امر بازرگانى‏‏‏ پرداختند. ثروت‏هاى‏‏‏ اندوخته در بازرگانى‏‏‏، براى‏‏‏ یهودیان امکان ایفاى‏‏‏ نقش صرافى‏‏‏ و مالى‏‏‏ را در جامعه بوجود آورد. رشد در موارد بسیارى‏‏‏ برجسته فرهنگى‏‏‏- علمى‏‏‏ و هنرى‏‏‏ میان یهودیان در طول قرون نیز ریشه در موقعیت اجتماعى‏‏‏- اقتصادى‏‏‏ ویژه آن‏ها دارد. چنین موقعیتى‏‏‏ زمینه ایجاد شدن بورژوازى‏‏‏ شهرى‏‏‏ را در جوامع فئوالى‏‏‏ ایجاد مى‏‏‏نمود. قتل عام یهودیان در طول این قرون عمدتاً در جوامع مسیحى‏‏‏- فئودالى‏‏‏، ریشه در تضاد میان نظام حاکم فئودالى‏‏‏ با رشد بورژوازى‏‏‏ شهرى‏‏‏ یهودى‏‏‏ و موقعیت ویژه آن در جهت ایفاى‏‏‏ نقش مالى‏‏‏ پراهمیت در سرنوشت جامعه کاستى‏‏‏ مسیحى‏‏‏- فئودال دارد.

موضوع تنها این نیست که ع سهند، که خود را “مدافع سوسیالیسم علمى‏‏‏‏” قلمداد مى‏‏‏‏سازد، با ترجمه و انتشار این مقاله، کوچک‏ترین گامى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ پیشبرد جنبش سوسیالیستى‏‏‏‏ و حتى‏‏‏‏ دموکراتیک مردم میهن ما بر نداشته است، بلکه او مى‏‏‏کوشد با تحریف واقعیت  جنایاتى‏‏‏‏ که آلمان هیتلرى‏‏‏‏ با به راه انداختن جنگ جهانى‏‏‏‏ دوم علیه بشریت انجام داد، به خیال خود مزه زهرآلود آن را شیرین سازد.

در این جنگ، تجاوزگران نازى‏‏‏‏ با کشتار ٢٠ میلیون از مردم اتحاد شوروى‏‏‏‏، ازجمله قتل عام قریب به ١٢ میلیون اسیر جنگى‏‏‏‏ شوروى‏‏‏‏ در بازداشتگاه‏هاى‏‏‏‏ مرگ هیتلرى‏‏‏‏، با نابودى‏‏‏‏ ٢٠ هزار شهر و روستاى‏‏‏‏ این کشور، با زجرکش کردن شش میلیون یهودى‏‏‏‏، ده‏ها هزار کمونیست‏، سوسیالیست، کولى‏‏‏‏، کودکان، زنان و مردان، بیماران و …، که قربانیان جنایات نژادپرستانه گشتاپو و … بودند، هولناک‏ترین جنایت تاریخى‏‏‏‏ بشرى‏‏‏‏ را به نام خود به ثبت تاریخ و خاطره بشریت رساندند. رژیم فاشیستى‏‏‏‏ نازى‏‏‏‏ها در همه کشورهاى‏‏‏‏ زیر سلطه خود، نظم ضدانسانى‏‏‏‏، نژادپرستانه، غارتگرانه و ضدقانونى‏‏‏‏ برپا نمود تا استثمار انسان فاقد هر نوع حق قانونى‏‏‏‏ را به وسیله انباشت سرمایه بورژوازى‏‏‏‏ بزرگ حاکم آلمان تبدیل سازد. میلیون‏ها انسان همانند برده در کارخانه‏ها و کارگاه‏هاى‏‏‏‏ این کنسرن‏هاى‏‏‏‏ جنگ‏افروز آلمانى‏‏‏‏ تا حد مرگ استثمار شدند.

با چه مجوزى‏‏‏‏ توده‏اى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ صادق اجازه مى‏‏‏‏دهند، چنین تحریف‏هایى‏‏‏‏ در تارنگاشتى‏‏‏‏ انتشار یابد که خود را مدافع “سوسیالیسم علمى‏‏‏‏” مى‏‏‏‏داند؟ و این تارنگاشت را در صف آنانى‏‏‏‏ ردیف بکند که با تحریف واقعیت مى‏‏‏‏خواهند جنایات نازى‏‏‏‏ها را پرده پوشى‏‏‏‏ کرده و آن را پرده ساترى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ جنایات خود سازند؟ چه کسى‏‏‏‏ در برابر این فاجعه پاسخ‏گوست؟

سطور فوق  تنها با این هدف به نگارش در نیامد تا علیه شاید یک “لغزش”، موضع‏گیرى‏‏‏‏ شده باشد. مقاله “پارتنى‏‏‏” از مضمونى‏‏‏ حتى‏‏‏ در این سطح نیز برخودار نیست. هدف، انتقاد به شیوه‏اى‏‏‏ است که در این تارنگاشت پیگیرانه دنبال مى‏‏‏شود و با انتشار مقاله پیش گفته در آن صراحت ضدمارکسیستى‏‏‏- ضدتوده‏اى‏‏‏ آن بشدت برملا شده است: شیوه تاریخ‏نگارى‏‏‏ بورژوایى‏‏‏ ‏ و نژادپرستى‏‏‏‏ مدرن نهفته در پس آن.

اسلوب تاریخ‏نگارى‏‏‏‏ بورژوازى‏‏‏‏

منبع مقاله “پارتنى‏‏‏‏” را “عدالت”، “تاریخ به مثابه معما”، عنوان مى‏‏‏‏کند. در واقع نیز براى‏‏‏‏ اندیشه غیردیالکتیکى‏‏‏‏، براى‏‏‏‏ اندیشه ضد ماتریالیسم تاریخى‏‏‏‏، “تاریخ”، یک معما، یک کلاف سردرگم و نشناخته است. در آن نقش قدرت الهى‏‏‏‏ از دیر باز  – از دوران حاکمیت سحرآمیز خدایان، خداشاهان گذشته، تا دوران کنونى‏‏‏ سایه‏هاى‏‏‏‏ خداوند بر روى‏‏‏‏ زمین، ‏ خداشاه‏هایى‏‏‏ همانند حاکمیت ولایى‏‏‏‏ در ایران و دالى‏‏‏‏لاما که مایل است کرسى‏‏‏‏ خداشاهى‏‏‏‏ خود را دو باره بر سرزمین تبت در جمهورى‏‏‏‏ خلق چین مسلط سازد -   گویا آن “معما”یى‏‏‏‏ است که انسان اندیشمند قادر به درک و شکافتن آن نیست!

سرشت حاکمیت “نژادپرستانه مدرن” که در آن “تکنیک” حاکمیت سرکوبگرانه سرمایه‏دارى‏‏‏‏ دوران افول، در کنار نفش “پاستورال” (شبانى‏‏‏‏- نگهبانى‏‏‏ چوپان از بره‏ها) این حاکمیت براى‏‏‏‏ حفظ سلطه “معنوى‏‏‏‏” (ایدئولوژیک) سرمایه‏دارى‏‏‏‏ جهانى‏‏‏‏شده بر توده‏هاى‏‏‏ زحمتکش، نقش تعیین کننده ایفا مى‏‏‏‏سازد، با هدف بازگرداندن شناخت انسان از شرایط اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ حاکم بر سرمایه‏دارى‏‏‏ دوران افول، به دوران پیش از روشنگرى‏‏‏ عملى‏‏‏ مى‏‏‏شود‏، با امید برقرارى‏‏‏‏ مجدد حاکمیت اندیشه رازگونه- عرفانى‏‏‏ بر انسان و از این طریق غیرقابل شناخت شدن علل نابسامانى‏‏‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏.

بنیادگرایى‏‏‏‏ مذهبى‏‏‏‏، در کنار سیطره سرکوبگرانه نسبت به «خس و خاشاک» و «طبقه فرودست» هم نزد جرج دربلیو بوش و همین طور نزد شخصیتى‏‏‏‏ مانند محمود احمدى‏‏‏‏نژاد، دو ستون سیطره پسامدرن حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏‏ در دوران کنونى‏‏‏‏ در اندیشه بورژوایى‏‏‏‏ را تشکیل مى‏‏دهد. نقشى‏‏‏‏ که باید هم در پس ابرهاى‏‏‏‏ “الزامات جهانى‏‏‏‏سازى‏‏‏‏” و هم در معماى‏‏‏‏ کرامات “خداوندى‏‏‏‏” و ماوراى‏‏‏‏ طبیعه پنهان نگه داشته شود. وظیفه “چاه چمران” و یا “زیارتگاه مریم” در غرب فرانسه که امسال پاپ اعظم کاتولیک هم به زیارت آن رفت، و هم “کوه مقدس” در تبت که باید بودایى‏‏‏‏ها سینه‏کش بر روى‏‏‏ زمین به طواف آن بروند، همگى‏‏‏ وظیفه برپاداشتن شرایط چنین سلطه “معنوى‏‏‏” (ایدئولوژیک) بنیادگرایى‏‏‏ مذهبى‏‏‏ را به عنوان یکى‏‏‏ از ارکان حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ دوران افول ایفا مى‏‏‏کنند!

تاریخ‏نگارى‏‏‏‏ اندیشه دوران ماقبل ماتریالیسم تاریخى‏‏‏‏، که گویا تارنگاشت “عدالت” مدعى‏ مدافع “سوسیالیسم علمى‏‏‏‏” مى‏‏‏‏خواهد آن را با شیوه ضمنى‏‏‏‏ «که … تاثیر آن را دو چندان مى‏‏‏‏کند» به توده‏اى‏‏‏‏ها القا سازد، ابزار تبلیغات انواع سازمان‏هاى‏‏‏‏ جاسوسى‏‏‏‏ و “کارخانه‏هاى‏‏‏‏ فکر” امپریالیستى‏‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏‏دهد. سکوت تارنگاشت “عدالت” و عدم معرفى‏‏‏‏ تعلق منبع انتشار مقاله به کدام موسسه، سکوتى‏‏‏‏ گویاست؛ این ظاهراً راز سر به مهر دولتى‏‏‏‏ است که “عدالت” اعلام تعلق آن به کدام جریان تبلیغاتى‏‏‏‏ امپریالیستى‏‏ را صلاح نمى‏‏‏داند!

کفلر در بخش هشتم کتاب خود که در روزهاى‏‏‏‏ آینده در “توده‏اى‏‏‏‏ها” انتشار خواهد یافت، تفاوت ماهوى‏‏‏‏ میان برداشت ماتریالیسم تاریخى‏‏‏‏ از “وقایع‏‏نگارى‏‏‏‏” توصیف‏گرانهِ‏ بورژوازى‏‏‏‏ که به آن نام “تاریخ‏نگارى‏‏‏‏” نیز داده‏اند را نشان مى‏‏‏‏دهد و مستدل مى‏‏‏‏سازد. او در آنجا ازجمله از قرار داشتن شیوه تاریخ‏نگارى‏‏‏‏ بر پایه ماتریالیسم مکانیکى‏‏‏‏ نیز پرده برمى‏‏‏‏دارد و به اثبات مى‏‏‏‏رساند که «لااقل خویشاوندى‏‏‏‏ دارد با شیوه پژوهش “بورژوایى‏‏‏‏” از تاریخ». این شیوه «الزاماً ظاهر درک نشده “واقعیت امر” را تشکیل مى‏‏‏‏دهد. محدود ساختن تاریخ‏نگارى‏‏‏‏ تنها به جمع‏‏آورى‏‏‏‏ و برشمردن مشخصات واقعیت امر، توضیح روند تاریخ نیست، بلکه وقایع‏نامه است. تاریخ در تناسب با وقایع‏نامه تقریباَ داراى‏‏‏‏ همان نسبت است که ردیف اعداد [یک، دو سه ...] با جبر نسبت دارد.»

شیوه نقل‏قول‏ها از مطالب متفاوت و ردیف کردن آن‏ها به دنبال هم در “عدالت”، که به شیوه معمول براى‏‏ به اصطلاح ابرازنظر در باره نوشتارها و مواضع دیگران در آن تبدیل شده است، شیوه براى‏‏‏ بررسى‏‏‏ و پژوهش اندیشه‏هاى‏‏‏ مطرح شده، یعنى‏‏‏ نشان دادن «بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ درونى‏‏‏» در اندیشه و نکات نقل شده، در ارتباط با کلیت نوشتارها نیست. این شیوه، شیوه “پرونده سازى‏‏‏” است که زنده‏یاد طبرى‏‏‏ آن را در “یاداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏” به عنوان شیوه ضد مارکسیستى‏‏‏- ضدتوده‏اى‏‏‏ مردود مى‏‏‏داند و اکنون به شیوه معمول پرونده‏سازى‏‏‏ها در بیدادگاه‏هاى‏‏‏ نظام ولایى‏‏‏ حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ مافییایى‏‏‏ در ایران تبدیل شده است. شیوه معمول شده در تارنگاشت “عدالت”، نسخه‏بردارى‏‏‏ از شیوه معمول در این بیدادگاهاست و ارتباطى‏‏‏ به بررسى‏‏‏ تاریخى‏‏‏ نظرها و پدیده‏ها ندارد!

کفلر با اشاره به موضع‏گیرى‏‏‏‏ انگلس نسبت به شیوه تاریخ‏نگارى‏‏‏‏ بورژوازى‏‏‏‏ مى‏‏‏‏نویسد: «… باوجود پوشاندن لباس انقلابى‏‏‏‏ بر محتوا، شیوه نگرش، شیوه‏اى‏‏‏‏ مکانیکى‏‏‏‏ است و در نتیجه، با باقى‏‏‏‏ماندن در سطحِ بى‏‏‏‏واسطهِ پدیده همراه است. انگلس به مزاح به این لباس انقلابى‏‏‏‏ اشاره دارد و مى‏‏‏‏نویسد: به جاى‏‏‏‏ آنکه “بهم‏پیوستگى‏‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏‏ درونى‏‏‏‏” تاریخ نشان داده شود که باید از طریق نشان دادن رابطه “اوضاع اجتماعى‏‏‏‏” با “تئورى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ سیاسى‏‏‏‏- مذهبى‏‏‏‏ که احزاب مى‏‏‏‏کوشند توسط آن‏ها مواضع [طبقاتى‏‏‏‏] خود را تعیین کنند”، عملى‏‏‏‏ شود، براى‏‏‏‏ تاریخ‏نگارانى‏‏‏‏ از زمره تسیمران “تنها سرکوبگران و سرکوب‏شوندگان، بدها و خوب‏ها” وجود دارند.» کفلر سپس با اشاره به نظر منفى‏‏‏‏ مارکس در باره شیوه «نظاره‏گر ظاهربین» که تنها به نظاره کردن «ظاهرامر» و ظاهر “اسناد” قناعت مى‏‏‏کند، مى‏‏‏‏نویسد: «… به گفته مارکس، حرکتِ حتى‏‏‏‏ بى‏‏‏‏پایه و اساس در جریان بررسى‏‏‏‏ موضوع، به برداشت “دیالکتیکى‏‏‏‏” نزدیک‏تر است از اسلوب نظاره کردن “موجه” سطح. اسلوبى‏‏‏‏ با این حسن که براى‏‏‏‏ هر شاگرد کلاس اول قابل فهم است و هر تاریخ‏نگار جنجالى‏‏‏‏ متکى‏‏‏‏ به “اسناد و مدارک” را با شادى‏‏‏‏ روبرو مى‏‏‏‏سازد.»

آنچه که مایکل پارنتى‏‏‏‏ در مقاله “تاریخ به مثابه معما” به رشته تحریر درآورده است که جز ردیف کردن “اسناد” کلیساى‏‏‏‏ کاتولیک، این دستگاه حاکمیت “مسیحى‏‏‏‏- فئودالیسم” گذشته و مدافع نظام غارتگر سرمایه‏دارى‏‏ مافیایى‏‏ امپریالیستى‏‏ امروز نیست، و ع سهند آن را “جسورانه” و در “آزادى‏‏‏‏” کامل‌ ترجمه کرده و در تارنگاشت “عدالت” منتشر نموده است، جز ارایه یک «وقایع‏نامه» ناقص نیست و ارزش بازبینى‏‏‏‏ ندارد و باید تنها هدف شرم‏آور و اسلوب ضددیالکتیکى‏‏‏ آن نشان داده مى‏‏‏‏شد.

۲ آخرين ابراز نظر » | جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز

دیالکتیک نبرد درون حزبى‏‏!
«ارتقاى‏ کمّى‏ و کیفى‏ مبارزه»

۱۶/۰۷/۸۹

مقاله شماره ٨٩ / ٣٢ (١۶ مهر)

واژه راهنما: نبرد درون حزبى‏ بر سر خط‏مشى‏ انقلابى‏، روندى‏ پرتضاد، هشیارانه، ظریف و رفیقانه. نگرش انتقادى‏ به «تضاد اصلى‏»، کیفیت مبارزه و راه رشد آتى‏.

تاکنون ابراز نظرهاى‏‏ متفاوتى‏‏ نسبت به مقاله “جنبش مردمى‏‏، واقعیت‏هاى‏‏ عینى‏‏ و نقش زحمتکشان” منتشره در نامه مردم شماره ٨۴٩ از طرف افراد، نیروها، تارنگاشت‏ها و … به عمل آمده است. بررسى‏‏ این ابرازنظر‏ها مى‏‏تواند کمکى‏‏ باشد در روند رشد اندیشه مارکسیستى‏‏- توده‏اى‏‏ براى‏‏ تحکیم وحدت اندیشه انقلابى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏.

در کنار خرسندى‏‏هاى‏‏ نشان داده شده، نظریات و مواضع منفى‏‏ ابراز شده از ویژگى‏‏ خاصى‏‏ برخوردار هستند. این ویژگى‏‏ خاص، بروز نگرانى‏‏ محافلى‏‏ است که مخالف ایجاد شدن وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ هستند. صرفنظر از ابرازنظرهاى‏‏ فاقد “اندیشه”، از نوع نظر “آشنا”، که با تقلب راه انتشار در “توده‏اى‏‏ها” را بر روى‏‏ خود گشوده بود و علاوه بر سطح “اندیشه” نازل حاکم بر آن، از فرهنگ نازل بیان نیز برخودار بود، مواضع دیگرى‏‏ نیز مطرح شده‏اند که نگرش دقیق‏تر به آن‏ها مى‏‏تواند آموزنده و براى‏ پیشبرد نبرد اندیشه‏ در درون حزب کمک باشد.

جریان شناخته شده در تارنگاشت “عدالت” از یک سو با دستپاچگى‏‏ علیه مقاله پیش گفته نامه مردم موضعى‏‏ انتقادى‏‏ اتخاذ کرد، اما تاکنون به جز یک تقلب در نقل مطلب‏، انتقاد مشخصى‏‏ علیه مضمون مقاله طرح نکرده است؛ از سویى‏‏ دیگر این جریان مى‏‏کوشد با بازانتشار برخى‏‏ از اسناد حزبى‏‏ که گویا در تائید سیاست تحمیل شده به توده‏اى‏‏هاى‏‏ صادق در این تارنگاشت قرار دارند، تائیدى‏‏ براى‏‏ سیاست رسمى‏‏ شده خود در دفاع از دولت احمدى‏‏نژاد دست و پا کند. دفاعى‏ که فاقد هر نوع زمینه استدلالى‏ مى‏باشد. علت ناتوانى‏ براى‏ استدلال به سود سیاست ضدمردمى‏ و ضدملى‏ حاکمیت کنونى‏ سرمایه‏دارى‏ مافیایى‏ و دولت احمدى‏نژاد در این تارنگاشت، از ریشه علّى‏ فقدان استدلال آب مى‏خورد. پناه بردن به نظریات این یا آن شخصیت و یا اسناد گذشته حزبى‏، “ظاهرامر” ناتوانى‏ در ارایه انتقادى‏ استدلال در باره ضرورت تائید سیاست حاکمیت کنونى‏ در این تارنگاشت است!

اخیراً، ظاهراً زیر فشار توده‏اى‏هاى‏ صادق در این تارنگاشت، انتشار برخى‏ مواضع مخالف، ازجمله نظریات میرحسین موسوى‏ نیز در تارنگاشت “عدالت” عملى‏ مى‏شود. این شیوه “التقاتى‏” به نظر گامى‏ به جلو مى‏باشد، اما از نظر سرشتى‏، با برخورد مارکسیستى‏- توده‏اى‏ سرسازگارى‏ ندارد. زیرا موضع مارکسیستى‏ حزب طبقه کارگر، موضع “هم این” و “هم آن” نیست و نمى‏تواند باشد. موضع مارکسیستى‏، موضعى‏ “انتقادى‏” است! موضعى‏ که بر پایه استدلال متکى‏ و مبتنى‏ بر اندیشه ماتریالیسم دیالکتیکى‏ و ماتریالیسم تاریخى‏ قرار دارد و بر آن استوار مى‏باشد. اگر مى‏توان براى‏ درست بودن دفاع از سیاست حاکمیت سرمایه‏دارى‏ مافیایى‏ کنونى‏ استدلالى‏ ارایه داد و درستى‏ آن را به اثبات رساند، باید هم از آن دفاع نمود. داشتن موضع طبقاتى‏ هیچ معناى‏ دیگرى‏ ندارد و نمى‏تواند داشته باشد.

اسناد حزبى‏‏ که بازانتشار هر کدام از آن‏ها به خودى‏‏ خود اقدامى‏‏ مثبت است، از زمینه تاریخى‏‏ به کلى‏‏ متفاوتى‏‏ نسبت به شرایط کنونى‏‏ حاکم بر ایران برخوردارند و لذا نمى‏‏توانند پاسخگوى‏‏ یک به یک و مستقیم ارزیابى‏‏ مساله‏هاى‏‏ حاد امروزى‏‏ باشند. باید توانست از مضمون آن‏ها براى‏‏ کمک به رشد شرایط کنونى‏‏ در ایران کمک گرفت، کمکى‏‏ که اما با تکرار مکانیکى‏‏ آن‏ها به دست نمى‏‏آید. این حکم عمومى‏ در باره اسنادى‏ که تارنگاشت عدالت منتشر کرده است نیز صدق مى‏کند. در زمان ضرورى‏‏ به این نکته پرداخته خواهد شد.

اگرچه انتشار اسناد حزبى‏ درواقع وظیفه شعبه تبلیغات و انتشارات حزب توده ایران است، ولى‏ باید از تارنگاشت عدالت براى‏ بازانتشار گه‏گاهى‏ این اسناد، که به امید تقویت موضع خود عملى‏ مى‏شود، تشویق به عمل آورد. باوجود این نباید فراموش شود که انتشار همه اسناد حزبى‏، چنان که در گذشته نیز انجام شده است، براى‏ مبارزه روز توده‏اى‏ها و پژوهش‏هاى‏ آینده در باره تاریخ حزب از اهمیت برجسته برخودار هستند. حزب توده ایران تنها یـک تاریخ دارد. تاریخى‏ انباشته از پیروزى‏ها و شکست‏ها، فرازها و نشیب‏ها، “خوب”ها و “بد”ها. و ایـن، تاریخ یکتاى‏ جنبش کارگرى‏ و ترقى‏خواهى‏ میهن ماست! باید با این تاریخ، با این گذشته یکتا، برخوردى‏ استوار بر اصولیت، مسئولانه و از سر عشق داشت!

یکى‏‏ از مطالب انتقادى‏‏ نسبت به مضمون مقاله “جنبش مردمى‏‏ …” که بررسى‏‏ دقیق آن مى‏‏تواند در پیشبرد نبرد براى‏‏ ایجاد شرایط وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ کمک باشد، نوشتارى‏‏ است که ب. بزرگمهر تحت عنوان “گامى‏‏ آگاهانه به پیش یا پیمودن راه کهنه؟” در تارنگاشت خود  (مورخ ٢۶ سپتامبر ٢٠١٠) منتشر کرده است.

نوشتار پاسخى‏‏ است به پرسشى‏‏ که از بزرگمهر در باره مقاله پیش گفته شده است. وى‏ ضمن اشاره به این پرسش، مى‏نویسد: «در پاسخ وى‏‏، نوشتم: “… درونمایه و روح جستار، همچنان همان موضعگیرى‏‏ نادرست پیشین است. جز این هم نمى‏‏ تواند باشد؛ زیرا دگرگونى‏‏ آن سیاست، نیازمند بازنگرى‏‏ ریشه‏اى‏‏ و همه سویه است که من در توانشان نمى‏‏بینم. یک گام به جلو و دو سه گام به پس! من اینگونه مى‏‏بینم.”»

بدین ترتیب، فشرده ارزیابى‏‏ بزرگمهر از مضمون کلى‏‏ نوشتار نامه مردم، عبارتست از: «یک گام به جلو و دو سه گام به پس!». اگر این ارزیابى‏ نشان برخورد افتراقى‏ به مضمون مقاله نامه مردم است، باوجود این، موضع افتراقى‏ بازتابى‏‏ درخور در نوشتار نمى‏یابد، زیرا حتى‏‏ کلمه‏اى‏‏ در باره «یک گام به جلو» در نوشتار یافت نمى‏‏شود!

لئو کفلر که ترجمه کتاب او تحت عنوان “تاریخ و دیالکتیک” بتدریج در “توده‏اى‏‏ها” در حال انتشار است، درک کلیت را محک پایبندى‏‏ به ارزیابى‏‏ دیالکتیکى‏‏ از هر پدیده‏اى‏‏ اعلام مى‏‏کند. او براى‏‏ توضیح نظر مارکس در باره سیر شناخت و درک پدیده و موضوع مورد بررسى‏‏، مى‏‏نویسد براى‏‏ اندیشه مارکسیستى‏‏ «کلیت هم مشخص است». مشخص بودن کلیت مورد بررسى‏‏ اما چگونه به وجود مى‏‏آید؟ او نظر مارکس را برمى‏‏شمرد: کلیت در ابتدا انتزاعى‏‏ «توخالى‏‏» است. پدیده مورد بررسى‏‏، مقاله پیش گفته نامه مردم، در ابتدا تنها عنوانى‏‏ است. براى‏‏ درک آن، باید به ارزیابى‏‏ اجزاى‏‏ آن پرداخت. پس از شناخت اجزا و برش‏ها و جنبه‏هاى‏‏ متفاوت آن و درک رابطه بهم‏تنیده و بهم‏پیوسته آن‏ها، کلیت در ابتدا «توخالى‏‏»، با مضمون «پر» شده، زیرا درک شده، در برابر ما قرار مى‏‏گیرد. دیگر مقاله تنها از عنوان آن تشکیل نمى‏‏شود، بلکه روند سیر اندیشه تحلیلگر و نظریه‏پرداز در آن، خواننده را با خود به همه زوایاى‏‏ مقاله برده و از این طریق شناخت اولیه او را از «ظاهرامر»، از سطح پدیده، از عنوان مقاله، به عمق، به مضمون به قول بزرگمهر «درونمایه» مقاله هدایت کرده است. «ظاهرامر» و «مضمون» به وحدت دیالکتیکى‏‏ دست یافته‏اند و پدیده «درک» شده است.

در چنین لحظه‏اى‏‏ است که بزرگمهر بعد از سیر خود در مقاله پیش گفته نامه مردم، به ارزیابى‏‏ خود از مضمون درک شده مقاله نایل گشته و حکم خود را صادر مى‏‏کند: «یک گام به جلو و دو سه گام به پس!»

براى‏‏ بزرگمهر اما ظاهرا «یک گام به جلو» از آن چنان ارزش محتوایى‏‏ برخودار نمى‏‏شود که نیازى‏‏ به طرح آن دیده شود. او آن را قابل اغماض مى‏‏داند. کفلر با چنین برداشتى‏‏ از این روى‏‏ موافق نیست، زیرا این شیوه را نه تنها نسبت به انسان شرکت کننده در نبرد براى‏‏ دست‏یابى‏‏ به واقعیت و درک آن، ناجوانمردانه ارزیابى‏‏ مى‏‏کند، بلکه مهم‏تر، آن را برداشتى‏‏ غیرعلمى‏‏- ضددیالکتیکى‏‏ ارزیابى‏‏ مى‏‏کند که در خدمت شناخت واقعیت- حقیقت نیست. او براى‏‏ نمونه در بخش هفتم کتاب تحت عنوان “دیالکتیک شیءشدن”، و در توضیح «خصلت واقعى‏‏ متضاد انساندوستى‏‏ قدیمى‏‏ بورژوازى‏‏ [دوران طلوع]» از «موارد استثنایى‏‏» خبر مى‏‏دهد که در همان زمان نیز نسبت به طبقاتى‏‏ بودن ایدئولوژى‏‏ «انساندوستى‏‏ بورژوازى‏‏» اشاره دارند. او مى‏‏نویسد: «این درست است که مى‏‏توان از یک خود گول‏زدنِ قهرمانانهِ انساندوستانهِ بورژوازى‏‏ صحبت کرد که واقعا به آرمان خود در باره جامعه بورژوازى‏‏ آزاد و هماهنگ باور داشته و آن را زمینه شکوفایى‏‏ غیرقابل تصور شخصیت انسانى‏‏ کلیه اعضاى‏‏ جامعه مى‏‏پنداشته است. اما واقعیت سرمایه‏دارى‏‏ قوى‏‏تر از آرزوها بود، آرزوهایى‏‏ که خواستار غلبه انتقادى‏‏ بر محدودیت‏هاى‏‏ ایجاد شده توسط فئودالیسم مى‏‏شد؛ … درست به همین علت نیز تعداد کمى‏‏ از اندیشمندان این دوران توانستند موضعى‏‏ انتقادى‏‏ … بیابند؛ در تنگنا و بر سر دو راهه و محضورى‏‏ که قرار داشتند، اغلب شق اول تائید مالکیت بورژوازى‏‏ را انتخاب کردند [و با حق انتخاب کردن مردم فاقد مالکیت در مجلس اول و دوم بعد از پیروزى‏‏ انقلاب کبیر فرانسه مخالفت کردند!  - چنان که در انقلاب بورژوایى‏‏ انگلستان در قرن پیش از آن نیز -].

کفلر سپس با برجسته ساختن موارد استثنایى‏‏ «یک گام به جلو» در روند انقلاب کبیر فرانسه مى‏‏نویسد: «از این رو، موارد استثنایى‏‏ بسیار قابل ستایش هستند. ما باید در باره نظریات آن‏ها بیش‏تر تعمیق کنیم، زیرا ستایش آنان که حقشان است، در واقع زمینه تاریخى‏‏اى‏‏ را ارایه مى‏‏دهد که به کمک آن، استثنایى‏‏ و عمیق بودن نظریات مارکس خود را به بهترین وجه نشان مى‏‏دهد.» در مورد بحث مشخص کنونى‏‏ ما، سیر بغرنج و پرتضاد نبرد براى‏‏ ایجاد وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ «را به بهترین وجه نشان مى‏‏دهد» و راه تداوم آن را قابل شناخت و درک مى‏‏سازد.

بر این پایه است که مى‏‏توان چشم بستن غیرقابل توجیه بزرگمهر که فاقد حتى‏ یک ارزیابى‏‏ از این‏ «یک گام به جلو» در مقاله پیش گفته نامه مردم است را به زبان کفلر «یک خود گول زدن قهرمانانه» ارزیابى‏ کرد، ولى‏ نمى‏توان آن را کمکى‏‏ براى‏‏ پیشبرد روند وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ ارزیابى‏‏ نمود و این کوتاهى‏‏ را کمبودى‏‏ جدى‏‏ در ابراز نظر ندانست.

ما خواهیم دید که این کمبود مى‏‏تواند راه رشد اندیشه و در نتیجه تداوم عملکرد ضرورى‏ را در مبارزه براى‏‏ وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ سخت و یا حتى‏‏ براى‏‏ دورانى‏‏ مسدود سازد. همچنین مى‏‏تواند چنین شیوه‏اى‏‏ حتى‏‏ مدافعان واقعى‏‏ وحدت نظرى‏‏ را از روند جارى‏‏ جدا و از جریان پرشور تاریخ عقب بیاندازد.

بزرگمهر در نوشتار خود با ارایه دو نقل قول از مقاله نامه مردم، مضمون طرح شده در آن‏ها را مورد انتقاد قرار داده و موضع خود را در باره این نکات توضیح مى‏‏دهد. نظریه‏پرداز، با ارزیابى‏‏ از «تضاد اصلى‏‏» حاکم بر جامعه ایران در مرحله کنونى‏‏، آن طور که در مقاله نامه مردم مطرح مى‏‏شود، موافق نیست و براى‏‏ توضیح موضع انتقادى‏‏ خود از مقاله سطور زیر را نقل مى‏‏کند: «… در مرحله کنونى‏‏ تهدید و دست اندازى‏‏ نیروى‏‏ خارجى‏‏، هر چند خطرناک، ولى‏‏ در مقطع کنونى‏‏ تضاد اصلى‏‏ و عامل تعیین کننده مبارزات مردم کشورمان [! تکیه از نگارنده] نیست. بلکه تضاد اصلى‏‏، تضاد اکثریت قشرها و طبقات جامعه ایران با روبناى‏‏ سیاسى‏‏ دیکتاتورى‏‏ و زیربناى‏‏ اقتصادى‏‏ بغایت ضد ملى‏‏ آن است. واضع است که این تضاد آشتى‏‏ناپذیر بین مردم و دیکتاتورى‏‏ حاکم، جامعه ما را به تحرک در آورده است و بنا به دیالکتیک حرکت هر چیزى‏‏، تحولات آن نیز مرحله‏اى‏‏ خواهد بود و اولین مرحله طرد رژیم ولایى‏‏ و گذر به مرحله دموکراتیک ملى‏‏ است.»

بزرگمهر بدون آنکه موضع انتقادى‏‏ خود را در باره ارزیابى‏‏ از «تضاد اصلى‏‏» مقاله نامه مردم مستدل و تضاد اصلى‏‏ را از دیدگاه خود مطرح سازد، نقل قول خود را از مقاله نامه مردم رها ساخته و به نکته بعدى‏‏ در باره «اقتصاد ملى‏‏» در آن مى‏‏پردازد. از این شاخ به آن شاخ پریدن، پیش از درک رابطه موضوع مطرح شده با نکات دیگر در مقاله، البته نمى‏‏تواند براى‏‏ درک کلیت موضوع مورد بررسى‏‏، براى‏‏ درک «درونمایه» مقاله پراهمیت نامه مردم، کمک باشد. «فردیت انسان»، تنها در وحدت حضور او در «جامعه» قابل درک است. «جزء» تنها در وجود و ارتباطات بهم‏تنیده آن با جزهاى‏‏ دیگر در «کلیت» قابل درک است.

در نقل قول پیش گفته از مقاله “جنبش مردمى‏‏، واقعیت‏هاى‏‏ عینى‏‏ و نقش زحمتکشان”، دو نکته وجود دارد. یکى‏‏ مساله «تضاد اصلى‏‏» در جامعه کنونى‏‏ و دیگرى‏‏، «دیالکتیک» حل انقلابى‏‏ این تضاد. در مقاله نامه مردم مضمون و تظاهر این تضاد توضیح داده شده است. جمله «تضاد اکثریت قشرها و طبقات جامعه ایران با روبناى‏‏ سیاسى‏‏ دیکتاتورى‏‏ و زیربناى‏‏ اقتصادى‏‏ بغایت ضد ملى‏‏ آن»، جمع‏بندى‏‏ است از جوانب تضاد اصلى‏‏ که در چند صفحه توضیح داده شده است. اگر هم در باره «قشرها و طبقات جامعه»، آنطور که نظریه‏پرداز مدعى‏‏ است، در مقاله توضیحى‏‏ داده نشده بود  – که البته چنین نیست و مقاله حتى‏‏ با طرح نقش زحمتکشان در روند رشد جنبش کنونى‏‏ مردم آغاز مى‏‏شود و نسبت به «بى‏‏توجهى‏‏ به خواسته‏هاى‏‏ زحمتکشان و حذف نیروهاى‏‏ سیاسى‏‏شان در مبارزه با استبداد» هشدار مى‏‏دهد و همچنین در باره لایه‏هاى‏‏ حاکم سرمایه‏دارى‏‏ مافیایى‏‏ وسیعاً صحبت مى‏‏کند -، به عبارت دیگر، اگر مقاله نامه مردم به طور ذهنى‏‏ با ضعف مضمونى‏‏ مورد نظر منتقد نیز برخودار مى‏‏بود و در باره موضع «قشرها و طبقات جامعه» سخنى‏‏ هم به میان نیاورده بود، تغییرى‏‏ در واقعیت وجود «تضاد اصلى‏‏» در مرحله کنونى‏‏ رشد اجتماعى‏‏ ایران به عنوان «تضاد اکثریت قشرها و طبقات جامعه ایران با روبناى‏‏ سیاسى‏‏ دیکتاتورى‏‏ و زیربناى‏‏ اقتصادى‏‏ بغایت ضد ملى‏‏ آن» وارد نمى‏‏شد. بدین‏ترتیب مى‏‏توان ناوارد بودن انتقاد در این زمینه را اثبات شده ارزیابى‏‏ کرده و واقعیت عینى‏ «تضاد اصلى‏» برشمرده شده را مورد تائید قرار داد!

نکته دوم مطرح در مقاله در باره دیالکتیک حل انقلابى‏‏ تضاد اصلى‏‏، به عبارت دیگر پاسخ به این پرسش است که نبرد علیه خطر تجاوز نظامى‏‏ امپریالیسم از کدام راه مى‏‏گذرد را مورد بررسى‏ قرار دهیم.

نظر مقاله در این زمینه نیز مشخص بوده و از صراحت لازم برخوردار است. مبارزه علیه خطر امپریالیستى‏‏ و دفع آن، مبارزه‏اى‏‏ در کنار رژیم حاکم نبوده، بلکه از راه مبارزه علیه آن رژیم دیکتاتورى‏‏ ممکن و دست‏یافتنى‏‏ است: «بار دیگر در کشورمان تاریخ در حال تکرار شدن است و تضاد اصلى‏‏ در ابتدا در درون کشور است …» که باید حل شود. این «مرحله» از سیر روند آزادى‏‏بخش، یعنى‏‏ مبارزه با امپریالیسم از راه تغییر انقلابى‏‏ حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏ مافیایى‏‏ حاکم، باز هم برخلاف برداشت منتقد و نگرش‏هاى‏‏ نادرست گذشته در جنبش توده‏اى‏‏، مرحله‏اى‏‏ جدا از کل روند نیست، بخشى‏‏ جدایى‏‏ناپذیر و بهم‏تنیده آن را تشکیل مى‏‏دهد. مرحله‏اى‏‏ از نظر زمانى‏‏ “نخستین” را تشکیل نمى‏‏دهد‏ که به قول لنین، گویا «پس از رسیدن قطار به ایستگاه» آن، زمان مرحله دیگر آغاز مى‏‏شود. (کفلر با زیبایى‏‏ و شفافیت شایسته تحسین همانجا نشان مى‏‏دهد که برخلاف منطق صورى‏‏، در منطق دیالکتیکى‏‏، در روند علّى‏‏ ایجاد شدن پدیده، نقش زمان‏ حضور جوانب مختلف، الزاماً در انطباق با زنجیر علّى‏‏ برپایى‏‏ پدیده فرار ندارد!) از این روى‏ در مقاله، «شکل» بیان با «مضمون» در تضاد قرار ندارد. از این روى‏‏ نیز “مرحله” نمى‏‏تواند تنها به حل مساله «آزادى‏‏» در جامعه محدود بماند که اپوزیسیون مدافع “حقوق بشر آمریکایى‏‏” خواستار آن است. بلکه، همان طور که در مقاله پیش گفته نامه مردم به وسعت و همه جانبه نشان داده مى‏‏شود، در ارتباط تنگاتنگ با «اقتصاد ملى‏‏» به سود زحمتکشان باید حل شود.

بیان «مرحله» در این ارزیابى‏‏، برشمردن شکـل سیر تحول، formale Genese و نه بیان علّى‏‏ ایجاد شدن مضمون تاریخى‏ تحول  kausale Genese مى‏‏باشد. مقاله در این رابطه به طور بسیار دقیقى‏‏ جا و مضمون مردمى‏ و ملى‏ مساله «اقتصاد ملى‏‏» را در نبرد روز مردم مورد بررسى‏‏ و پژوهش قرار داده و محتواى‏‏ پرتضاد آن را برمى‏‏شمرد:

از یک سو نتایج خانمان برانداز اجراى‏‏ سیاست امپریالیستى‏‏ “خصوصى‏‏سازى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” اجرا شده در زمان هاشمى‏‏، خاتمى‏‏ و تبدیل آن به سیاست رسمى‏‏ حاکمیت سرمایه‏دارى‏ مافیایى‏ یک‏دست شده بعد از سال ١٣٨۴ برشمرده و نشان داده مى‏‏شود، و از سوى‏‏ دیگر، نقش پراهمیت سه بخش اقتصاد دولتى‏‏، تعاونى‏‏ و خصوصى‏‏ برجسته گشته و بر ضرورت حفظ تعادل میان آن‏ها در «اقتصاد ملى‏‏» براى‏‏ «سیاست‏هاى‏‏ کلان اقتصادى‏‏ کشور» انگشت گذاشته مى‏‏شود.

آنچه که بزرگمهر «عبارت پردازى‏‏» لابد بى‏‏محتوا مى‏‏نامد و مایل است آن را خلاف «سمتگیرى‏‏ با راه رشد سوسیالیستى‏‏» بنمایاند، از درون مضمون مقاله پرمایه “جنبش مردمى‏‏، واقعیت‏هاى‏‏ عینى‏‏ و نقش زحمتکشان” برنمى‏‏آید، بلکه پیامد برداشت مکانیکى‏‏ نظریه‏پرداز از «راه رشد سوسیالیستى‏‏» براى‏‏ ایران در شرایط کنونى‏‏ مى‏‏باشد. مضمون “راه رشد سوسیالیستى‏‏” در شرایط مشخص کنونى‏‏ ایران، بدون تردید دفاع از اصل‏هاى‏‏ اقتصادى‏‏ در قانون اساسى‏‏ بیرون آمده از دل انقلاب بهمن دفاع و احیاى‏ زیربناى‏ اقتصادى‏ ملى‏ و دموکراتیک مى‏‏باشد. هر برداشتى‏‏ دیگر از این شعار، برداشتى‏‏ مکانیکى‏‏ از ماتریالیسم تاریخى‏‏ و لذا چپ‏روانه است، زیرا به سطح آگاهى‏‏ توده‏هاى‏‏ میلیونى‏‏ زحمتکشان در شرایط کنونى‏‏ رشد جامعه بى‏‏توجه باقى‏‏ مى‏‏ماند.

«دو سه گام به پس!»

بزرگمهر که تاکنون توضیح «یک گام به جلو» را به خواننده مدیون باقى‏ مانده است، در ادامه نوشتارش به طرح انتقادى‏‏ مى‏‏پردازد که مى‏‏توان و باید با آن موافق بود.

او به کمبود کمّى‏‏ و نارسایى‏‏ کیفى‏‏ اندیشه و عملکرد «نیروهاى‏‏ چپ» از بهره گرفتن از «بن‏بستى‏‏ که بویژه نیروهاى‏‏ سرمایه‏دارى‏‏ لیبرال ایران به آن دچار هستند»، اشاره مى‏‏کند. این انتقادى‏ واقع‏بینانه، ولى‏‏ مبهم بوده و در سطح کلى‏‏گویى‏‏ باقى‏‏ مى‏‏ماند. در این امر، توضیحات در چند سطر پائین‏تر نظریه‏پرداز نیز تغییرى‏‏ اصولى‏‏ ایجاد نکرده است، زمانى‏‏ که مى‏‏نویسد: «… دشوارى‏‏ کار حزب یا هر سازمان سیاسى‏‏ چپى‏‏ که بخواهد برپایه سوسیالیسم علمى‏‏ کار انجام دهد، در لحظه کنونى‏‏ و در آینده، پدیدار نمودن پیوندهاى‏‏ هر چه بیشتر و نزدیک‏تر با پیشروترین کارگران و زحمتکشان است. کار گروهى‏‏ روشنفکر، بدون کمترین پیوند بایسته با بهترین و پیشروترین نمایندگان طبقه کارگر همین مى‏‏شود که مى‏‏بینید: یارگیرى‏‏هاى‏‏ روشنفکرانه چه درون و چه بیرون سازمان حزبى‏‏؛ توى‏‏ سرهم زدن و به دور گشتن و امید به آنکه آزادى‏‏هاى‏‏ سیاسى‏‏ (لابد به کوشش بورژوا- لیبرال‏ها یا بدتر از آن دخالت نیروهاى‏‏ بیگانه!) فراهم شود تا بتوان به کار در میان توده‏هاى‏‏ مردم پرداخت …».

او از موضع انتقادى‏‏ و تمسخرآمیز در توضیح مضمون نقل قول مى‏‏نویسد: از «”شاهکار” نوشتار در بخش پایانى‏‏ و نتیجه‏گیرى‏‏ نوشتار»، که از آن لابد مى‏‏توان گشتن در بر همان پاشنه را دریافت، که به آن اشاره دارد، از مقاله نامه مردم چنین نقل مى‏‏کند: «تجربه نزدیک به شش دهه ستم شاهى‏‏ و سرکوبگرى‏‏ ارتجاع تاریک اندیش ولایى‏‏ نشان مى‏‏دهد که فقط [! تکیه از نگارنده] در آینده‏اى‏‏ روشن و در امان از سرکوب، شکنجه و حذف فیزیکى‏‏ مى‏‏توان به شکل فعال و خلاقانه در راستاى‏‏ سوسیالیسم، منافع زحمتکشان و عدالت اجتماعى‏‏ مبارزه کرد … گذار از استبداد، پیش زمینه لازم تحول نیروهاى‏‏ مولده و مبارزه سیاسى‏‏ سازمان یافته توده زحمتکشان با مناسبات تولیدى‏‏ ناعادلانه سرمایه‏دارى‏‏ است.»

بزرگمهر، نگران تداوم مواضع قبلى‏‏ اعلام شده در “نامه مردم”، تفاوت کیفى‏‏ برداشت کنونى‏‏ در نوشتار “جنبش مردمى‏‏ …” را نسبت به برداشت پیشین، در نمى‏‏یابد. او بهم‏تنیدگى‏‏ دو وظیفه مبارزه علیه ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏، علیه سیاست اقتصادى‏ دیکته شده توسط ارگان‏هاى‏ امپریالیستى‏ (بانک جهانى‏، صندوق بین‏المللى‏ پول، سازمان تجارت جهانى‏ و …) و دفاع از اقتصاد ملى‏ و مردمى‏ پایمال شده توسط حاکمیت ولایى‏ سرمایه‏دارى‏ مافیایى‏، مبارزه براى‏ ارتقاى‏ نبرد براى‏ “آزادى‏” به سطح طبقاتى‏ و تلفیق آن با “عدالت اجتماعى‏” که مقاله برمى‏‏شمرد، و ازجمله موثر بودن و موفق بودن مبارزه علیه امپریالیسم را تنها با گذار از دالان براندازى‏‏ حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏ مافیایى‏‏ اعلام مى‏کند، دریافت نمى‏‏کند. حل دیالکتیکى‏ تضاد میان همه آماج‏هاى‏ پیش گفته، تنهـا با درک دیالکتیکى‏‏ وحدت مبارزه همزمان علیه ارتجاع داخلى‏ و خارجى‏ قابل درک است. موضعى‏‏ که در سخننان میرحسین موسوى‏‏ نیز در ارتباط با «دفاع ملى‏» برجسته مى‏‏گردد: «آنچه مربوط به جنبش سبز است، واکنش به هرگونه تهدیدى‏‏ از سوى‏‏ بیگانگان، با حفظ حد و مرز با اقتدارگرایان، است. همه ما به صورتى‏‏ بى‏‏پرده و صریح از منافع ملى‏‏ خود دفاع خواهیم کرد.»

بى‏‏توجهى‏‏ به کلیت مقاله پراهمیت “جنبش مردمى‏‏ …” که در آن مواضع دفاع روشن طبقاتى‏‏ از منافع طبقه کارگر‏ یکى‏‏ از ارکان اساسى‏‏ مقاله و دقیقاً جان‏مایه کیفیت نگرش جدید حزب توده ایران را به رابطه میان مساله “آزادى‏‏” و “عدالت اجتماعى‏‏” تشکیل مى‏‏دهد، رابطه‏اى‏‏ که در نگرش تاکنون در مراحل گام به گام و بدون ارتباط باهم مطرح مى‏‏شدند، مى‏‏تواند با بدفهمى‏‏ مضمون مقاله همراه شود که بزرگمهر به آن دچار شده است.

در واقع هم باید در ابتدا ممکن مى‏بوده است که درستى‏‏ “تز” مطرح شده در مقاله پرمایه “جنبش مردمى‏‏، واقعیت‏هاى‏‏ عینى‏‏ و نقش زحمتکشان” به اثبات رسانده شود، تا بتوان پذیرفت که گویا مبارزه براى‏‏ سوسیالیسم‏ در برابر حزب توده ایران، فقـط در شرایط «دموکراتیک‏ترین جمهورى‏‏ بورژوازى‏‏» (لنین) ممکن و قابل اجرا است؟! بدیهى‏‏ است که نمى‏‏توان با این “تز” سوسیال دموکراتیک موافقت داشت و از مبارزه اکنون و امروز براى‏‏ آینده سوسیالیستى‏‏، براى‏‏ تلفیق وظیفه دموکراتیک و سوسیالیستى‏‏ صرفنظر نمود! چنین برداشتى‏‏ به محاق سپردن عمده‏ترین وظیفه حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران، نفى‏‏ علت عـلّـى‏‏ ضرورت وجود آن در جامعه ایرانى‏‏ مى‏‏بوده است که این روزها شصت و نهمین سالگرد آن را توده‏اى‏‏ها بزرگ مى‏‏دارند.

نکته پراهمیت که از مدّنظر بزرگمهر به دور مانده است، و این نکته هسته مرکزى‏‏ پرتضاد بودن سیر روند برطرف شدن تشتت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ را تشکیل مى‏‏دهد، این واقعیت است که مقاله، همان طور که پیش‏تر نیز برشمرده شد، از آغاز تا پایان خود از یک سو به مساله ضرورت تلفیق دو وظیفه دموکراتیک و سوسیالیستى‏‏ حزب توده ایران توجه مى‏‏کند، آن را مى‏‏پروراند و از سوى‏‏ دیگر، و براى‏‏ ارزیابى‏‏ کنونى‏‏ پراهمیت، سازماندهى‏‏ مبارزه سیاسى‏‏- طبقاتى‏‏ را بر پایه تلفیق دیالکتیکى‏‏ این دو وظیفه براى‏‏ ارتقاى‏‏ سطح آگاهى‏‏ و از این طریق جلب طبقه کارگر به مبارزه روز، ضرورى‏ ارزیابى‏ کرده و آن را با روشنى‏ مطرح و راه دسترسى‏‏ به آن را برمى‏‏شمرد و نشان مى‏‏دهد. یک‏پارچگى‏ و بهم‏پیوستگى‏ مبارزه سیاسى‏- طبقاتى‏، مبارزه دموکراتیک- سوسیالیستى‏ در افریقاى‏ جنوبى‏، که در شرایط حاکم به این کشور از طرف دبیرکل حزب کمونیست این کشور، جو اسلوو، “مبارزه ملى‏- طبقاتى‏” نامیده مى‏شود، در مقاله‏اى‏ توضیح داده شده است. (ترجمه این مقاله بدون طرح عنوان آن در تارنگاشت “عدالت” انتشار یافته است)

او نشان مى‏دهد که چرا «محتواى‏ طبقاتى‏ مبارزه ملى‏ و محتواى‏ ملى‏ مبارزه طبقاتى‏» در شرایط موجود در افریقاى‏ جنوبى‏ تفکیک ناپذیر هستند.

بازگردیم به بررسى‏ مقاله پراهمیت “جنبش مردمى‏، واقعیت‏هاى‏ عینى‏ و نقش زحمتکشان” در نامه مردم شماره ٨۴٩.

در صفحه اول، مقاله در ارزیابى‏‏ از دموکراسى‏‏، درونمایه دموکراسى‏‏ را از سطح لیبرالى‏‏ ارتقا داده و مضمون طبقاتى‏‏ آن را چنین برجسته مى‏‏سازد: «مقصود از دموکراسى‏‏ در این جا، تنها شکل پارلمانى‏‏ آن براى‏‏ بازى‏‏ و مانور سیاسى‏‏ و یا در حد مرتبه‏هاى‏‏ اجراى‏‏ انتخابات و حفظ آراى‏‏ مردم از دستبرد نیست [که موضوع اساسى‏‏ خیزش انقلابى‏‏ مردم در سال گذشته را تشکیل مى‏‏داد!]، بلکه حیطه بسیار وسیع‏ترى‏‏ را در بر مى‏‏گیرد [تکیه از نگارنده]، مانند: آزادى‏‏هاى‏‏ فعالیت‏هاى‏‏ سیاسى‏‏، اجتماعى‏‏، سندیکایى‏‏ و مطبوعاتى‏‏ است که با آن‏ها مردم در تعیین سرنوشت کشور شریک مى‏‏شوند، و به طور مستقیم ناظر بر شفافیت و قانونیت عملکرد نهادهاى‏‏ حکومتى‏‏ و بخش خصوصى‏‏ مى‏‏توانند باشند. [به عبارت دیگر، نه شعار "انتخابات آزاد" تحت کنترل این یا آن موسسه، بلکه آرى‏ به "آزادى‏‏ انتخاب" در ارتباط با پیش‏شرط‏هاى‏‏ آن! مقاله سپس خاطرنشان مى‏‏سازد] باید توجه داشت که دموکراسى‏‏ و آزادى‏‏هاى‏‏ اجتماعى‏‏ مقولاتى‏‏ عینى‏‏اند که در خلاء و یا تنها بر مبانى‏‏ معنوى‏‏ یا ذهنى‏‏ [اخلاقى‏‏] ایجاد نمى‏‏شوند و پایدار نمى‏‏مانند [به عبارت دیگر تنها مقولاتى‏ ایدئولوژیک نیستند!]. [مقاله با تاکید اضافه مى‏‏کند] مهم‏تر آنکه درجه اعتبار و اهمیت این مقولات در بین قشرها و طبقات اجتماعى‏‏ به طور عمده متاثر از رابطه این قشرها و طبقات با تولید و ثروت مادى‏‏ جامعه است [ایجاد رابطه دیالکتیکى‏ میان ذهن و عین، میان ایدئولوژى‏ و زیربناى‏ اقتصادى‏ نظام حاکم! تکیه از ن.]. براى‏‏ مثال، در زندگى‏‏ روزانه طیف متنوع زحمتکشان، مخصوصا قشرهاى‏‏ فرودست، آنان با چنان بى‏‏عدالتى‏‏ و حق کشى‏‏یى‏‏ رو به رویند  که قانون شکنى‏‏ و حرکات ضد دموکراتیک رژیم در شرایط مشخصى‏‏ ممکن است در افق دیدگاه سیاسى‏‏ آنان چشمگیر نباشد [زیرا در پس نظریات مذهبى‏، سنتى‏ و ... پنهان شده]. [و نتیجه‏گیرى‏‏ مى‏‏کند:] بنابراین، حرکت جامعه به سوى‏‏ دموکراسى‏‏ بدون در برداشتنِ تغییرات بنیادى‏‏ اقتصادى‏‏ در راستاى‏‏ مطالبات این قشرهاى‏‏ زحمتکش [وحدت مبارزه ایدئولوژیک و اقتصادى‏، وحدت آزادى‏ و عدالت اجتماعى‏]، در عمل با چالش‏هاى‏‏ آنان ارتباط پیدا نمى‏‏ کند. انسان‏ها به صورت گروهى‏‏ زمانى‏‏ به عرصه مبارزه در راه تغییرات روبنایى‏‏ مانند دموکراسى‏‏ و آزادى‏‏ اجتماعى‏‏ وارد مى‏‏شوند که این مبارزه نه تنها نیاز معنوى‏‏شان را به آزادى‏‏ها تامین کند، بلکه امکان کسب حداقلى‏‏ از خواسته‏هاى‏‏ مادى‏‏ خود را نیز در آن لمس کنند.»

دیالکتیک بهم‏تنیدگى‏‏ “ذهنیت” و “عینیت”، بهم تنیدگى‏‏ “ایدئولوژى‏‏” و “شرایط مادى‏‏” هستى‏‏ که در بخش ششم کتاب “تاریخ و دیالکتیک” توسط کفلر برشمرده و نشان داده مى‏‏شود، در اوج اندیشه تئوریک- سیاسى‏‏ مارکسیستى‏‏- توده‏اى‏‏ و در کوتاه‏ترین بیان در سطور پیش گفته بازگو مى‏‏شود: «انسان‏ها به صورت گروهى‏‏ زمانى‏‏ به عرصه مبارزه در راه تغییرات روبنایى‏‏ مانند دموکراسى‏‏ و آزادى‏‏ اجتماعى‏‏ وارد مى‏‏شوند که این مبارزه نه تنها نیاز معنوى‏‏شان را به آزادى‏‏ها تامین کند، بلکه امکان کسب حداقلى‏‏ از خواسته‏هاى‏‏ مادى‏‏ خود را نیز در آن لمس کنند».

در صفحه دوم مقاله پیش گفته نامه مردم، مضمون مقاله باز هم دقیق‏تر و روشن‏تر شده، وابستگى‏‏ و بهم‏تنیدگى‏‏ فعالیت‏هاى‏‏ روشنگرانه را براى‏‏ ارتقاى‏‏ سطح آگاهى‏‏ طبقه کارگر، به عبارت دیگر درونمایه نبرد سیاسى‏‏- طبقاتى‏‏ را در این ارتباط برمى‏‏شمرد: «… به اهمیت فعالیت‏هاى‏‏ روشن‏گرانه، همه جانبه و سازمان یافته بر پایه برنامه‏یى‏‏ اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏ که جوابگوى‏‏ خواسته‏هاى‏‏ مبرم توده زحمتکشان است مى‏‏توان [از این طریق] پى‏‏برد. به عبارت دیگر، باید براى‏‏ برخى‏‏ از قشرهاى‏‏ زحمتکشان و فرودستان این آزادى‏‏ها و دموکراسى‏‏ را از پرده بیرون آورد و در باره آن‏ها روشنگرى‏‏ کرد. … باید به توده‏ زحمتکشان نشان داد که صحنه مبارزه مقابله آنان با گروه‏هاى‏‏ مافیاى‏‏ اقتصادى‏‏ است که تار و پود آن اتحاد نامقدس سرمایه‏دارى‏‏ تجارى‏‏ و سرمایه‏دارى‏‏ بوروکراتیک بغایت فاسد است که سپاه نیروى‏‏ مسلط بر آن است و کشور را به ویرانى‏‏ مى‏‏کشاند. … [روشنگرى‏‏هایى‏‏ که به عنوان وظیفه سیاسى‏‏ «نماینده طبقه کارگر» و فراتر از آن اعلام و برجسته مى‏‏شود که] واضح است که بهترین روش افشاگرى‏‏ در میان زحمتکشان بر پایه ارائه برنامه جایگزین اقتصادى‏‏ مترقى‏‏ مى‏‏تواند باشد.» و با نشان دادن سیماى‏‏ غارتگرانه و مضمون طبقاتى‏‏ سیاست نولیبرال امپریالیستى‏‏ و افشاى‏‏ خطرات این برنامه براى‏‏ اقتصاد ملى‏‏ و مترقى‏‏، فاجعه اجراى‏‏ این برنامه را توسط حاکمیت مافیایى‏‏ سرمایه‏دارى‏‏ برجسته نموده و هشدار مى‏‏دهد: «نباید بى‏‏ اعتناء به این واقعیت‏ها [نتایج اجراى‏‏ این برنامه توسط حاکمیت ولایى‏‏] تنها به انتقاد به جنبه‏هاى‏‏ ضد دموکراتیک، ناکارآمدى‏‏ و عقب‏ماندگى‏‏ روبناى‏‏ سیاسى‏‏ رژیم بسنده کرد …».

بدیهى‏‏ است که نمى‏‏توان براى‏‏ اندیشه برشمرده شده که در عمل، چگونگى‏‏ سازماندهى‏‏ مبارزه روز سیاسى‏‏- طبقاتى‏‏ را در شرایط کنونى‏‏ ایران همانند رشته مرواریدى‏‏ به نخ مى‏‏کشد و «به شکل فعال و خلاقانه» ترسیم مى‏‏کند، برداشتى‏‏ در سطح را پذیرفت که نقل قول پیش گفته به درستى‏‏ القا مى‏‏کند و بزرگمهر ظاهر آن را به عنوان مضمون آن پذیرفته است. بلکه باید وجود چنین بخش در غلطیده در سطح را در مقاله، بیش‏تر نمایش نبرد پرتضادى‏‏ ارزیابى‏‏ نمود که روند رشد وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ طى‏‏ مى‏‏کند، و در سوى‏‏ درست و در تقویت پیشبرد این نبرد، قلم زد!

بر این پایه است که همان طور که اشاره شد، مى‏‏توان چشم بستن غیرقابل توجیه بزرگمهر را از ارزیابى‏‏ حتى‏‏ «یک گام به جلو» در مقاله پیش گفته نامه مردم، کمکى‏‏ براى‏‏ پیشبرد روند وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ ارزیابى‏‏ نکرد و این کوتاهى‏‏ را کمبودى‏‏ جدى‏‏ در ابراز نظر دانست. این کمبود مى‏‏تواند راه رشد اندیشه و در نتیجه تداوم عملکرد را در مبارزه براى‏‏ وحدت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ سخت و یا حتى‏‏ براى‏‏ دورانى‏‏ مسدود سازد. همچنین مى‏‏تواند چنین شیوه‏اى‏‏ حتى‏‏ مدافعان واقعى‏‏ وحدت نظرى‏‏ را از روند جارى‏‏ جدا و از جریان پرشور تاریخ عقب نگه دارد.

«ارتقاى‏‏ کیفى‏‏ و کمى‏‏ مبارزه کنونى‏‏»

یک هسته شایان توجه در بیان «یک گام به جلو و دو سه گام به پس!» نزد بزرگمهر وجود دارد، اگر چه در ارتباط مستقیم با نوشتار او نیست. این که سیر پرتضاد روند ایجاد شدن وحدت نظرى‏‏ در حزب توده ایران هنوز باید مسافتى‏‏ را هم از نظر زمانى‏‏ و هم اندیشه‏اى‏‏ طى‏‏ کند، مى‏‏توان در دو نمونه زیر مشاهده کرد. گزارش “سمینار احزاب سیاسى‏‏ ایران …” و نتیجه‏گیرى‏‏ در باره وظایف روز در اعلامیه کمیته مرکزى‏‏ حزب توده ایران به مناسبت شصت و نهمین سالگرد پایه‏گذارى‏‏ حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران (نامه مردم شماره ٨۵٢).

گزارش سمینار، گزارشى‏‏ سیاسى‏‏ نیست. نقل توصیفى‏‏ واقعه است. برشمردن ظاهرامر، نامیدن دعوت کننده و سازمان‏هاى‏‏ شرکت کننده، محل و تاریخ جلسه، خبر طرح نظر هر سازمان توسط نماینده آن در جلسه و تکرار برخى‏‏ از نام‏هاى‏‏ نمایندگان. توضیحات در باره سیاست حزب در سطح رئوس مطالب که براى‏‏ خوانندگان نامه مردم شناخته شده است، تغییرى‏‏ در این برداشت نمى‏‏دهد که گزارش در سطح «واقعیت‏امر» حادثه برگزارى‏‏ سمینار “جنبش مردمى‏‏ کشورمان از نگاه احزاب و سازمان‏هاى‏‏ سیاسى‏‏” باقى‏‏ مانده است. موضعى‏‏ «نظاره‏گر ظاهربین»، آن طور که مارکس این شیوه را مى‏‏نامد. کفلر در کتاب پیش گفته، در بخش پنجم با عنوان “ساختار دیالکتیکى‏‏ قوه ادراکه، قوه ادراکه چگونه عمل مى‏‏کند؟” به توضیح تضاد میان “واقعیت‏امر” و “حقیقت”، میان شکل و محتوا- مضمون مى‏‏پردازد و نشان مى‏‏دهد که شیوه توصیفى‏‏ ظاهرامر، امکان شناخت مضمون را ارایه نداده، امکان شناخت واقعیت و درک حقیقت را ایجاد نمى‏‏سازد. طبرى‏‏ نیز مى‏‏گوید: ظاهر و مضمون پدیده یکى‏‏ نیستند!

خواننده گزارش نامه مردم، از “حقیقت” آنچه که در سمینار گذشته است با خبر نمى‏‏گردد و از آن به برداشتى‏‏ تجهیز کننده براى‏‏ مبارزه روزانه خود دست نمى‏‏یابد. زیرا این گزارش فاقد روشنگرى‏‏، افشاگرى‏‏ و یا موضعى‏‏ انتقادى‏‏ است. به عبارت دیگر، گزارش فاقد مضمونى‏‏ خلاق و مبارزه‏جویانه است، به خصلت “انتقادى‏‏” اندیشه مارکس- انگلس و لنین (نگاه شود به مقاله شماره ٨٩/٢٨ بندهایى‏‏‏‏‏ که گسستن آن‏ها، قلب را مى‏‏‏‏‏درد! آموزش اندیشه مارکس، انگلس و لنین، وظیفه‏اى‏‏‏‏‏ عاجل در برابر حزب توده ایران http://www.tudeh-iha.com/?p=1333&lang=fa) پایبند نیست.

تنها برداشت از این گزارش مى‏‏تواند آن باشد که هر نماینده‏اى‏‏ مواضع خود را اعلام داشته است، که مى‏‏توان با محتواى‏‏ آن از طریق مراجعه به اسناد آن سازمان در نشریاتشان، آشنا شد، بدون آن که بتوان از “مواضع انتقادى‏‏”، از روند پرتضاد نزدیکى‏‏، از مضمون دیالکتیکى‏‏ “نفى‏‏ در نفى‏‏” این یا آن نظر در جریان سیمنار از طریق این گزارش با خبر شد. بسیار خوب، شاید گفته شود که وظیفه گزارش انتقال این مضمون نبوده است، پس وظیفه آن چه بوده است؟انگلس با نگاه انتقادى‏‏‏ در ارتباط با “سوسیالیست‏هاى‏‏ واقعى‏‏” به چنین شیوه‏اى‏ اشاره دارد و آن را «موضع مداحى‏‏» مى‏‏نامد. نقل سخن انگلس از بخش هفتم کتاب “تاریخ و دیالکتیک” مى‏تواند آموزنده باشد: «تنها، به این امر اکتفا مى‏‏کنند که یا توصیفات فلسفى‏‏ ارایه کنند و یا برخى‏‏ از وقایع ناگوار و ریشه‏هاى‏‏ اجتماعى‏‏ آن را به طور خسته کننده‏اى‏‏ به دنبال یکدیگر ردیف کنند». نمونه دیگر، نتیجه‏گیرى‏‏ در اعلامیه کمیته مرکزى‏‏ حزب توده ایران در سال ۶٩ پایه‏گذارى‏‏ حزب است، در روزهایى‏‏ که در آن، انقلابى‏‏ترین شرایط پس از پیروزى‏‏ انقلاب بهمن ۵٧ در کشور حکمفرماست؛ تضاده عمده در جامعه تشدید و تعمیق یافته است؛ مساله‏هاى‏‏ بسیارى‏‏، ازجمله مسا‏له‏ سازماندهى‏‏ مبارزه طبقه کارگر براى‏‏ تعمیق کیفى‏‏ جنبش مردمى‏‏ و ملى‏‏ در برابر حزب توده ایران قرار دارد؛ مساله خطر تجاوز نظامى‏‏، مبارزه براى‏‏ صلح و دفاع ملى‏‏، براى‏‏ دفاع از سلامت و آزادى‏‏ رهبران مردمى‏‏ جنبش و …، مسا‏له‏هاى‏‏ حاد و مبرم روز را تشکیل مى‏‏دهند؛ در چنین دوران‏هایى‏ که در آن بوى‏‏ «انباشت بیست سال، در یک روز» (مارکس) به مشام مى‏‏رسد! در چنین دوران‏هایى‏، نیاز به موضع‏گیرى‏‏ قاطع‏تر، صراحت بیان بیش‏تر، موضع‏گیرى‏‏ روشنگرانه و انقلابى‏‏ هست که با بیان “دو سطرى‏‏” عام‏ترین فرمولبندى‏‏ها، قابل دسترسى‏‏ نیست! اعلامیه حزب در چنین شرایطى‏‏ باید دستیابى‏‏ به “مغز و قلب‏ها” را هدف قرار دهد، باید شورانگیز و شکوهمند، در عین حال، روشنگر، مستدل، راهگشا و مبارزه‏جویانه فرمولبندى‏‏ شود!

یادواره پایه‏گذارى‏ حزب توده ایران سلاح نبرد طبقه کارگر است که نمى‏تواند همانند «قاب … خشکیده چون نعش بر دیوار» آویخته شود. طبرى‏ مى‏طلبد که آن را «هر روز در کیف مدرسه کودکان، در لابلاى‏ اوراق سپید دفترهاشان [نهیم و آن را] هر پگاه بر چهره [زنیم]، چون آب و چون گرده نان، بر سفره طعام خویش [نهیم] هر روز». این روزها به قول مارکس «بندهایى‏ [هستند] که گسستن آن‏ها، قلب را مى‏درد!» این روزها سلاح نبرد طبقه کارگر هستند!در اعلامیه مى‏‏خوانیم: «نافرمانى‏‏ همگانى‏‏ و تحریم گسترده همه نهادهاى‏‏ وابسته به استبداد و همچنین ادامه اعتراض‏هاى‏‏ مردمى‏‏، گسترش و تحکیم وحدت در صفوف نیروهاى‏‏ اجتماعى‏‏ مدافع جنبش و در میان نیروهاى‏‏ سیاسى‏‏ ملى‏‏ و مردمى‏‏ ازجمله راه‏هاى‏‏ ادامه موثر و ارتقاى‏‏ کیفى‏‏ و کمى‏‏ مبارزه کنونى‏‏ است.

شاید گفته شود، هدف اعلامیه کمیته مرکزى‏‏ کار تبلیغى‏‏ و ترویجى‏‏ در زمینه وظایف روز نبوده است! پس وظیفه آن چه بوده است؟

یکى‏‏ از نکاتى‏‏ که «ارتقاى‏‏ کیفى‏‏ و کمى‏‏ مبارزه کنونى‏‏»، آن را به نکته‏اى‏‏ گره‏اى‏‏ و در عین حال پرتضاد تبدیل ساخته است، مساله «دفاع ملى‏‏» از ایران است؛ مساله مبارزه براى‏‏ حفظ صلح و ممانعت کردن از تجاوز نظامى‏‏ به ایران. «دفاع ملى‏‏» که به درستى‏‏ توسط میرحسین موسوى‏‏ به عنوان وظیفه همه ایرانى‏‏ها اعلام شده است، و باید از یک سو در مرزبندى‏‏ با رژیم استبدادى‏‏ سرمایه‏دارى‏‏ مافیایى‏‏ حاکم عملى‏‏ گردد، از سوى‏‏ دیگر اما نمى‏‏تواند فاقد مرزى‏‏ روشن با آن بخش از “اپوزیسیون” نباشد، که خواستار حل مساله “آزادى‏‏” به مفهوم “حقوق بشر آمریکایى‏‏” است.

کدام استدلال مى‏‏تواند طرح مساله «دفاع ملى‏‏»، دفاع از سلامت و آزادى‏‏ رهبران جنبش سبز و یا نشان دادن وظیفه اپوزیسیون “مدافع حقوق بشر آمریکایى‏‏” در موضع‏گیرى‏‏ علیه تجاوز نظامى‏‏ امپریالیسم و اسرائیل به ایران را در اعلامیه به مناسبت شصت و نهمین سالگرد پایه‏گذارى‏‏ حزب توده ایران نادرست ارزیابى‏‏ کند؟ با چه استدلالى‏‏ نباید در این اعلامیه از این “اپوزیسیون” که رسانه‏هاى‏‏ امپریالیستى‏‏ از قبیل بى‏‏بى‏‏سى‏‏ و صداى‏‏ آمریکا را در اختیار دارد، طلب نکرد، براى‏‏ ممانعت کردن از تبدیل شدن ایران به عراق و افغانستان، از ایالات متحده آمریکا و متحد منطقه‏‏اى‏‏ آن، خواستار برداشتن انگشت مسئولان این کشورها از روى‏‏ ماشه پرتاب موشک براى‏‏ بمباران مراکز تعیین شده در ایران شوند، آن طور که فیدل کاسترو، رهبر انقلاب کوبا نیز در اولین روز حضورش در مجلس این کشور پس از قریب به چهار سال بیمارى‏‏ انجام داد؟

با هشیارى‏، ظرافت و رفیقانه، نبرد درون حزبى‏ براى‏ وحدت اندیشه و سازمان حزبى‏ را به پیش بریم!

ابراز نظر | جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز

تاریخ و دیالکتیک آغاز ٧

۱۲/۰۷/۸۹

تاریخ و دیالکتیک آغاز ٧

برخى‏‏‏ نکات در زبان هگل

هگل در کوشش براى‏‏‏ توصیف و توضیح نظریات خود شیوه بیانى‏‏‏ را ایجاد کرد که نه تنها از وضع معمول زبان به‏دور بود، بلکه در مواردى‏‏‏ حتى‏‏‏ برعکس آن بود. اما بیان هگل ناشى‏‏‏ از ویژگى‏‏‏ ذهنى‏‏‏ مخصوص او نبود، بلکه به‏کمک این بیان، انعکاس ساختار دیالکتیکى‏‏‏ واقعیت بطور دقیقى‏‏‏ ارائه مى‏‏‏شود؛ از این رو باید آن را چیزى‏‏‏ بیش‏تر از تنها شکل بیان ویژه‏اى‏‏‏ دانست: این بیان داراى‏‏‏ خصلت شى‏‏‏ءگونه- جسم‏دار- برابرایستا است. از این طریق که در نوشته حاضر برخى‏‏‏ از مهمترین الفاظ و کلمات فلسفى‏‏‏ هگل توضیح داده مى‏‏‏شود، هم‏زمان آشنایى‏‏‏ با برخى‏‏‏ از شناخت‏هاى‏‏‏ اساسى‏‏‏ این اندیشه فلسفى‏‏‏ نیز ممکن مى‏‏‏گردد.

آنچه که در جریان بررسى‏‏‏اى‏‏‏ چیزى‏‏‏ است که در ابتداء توجه قوه ادراکه را بخود جلب مى‏‏‏کند، این گرایش اندیشه است که به منظور تولید تصورى‏‏‏ در مورد پدیده‏هاى‏‏‏ منفرد، هر کدام از آن را از ارتباط با بقیه پدیده‏ها، بطور انتزاعى‏‏‏، بیرون بکشد و متجزا کند. از این رو هگل مورد خاص و منفرد را به‏نام نمى‏‏‏نامد، بلکه آن را «انتزاع» مى‏‏‏نامد. و گذشته از این، ازآنجا که این «انتزاع» در کنار بسیارى‏‏‏ دیگر از پدیده‏هاى‏‏‏ منفردى‏‏‏ که در اندیشه ما وجود دارند، قرار مى‏‏‏گیرد، از نظر زمانى‏‏‏ ومکانى‏‏‏ محدود است، و در این محدودیت خود در یک نسبت معینى‏‏‏ با پدیده‏اى‏‏‏ دیگر قرار دارد، آن را «نسبى‏‏‏» نیز مى‏‏‏نامد. انتزاع و نسبى‏‏‏ بودن براى‏‏‏ هگل داراى‏‏‏ معانى‏‏‏ بکلى‏‏‏ مشابهى‏‏‏ است (م).

اما معناى‏‏‏ واقعى‏‏‏ نسبى‏‏‏ بودن را انسان زمانى‏‏‏ درک مى‏‏‏کند که این مفهوم را در ارتباط با متضادش ، یعنى‏‏‏ در ارتباط با “مطلق بودن”، قرار مى‏‏‏دهد و ازاین طریق قادر به درک آن مى‏‏‏شود. این مطلق بودن یعنى‏‏‏ چه؟ مضمون مطلق بودن زمانى‏‏‏ برجسته مى‏‏‏شود که از تن آن لباس متافیزیکى‏‏‏ دور انداخته مى‏‏‏شود. لباسى‏‏‏ که هگل در همه آن مواردى‏‏‏ به تن مطلق بودن مى‏‏‏کند، یعنى‏‏‏ در مواردى‏‏‏ که او مطلق را علت اصلى‏‏‏ و اولیه هستى‏‏‏ که برپایه “عقلانیت” قرار دارد، اعلام مى‏‏‏دارد. هگل با این لباس متافیزیکى‏‏‏، به تصور خود، هسته عقلایى‏‏‏ درونى‏‏‏ مطلق را برجسته مى‏‏‏سازد. از دیدگاه نظریه شناخت، تحت عنوان این مطلق بودن هیچ چیز دیگر نباید درک و فهمیده شود، جزآنکه چیزى‏‏‏ است بکلى‏‏‏ متضاد با خاص منفرد و متجزا و انتزاعى‏‏‏ و نسبى‏‏‏، یعنى‏‏‏ بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ کلیه منفردها و نهایتاً یعنى‏‏‏ همان کلیت. (م)

نقش پراتیک در روند شناخت

هم‏زمان هگل تعریف بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ کلیت را چنین تکمیل مى‏‏‏کند که این بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ چیزها هیچ گاه نمى‏‏‏تواند در سکون آن‏ها درک شود، بلکه تنها در جریان حرکت و تغییر آن‏ها قابل درک است. زیر این کلیت تنها در جریان پویائى‏‏‏- تغییر اجزاء، ایجاد و برپا مى‏‏‏شود. درست به ‏کمک این تعریف، مفهوم کلیت نزد هگل با قاطعیت از شیوه تصور معمولى‏‏‏ از کلیت [مثلاً تن انسان که از اجزاء و اندام ها تشکیل شده است]، فاصله مى‏‏‏گیرد. اما ازآنجا که هگل فاقد شناخت از اوضاع و احوالى‏‏‏ است که بطور واقعى‏‏‏ برقرار است که با توجه به آن‏ها، کلیت بطور مشخص قابل درک مى‏‏‏شود  - از آنجا که هگل نقش پراتیک را نمى‏‏‏شناخته است[!] – ، مى‏‏‏آموزد که به مطلق بودن تنها از طریق حدس و گمان مى‏‏‏ توان دست یافت، یعنى‏‏‏ کلیت تنها به‏مثابه “ایده” قابل شناخت است. بى‏‏‏توجه از این بیان متافیزیکى‏‏‏، این اشتباه مى‏‏‏بوده است، تصور شود که مطلق تنها در دماغ ما وجود دارد. این درست است که هگل مى‏‏‏گوید، مطلق بودن تنها از طریق و برپایه «حدس و گمان» [نگر- ورزانه] spekulativ از پدیده‏هاى‏‏‏ منفرد و خاص قابل درک کردن است، و بهمین علت نیز چنین شناختى‏‏‏ را در ارتباط قرار مى‏‏‏دهد با «ایده مطلق»؛ اما او چنین نظرى‏‏‏ ندارد که مطلق بودن از طریق حدس و گمان خلق مى‏‏‏شود. مطلق بودن نزد هگل برعکس به معناى‏‏‏ کل بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ خود واقعیت است (م). از این رو نیز او مطلق را با مشخص یکى‏‏‏ مى‏‏‏داند. همانطور که نسبى‏‏‏ بودن و انتزاعى‏‏‏ در یک‏سو یک معنا دارد، همانطور هم مطلق بودن و مشخص بودن در سوى‏‏‏ دیگر داراى‏‏‏ معناى‏‏‏ مشابه هستند. اما مگر این خود هگل نبود که گفته بود، مطلقیت تنها از راه حدس و گمان دست یافتنى‏‏‏ است؟ او با چه وسیله‏اى‏‏‏، بدون آنکه در تضاد با نظر خودش قرار بگیرد، دلیل و سند مشخص بودنِ مطلقیت را به دست مى‏‏‏آورد، از کجا به دست مى‏‏‏آورد؟ این دلیل براى‏‏‏ هگل از این واقعیت به دست مى‏‏‏آید که نکته و لحظه منفرد و خاص به هیچ صورت دیگرى‏‏‏ نمى‏‏‏تواند وجود داشته باشد، به‏جز در ارتباط عمومى‏‏‏ کلیت، و اضافه برآن، این لحظه اصلاً عملکرد، معنا و هستى‏‏‏ خود را از این طریق به‏دست مى‏‏‏آورد، اصلاً ازاین طریق مشخص مى‏‏‏شود که وارد روند شدن کلیت مى‏‏‏شود و به بخشى‏‏‏ از آن تبدیل مى‏‏‏شود.

ازاین طریق هگل لباس مقدس را دوباره از تن لحظه منفرد و خاص در مى‏‏‏آورد که در جریان اندیشه غیرانتقادى‏‏‏ و عامیانه و روزانه، حتى‏‏‏ اگر در علوم هم حکمفرما باشد، بر تن آن‏ها پوشانده شده است. این درحالى‏‏‏ است که خود مى‏‏‏داند که لحظه منفرد و متجزا درواقع هیچ است، بدون رابطه آن با پدیده‏هاى‏‏‏ دیگر منفرد در کلیت مشخص که همان مطلقیت هستى‏‏‏ است. خود گول زنى‏‏‏ اندیشه غیردیالکتیکى‏‏‏ را هگل در برابر «عقلانیت [منطق]» دیالکتیکى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد؛ بررسى‏‏‏ منفردانه و متجزاى‏‏‏ لحظه را او از این رو «مطابق با عقل» [عقل‏گرا] verstandsmaessig مى‏‏‏نامد، درحالى‏‏‏که اندیشیدن در چهارچوب کلیت را در برابر آن «عقلایى‏‏‏» vernuenftig اعلام مى‏‏‏کند.

این از دستاوردهاى‏‏‏ ابدى‏‏‏ هگل است که اثبات نمود که مى‏‏‏تواند چیزى‏‏‏ طبق برداشت عقل روزمره «شناخته شده باشد»، بدون آنکه مضمون آن درک شده باشد، و آنطور که هگل مى‏‏‏گوید ذات آن «درک» شده باشد و بر آن معرفت حاصل آمده باشد. نوع روندى‏‏‏ که در آن چیز شناخته شده، در جریان شدن آن درک مى‏‏‏شود و در چهارچوب کلیتى‏‏‏ که به آن تعلق دارد به سطح معرفت ارتقاء مى‏‏‏یابد را هگل «میانجى‏‏‏گرى‏‏‏»Vermittelung  [روند میانجى‏‏‏گرانه vermittelnd] مى‏‏‏نامد. درست در مفهوم میانجى‏‏‏گرى‏‏‏- پل‏زدن- رساندن- منتقل و عنایت کردن  مى‏‏‏توان برداشت هگل را به نمایش گذاشت که چگونه تئورى‏‏‏ شناخت او مى‏‏‏خواهد هم‏زمان علم هستى‏‏‏ و اسلوب شناخت هستى‏‏‏ (م) باشد و هست. میانجى‏‏‏گرى‏‏‏ نزد هگل درست هم به معناى‏‏‏ درک دیالکتیکى‏‏‏ لحظات در روند واقعى‏‏‏ هستى‏‏‏ آن‏ها است و هم بیان تئوریک چگونگى‏‏‏ جستجوى‏‏‏ این میانجى‏‏‏گرى‏‏‏ است به منظور دستیابى‏‏‏ به معرفت و شناخت از روند واقعى‏‏‏ در جریان.

با بیان دقیق‏تر، مفهوم میانجى‏‏‏گرى‏‏‏ و درک دیالکتیکى‏‏‏ به معناى‏‏‏ راندن، پل زدن و هدایت کردن لحظات است به سوى‏‏‏ متضاد آن‏ها در کلیت و ارتقاى‏‏‏ آن‏ها بسوى‏‏‏ ایجاد کمال کلیت، روندى‏‏‏ که در جریان آن، لحظات، محتوا و مضمون کامل و همه‏جانبه خود را نشان مى‏‏‏دهند و آن را قابل شناخت مى‏‏‏سازند، محتوا و مضمونى‏‏‏ که در نگرش متافیزیکى‏‏‏- منفرد و متجزا کننده، مخفى‏‏‏ باقى‏‏‏ مى‏‏‏ماند. (XXXXI)

در جمله معروف در پیشگفتار “فنومنولوژى‏‏‏ روح” (پدیدارشناختى‏‏‏ روح) هگل نظر خود را چنین بیان مى‏‏‏کند: «آنچه معروف وشناخته شده است، به خاطر آن که شناخته شده است، هنوز به معناى‏‏‏ آن نیست که درک هم شده است. این ساده‏ترین شکل خود گول‏زدن و یا گول‏زدن دیگران است، وقتى‏‏‏ چیزى‏‏‏ را که شناخته شده است، به عنوان درک شده تصور شود، و از پذیرفتن چنین تصورى‏‏‏ خوشنودى‏‏‏ هم حاصل آید: با همه پرحرفى‏‏‏ها، چنین شناختى‏‏‏، بدون آنکه خود بفهمد چه بر سرش آمده، حرکت و پیشرفتى‏‏‏ نخواهد داشت. سوبژکت، ابژکت وغیره، خدا، طبیعت، عقل، معنویت [و ...] بدون هر حرف و موضع انتقادى‏‏‏  به عنوان مسائل شناخته شده زمینه معتبرى‏‏‏ مى‏‏‏شوند و نقاط محکمى‏‏‏ را زیر پا تشکیل مى‏‏‏دهند، هم براى‏‏‏ شروع و هم براى‏‏‏ بازگشت [اندیشه و استدلال]. حرکت اندیشه، بین این نقاط شناخته شده که ثابت و بی‏حرکت باقى‏‏‏ مى‏‏‏مانند، جریان دارد و در رفت و آمد است، و لذا در سطح باقى‏‏‏ مى‏‏‏ماند» (۲۰).

بدین‏ترتیب، معنى‏‏‏ نادرست و بى‏‏‏محتوائى‏‏‏ هم براى‏‏‏ میانجى‏‏‏گرى‏‏‏ و درک وجود دارد: این معنا چنین است که اندیشه، ازآنجا که بین “نقاط ثابت” در رفت وآمد است، این نقاط را تنها به ظاهر درک مى‏‏‏کند، بجاى‏‏‏ آنکه امکان بدهد که لحظات و مفاهیم بتوانند با متضادهاى‏‏‏ خود در کلیت در جوشش- پویایى‏‏‏ و حرکت منعکس شوند و از این طریق اجازه بدهند حرکت و جوشش- پویایى‏‏‏ درونى‏‏‏ آن‏ها دنبال شود، یعنى‏‏‏ وضعى‏‏‏ ایجاد شود که تنها در آن وضع، آن جنبه‏اى‏‏‏ که براى‏‏‏ اندیشه متافیزیکى‏‏‏ شناخته نشده باقى‏‏‏ مى‏‏‏ماند، خود را نشان دهد [جنبه متضاد پدیده‏ها و وحدت دیالکتیکى‏‏‏ آن‏ها]. پس، مفهوم درست میانجى‏‏‏گرى‏‏‏ و درک  بر این زمینه ممکن مى‏‏‏گردد که برپایه شناخت از روند «شـدن» هستى‏‏‏ قرار دارد، یعنى‏‏‏ از درک خصلت روندگونه بودن هستى‏‏‏، متبلور شده و فهمیده مى‏‏‏شود. «حقیقت بدین‏ترتیب درواقع همان حرکت- پویایى‏‏‏ و تغییر بى‏‏‏واسطه آن چیزى‏‏‏ است که در دیگرى‏‏‏ محو [نفى‏‏‏] مى‏‏‏شود: که همان شدن است».

اما این «محو [نفى‏‏‏] شدن» به‏نوبه خود نمى‏‏‏تواند به مفهوم متافیزیکى‏‏‏ آن درک شود، بلکه تنها مى‏‏‏توان آن را چنین درک کرد که در حرکت، لحظات بى‏‏‏واسطه و بلافصل «به وحدت مى‏‏‏رسند». وحدتى‏‏‏ که برپایه اسلوب و به شیوه دیالکتیکى‏‏‏ درک مى‏‏‏شود. این به این معناست، که چیز- شى‏‏‏ء جسم‏دار، یعنى‏‏‏ کیفیت، در جریان روند بطور ساده ازبین نمى‏‏‏رود، بلکه «نفى‏‏‏ مى‏‏‏شود». با این نظر هگل از مرز نظریات پیشینیان خود عبور مى‏‏‏کند. مثلاً، از نظریات سقراط که طبق آن منفرد، همانطور که «در جریان بسوى‏‏‏ بالا» در کل محو مى‏‏‏شود، «در راه بسوى‏‏‏ پائین» دوباره ایجاد مى‏‏‏شود. اما نظریه سقراط، که در آن تنها نامحدود، یعنى‏‏‏ «آنچه که نیست» Nichtsein، تنها چیزى‏‏‏ است که واقعاً وجود دارد، وحدت بر روى‏‏‏ کیفیت‏ها سایه مى‏‏‏افکند و آن‏ها را محو مى‏‏‏کند و ازاین طریق درواقع وحدت، تک و تنها و بى‏‏‏ارتباط و غیرقابل درک باقى‏‏‏ مى‏‏‏ماند. برخلاف این نظر، هگل در [اثر] «لوژیک» خود مى‏‏‏آموزد که هیچ چیزى‏‏‏ وجود ندارد که هم بى‏‏‏واسطگى‏‏‏- بلافصلى‏‏‏ لحظه و همچنین میانجى‏‏‏گرى‏‏‏- درک از کلیت را در خود نـهفته نداشته باشد [هیچ چیز وجود ندارد، که در عین حال که خودش است، حلقه واسطه‏اى‏‏‏ نباشد براى‏‏‏ بعدى‏‏‏]. او در موردى‏‏‏ بسیار به جا مى‏‏‏گوید که انسان هنوز به کلیت دست نیافته است، زمانى‏‏‏ که انسان آن را کلیتى‏‏‏ توخالى‏‏‏ مى‏‏‏شناسد.  مفهوم کل هنوز به خود کلیت نرسیده است، همانطور که یک کودک نوزاد هنوز به «واقعیت کامل» یک انسان تبدیل نشده است، و یا کلمه «همه حیوانات» به معناى‏‏‏ حیوان شناسى‏‏‏ نیست. کل نباید این‏چنان درک شود که طبق آن گویا «همه گاوها سیاه هستند»، چیزى‏‏‏ جز «شب» وجود ندارد. مطلق، چیزى‏‏‏ خالى‏‏‏ از کیفیت نیست (XXXXII)، بلکه برعکس، کلیتِ ایجاد شده از این کیفیت‏ها مى‏‏‏باشد، «نتیجه» روندِ شدنِ آن‏هاست. البته «این مهم است که درک از واقعیت تنها در سطح درک ماده بودن آن باقى‏‏‏ نماند (یعنى‏‏‏ در وضع درک نشده، ل ک)، بلکه درک از واقعیت همچنین به‏مثابه (کلیت ل ک) سوبژکت نیز درک شده و بیان گردد.» (۲۱). اما این امر، «نادرست درک کردن عقل و خرد است، زمانى‏‏‏ که انعکاس لحظه (یعنى‏‏‏ درک و فهمیدن واقعیت درسطح درک لحظات منفرد و جدا شده، ل ک) به‏مثابه جنبه و لحظه مثبتى‏‏‏ در مطلق درک نشود و در روند شناختِ واقعیت کنار گذاشته و امرى‏‏‏ غیرعمده تلقى‏‏‏ شود. انعکاس درست [یعنى‏‏‏ شناخت خاصِ متجزا شده، اما در حرکت] آن چیزى‏‏‏ است که دسترسى‏‏‏ و درکِ واقعیت را به نتیجه بررسى‏‏‏ تبدیل مى‏‏‏سازد» (۲۲). آن تصور درباره وحدت که در آن لحظات منفرد و متجزا و خاص محو مى‏‏‏شوند را هگل «ترى‏‏‏‏ویال» trivial [تصور معمولى‏‏‏، پیش‏پا افتاده] مى‏‏‏نامد. متضادِ پرجوش لحظات، همان نیروى‏‏‏ محرکه حرکت و تغییرِ کلیت است؛ درعین‏حال این جوشش- پویاى‏‏‏ و حرکت، بنوبه خود علت تعیین کننده براى‏‏‏ این امر است که لحظات بتوانند از درون حرکت و جوشش سر بیرون کشند و امکان بدهند که مضمون و ذات آن‏ها شناخته شود.

دیالکتیک تئورى‏‏‏ شناخت هستى‏‏‏

سیستم هگل این نکته را اثبات مى‏‏‏کند که براى‏‏‏ ایده‏آلیسم عینى‏‏‏ تئورى‏‏‏ شناختى‏‏‏ وجود ندارد، مگر آنکه هم‏زمان تئورى‏‏‏ شناخت و تئورى‏‏‏ هستى‏‏‏ [بهم‏پیوسته- بهم‏تنیدهِ در حالِ شدن] باشد. از این رو تئورى‏‏‏ شناخت ایده‏آلیسم عینى‏‏‏، عمدتاً دیالکتیک است. از این رو هم مارکس مى‏‏‏تواند بگوید، که «پس از هگل، کل متافیزیک، کل فلسفه، در اسلوب خود خلاصه مى‏‏‏شود» (۲۳).

بخش سوم

ماتـریـالیسـم فـویـربـاخ

«جنبـه فعال [ذهن] به جاى‏‏‏ آن که توسط ماتریالیسم، توسط ایده‌آلیسم پرورانده شد» مارکس

مى‏‏‏دانیم که نه تنها نظریات هگل، بلکه همچنین نظریات فویرباخ مورد توجه مارکس و انگلس قرار داشتند واثر تعیین کننده‌اى‏‏‏ در انسجام اندیشه مارکسیستى‏‏‏ از خود به‏جا گذاشتند. اثر اندیشه و مواضع فویرباخ در رشد نظریات مارکس جوان و انگلس جوان از اهمیت بى‏‏‏واسطه برخوردار بود.

زمانى‏‏‏ که فویرباخ از این امر باخبر شد که رساله او تحت عنوان “اندیشه‌هایى‏‏‏ درباره مرگ و فناناپذیرى‏‏‏ جاودانى‏‏‏” راه دستیابى‏‏‏ او را به کرسى‏‏‏ استادى‏‏‏ دانشگاه مسدود کرده است، خود را از زندگى‏‏‏ فعال- پرهیجان کنار کشید و در عزلت دهکده‌اى‏‏‏ به‏دور از ضربان دنیاى‏‏‏ اندیشه و در تنگناى‏‏‏ مالى‏‏‏ به نگارش آثارش پرداخت.

در سال ۱۸۳۹ رساله بشدت انتقادى‏‏‏ او درباره هگل در “سالنامه روگر” Ruger منتشر شد. رساله عنوان “انتقاد به فلسفه هگل” دارد. فویرباخ [به‏مثابه اندیشمندى‏‏‏ ماتریالیست] در این رساله دچار این اشتباه مى‏‏‏شود که نظر هگل را درباره وحدت مفهوم و واقعیت [یعنى‏‏‏ درک ذهنى‏‏‏ از واقعیت و انعکاس ذهنى‏‏‏ آن در اندیشه و چگونه نامیدن آن]، وحدت معنویت [روح] و هستى‏‏‏ را بشدت و با سروصدا مرود اعلام کند، در حالى‏‏‏ که مارکس در همان زمان دیگر به ضرورت قراردادن شناخت هگل برپایه ماتریالیستى‏‏‏ و توضیح ماتریالیستى‏‏‏ شناخت هگل پى‏‏‏برده بود. فویرباخ در این ارتباط از «مزخرف تمام عیار- مطلق» صحبت مى‏‏‏کند. اما بـهیچ‌وجه این “مطلق”، اگرچه بر آن لباس متافیزیکى‏‏‏ پوشانده شده است، مرخرف نیست، بلکه اولین کوشش پیگیر است، هستى‏‏‏ را از طریق شناخت لحظات تشکیل دهنده آن که در ظاهر به نفى‏‏‏ آن مى‏‏‏پردازند، به‏عبارت دیگر به‌مثابه یک کلیت دیالکتیکى‏‏‏، درک کند.

با دید کلى‏‏‏ باید گفت که ماتریالیسم فویرباخ درست یک آنتى‏‏‏تز براى‏‏‏ ایده‌آلیسم هگل است. سنتز [ترکیبِ] این دو تز را مارکس و انگلس با نجات دیالکتیک و قراردادن آن برپایه ماتریالیسم، عملى‏‏‏ ساختند. سال‌هایى‏‏‏ که مارکس و انگلس تحت تاثیر مستقیم نظریات فویرباخ هستند، سال‌هاى‏‏‏ بین ۱۸۴۱ تا ۱۸۴۳ است، تاریخ نگارش بهترین آثار فویرباخ نیز در همین سال‌ها است. در سال ۱۸۴۴ مارکس با بیان- گفتمان و نظریات فویرباخ صحبت مى‏‏‏کند: «باوجود این انسان مذهب را بوجود مى‏‏‏آورد و نه مذهب انسان را» (۲۶).

در سال ۱۸۴۱ اثر فویرباخ تحت عنوان “ذات مسیحیت”،  ۱۸۴۳ اثر بعدى‏‏‏ او تحت عنوان “اصول فلسفه آینده” و ۱۸۴۴ اثر دیگر او تحت عنوان “تزهاى‏‏‏ مقدماتى‏‏‏ درباره رفرم فلسفه” منتشر شد.

در رساله “اقتصاد‏ملى‏‏‏ و فلسفه”، منتشر در سال ۱۸۴۴، مارکس از «تاثیر موثر … انقلاب تئوریک» فویرباخ صحبت مى‏‏‏کند. در “خانواده مقدس”، منتشر در سال ۱۸۴۵، مارکس با کمى‏‏‏ احتیاط به تقدیر از فویرباخ مى‏‏‏پردازد و مى‏‏‏نویسد: اگرچه فویرباخ تمام اهمیتِ [وحدتِ هویت] انسان را درک نکرد، «اما مقام والاى‏‏‏ انسان را به او عطا کرد و او را در جاى‏‏‏ شایسته‌اش [بجاى‏‏‏ "آت‌واشغال بى‏‏‏ارزش قدیمى‏‏‏" (انگلس) که تعریف هویت او را تشکیل مى‏‏‏دادند] نشاند. و دیرتر انگلس مى‏‏‏نویسد: «انسان باید اثر آزاد کننده را خود تجربه کرده باشد، تا بتواند تصورى‏‏‏ از وضع ایجاد شده بدست آورد: ما همگى‏‏‏ در یک لحظه طرفدار فویرباخ شده بودیم.» تا آن‌زمان تقریباً کلیه جوانان علاقمند به فلسفه بدون شرط و شروط طرفدار هگل بودند. حال و هواى‏‏‏ موضع انتقادى‏‏‏‏اى‏‏‏ که بسیار زود نزد مارکس و انگلس نسبت به نظریات هگل ایجاد شد را فویرباخ با نظرش درباره ضرورت قرار دادن انسان مشخص زمینى‏‏‏ در مرکز اندیشه، به‏جاى‏‏‏ تصورات متافیزیکى‏‏‏ هگل، مورد تائید قرار مى‏‏‏داد.

درک مارکسیستى‏‏‏ از ماتریالیسم

همانطور که اشاره رفت، فویرباخ مى‏‏‏خواهد برداشت زمینى‏‏‏- انسانى‏‏‏ خود را جایگزین برداشت  آسمانى‏‏‏- متافیزیکى‏‏‏ کند. از آنجا که او تنها انسان را در مرکز فلسفه نوین خود قرار مى‏‏‏دهد، موضع خود را «هومانیستى‏‏‏» و یا «آنتروپولوژیک» مى‏‏‏نامد. «روح جهانِ» هگل، واقعیت و مطلق را تشکیل نمى‏‏‏دهد، بلکه انسان زمینى‏‏‏ است که به‏مثابه موجودى‏‏‏ با روح و تن، جهان خود را برپامى‏‏‏دارد. فویرباخ به این نتیجه‌گیرى‏‏‏ پراهمیت نایل مى‏‏‏شود (م): «هستى‏‏‏ را نمى‏‏‏توان از آگاهى‏‏‏ و برعکس، آگاهى‏‏‏ را هم نمى‏‏‏توان از هستى‏‏‏ جدا ساخت.»

چهار دهه دیرتر، انگلس در رساله خود درباره فویرباخ که هم‏زمان نظر خود او را نیز مشخص مى‏‏‏سازد، نوشت: «نتیجه‌گیرى‏‏‏ آن شد که جهان واقعى‏‏‏ آنچنان درک شود که واقعاً وجود دارد… بدون هرگونه عجایب ایده‌آلیستى‏‏‏… ماتریالیسم هیچ معناى‏‏‏ دیگرى‏‏‏ ندارد.»  این تعریف ماتریالیسم، به پایه و اساس درک مارکسیستى‏‏‏ تبدیل شد. (م)

با رد کردن متافیزیک هگل، فلسفه فویرباخ، دیالکتیک را هم از دست داد. اقدام خارق‌العاده فویرباخ درباره تعریف آنتروپولوژیکِ خدا البته تحت تاثیر دیالکتیک هگل درباره “بیگانگى‏‏‏ از خود” (XXXVIII) قرار داشت، اما فویرباخ این مفهوم را بسیار محدود درک کرد. فویرباخ درک نکرد، آن‌چیزى‏‏‏ را که هگل درک کرده بود، و آن اینکه عملکرد و فعالیت انسان، یعنى‏‏‏ همکاری افراد در کار اجتماعى‏‏‏، آن‌چیزى‏‏‏ است که “بیگانگى‏‏‏ از خود” (XXXXIII)را ایجاد مى‏‏‏کند. (به این نکته به‏طور مفصل خواهیم پرداخت). درحالى‏‏‏ که فویرباخ مشغول به آن بود که ایده‌های متافیزیکى‏‏‏ را که بر مغز انسان حکمفرما هستند، برپایه ماتریالیستى‏‏‏ توضیح دهد، از توجه به کل روند غافل ماند، و از این رو در وضعی قرار نگرفت که بتواند رابطه دیالکتیکى‏‏‏ بین عملکرد ذهن و روند عینى‏‏‏ را تشخیص دهد که برپایه آن مى‏‏‏بایستى‏‏‏ ایده‌هاى‏‏‏ مورد انتقاد او و شکل ظاهراً مستقل حاکمیت آن‏ها بر انسان را درک کند و آن‏ها را به‌مثابه مضمون واقعی تاریخ حیات بشرى‏‏‏ تشخیص دهد. با این ناتوانى‏‏‏، توجه به تاریخ اصلاً در دیدگاه او گم شد، نکته‌اى‏‏‏ که مارکس آن را در تز ششم درباره فویرباخ تشریح مى‏‏‏کند. تنها در مفهوم وسیع جمله «انسامبل مناسبات اجتماعى‏‏‏» است [که تعریف هویت و شخصیت تاریخى‏‏‏ انسان که مارکس او را «موجودى‏‏‏ بى‏‏‏واسطه از طبیعت برخاسته» اعلام مى‏‏‏کند]، مفهومى‏‏‏ که از هر نوع یک‌ سویه ‌نگرى‏‏‏ به ‏دور است و در عین‌حال تغییرات مشخص واقعیت را بیان مى‏‏‏کند، توانست مارکس جوان آن مفهوم و تعریفى‏‏‏ را ارایة دهد که ضامن توضیح دقیق پدیده بیگانه‏شدن اجتماعى‏‏‏- ایدئولوژیک انسان است.

مارکس در “تزها” علیه تمایل فویرباخ و کلاً ماتریالیسم غیردیالکتیکى‏‏‏، ضرورتاً موضع اتخاذ مى‏‏‏کند که [فویرباخ- ماتریالیسم غیردیالکتیکى‏‏‏] یک‌ سویه ‌نگرانه، انسان را تنها موجودى‏‏‏ منفعل، رنجور و بدون نقشى‏‏‏ از خود مى‏‏‏پندارد که گویا توسط شرایط حاکم برخود ایجاد شده است. مارکس به ضرورت به‏حساب آوردن جنبه فعال و عملکردى‏‏‏ انسان در حیات اجتماعى‏‏‏ در جهت تغییر شرایط پاى‏‏‏ مى‏‏‏فشرد. براى‏‏‏ مارکس بین فعالیت و انفعال، بین سوبژکت و ابژکت در روند هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ رابطه دیالکتیکى‏‏‏ مداومى‏‏‏ برقرار است. (م) از این رو مارکس در تز اول مى‏‏‏گوید: «کمبود اصلى‏‏‏ کلیه اندیشه‌هاى‏‏‏ ماتریالیستى‏‏‏ تا دوران کنونى‏‏‏  - ازجمله متعلق به فویرباخ –  در آن است که … حقیقت … را تنها آن چیزى‏‏‏ مى‏‏‏پندارد که در جریان نظاره کردنِ ظاهر‌نگرانه درک مى‏‏‏کند». تحت عنوان نظاره کردن [ظاهرامر را دیدن، شیوه نظاره‌گر] این نکته فهمیده مى‏‏‏شود که گویا آنچه تحقق مى‏‏‏یابد، تحت تاثیر “قانون طبیعى‏‏‏” [یعنى‏‏‏ بطور طبیعى‏‏‏] تحقق مى‏‏‏یابد.  - از این رو مارکس هم از «ماتریالیسم علم طبیعى‏‏‏» صحبت مى‏‏‏کند – ، یعنی آنطور که گویا انسان صاحبِ آگاهى‏‏‏، تنها به ظاهر زندگى‏‏‏ و تاریخ هستی خود را برپا مى‏‏‏دارد و درواقع جز یک ابزار منفعل تاریخ نیست و مى‏‏‏تواند فقط آنچه تحقق یافته است را پس از حادث شدن آن، مورد نظاره قرار دهد.

مارکس این ماتریالیسم را «ماتریالیسم ظاهرى‏‏‏، ظاهرنگر» مى‏‏‏نامد (تز نهم). مارکس در ادامه به این نکته اشاره دارد که بى‏‏‏توجهى‏‏‏ به جنبه فعال [بودن ذهن] انسان در هستی اجتماعى‏‏‏ موجب شد که این جنبه فعال، بجاى‏‏‏ آنکه توسط ماتریالیسم، توسط ایده‌آلیسم پرورانده شود. مارکس در اینجا در وحله اول بـه هگل مى‏‏‏اندیشد، یعنى‏‏‏ به قطب مخالف فویرباخ.

البته هگل رابطه دیالکتیکى‏‏‏ بین جنبه فعال بودن و منفعل بودن ذهن انسان را علیه برداشت یک‌سویه‌نگرانه از فعال بودن [مطلق‌گرانه، زیرا آزادى‏‏‏ ذهنى‏‏‏ را مطلق مى‏‏‏ساخت] در نظریات کانت  و فیخته نشان داده بود، ولى‏‏‏ برزمینه ایده‌آلیستى‏‏‏. کشف و توضیح این نکات به وظیفه ماتریالیسم دیالکتیک تبدیل شد، دیالکتیکِ عملکردِ فعالِ انسان و رابطه آن با قوانین [طبیعى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏] برپایه ماتریالیستى‏‏‏، یعنى‏‏‏ خالى‏‏‏ از «هرگونه آت و اشغال ایده‌آلیستى‏‏‏» (انگلس) را نشان بدهد.

(تاریخ و دیالکتیک، پایان ٧، ادامه در ۸ http://www.tudeh-iha.com/?p=1404&lang=fa

ابراز نظر | حزب ما توده را سازد پيروز

تـاریـخ و دیـالـکتیـک، آغاز ۶

۱۲/۰۷/۸۹

تـاریـخ  و  دیـالـکتیـک، آغاز ۶

بخش دوم

زمینه‏‏هاى‏‏‏ منطقِ دیالکتیکِ هگل

«حقیقت … آن رو  است» هگل

در سیستم اندیشه هگل توصیف واقعیت بطور کلى‏‏‏ در دو جهت عملى‏‏‏ مى‏‏‏شود. همانطور که در اندیشه درباره روند “عقلایى‏‏‏- منطقى‏‏‏” جریان واقعیت، هر دو جانب هستى‏‏‏، هم ازخود بیگانه‏شدن Entfremdung, Entaeusserung (XXXVIII)  و هم شناخت از خود تنها دو رو و دو جنبه  مضمون عینى‏‏‏‏اى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهند که واقعیت- حقیقت یک‏پارچه را برپا مى‏‏‏سازد، همانطور هم باید به نظر هگل هر دو جانب هستى‏‏‏ در فلسفه دنبال و یک‏پارچگى‏‏‏ آن اثبات شود. روند تبدیل شدن ایده (روح) به عینیت را هگل در آثار خود تحت عنوان “فلسفه طبیعى‏‏‏” و “فنومنولوژى‏‏‏” [پدیدارشناختى‏‏‏] توصیف مى‏‏‏کند. او این روند را به‏مثابه مراحلى‏‏‏ از حقیقت واحد ارزیابى‏‏‏ مى‏‏‏کند که در مرحله‏اى‏‏‏ به شناخت از خود مى‏‏‏رسد و یا نکته‏اى‏‏‏ که همان معنا را مى‏‏‏رساند، یعنى‏‏‏ وحدتى‏‏‏ که همراه است با نفى‏‏‏ دیالکتیکى‏‏‏ عناصر تشکیل دهنده خود. تا آنجا‏‏ که اشکالى‏‏‏ که در فلسفه توصیف مى‏‏‏شوند و نفى‏‏‏ آن‏ها برپایه قوانین حرکت و تغییر واقعیت تحقق مى‏‏‏یابد، یعنى‏‏‏ که براى‏‏‏ تمامى‏‏‏ هستى‏‏‏ صدق مى‏‏‏کند و مى‏‏‏توان آن‏ها را از طریق انتزاع عام‏گرایانه بدست آورد، آنوقت مى‏‏‏توان اعلام داشت که فلسفه به سیستم “منطق” دست یافته است [به زیرنویس I و پیش‏گفتار نیز مراجعه شود].

بدین‏ترتیب، براى‏‏‏ هگل منطق، بهیچ‏وجه به منطقِ ‏فرمال محدود نمى‏‏‏شود؛ برعکس، منطق صورى‏‏‏ تنها لحظه‏اى‏‏‏ است در زیرمجموعه منطق دیالکتیکى‏‏‏ هگلى‏‏‏. مضمون و ذات هستى‏‏‏ و مضمون و ذات اندیشه در منطق هگلى‏‏‏ کاملاً بر یکدیگر منطبق هستند. پیامد درک چنین وضعى‏‏‏، کشف “اسلوب” منطقِ‏ دیالکتیکى‏‏‏ است که اما ماوراى‏‏‏ خصلت خود به‏مثابه یک اسلوب، هم‏زمان منعکس کننده قوانین دیالکتیکى‏‏‏ حرکت و تغییر نیز مى‏‏‏باشد (٨). هگل خود این نکته را چنین توضیح مى‏‏‏دهد: «زیرا اسلوب چیزى‏‏‏ نیست، جز مضمون و ذات ساختار کلیت». بدین‏ترتیب، منطق و یا اسلوب هگلى‏‏‏، چیز بیش‏ترى‏‏‏ ارائه مى‏‏‏دهد از تنها اسلوب هدایت کننده‏اى‏‏‏ براى‏‏‏ شناخت مطمئن واقعیت؛ این اسلوب همچنان بیان تئورى‏‏‏ چگونگى‏‏‏ بودِ وجود و  شدنِ واقعیت [م] است. این منطق و اسلوب اما تنها تاآنجا چنین تئورى‏‏‏اى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهد، تا آنجا که عامیت واقعیت را دربر مى‏‏‏گیرد. یعنى‏‏‏ کلیتى‏‏‏ را در برمى‏‏‏گیرد که از آن باید به بررسى‏‏‏ مسائل مشخص [خاص، لحظات تشکیل دهنده] واقعیت- حقیقت پرداخت (اگرهم این تئورى‏‏‏، در انطباق با خصلت دیالکتیکى‏‏‏ خود، هم‏زمان نتیجه بررسى‏‏‏ مشخص لحظه خاص را نیز ارائه مى‏‏‏دهد). از این لحاظ، منطق دیالکتیکى‏‏‏ درواقع هم اسلوب بررسى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهد. تنها در چنین مفهوم و معناى‏‏‏ وسیع، منطق هگل، دیالکتیک را تشکیل مى‏‏‏دهد: یعنى‏‏‏ سیستم قوانین حرکت و تغییر واقعیت و هم‏زمان قوانین حرکت و پویایى‏‏‏ اندیشه‏اى‏‏‏ که واقعیت را منعکس مى‏‏‏سازد. اینکه هگل در وضعى‏‏‏ قرار داشت که مى‏‏‏توانست منطق دیالکتیکى‏‏‏ نوین خود را ایجاد سازد، منطقى‏‏‏ که طبق آن اسلوب و واقعیت و همچنین شکل و محتوا، امرى‏‏‏ یک‏پارچه را تشکیل مى‏‏‏دهند، ناشى‏‏‏ از آن بود که این امر بدون هرنوع اجبارى‏‏‏ با تکیه به فکر اصلى‏‏‏ هگل درباره وحدت ریشه عـلّـى‏‏‏ واقعیت و اسلوب شناخت آن، یعنى‏‏‏ وحدت بین هستى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏ قابل توضیح است.

توصیف بر هر دو پایه

با شناخت هماهنگى‏‏‏ فوق، در آینده دیگر طبعا هیچ توصیفى‏‏‏ درباره کاتگورى‏‏‏هاى‏‏‏ دیالکتیکى‏‏‏ مجاز نخواهد بود که تنها از “یا” برپایه عملکرد اندیشه و “یا” برپایه ساختار هستى‏‏‏ قرار داده شود، بلکه باید توصیف، همیشه هر دو جانب آن‏ها را پایه و اساس ارزیابى‏‏‏ خود قرار دهد. با دست یافتن به این شناخت، فلسفه مى‏‏‏تواند با خیالى‏‏‏ راحت مسئله ابتدائى‏‏‏ تئورى‏‏‏ شناخت را حل شده تلقى‏‏‏ کند، مسئلهاى‏‏‏ که درباره وحدت تضاد بین هستى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏ برقرار بود [و اکنون با درک وحدت آن دو، به راه‏حل دیالکتیکى‏‏‏ خود دست یافته است]، و مى‏‏‏تواند به بررسى‏‏‏ بى‏‏‏واسطه، یعنى‏‏‏ بررسى‏‏‏ خالى‏‏‏ از بار تضاد بین منطق و واقعیت، به بررسى‏‏‏ قوانین حرکت و تغییر واقعیت بپردازد. باوجود این، به‏خاطر آوردن مداوم فکر اصلى‏‏‏ دیالکتیکى‏‏‏ همیشه ضرورى‏‏‏ است. زیرا تاآنجا که در آن شناخت از وحدت دیالکتیکى‏‏‏ متضادها، در جریان درک روند حرکت و تغییر آن‏ها به‏دست مى‏‏‏آید و درک مى‏‏‏شود، به همان صورت نیز چنین شناختى‏‏‏ به محک و میزان تنظیم کننده هر بررسى‏‏‏ بعدى‏‏‏ تبدیل مى‏‏‏گردد، بررسى‏‏‏اى‏‏‏ که به مفهوم دیالکتیکى‏‏‏، چیزى‏‏‏ دیگر را نمى‏‏‏تواند به موضوع کار خود تبدیل سازد، جز تعیین و بررسى‏‏‏ وحدت متضادها در روند تاثیر آن‏ها.

نقطه آغاز براى‏‏‏ درک دیالکتیکى‏‏‏ از واقعیت را درکجا باید جستجو کرد؟

اما توصیف منطق دیالکتیکى‏‏‏ خود نیز با مشکلات جدیدى‏‏‏ همراه است. پرسشى‏‏‏ که در ابتداء مطرح مى‏‏‏شود و هگل آن را نیز مطرح مى‏‏‏سازد، این پرسش است که آغاز در کجاست. مثلاً مى‏‏‏تواند پرسید که باید با خاص و یا با کل، بررسى‏‏‏ آغاز شود؟ این پرسش، همانطور که ما بزودى‏‏‏ خواهیم دید، از دیدگاه اسلوبى‏‏‏ مهم‏ترین پرسش نیز است که منطق دیالکتیکى‏‏‏ مى‏‏‏باید پاسخ آن را ارائه کند. نتیجه‏اى‏‏‏ که هگل بدان نایل مى‏‏‏شود، این شناخت است که نه با این و نه با آن مى‏‏‏توان بررسى‏‏‏ را شروع کرد، بلکه تنها تناسب معینى‏‏‏ از آن دو، نقطه آغاز را تشکیل مى‏‏‏دهد. اما ازآنجا که پیش‏شرط تعیین چنین نقطه آغازى‏‏‏، شناخت قبلى‏‏‏ تناسب بین خاص و کل است، آنوقت مى‏‏‏بایستى‏‏‏ بررسى‏‏‏، با نتیجه به دست آمده از بررسى‏‏‏، آغاز گردد، به‏عبارت دیگر، آنوقت این شناخت که فلسفه آغازى‏‏‏ ندارد، به آغاز واقعى‏‏‏ فلسفه تبدیل مى‏‏‏شود.

هرآغازى‏‏‏ موقتى‏‏‏ است

باوجود این باید هر اندیشه فلسفى‏‏‏ در جایى‏‏‏ سرآغاز خود را بیابد. آنجا که چنین امرى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ است، هر آغازى‏‏‏ موقتى‏‏‏ است، زیرا در غیراین‏صورت، هر آغازى‏‏‏ در خطر تبدیل شدن به آغازى‏‏‏ یک سویه‏نگرانه [مطلقیت یافته] تبدیل مى‏‏‏شود. تا چه اندازه این خطرها بزرگ و پراهمیت هستند، عملکرد تئورى‏‏‏ شناخت غیردیالکتیکى‏‏‏ به‏اثبات مى‏‏‏رساند، خطر ناشى‏‏‏ از اشتباهى‏‏‏ که در ابتداء در دو جهت آشکار شد. هگل موضع خود را در برابر این برداشت ایجاد کرد و به توصیف آن پرداخت.

مشخصه یک جهت نادرست در بررسى‏‏‏ برپایه تئورى‏‏‏ شناخت غیردیالکتیکى‏‏‏، این نکته است که این برداشت از محتوا، نتیجه‏گیرى‏‏‏ مى‏‏‏کند: «پرنسیب محتوایى‏‏‏ است که به نحوى‏‏‏ از انحاء تعیین شده است – مثلاً به بررسى‏‏‏ آب، این یکى‏‏‏، دانه، ایده ( که در اینجا به‏مثابه ماده مورد نظر است، مثلاً نزد افلاطون. ل ک)، ماده [ماده جسم‏دار، ماده روحى‏‏‏- روانى‏‏‏ با قابلیت آگاهى‏‏‏]، موناده Monade [واحد غیرقابل تجزیه] (XXXIX)، وغیره» پرداخته مى‏‏‏شود. اشتباه دیگر آغاز بررسى‏‏‏ از «خود ذهنیت» است، یعنى‏‏‏ همان من- فلسفه [مورد نظر دکارت] (۹). هگل چنین مى‏‏‏گوید: نیاز براى‏‏‏ آنکه من به بررسى‏‏‏ آغاز کنم، از این تصور درک نشده (“انعکاس” نیافته) نتیجه مى‏‏‏شود که «یک حقیقت اولى‏‏‏» را باید یافت که همه حقایق بعدى‏‏‏ از آن نتیجه مى‏‏‏شوند؛ همینطور باید این حقیقت اولى‏‏‏ چیزى‏‏‏ «بى‏‏‏واسطه قطعى‏‏‏» [که تردیدى‏‏‏ در صحت آن وجود ندارد] باشد. “من”، از این رو به‏مثابه یک چنین حقیقت بى‏‏‏واسطه قطعى‏‏‏ به نظر مى‏‏‏رسد، زیر از این ظاهر برخوردار است که گویا خالى‏‏‏ از هر نوع جنبه «اتفاقى‏‏‏» بودن هست. چنین برداشتى‏‏‏ برپایه دو نکته قرار دارد: اولاً، “من”، از «اطمینان ساده درباره قطعیت وجودى‏‏‏ خود برخوردار است». هگل مى‏‏‏خواهد با این حرف این نکته را بیان کرده باشد، که آگاهى‏‏‏، از این طریق که خود را تجربه مى‏‏‏کند، مطمئن است که وجود دارد و به نوع ویژه‏اى‏‏‏ هم وجود دارد. ثانیاً، “من”، به نحوى‏‏‏ تظاهر مى‏‏‏کند که خود را از محتواى‏‏‏ اتفاقى‏‏‏اى‏‏‏ که داراست، متفاوت احساس مى‏‏‏کند، بلى‏‏‏ حتى‏‏‏ به نظر مى‏‏‏رسد که “من” نقطه مقابل این محتوا، یعنى‏‏‏ نقطه مقابل واقعیت [محتواى‏‏‏ وجود خود] راتشکیل مى‏‏‏دهد. درحالى‏‏‏ که محتواى‏‏‏ واقعیت را باید بطور مفصل و کامل تعریف کرد، و مضمون و ذات آن از ابتداء روشن نیست، «قطعى‏‏‏ و محقق» نیست، بلکه اتفاقى‏‏‏ است، وضع در مورد “من” بکلى‏‏‏ به نحوى‏‏‏ دیگر است: به نظر مى‏‏‏رسد که گویا از هر نوع اتفاقى‏‏‏ بودن مبرا باشد.

اما در حقیقت منظور هگل آن است که این “من” تنها یک «موضع ارادى‏‏‏» را تشکیل مى‏‏‏دهد. و بررسى‏‏‏ دقیق‏تر نشان مى‏‏‏دهد که واقعاً موضع “من”، تفاوتى‏‏‏ با مواضع دیگر تجربى‏‏‏ ندارد. هگل خود چنین مى‏‏‏گوید، این “من” فقط یکى‏‏‏ از «وضع‏هاى‏‏‏ تجربه شده آگاهى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهد» که یکسان است با کلیه وضع‏هاى‏‏‏ دیگر. این به این معناست، که “من”، هم همانند ابژکت‏هاى‏‏‏ دیگر بررسى‏‏‏ شى‏‏‏ء تجربه‏شده‏اى‏‏‏ [و یا هنوز باید مورد تجربه قرار بگیرد] را تشکیل مى‏‏‏دهد و هم بخشى‏‏‏ است از محتواى‏‏‏ آگاهى‏‏‏ من. هگل اثبات درستى‏‏‏ این ادعا را در آن مى‏‏‏بیند که اگر  “من- آگاهى‏‏‏”، به‏مثابه “خود را- تجربه- کردن” و همچنین آگاهى‏‏‏، به‏مثابه ابژکت و موضوع بررسى‏‏‏ اندیشه در انطباق کامل باشند، آنوقت مى‏‏‏بایستى‏‏‏ همه انسان‏ها نظر کاملاً مشابهى‏‏‏ درباره مضمون و ذات “من” ارایة دهند. واقعیت اما چنین است که برعکس، “منِ تجربه” شده  «اتفاقى‏‏‏ است و نزد یک‏ سوبژکت [فرد- فاعل] به این صورت و نزد سوبژکت [مضوع- مفعول] دیگر به صورت دیگرى‏‏‏ مى‏‏‏باشد». از این رو باید “من” را هم به موضوع و ابژکت بررسى‏‏‏ تبدیل نمود و براى‏‏‏ آن تعریفى‏‏‏ مشخص یافت. “من”، از قطعیت بیش‏ترى‏‏‏ برخوردار نیست، از آنچه ابژکت‏هاى‏‏‏ دیگر مورد بررسى‏‏‏ اندیشه، برخوردار هستند.

اضافه برآن، اصلاً چیزى‏‏‏ به نام ادعا شده “من” «ناب» و یک‏دست و بدون هر کم و کاستى‏‏‏ وجود نداشته، بلکه تنها برداشت و موضعى‏‏‏ است که در تصور و در انتزاعى‏‏‏ که فاقد محتوا است، ایجاد مى‏‏‏شود: «اما “من”، درعین‏حال چیزى‏‏‏ کاملاً مشخص است، وحتى‏‏‏ اصلاً مشخص‏ترین چیزها است – یعنى‏‏‏ آگاهى‏‏‏ ازخود است، به معناى‏‏‏ آگاهى‏‏‏ بر بى‏‏‏پایانى‏‏‏  تنوع جهان».  “من آگاهى‏‏‏” بى‏‏‏کم و کاست [یعنى‏‏‏ ناب] به‏دنبال «دانستن بى‏‏‏کم و کاست» به‏وجود مى‏‏‏آید. «دانستنى‏‏‏ که در آن تفاوت بین برداشت ذهنى‏‏‏ و عینى‏‏‏ محو شده است». اما نائل‏شدن به «شناخت بى‏‏‏کم و کاست»، تنها زمانى‏‏‏ ممکن مى‏‏‏گردد که «روند درک، از شناخت و درک مشخص از “من” (یعنى‏‏‏ شناخت محتوا و نه داشتن تصورى‏‏‏ مبهم و “توخالى‏‏‏” از “من”. ل ک) آغاز شود و به سوى‏‏‏ دانش بى‏‏‏کم و کاست رشد یابد» که به معناى‏‏‏ درک اشکال دیالکتیکى‏‏‏ حرکت و تغییر واقعیت است. از این طریق به شناخت مشخص مضمون واحدِ سوبژکت شناسنده و ضد آن [یعنى‏‏‏ ابژکت موضوع شناخت] دست یافته مى‏‏‏شود [که همان وحدت متفاوت‏هاست]. [هگل: «حقیقت تنها از طریق وحدت مضمون متفاوت کامل مى‏‏‏شود.» هگل، لوژیک، جلد اول، ص ٢۶]

زبان هـگل

[زبان هگل از این رو پیچیده است که او براى‏‏‏ لغات، مفاهیم خاصى‏‏‏ را در نظر مى‏‏‏گیرد. لئو کفلر نیز دیرتر در همین بخش به توضیحاتى‏‏‏ در این زمینه مى‏‏‏پردازد. نگارنده مایل است براى‏‏‏ روشن‏تر شدن مطلب فوق، مثالى‏‏‏ ارائه دهد.

در ابتداء "لپ توپ" جدید براى‏‏‏ صاحب آن کلیتى‏‏‏ توخالى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهد و او کم‏ و بیش تنها "ظاهرامر" را دیده و با آن آشنا شده است. به همان نسبت که صاحب لپ توپ گام به گام با بخش‏ها، دگمه‏هاى‏‏‏ سخت‏افزار و چگونگى‏‏‏ عملکرد نرم‏افزار آن آشنا مى‏‏‏شود، شناخت او از لحظات و جنبه‏هاى‏‏‏ لپ توپ به شناختى‏‏‏ همه‏جانبه و مشخص و "پر" تبدیل مى‏‏‏شود. در پایان روند شناخت، او واقعیت لپ‏ توپ جدید را بدون کم‏وکاست مى‏‏‏شناسد و درک مى‏‏‏کند.]

این کافى‏‏‏ نیست که با ساختارهاى‏‏‏ انتزاعى‏‏‏ تصوراتى‏‏‏ درباره خصلت جهان عینى‏‏‏ تولید کنیم، آنطور که در «اندیشه نظاره‏گرانهِ ظاهرنگر هوشمند» شلینگ عملى‏‏‏ مى‏‏‏شود. از این رو هگل توجه را به این نکته جلب مى‏‏‏کند: که «بدون حرکت و تغییر واقعى‏‏‏ دانش ناب، واقعاً هم چنین دانشى‏‏‏ همان اندیشه نظاره‏گر ظاهرنگر هوشمند از کار در مى‏‏‏آمد که از موضع و برداشتى‏‏‏ اراده‏گرانه و یا از طریق تجربى‏‏‏ بدست آمده است (این به معناى‏‏‏ اتفاقى‏‏‏ بودن تصورات ایجاد شده برپایه تجربه است. ل ک). با توجه به خصلت اتفاقى‏‏‏ بودن تصورات، این نکته تعیین کننده است که فردى‏‏‏ داراى‏‏‏ چنین تصوراتى‏‏‏ هست و دیگرى‏‏‏ اما خیر.»

ضرورت دورشدن از “من” [توخالى‏‏‏] درجهت شناخت و درک عینیتِ ابژکت ["من"]، تنها از این طریق مستدل نمى‏‏‏شود که از “من” ناب اصلاً راهى‏‏‏ براى‏‏‏ شناخت ابژکت وجود نداشته و نتوان چنین راهى‏‏‏ را یافت  - اشتباه بزرگ دکارت اعتقاد به چنین راهى‏‏‏ بود -، بلکه عمدتاً این ضرورت ناشى‏‏‏ از این امر است که اصلاً “من” ناب نمى‏‏‏تواند وجود داشته باشد. “من” همیشه تنها مى‏‏‏تواند آنقدر درک شده باشد و معنا بدهد، همانقدر که اندیشه محتواى‏‏‏ آن را درک کرده است. به‏عبارت دیگر، شناخت از “من”، از خود، همانقدر ممکن است، همانقدر که تجربه ذهنى‏‏‏ شناخت از هر چیز و هر ابژکت دیگرى‏‏‏ ممکن است. به‏عبارت دیگر شناخت از “من” بطور مشخص، همان تجربه ذهنى‏‏‏ از پدیده‏ها جهان عینى‏‏‏ است. «آن “من” ناب برعکس در موجودیت انتزاعى‏‏‏ خود مضمونى‏‏‏ است که براى‏‏‏ آگاهى‏‏‏ معمولى‏‏‏ شناخته شده نیست، مضمونى‏‏‏ که در آگاهى‏‏‏ پیدا نمى‏‏‏شود». اما آنجا که وجود “من” ناب پذیرفته مى‏‏‏شود، افتادن در دام «ضرّر ناشى‏‏‏ از خود گول زدن» حاصل مى‏‏‏آید که در آن، گویا صحبت از «خودآگاهى‏‏‏ تجربى‏‏‏» مطرح است، درحالى‏‏‏ که درواقع تنها صحبت از «چیزى‏‏‏ مى‏‏‏شود که از آگاهى‏‏‏ دور است و به آن منتقل مى‏‏‏شود»، و از خارج به‏سوى‏‏‏ آن در جریان است.  نقطه آغاز از “من” که ازنظر اسلوبى‏‏‏ برعکس و وارونه و عوضى‏‏‏ انتخاب شده، کار را به آنجا مى‏‏‏کشاند که راه واقعى‏‏‏ براى‏‏‏ درک واقعیت بر روى‏‏‏ فلسفه بسته مى‏‏‏شود و آنطور که هگل در جاى‏‏‏ دیگرى‏‏‏ در اثر خود تحت عنوان “لوژیک” [منطق] توضیح مى‏‏‏دهد، دسترسى‏‏‏ به این شناخت به «حسرت» تبدیل مى‏‏‏شود. این حسرت نابرآوردنى‏‏‏ نتیجه در برابر هم قرار دادن جزمگرایانه هستى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏ است. این حسرت بى‏‏‏حاصل است، «زیرا “منِ” توخالى‏‏‏ و بى‏‏‏محتوا و بى‏‏‏پایه واساس [که مضمون آن درک نشده است]، خود را در یک‏سو، و پرمحتوا باقى‏‏‏ماندن ["من" را زمانى‏‏‏که به‏مثابه ابژکت شناخته شده است،] در سوى‏‏‏ دیگر [حفظ و] تا آخرت تثبیت کرده و وحدت یا نفى‏‏‏ دیالکتیکى‏‏‏ آن ‏دو را غیرممکن مى‏‏‏سازد» (۱۰). این «پرمحتوا» بودن که هگل از آن صحبت مى‏‏‏کند، کلیت طبیعت است که در فلسفه ایده‏آلیسم عینى‏‏‏ دوباره با تمام وزن خود به‏مثابه عامل همتا در کنار سوبژکتِ شناسنده، جاى‏‏‏ خود را مى‏‏‏یابد. اما ازاین طریق که هگل از “من” این حق را سلب مى‏‏‏کند که نخواهد و نتواند خود را آغاز اندیشه فلسفى‏‏‏ بداند، همین کار را هم در مورد عین انجام مى‏‏‏دهد. اگر ممکن مى‏‏‏بود که نقطه آغاز اندیشه فلسفى‏‏‏ را بطور ساده با “محتوا”، با یک “پرنسیب” متعلق به خودِ واقعیت- حقیقت آغاز کنیم، آنوقت دیگر نیازى‏‏‏ به تئورى‏‏‏ شناخت نبود. در چنین وضعى‏‏‏، اصلاً درباره رابطه بین اندیشه و هستى‏‏‏، پرسشى‏‏‏ مطرح نمى‏‏‏شد، بلکه بطور غیرانتقادى‏‏‏ پذیرفته مى‏‏‏شد که اندیشه بطور مستقیم واقعیت عینى‏‏‏ را منعکس مى‏‏‏سازد.

[ه. ه. هولس H. H. Holz  فیلسوف معاصر آلمانى‏‏‏، در اثرش "انعکاس"، تئورى‏‏‏ انعکاس و همه‏جانبه بودن انعکاس واقعیت در ذهن را در برابر برداشت غیردیالکتیکى‏‏‏ انعکاس "مستقیم" و یا انعکاس ظاهر پدیده، توضیح مى‏‏‏دهد.]

وحدت هستى‏‏‏ و نفى‏‏‏ دیالکتیکى‏‏‏

بدین‏ترتیب و ازآنجا که نه سوبژکت و نه ابژکت نقطه آغاز اندیشه فلسفى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهند، امکان دیگرى‏‏‏ باقى‏‏‏ نمى‏‏‏ماند، جز آنکه نکته سومى‏‏‏ براى‏‏‏ تعیین آغاز بررسى‏‏‏ انتخاب شود که تنها مى‏‏‏تواند وحدت هر دو یا کلیت باشد. این وحدت در سیستم هگل، همانطور که دیدیم، ازاین طریق ایجاد مى‏‏‏شود که واقعیت با روح مطلق یکى‏‏‏ اعلام مى‏‏‏گردد که در مرحله اعلاى‏‏‏ رشد خود به شناخت از خود دست مى‏‏‏یابد. بدین‏ترتیب، مى‏‏‏توان کلیت هم جنس و یک‏پارچه کلیت [یعنى‏‏‏ وحدت] هستى‏‏‏ را به‏مثابه نقطه آغاز ارزیابى‏‏‏ تعیین کرد و پذیرفت. بطور کلى‏‏‏ این کلیت مى‏‏‏تواند در شکل عمومى‏‏‏ وحدت سوبژکت و ابژکتِ شناخت، درک و فهمیده شود. اما این کلیت بهیچ‏وجه و به‏خودى‏‏‏ خود و آنطورکه بطور واقعى‏‏‏ وجود دارد، یعنى‏‏‏ همه‏جانبه و با کیفیتى‏‏‏ تحقق‏یافته، براى‏‏‏ اندیشه شناخته شده نیست و توسط آن ابتداء به ساکن، درک نشده است. به‏مثابه کلیت تحقق‏یافته، مى‏‏‏تواند چنین کلیتى‏‏‏ تنها از این طریق درک شود که با دنبال کردن راه و جریان روند ایجادشدن آن، و این بنوبه خود یعنى‏‏‏ از طریق دنبال کردن رشد و تکامل لحظات و جنبه‏هاى‏‏‏ آن در مراحل ایجادشدن آن‏ها، و ایجادشدن لحظه متضاد آن‏ها و نفى‏‏‏ هر لحظه در جریان روند تکاملى‏‏‏ آن، درک شود (م).

اسلوب درست بررسى‏‏‏

اکنون مى‏‏‏تواند این نظر بوجود آید که گویا خود لحظه- جنبه، یعنى‏‏‏ پدیده متجزاى‏‏‏ اتفاقى‏‏‏، مى‏‏‏تواند آن نقطه‏اى‏‏‏ باشد که با آن باید کارِ بررسى‏‏‏ و نهایتاً شناخت کلیت آغاز شود. اما چنین نظرى‏‏‏ هم نادرست است. زیرا در هیچ چیز و در هیچ نکته‏اى‏‏‏ اندیشه بطور سطحى‏‏‏ واقعیت را درک نمى‏‏‏کند، از زمانى‏‏‏ که به بررسى‏‏‏ لحظات منفرد و متجزا، و یا آنطور که هگل بیان مى‏‏‏کند، «در چگونگى‏‏‏ انعکاس آن‏ها در دماغ- قوه ادراکه» مى‏‏‏پردازد. اما براى‏‏‏ آنکه بتوان هر لحظه را خارج از انفراد و مجرد بودن آن درک کرد، یعنى‏‏‏ در بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ مشخص دیالکتیکى‏‏‏ آن، آن را شناخت (م)، به پیش‏شرطى‏‏‏ احتیاج است. این پیش‏شرط مطلع بودن به‏اندازه کافى‏‏‏ از چگونگى‏‏‏ ایجادشدن این بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ است. از این امر، این نتیجه‏گیرى‏‏‏ بدست مى‏‏‏آید که باید با  تعیین کردن رابطه و بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ پدیده منفرد با کل، و لحظات با کلیت، کار بررسى‏‏‏ و شناخت واقعیت- حقیقت را آغاز کرد، این به این معناست که باید با بررسى‏‏‏ مضمون و ذات وحدت آغاز کرد، که البته این‏بار نباید با تعیین تنها وحدت سوبژکت و ابژکتِ شناخت، بلکه باید با بررسى‏‏‏ مفهوم وحدت بطور کلى‏‏‏، کار بررسى‏‏‏ و شناخت را آغاز نمود.

بى‏‏‏آغازى‏‏‏ و یا آغاز گذرا

سختى‏‏‏اى‏‏‏ که باید بر آن در این راه غلبه کرد را هگل خود بطور مشروح توضیح مى‏‏‏دهد. براى‏‏‏ هگل روشن است که «آنچه که باید با آن آغاز شود، نمى‏‏‏تواند نکته مشخص شناخته شده باشد (این نکته در بیان هگل چنین است: کلیت بهم‏پیوسته و بهم‏تنیدهِ دیالکتیکى‏‏‏  dialektisch durchwirktes Ganzes ل ک). زیرا چنین امرى‏‏‏ باید همراه باشد با درک قبلى‏‏‏ لحظه معین، به اضافه تغییرات خود آن لحظه از پیش (به‏عبارت دیگر شناخت دیالکتیکى‏‏‏ مضمون و ذات آن لحظه از پیش، ل ک)، که نتیجه آن همان وضع مشخص ساده  – شناخته-  شده لحظه مى‏‏‏بوده است [یعنى‏‏‏ شناخت کلیت از طریق دور زدن چگونگى‏‏‏ ایجادشدن بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ و تغییر و تکامل لحظات آن]». هگل بدین‏ترتیب در اینجا وضعى‏‏‏ را توضیح مى‏‏‏دهد که آغاز کردن با کلیت قوام‏یافته و جاافتاده erfuellt، یعنى‏‏‏، آغازکردن با «مشخص» درک شده مى‏‏‏بوده، که مى‏‏‏تواند تنها به این معنا باشد که باید با نتیجه بررسى‏‏‏، کار بررسى‏‏‏ آغاز شود، امرى‏‏‏ که در تضاد قرار دارد با مفهوم آغاز. بدین‏ترتیب، پیش از روشن بودن مفهوم “مشخص”، باید مسئله راه رسیدن به آن روشن باشد، یعنى‏‏‏ اسلوب درست بررسى‏‏‏. (م) اما بنوبه خود تنها زمانى‏‏‏ مى‏‏‏توان به این اسلوب دست یافت، زمانى‏‏‏ که شناخت درستى‏‏‏ از خصلت، یعنى‏‏‏ از ساختار دیالکتیکى‏‏‏ واقعیت- حقیقت وجود دارد. در این دایره که از آن تشکیل شده است که هیچ چیز را نمى‏‏‏توان به‏مثابه چیزى‏‏‏ تمام شده پذیرفت، که خود برپایه پیش‏شرط امتحان شده‏اى‏‏‏ قرار داشته باشد، آنوقت در چنین دایره‏اى‏‏‏ با این سختى‏‏‏ روبرو هستیم که بتوانیم نقطه آغاز مطمئنى‏‏‏ را بیابیم و تعیین کنیم و این همان سختى‏‏‏ اسلوب دیالکتیکى‏‏‏ است که با آن روبرو هستیم. به بیان هگل این سختى‏‏‏ در این «شناخت نـهفته است که آنچه واقعیت- حقیقت مطلق است، باید نتیجه بررسى‏‏‏ باشد و برعکس، یعنى‏‏‏ نتیجه باید اولین واقعیت مطلق را پیش‏شرط داشته باشد، اما ازآنجا که این واقعیت- حقیقت مطلق اولین نتیجه … است … شناخته شده نیست.» آنچه که در این اندیشه برجسته مى‏‏‏شود، شناخت بى‏‏‏آغازى‏‏‏ است، شناخت دایره‏گونه بودن فلسفه دیالکتیکى‏‏‏ است، و یا چیزى‏‏‏ که همان معنا را مى‏‏‏رساند که هر آغاز انتخاب شده، تنها مى‏‏‏تواند انتخابى‏‏‏ ارادى‏‏‏، لذا موقتى‏‏‏ و گذرا باشد (م)، آنطور که هگل فرموله مى‏‏‏کند. اگر بخواهیم ابراز نظر مطمئنى‏‏‏ درباره چگونگى‏‏‏ نقطه آغاز مشخص بکنیم، «به این معناست که خارج از (علم)» مى‏‏‏تواند ممکن باشد، درباره علم ابراز نظر علمى‏‏‏ بعمل آورد (۱۱).

هر آغاز واقعى‏‏‏ که انتخاب شود  - و هر علمى‏‏‏ باید بالاخر از جایى‏‏‏ آغاز کند -، به نظر هگل یک آغاز «توخالى‏‏‏» [بدون مضمون، درک نشده] خواهدبود [که باید با شناخت بهم‏پیوستگى‏‏‏- بهم‏تنیدگى‏‏‏ آن در روند تکاملى‏‏‏، قوام‏یافته، مضمون بیابد و از این طریق درک شود].  هدف فلسفه شناخت، درک کلیت است، ازطریق دنبال کردن روند تکاملى‏‏‏ آن. «حقیقت، کلیت است، کل اما تنها مضمونى‏‏‏ است که از طریق رشد و تکامل [لحظات] ایجاد مى‏‏‏شود. بطور عمده… چنین کلیتى‏‏‏ نتیجه تکامل لحظات  است». (۱۲)

مفهوم دیالکتیکى‏‏‏ کلیت

“کلیت” در سیستم دیالکتیکى‏‏‏ اصلاً به چه معناست، و شناخت از راه تکاملى‏‏‏اى‏‏‏ که در جریان طى‏‏‏ شدن آن این کلیت ایجاد مى‏‏‏شود، یعنى‏‏‏ چه؟ (م) برخلاف مفهوم متافیزیکى‏‏‏  از کلیت که یا از جمع بخش‏ها و یا به‏مثابه یک ارگانیسم و موجود وغیره فهمیده مى‏‏‏شود، دیالکتیک، کلیت را به عنوان «وحدت هویت و ضدهویت» Identität und Nichtidendität [وحدت جفت‏ متفاوت‏ها- اضداد] درک مى‏‏‏کند؛ و راهى‏‏‏ که به شناخت این وحدت منجر مى‏‏‏شود را راهى‏‏‏ مى‏‏‏داند که از حرکت از نقطه‏اى‏‏‏ که بطور ارادى‏‏‏ و “گذرا” تعیین و انتخاب شده است، به‏سوى‏‏‏ کلیت طى‏‏‏ مى‏‏‏شود، به‏کمک به کار‏گرفتن اسلوبى‏‏‏ که در انطباق است با مضمون خود هستى‏‏‏، یعنى‏‏‏ اسلوبى‏‏‏ که همان درک دیالکتیکى‏‏‏ است [میانجى‏‏‏گرى‏‏‏، پل زدن، هدایت کردن، قوام‏آوردن و جاانداختن، فهمیدن و درک کردن Vermittelung]. کلیتى‏‏‏ که از این طریق شناخته مى‏‏‏شود را هگل وحدت هویت و ضدهویت، یا «مطلق» مى‏‏‏نامد.

بدین‏ترتیب، مى‏‏‏توان گفت که درواقع «اولین و ناب‏ترین، یعنى‏‏‏ انتزاعى‏‏‏‏ترین تعریف» هم براى‏‏‏ بیان خصلت واقعیت و همچنین براى‏‏‏ تعیین مفهوم نقطه آغاز بررسى‏‏‏ یافت شده است که هم با خصلت واقعیت در انطباق است و هم با اسلوب متناسب با آن. اما، به نظر هگل، در اینجا تنها یک «شکل»، تنها یک «تعریف» و «نامى‏‏‏» را در برابر خود داریم و این به این معناست که تنها به  تعریفى‏‏‏ براى‏‏‏ حدود خارجى‏‏‏ واقعیت، براى‏‏‏ تعریف «مطلق»، دست یافته ایم (۱۳). اما باوجود این، این اولین مفهوم و تصور از هستى‏‏‏، در مقایسه با تنوع مشخص خودِ روند واقعى‏‏‏ هستى‏‏‏، هنوز بسیار توخالى‏‏‏ و انتزاعى‏‏‏ است [و مضمون آن هنوز درک نشده است]، و لذا باید «همه مفاهیم و تصورات تکمیلى‏‏‏ در روند بررسى‏‏‏ آینده، مفاهیم پربار و پرمحتواتر و روشن‏ترى‏‏‏ باشند براى‏‏‏ تدقیق مفهوم انتزاعى‏‏‏ مطلقیت». و براین‏پایه، هگل مى‏‏‏تواند در جمع‏بندى‏‏‏ بگوید: «… این توخالى‏‏‏ بودن درواقع همان آغاز اندیشه فلسفى‏‏‏ است» (۱۴) .

[کلیت در ابتداء "توخالى‏‏‏" است، یعنى‏‏‏ براى‏‏‏ بررسى‏‏‏ کننده شناخته نیست. پس کلیتى‏‏‏ انتزاعى‏‏‏ مى‏‏‏باشد. با آغاز بررسى‏‏‏ لحظات بهم‏پیوسته و بهم‏تنیدگى‏‏‏ در کلیت، قدم به قدم شناخت انتزاعى‏‏‏ اولیه با شناخت مشخص ها انباشته مى‏‏‏شود، از وضع انتزاعى‏‏‏ و کلى‏‏‏ به مشخص نزدیک مى‏‏‏شود. در پایان، شناخت "مطلق" قرار دارد که بدان در مرحله شناخت و درک چگونگى‏‏‏ بهم‏پیوستگى‏‏‏ و بهم‏تنیدگى‏‏‏ کلیت (حقیقت) دست یافته مى‏‏‏شود و سفر اُدیسه براى‏‏‏ شناخت کلیت پایان مى‏‏‏یابد.]

همانطور که دیدیم، این آغاز توخالى‏‏‏، آنقدر هم وضع اسفناکى‏‏‏ ندارد، آنقدر هم بى‏‏‏محتوا نیست. هگل مایل است با این بیان این مطلب را بگوید که تعیین خصلت دیالکتیکى‏‏‏ واقعیت به‏مثابه وحدت هویت و ضدهویت  – به‏مثابه «وحدت هستى‏‏‏ و ضدهستى‏‏‏» و یا وحدت «وجود» و «واقعیت» وغیره –  درست تنها یک شیوه و اسلوب تعیین آغاز را تشکیل مى‏‏‏دهد، آغازى‏‏‏ که (اگرهم به نوبه خود مى‏‏‏تواند نتیجه وسیع و پردامنه بررسى‏‏‏هاى‏‏‏ دیگرى‏‏‏ را تشکیل دهد)، اما هنوز درباره تنوع مشخص واقعیت نکته‏اى‏‏‏ را بیان نمى‏‏‏دارد. ارزش اسلوبى‏‏‏ این نقطه آغاز در این شناخت نـهفته است که هیچ چیزى‏‏‏ در وراى‏‏‏ وحدت جفت متضاد وجود ندارد و نمى‏‏‏تواند وجود داشته باشد، این به این معناست که واقعیت تنها بشکل رابطه دیالکتیکى‏‏‏ مى‏‏‏تواند وجود داشته باشد، بین فرد و کل، بین کیفیت و کلیت، «بین آنچه بطور بى‏‏‏واسطه وجود دارد [ظاهر متنوع پدیده، رنگ، برش، نرم، سخت و ...]» و «درک مضمون».  کلیه علومى‏‏‏ که موضوع کارشان بررسى‏‏‏ واقعیت است، رسالت اسلوب خود را از این شناخت بدست مى‏‏‏آورند که هگل آن را در جمله معروف شده خود چنین فرموله و بیان مى‏‏‏کند: «که هیچ چیزى‏‏‏ وجود ندارد، نه در آسمان و نه در طبیعت، نه در معنویت و یا هرجاى‏‏‏ دیگر، مگر چیزى‏‏‏ که هم  بى‏‏‏واسطه و بلافصل وجود دارد و هم پلى‏‏‏ است براى‏‏‏ درک و شناخت مضمون، به نحوى‏‏‏ که باید این دو ویژگى‏‏‏ به‏مثابه امرى‏‏‏ بهم‏پیوسته- بهم‏تنیده و جدایى‏‏‏ناپذیر درک شوند و هر نظر خلاف آن، بى‏‏‏ارزش است» (۱۵).

درست بعد از همه آنچه که گفته شد، مى‏‏‏توان درک کرد که مخالفت هگل با مفهوم نقطه آغاز سنتى‏‏‏ چه معنایى‏‏‏ دارد. نقطه آغاز مى‏‏‏تواند تنها «هستى‏‏‏ ناب- تمام عیار» و مطلق باشد، این به این معناست، که باید رابطه  - که البته هنوز تعیین نشده است -  بین بى‏‏‏واسطه- بلافصل از یک‏ سو و پل ارتباط و درک حرکت لحظه ازسوى‏‏‏ دیگر، بین اجزاء و هر لحظه از یک سو و کلیت از سوى‏‏‏ دیگر ایجاد شده و درک شده باشد. به کوتاه سخن، نقطه آغاز و حرکت باید خود”گردش دورانى‏‏‏- گِردگشت و چرخش Kreislauf باشد، اگرهم باید بطور عملى‏‏‏، بررسى‏‏‏ را با لحظه بى‏‏‏واسطه- بلافصل، یعنى‏‏‏ با «ساده» و «توخالى‏‏‏»، به‏مثابه لحظه و جنبه «گذرا»، آغاز کرد. معنا و ارزش این توضیحات، براى‏‏‏ خواننده و بیننده ساده، به‏خاطر انکار و نفى‏‏‏ ولى‏‏‏ هم‏زمان تائید این نکته که بررسى‏‏‏ باید با بررسى‏‏‏ مفرد و خاص آغاز شود، شیوه و اسلوبى‏‏‏ تضادمند مى‏‏‏نمایاند. اما این توضیحات، شناخت درباره محدودیت هر آغازى‏‏‏، از هر کجا، هم از منفرد و هم از کلیت را، بیدار و زنده نگه مى‏‏‏دارد، تا نگاه و بینش درباره خصلتِ دیالکتیکى‏‏‏ واقعیت که درست یک آغاز یک سویه را از خاص و یا کلیت مجاز نمى‏‏‏داند، تیز نگه داشته شود. از این رو هگل مى‏‏‏تواند بنویسد: «نکته پراهمیت براى‏‏‏ علم آنقدرها هم این نکته نیست که اصلاً یک جنبه و لحظه بى‏‏‏واسطه- بلافصل سرآغاز بررسى‏‏‏ است، بلکه این نکته از اهمیت برخوردار است که کل علم حلقهِ گردش دورانى‏‏‏- گِردگشت و چرخشِ بهم‏پیوسته‏اى‏‏‏ است که در آن اولین، همچنان آخرین و آخرین همان اولین حلقه است» (۱۶). هرجا که بخواهیم بررسى‏‏‏ و پژوهش را از آنجا آغاز کنیم، آنچه که «تمام عیار» تلقى‏‏‏ مى‏‏‏شود، یعنى‏‏‏ آنچه که از حلقه کلیت بطور انتزاعى‏‏‏ استخراج مى‏‏‏شود، ویژگى‏‏‏ یک سویه و استثنائى‏‏‏ خود را از دست مى‏‏‏دهد: خود نقطه آغاز بى‏‏‏واسطه- بلافصل است که تنها با [انتقال مضمون خود به لحظات دیگر در جریان گردش و حرکت در کلیت]، به وسیله درک و شناخت کلیت تبدیل مى‏‏‏شود، «حرکت و شناخت علمى‏‏‏ به حلقه و گردشى‏‏‏ تبدیل مى‏‏‏شود» (۱۷). در دیالکتیک «درواقع، توصیف مثبت نقطه آغاز، هم‏زمان توصیفى‏‏‏ منفى‏‏‏ درباره آن نیز است [زیرا تنها نقطه آغاز نیست، بلکه نقطه عبور و پایان هم هست، به مفهوم یگانگى‏‏‏ و ضدیگانگى‏‏‏ (جدایى‏‏‏)، یا نفى‏‏‏ دیاکتیکى‏‏‏]» (۱۸).

اما همانطور که دیدیم، راه دیگرى‏‏‏ براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به شناخت دیالکتیکى‏‏‏ واقعیت وجود ندارد، شناختى‏‏‏ که هم‏زمان اسلوبى‏‏‏ را هم ارایة مى‏‏‏دهد که به‏کمک آن مى‏‏‏توان تا عمق واقعیت نفوذ و مضمون آن را درک کرد. بیان فلسفى‏‏‏ و تئوریک درباره واقعیت- حقیقت، یعنى‏‏‏ بیان انتزاعى‏‏‏ و برپایه حدس و گمان ظاهرى‏‏‏ را هگل مردود مى‏‏‏داند. هگل مى‏‏‏طلبد، فیلسوف باید اندیشیدن را همانند چیزى‏‏‏ واقعى‏‏‏- عینى‏‏‏، واقعاً موجود- جسم‏دار- برابرایستا gegenstaendlich (XXXX) بیآموزد. منظور هگل از چنین  اندیشیدن عملاً به این معنا است که فیلسوف با اندیشه خود به عمق چیزها نفوذ کند و همه ابعاد و جوانب آن‏ها را مورد توجه قرار دهد، حرکت و تغییر درونى‏‏‏ آن را دنبال کند، بجاى‏‏‏ آنکه درباره آن «پرطمطراق» از خود انعکاس نشان بدهد که نتیجه آن تنها این امر خواهد بود که آن چیز را آنچنان مورد توجه و بررسى‏‏‏ قرار دهد که انگار ثابت و قابل تغییر نیست. یعنى‏‏‏ برداشتى‏‏‏ که همان دیدن با نگاه و نگرش انتزاعى‏‏‏ است.  هگل فیلسوفان را چنین سرزنش مى‏‏‏کند: «زیرا کار آن‏ها به‏جاى‏‏‏ آنکه خود را مشغول به آن چیز بکنند، همیشه از آن فراتر مى‏‏‏رود؛ بجاى‏‏‏ آنکه در آن عمیق بشوند و خود را در آن گم و غرق و فراموش کنند، چنین دانشى‏‏‏ [علم‏ غیردیالکتیکى‏‏‏] به‏جاى‏‏‏ آنکه خود را با عشق و علاقه با موضوع بررسى‏‏‏ مشغول دارد، به دانش و اطلاع بعدى‏‏‏ دست مى‏‏‏اندازد و عملاً باخودش مشغول است» (۱۹). با از پرده بیرون افتادن انتزاعى‏‏‏ بودن و از واقعیت دور بودن علم غیردیالکتیکى‏‏‏، هگل هم‏زمان علتى‏‏‏ را هم نشان مى‏‏‏دهد که چرا، چنین علمى‏‏‏ نمى‏‏‏تواند هیچ گاه خصلت دیالکتیکى‏‏‏ واقعیت را درک و از آن شناخت پیدا کند، یعنى‏‏‏ نمى‏‏‏تواند به شناختِ وحدت متضادها در جریان روند دست یابد  - که مى‏‏‏توان آن را برپایه اسلوب تئورى‏‏‏ شناخت چنین بیان کرد: یعنى‏‏‏ نمى‏‏‏تواند نقش میانجیگرى‏‏‏ و وسیله درک  شدن پدیده‏ها در کلیتِ واقعیت را به‏کمک علم غیردیالکتیکى‏‏‏ دریابد و این نقش را درک کند.

(تاریخ و دیالکتیک، پایان ۶، ادامه در ٧)

ابراز نظر | حزب ما توده را سازد پيروز