تـاریـخ و دیـالـکتیـک آغاز ۵
۰۸/۰۷/۸۹هستى مادى هنوز درک نشده بود
جایگاه و مقام تاریخى سپینوزآ در تاریخ فلسفه تاکنون کمتر مورد توجه قرارگرفته است. وقتى ارزش تعیین کننده موضع سپینوزآ مورد توجه قرار نگیرد، اهمیت تضاذ تعیین کننده بین ایدهآلیسم ذهنى و عینى براى حل مسئله و پرسش درباره نقطه آغاز اندیشه فلسفى نیز در کشمکش تاریخى شناخته نمىشود، و معنا و اهمیت روبرگرداندن سپینوزآ از نظریه شناخت دکارت درک نشده باقى مىماند.
سپینوزآ نیز همانند آموزگار خود، پرسش انتقادى و حساس مربوط به نقطه آغاز اندیشه فلسفى را مطرح مىسازد. امّا او پاسخ را در ابتداء در محتواى واقعیت نمىیابد، بلکه آن را در شکل صورى و خارجى، یعنى درنتیجهگیرىهاى ریاضى- هندسى جملات از هم، جستجو مىکند. [شیوه قیاسى که بیرونى و ابنسینا قریب به هزار سال پیش بهکارگرفته بودند. به بخش "بهجاى پیشگفتار" و زیرنویسهاى XXXVII و XXXIX مراجعه شود].
اما این فرمالیسم (XXVII) براى اندیشه اسپینوزآ داراى اهمیتى شاخص و خاص خود او است: این فرمالیسم بیان عمق نارضائى اسپینوزآ است از نظریات دکارت [درباره تقسیم کردن ذهنگرایانه طبیعت و در برابر هم قرار دادن فرم و محتوا]. سپینوزآ مىکوشد بهکمک اسلوبى شدیداً صورى بر نتیجهگیرىهاى دکارت غلبه کند، که طبق آن طبیعت قربانى آگاهىاى مىشود، که داراى قابلیت [آگاهى] هاى مادرزادى است و از قوانین ویژه خود پیروى مىکند. کوششى که تا اندازه بسیار نیز با موفقیت همراه است. (اینکه دکارت طبیعت را بدون کم وکاست و در کلیت آن، یعنى بدون ارتباط ارگانیک با مواضع اصلى خود، دوباره در نتیجهگیرىهایش منظور مىکند و آن را در نظم نظریات خود بهکار مىگیرد، نشان دیگرى از نامتعادل بودن اندیشه اوست، امرى که در ارتباط با مسائل مورد نظر ما در اینجا، بىاهمیت است).
اسپنوزآ به این نکته توجه دارد که هر موضع فلسفى ناچار است توضیح پدیدهها را در ارتباط آنها با کلیت، یعنى با جهان، با طبیعت، آغاز کند. این اما به این معنا نیست که او کلیه سدها و موانعى را که ایدهآلیسم ذهنى برپاداشته است، پشت سر مىگذارد. مثلاً او هم فاقد هرنوع برداشت و نظر در زمینه درک ریشه رابطه عـلّـى تاریخى بین هستى و آگاهى است. از این رو هم کار را در بیان نظریاتش با تعریف این رابطه آغاز نمىکند، بلکه با ادعایى که به ظاهر درست و قانع کننده است، شروع مىکند. این ادعا عبارت از این است که باید کار را با تعریف نکتهاى آغازکرد، نکتهاى که براى بودن و هستى خود به زمینهاى نیاز ندارد، نکتهاى که برپایه بود خود قرار دارد و پابرجاست، یعنى با ماده. این امرى شناخته شده است، که سپینوزآ نیز همانند ماتریالیستهاى دوران خود با قرار دان مفهوم “ماده”، که به تازگى معمول شده بود، در مرکز اندیشه فلسفى خود، راهحل مسئله را مسدود ساخت. از این رو دقت نبوغآمیز اندیشهاش ثمره زیادى ببار نیاورد. دلیل چنین امرى وجود تضادى است، که در کل سیستم فکرى او بچشم مىخورد. تضادى که بطور عمده بین مونیسم ماتریالیستى (XXVIII) و پارالریسم ذهنگرایانه (XXIX) وجود دارد. علت این تضادمندى در این امر نهفته است، که در سیستم فکرى سپینوزآ، در اثر جزمگرایى، بهعبارت دیگر بهخاطر درک مکانیکى از تعریف ماده، هستى مادى بهمثابه یک روند درک نمىشود. از این رو نیز اسپینوزآ به مسئله ریشه علـّـى بىتوجه باقى مىماند، مسئلهاى که بعداً در تئورى شناخت آگاهى از آن ممکن مىشود.
پایه گذارى ایدهآلیسم عینى
در این ارتباط باید بهویژه از هردر Herder (XXX) سخن گفت که با ارایه تعریفى طبیعى از زبان به مواضع ایدهآلیسم عینى و تا اندازهى نیز به مواضع ماتریالیسم دیالکتیکى نزدیک مىشود. این ویژگى موضع هردر است، که او در جریان انتقاد به مواضع کانت، به مواضع سپینوزآ نزدیک مىشود، یعنى به مواضع اندیشمند ماتریالیستى که در آن روزها در آلمان هّـم خود را آنچنان وقف توضیح این موضع ماتریالیستى خود ساخته بود، که حتى لسینگ * Lessing (XXXI) هم خود را مجبور مىدید، همدلى خود را نسبت به او مخفى نگه دارد.
برپایه سنت جاافتادهاى، فعالیت اندیشمندانه هردر تنها در چهارچوب تاریخ فلسفه برسمیت شناخته مىشود و دستاوردهاى پراهمیت و عمده او در زمینه غلبه کردن بر ایدهآلیسم ذهنى و پایه گذارى ایدهآلیسم عینى مورد بىتوجهى قرار مىگیرد. لباسِ مذهبى که بر اندیشه او پوشانده شدهاند، چنانچه نزد ویکـو * Vico نیز چنین است – اگر هم نه آگاهانه و نه در کلیه قسمتها – تنها وسیلهاى است براى رهاسازى اندیشه او از محدودیت راسیونالیسم غیردیالکتیکى. چنین وضعى را مىتوان همچنین نزد هگل جوان نیز یافت. ایدهآلیسم مذهبى شده نزد هردر، بهخاطر تاکید پیگیرانه او بر وجود واقعیت مستقل از آگاهى، به اندیشه ماتریالیستى نزدیکتر است تا به عقلانیت ذهنگرایانه او. مثلاً این نزدیکى را مىتوان در نظریاتى بازیافت، که او درباره نظم عقلایى کهکشان ابراز مىدارد و آن را قانونمند ارزیابى مىکند، که ناشى از وحدت عقلانیت و نیروى اصلى خداوند است، و برخلاف کانت، وجود این نظم را مستقل از آگاهى مىداند، آگاهى که مرحله به مرحله به سطح رشدیافتهترى ارتقاء مىیابد. نزدیک شدن ایدههاى فلسفى هردر به موضع ایدهآلیسم عینى، اگر هم هنوز در برابر بررسى علمى مقاومت مىکنند، قابل لمس و درک هستند. در برابر دوآلیسم کانت، هردر بر وحدت طبیعت و روح تاکید دارد. ریشه ژنتیکى این وحدت برپایه ریشه عـلّـى آن قابل درک است، زیرا روح چیزى بخودى خود و از اذل موجود Apriorrie نیست، بلکه پدیده و محصولى ناشى از رشد طبیعى است. هردر عملاً در جستجوى یک تعریف فیزیولوژیکى براى قابلیت نیروى شناخت انسان، یعنى آگاهى است. فضا و زمان شکلهاى ظهور ماده را تشکیل مىدهند. رشد جهان از طریق تاثیر اضداد درونى آن بسوى شکلهاى پیشرفتهتر و برقرارى هماهنگى بیشتر هدایت مىشود. براى چنین شکل، رشد نمونهاى در طبیعت وجود دارد، و آن انسان واجد عقل است. برجستهترین ابزار تظاهر موجود عاقل، زبان است که از درون نیازهاى عملى پدید آمده و رشد کرده است.
هِردر زبان را حلقه واسط بین طبیعت و آگاهى ارزیابى مىکند، آن را حاصل و نتیجه پراتیک مىداند، اگرچه هنوز لغت پراتیک در نظریات او لباسى ایدهآلیستى برتن دارد. جمع بندى نظریات فلسفى هِردر که در آن ارائه نظریه وحدت طبیعت و روح برپایه ریشه عـلّـى مشترک آنها بیان شده است، اجازه مىدهد، سهم عمدهاى براى این نظریات در پاسخگویى به مسئله شناخت برپایه ایدهآلیسم عینى قائل شویم. این یا آن عنصر ماتریالیستى در نظریات او، نیز این جنبه را تقویت مىکند.
آگاهى، عملکرد و تظاهر زندگى
نقض اصلى فلسفه غیردیالکتیکى در عدم درک این نکته اساسى نـهفته است که پذیرفتن امکان وحدت هستى و آگاهى، بدون شناخت قبلى از واقعیت وجود این وحدت، ممکن نیست، وحدتى که بنوبه خود در روند مرحله به مرحله درک چگونگى بوجود آمدن آگاهى از مرحله ماقبل آگاهى، عملى مىشود. آگاهىاى که [طبق دوآلیسم ایدهآلیستى] خارج از این روند قرار دارد، و ضرورتاً با این روند مرحله به مرحلهاى ایجادشدن آگاهى، مانعالجمع تصور مىشود، جز در تصور متافیزیکى هرگز نمىتواند با هستى به وحدت برسد. و یا همین مطلب را بطور مثبته مىتوان چنین بیان داشت: همانطور که کلاً چنین است که کشف ریشه عـلّـى یک پدیده با کشف مضمون آن همراه است، همینطور هم تجزیه و تحلیل و روشن شدن ریشه عـلّـى آگاهى در تئورى شناخت، راه را براى درک مضمون و عملکرد آگاهى مىگشاید (م). این امرى طبیعى است، که این درک کردن، به معناى درک مشخص قابلیت آگاهى است براى شناختن واقعیت.
از این رو این امر نیز قابل فهم است، که چرا لنین در پژوهشهاى خود در ارتباط با مسائل مربوط به نظریه شناخت، بررسى را تنها “محدود” به آگاهى و در وحله اول محدود به عملکرد “عقلایى” آن نمىسازد، بلکه با تیزبینى ریشههاى عـلّـى وجودى آن را مورد بررسى قرار مىدهد. برپایه چنین موضعى، آگاهى در وحله اول یک عملکرد “عقلایى” نیست، بلکه عملکرد و تظاهر زندگى است. آن هم به این معنا، که عقلانیت از عملکرد زندگى ناشى مىشود، امرى که تنها از طریق دنبال کردن ریشه عـلّـى و طبیعى پدید آمدن قابلیتِ اندیشیدن، قابل درک مىشود. اما اگر آگاهى، عملکرد و تظاهر زندگى باشد، که نزد گونههاى رشدیافته حیوانى در نبرد با محیط طبیعى براى حفظ و تداوم زندگى در طول زمان بوجود آمده است، دراینصورت آگاهى نمى تواند بشکل دیگرى وجود داشته باشد، به جز دارا بودن قابلیت انعکاس درست و متناسب واقعیت عینى [از این رو آگاهى مورد بحث، عقلایى است]. این البته به این معنا نیست، که این قابلیت براى انعکاس متناسب واقعیت داراى شکلى ساده و غیربغرنج باشد؛ درست عکس چنین وضعى حکمفرماست: شناخت واقعیت در مراحلى متعدد و بشدت دیالکتیکى – پرتضاد – تحقق مىیابد. یعنى مراحل احساسِ، دریافت و درک کردن، ایجاد تصور درباره درک شده، فکر کردن درباره درک شده، که توضیحات تفصیلى درباره آنها از چهارچوب نوشته حاضر خارج است. اما آگاهى، اگر داراى این قابلیت نمىبود که شناخت درست و اصیلى از واقعیت عینى موجود را ارائه دهد، آنطور که ادعاّ مىشود، نمىتوانست به وظیفه خود در خدمت به حفظ و تداوم زندگى عمل کند. زیرا انسان بدون چنین قابلیتى نمىتوانسته است از امکان عملکرد و پراتیک متناسب برخوردار شود. از این رو است که: «اولین و مهمترین جهت توجه در نظریه شناخت، باید جهت توجه به چگونگى عملکرد- پراتیک جریان زندگى باشد» (۵). در این مفهومِ “عملکرد- پراتیک و زندگى”، پرسش و شرط فلسفى ضرورى براى پىبردن به وحدت اندیشه و هستى را برپایه برداشت ماتریالیستى تشکیل مىدهد، یعنى برداشتى که تحت تاثیر یکسویه نگرىهاى ذهنگرایانه و انتزاعهاى مبتنى بر حدس و گمان از کلیت طبیعت قرار ندارد، و همچنین خالى از تحریفهاى متافیزیکى طبیعت است، که اندیشه دیالکتیک ایدهآلیستى دچار آن است.
این نکته کم اهمیتى نیست که حتى برخى از اندیشمندان بورژوازیى هم وجود دارند، که به برداشت تاریخى- ریشه عـلّـى شناخت نزدیک مىشوند، یعنى این پرسش را مطرح مىسازند، که آگاهى براى دسترسى به کدام هدف ایجاد شده است، و متوجه مىشوند، که توجه کردن به عملکرد آگاهى در زندگى روزمره، شناخت یکپارچه بودن و وحدت و انطباق اصولى kongruenz نقش و اهمیت ذهن شناختگر و ابژه را ممکن مىسازد. ما بطور مشخص به کتاب وایهینگر Vaihinger [فیلسوف آلمانى] مىاندیشیم که در سال ۱۹۱۱ تحت عنوان “فلسفه آنچه که به نظر مىرسد” “Die Philosophie des Als Ob” منتشر شد، که باوجود برداشتهاى درستى که در آن وجود داشت، نهایتاً در برداشت متافیزیکى درمىغلطد و بىاثر مىماند. بهترین نکته در بین نظریات وایهینگر، توضیحات او درباره تعریف نقش عملى آگاهى است در خدمت کارکرد روزانه، نقشى که تنها در خدمت به این هدف قابل فهم است؛ آگاهى چیز دیگرى نیست، جز وسیلهاى براى نبرد زندگى روزانه، نبرد براى ادامه حیات. وایهینگر در ادامه مىگوید، زمانى که به این نکته پى مىبریم، که آگاهى همزمان یک وظیفه بیولوژیک را هم بعهده دارد، آنوقت زمینه جدیدى براى درک نظریه شناخت بوجود مىآید؛ به قول وایهینگر یک “نظریه شناخت بیولوژیک” ایجاد مىشود. برداشت بیولوژیک از آگاهى اما موجب مىشود، که وایهینگر باوجود پذیرفتن نقش تنظیم کننده شناخت براى عملکرد اندیشه، این نقش را در وحله اول نقشى غیرعقلایى و در خدمت زندگى و پاسخ به نیاز برخوردارى از قدرت، تصور کند. در این برداشت تنها چرخش ایدهآلیستى او بهچشم نمىخورد، بلکه همچنین گرایش فاشیستى براى ایجاد رابطه بین مفهوم زندگى و قدرت بهچشم مىخورد. با طرح این پرسش که تضاد و عدم توازن در نظریه شناخت وایهینگر از چه امرى ناشى مىشود، مىتوان براحتى تشخیص داد که این امر از جهتگیرى او بهسوى نظریات کانت ناشى مىشود، یعنى این امر، که وجود واقعیت مستقل از آگاهى را نمىپذیرد. اندیشه فلسفى وایهینگر یک بار دیگر ثابت مىکند که نمىتوان تئورى شناخت از درک مفهوم زندگى و پراتیک در ارتباط با آن را، در خارج از برداشت واقعى دیالکتیکى قرار داد.
تنها در بلندى نظریه شناخت مارکسیستى است که مىتوانیم بدون زحمت اهمیت ایدهآلیسم عینى را براى ایجاد و شکوفایى فلسفه دیالکتیکى درک کنیم و ارج نهیم.
پذیرفتن وحدت اضداد
در سال ۱۸۰۰، شلینگ که آنزمان ۲۵ ساله بود، اثر خود را تحت عنوان “نظام ایدهآلیسم برین” Transzendental (XXXII) منتشر ساخت و در آن خود را از مواضع فیخته دور کرد، امرى که هنوز برپایه کاملاً آگاهانهاى قرار نداشت. نکتهاى که لوکاچ Lukas (XXXIII) در اثرش “هگل جوان” (۶) نشان مىدهد. آنچه که نزد او با مواضع فیخته همخوانى دارد، نکتهاى است که خط فاصل بین او و یاکوبى Jacobi (XXXIV) را تشکیل مىدهد: یعنى اعتقاد به غیرممکن بودن حفظ موضع دوآلیستى Dualismus (XXXV) و اعتقاد به این نیاز فلسفى که وجود اضداد در پدیدهها را در جهان از طریق کشف اصل واقعى وحدت آنان، به اثبات برساند. بعد از دوران تدارکاتى طولانى، یاکوبى در اثر خود تحت عنوان “چیزهاى خداگونه و وحى آنها” که در سال ۱۸۱۱ منتشر ساخت، به تسویه حساب با نظریات شلینگ از این طریق پرداخت که اعلام داشت، تضاد بین طبیعت و روح- معنویت، اختیار و ضرورت، طبیعى و ماوراىطبیعى غیرقابل برطرف شدن است. دراین بین شلینگ موضع خود را تکمیل کرده بود. براى او دیگر اثبات وحدت بین هستى و آگاهى تنها مسئله مورد نظرش را تشکیل نمىداد، بلکه اثبات وحدتى، که در آن هیچ کدام از قطبهاى متقابل ازبین نمىروند و این در نظریات شلینگ به معناى حفظ طبیعت بهمثابه عامل هم وزن آگاهى است و آنکه برسمیت شناختن بدون قید و شرط و “چون وچراى” این برداشت براى هر نظریه شناخت اجتنابناپذیر است. شلینگ در این برداشت خود، تعریف وحدت را در دو سو رشد مىدهد که با اینحال، خود آنها شبیه یکدیگر هستند. ازیکسو وحدت هستى و آگاهى امرى تاریخى- با ریشه عـلّـى ژنتیکى است: یعنى آگاهى در جریان روند تشدیدیابنده و بغرنج شونده رشد واقعیت از مرحله ماقبل و غیرآگاهانه به مرحله آگاهانه ایجاد مىشود؛ ازسوىدیگر در چنین روندى قابلیت آگاهى بوجود مىآید که مىتواند واقعیت را در اندیشه خود تجدیدتولید کند، این به معناى یکى بودن وحدت سوژه و ابژه است، به معناى یکى بودن اسلوب شناخت با محتواى شناخت است. مشخصه نظریات شلینگ در این دوره این نظر است: «با فیزیک آشنا شو و از این طریق حقیقت را بشناس!».
تا اینجا شلینگ بطور تعجبآمیزى ماتریالیستى مىاندیشد. البته که چنین همخوانى و یکدستى نظریات نزد او که اندیشمند دوران رومانتیسم و پایبند به متافیزیک است، بندرت و تنها در زمانهاى تعیین کننده پیش مىآید، یعنى در زمانى که او خود را مجبور مىبیند با برخوردى انتقادى علیه انکار استقلال طبیعت توسط اندیشه ذهنگرایانه بپا خیزد. اما بمحض آنکه این موضعگیرى بپایان مىرسد، اندیشه ایدهآلیستى بر نظریات او غلبه مىکند و بر برداشت [ماتریالیستى] او چیره مىشود.
شلینگ براى آن که بتواند رشد تاریخى وابستگى طبیعت و آگاهى را برپایه فلسفه ایدهآلیستى قرار دهد و توجیه کند، به این وسیله متوسل مىشود که براى کل واقعیت، منجمله براى طبیعت ناآگاه هم، عقلانیت قایل شود، یعنى متوسل مىشود به وسیله توضیح عرفانى و رازگونه واقعیت. طبیعت نیز پدیدهاى اعلام مىشود که بطور عقلایى و با هدفمندى هدایت مىشود و ازاین طریق آن را امرى روحانى و مذهبى اعلام مىدارد. طبیعت ازیکسو بهمثابه امرى مستقل از آگاهى پذیرفته مىشود، اما بهمثابه مرحلهى از جنسِ بطور عمده معنوى، مرحله ابتدائى معنویت و روحانیت [الهى]، مرحلهاى که نهایتاً همه پیش مراحل واقعیت از آن عبور مىکنند تا به خودآگاهى نایل شوند، تلقى مىگردد. توجیهى که بکمک آن وحدت بین سوژه و ابژه برقرار مىشود (XXXVI). روند شناخت طبیعت، یعنى درک متناسب طبیعت توسط اندیشه [که هنوز در نظریات او به سطح بیان انعکاس عین در ذهن نرسیده است]، براى شلینگ چنین روندى از کار در مىآید که مىپذیرد که آنچه براى او شناخته شده و در خاطره او ضبط شده است، همان شناخت از طبیعت مىباشد. و این پذیرش یعنى روند و پیش مرحلهاى که براى شناخت از خود، توسط او پذیرفته شده و اکنون توسط او براى شناخت از طبیعت نیز بکارگرفته مىشود. بهعبارت دیگر، در نظر شلینگ حاضرالذهن ساختن آنچه که براى او شناخته شده است، یعنى مرحله قبلى شناخت از خود که بطور مضمونى با شناخت از خود یکى است، روند شناخت از طبیعت را نیز تشکیل مىدهد. ازاین طریق سوبژکت و ابژکت به وحدت مىرسند، که هر دو برپایه «خاطره برین عقلانیت» [ترانسسندنتال] قرار دارند. برین به این معناست، که گذار از مرز اندیشه در این روند شناخت تحقق نمىیابد و او این مرحله شناخت را از اینرو چنین تصور مىکند، که به نظر او، مرحله عالىتر قدرتِ ادراک، با مرحله نازلتر آن، نه از جهت مضمونى و محتوایى- کیفى، بلکه تنها درجهبندى شده و تدریجى- کمّـى تفاوت دارد، و شناخت تنها از این رو به شناخت طبیعت از خود تبدیل مىشود، زیرا هم ذهنشناختگر و هم عین موضوع شناخت [یعنى هم شناخت طبیعت از خود و هم انسان از آگاهى] از مرزهاى ادراک و عقلانیت عبور نمىکنند. شلینگ در پاراگراف ۶۳ اثر خود تحت عنوان “نتیجه گیرىهاى عمومى از روند پویا”، طبیعت را چنین برمىشمرد: «بهشیوه خودمان باید چنین بگویم: همه کیفیتها، برداشتهاى احساسى ما هستند؛ همه اجسام مورد بررسى و مطالعه ما در طبیعت (اجسام به این معنا که داراى آگاهى هستند، زیرا کیفیتهاى ناشى از عقلانیت مىباشند، لئو کفلر) در طبیعت، و خود طبیعت هم با کلیه برداشتهاى احساسى خود، همان عقلانیت منجمده شده هستند». این تصور را شلینگ بارها در آثارش مورد بحث قرار مىدهد و براى اثبات آن مىکوشد.
شلینگ پیشقدم هگل
شلینگ بدون آنکه اعتراف کرده باشد، با این برداشت عرفانى از طبیعت نه تنها وجود آگاهى را در طبیعت مىپذیرد، بلکه علاوه بر آن طبیعت را داراى آگاهى مىداند؛ بدینترتیب او به ایدهآلیسم فیخته بیش از آن نزدیک است که هرگز تصورش را هم کرده باشد. این پیامد، پیامدى ناشى از تضاد موجود در نظام اندیشه شلینگ است. اما این نظام با کمبودهاى آن مورد توجه ما نیست، امرى که زمان آن هم بکلى سپرى شده است، بلکه این نکته مورد توجه ماست که چگونه شلینگ بهمثابه پیشقدم هگل، راه درک دیالکتیک را با این برداشت خود هموار ساخت که مسئله تعریف مفهوم وحدت [سوبژه و ابژه] را تنها با پیششرط پذیرفتن وجود مستقل طبیعت از اندیشه، به رسمیت مىشناسد. از این رو او خواستار دیدن جهان و نظاره کردن طبیعت بطور مستقل مىشود، مستقل از ذهن، از “من” مورد نظر فیخته: او آنچنان نظاره کردنى را طلب مىکند که پاسخى است به تصور عرضه کردن طبیعت توسط طبیعت، که خود را بطور مستقل به احساس منفعل ما نشان مىدهد. و یا آنطور که خود شلینگ مىگوید، آنچنان که خود طبیعت نیز نگاه مىکند و به نظاره مىنشیند. آنطور که پویایى درونى آن، که ماهیتاً عقلایى است، خود را به آگاهى ما که ماهیتاً از جنس طبیعت است، عرضه مىدارد. امرى که تنها به این علت ممکن مىگردد، زیرا که آگاهى و طبیعت، که تنها مراحل متفاوتى را (از معنویت) تشکیل مىدهند، هم جنس هستند.
باوجود آنکه این برداشت داراى ماهیت عرفانى است، داراى هسته مثبت پراهمیتى براى رشد اندیشه دیالکتیکى مىباشد (م). تصور عرضه داشتن و به نمایش گذاردن طبیعت از سوى خود طبیعت، ازاین طریق که خود را در برابر آگاهى منفعل، ولى همزمان و در عین حال داراى قابلیت شناخت خلاق ما، باز مىکند، دربردارنده این ایده و اندیشه در زمینه نظریه شناخت است که طبق آن، روند شناخت را بهمثابه کیفیتى ارزیابى مىکند که از جستجو و ارزیابى لحظات و جنبههاى متضاد موجود در جریان روند کلیت، که وارد صحنه مىشوند و با وحدت خود، به نفى خود دست مىیابند، تشکیل مىشود. روند شناختى که همان “درک” دیالکتیکى از کیفیتهاى متضاد را تشکیل مىدهد. (از بررسى ضدونقیض گویىهایى درباره آگاهى “تجربى” که همراه است با اختیار، اراده و خلاقیت نامحدود و بىبندوبار و [گویا از هیچ محدودیت تاریخى رشد شرایط هستى عینى برخوردار نیست]، که به آن دچار است و با پیرتر شدن او آگاهانهتر دنبال مىشود، مىتوان در اینجا صرفنظر کرد.) اسلوب خلاقیت «اختیار» اندیشه را شلینگ «اندیشه نظارهگرانه هوشمند» مىنامد، اسلوبى که طبیعت بدون آگاهى را تنها ازاین جهت قادر به درک از خود مىکند که آن را مستقل از “من” داراى قدرت اندیشه تصور مىکند. این نظریه، همانطور که دیده مىشود، عناصر پراهمیتى از اسلوب دیالکتیک را در بر دارد. اما ازآنجا که شلینگ کمان را بیش از حد مىکشد و خم مىکند، وحدت دیالکتیکى تضادها را به سطح «یکى بودن مطلق» absoluten Indifferenz آنها مىرساند و از این طریق راه را بر اندیشه خود مىبندد، و از این رو نمىتواند تا به شناخت روند دیالکتیکى که هگل آن را کشف کرد، دست یابد، که مضمون و ذات آن در این نکته قرار دارد که کیفیتهاى متضاد در روند، هم یکپارچه هستند و هم آنکه آنها در خصوصیات کیفـى متفاوت خود حفظ مىشوند. (به بخش بعدى مراجعه شود).
در “یکىبودنى مطلق“ که مورد نظر شلینگ است، جنبه خاص و متضاد لحظات به سود وحدت مطلق آنها، به هیچ تبدیل مىشود، و بدین وسیله، یکى از جوانب مهم نظریه دیالکتیکى ناشگفته و رشد نیافته باقىمىماند. (م) برپایه ادعاى مطلق بودن وحدت لحظات در کلیت نزد شلینگ، بهویژه خصلتى درک نشده باقى مىماند که خصلت عمده هستى است. یعنى خصلت در روند بودن هستى، درک نشده باقى مىماند و عملاً نفى مىشود. بجاى تصور درباره وحدت اضداد [در جریان نفى در نفى آنها]، که از طریق آن مضمون قابل رشد هر لحظه و جنبه در کلیت به کیفیت نوین منتقل مىشود، تصورى که دیالکتیک را مستدل مىسازد، یعنى وحدت تضادهاى در جریان و جریان ناشى از این تضادها، در نظریات شلینگ بینش درباره وحدت مطلق اضداد (XXXVII) وجود دارد. ازاین طریق روند شناخت از خود، یعنى از خصلت دیالکتیکى خالى مىشود و به سطح “رشد” پوزیتیویستى [IV، پذیرفتن آنچه موجود است بهمثابه واقعیت] نزول مىکند، به ادعایى توخالى تبدیل مىشود و به پرحرفى فلسفى مىانجامد. در برداشت این چنانى از مفهوم رشد، باید هم پدیدههایى مانند تضاد، برش و انقطاع، جهش، تبدیل شدن کمیت به کیفیت وغیره که اصولى از اندیشه دیالکتیکى را تشکیل مىدهند، بهمثابه نکاتى ظاهرى، اتفاقى، ارادى، بهمثابه پدیدههایى که مربوط به روند نیستند، فهمیده شوند.
بدینترتیب حق است، درباره نظر تئوریک ناکامل و نامتعادل و خصلت عرفانى- رازگونه «اندیشه نظارهگر- ظاهرنگر هوشمند» موردِ نظرِ شلینگ حکمى سخت و بیرحمانه داد. اما باوجود این، روا نیست فراموش شود که در این اصطلاح یک هسته عقلایى نیز نـهفته است که نجات آن براى درک و شناختِ تاریخِ رشد اندیشه دیالکتیکى ضرورت دارد. این هسته عقلایى ازیکسو در این امر قرار دارد که شلینگ براى آنکه از خطر برداشت کانت- فیخته درباره “تولید” طبیعت توسط آگاهى نجات یابد، ایجاد شدن طبیعت را توسط خودش براى آگاهى اصل مىداند. ازسوىدیگر در این کوشش، شلینگ شناخت را دستاوردى ناشى از ایجاد کردن طبیعت توسط خودش مىداند و ازاین طریق، آن را براى اندیشه قابل فهم مىسازد. ازاین طریق او این گرایش را ایجاد مىکند که هم طبیعت و هم اندیشه شناسنده بهمثابه روندهاى مستقل دیالکتیکى درک شوند: در اندیشهِ نظارهگرِ هوشمند، باوجود تضاد درونى عرفانى آن، ازجمله این فکر نـهفته است، که شناخت تنها زمانى با موضوع مورد شناخت مشابه است [یعنى انعکاس متناسب واقعیت در ذهن است]، که هوشمندى در سطحى قرار داشته باشدکه بتواند طبیعت متنوع و نامحدود و حقیقى و مستقل از آگاهى موجود را در تغییر و حرکت آن درک کند. (م)
گام تعیین کننده هگل در جهت غلبه بر ایدهآلیسم ذهنى
گام تعیین کننده را نهایتاً هگل برداشت. اما اگرچه هگل بر مرحله یکسویه و نظارهگرانه فلسفه طبیعى ناب شلینگ غلبه مىکند و به بررسى مسائل اجتماعى رومىآورد، که شناخت پرتنوعتر و عمیقترى از ماهیت دیالکتیکى واقعیت را براى او فراهم مىسازد، او هم نمىتواند سد و محدودیت متافیزیکى و عرفانى را در اندیشه خود بشکند و بر آن غلبه کند. این امر داراى علت ویژهاى است که ما بزودى درباره آن سخن خواهیم گفت. اما در ابتداء باید گفته شود که هگل و شلینگ هر دو خواستار غلبه بر ایدهآلیسم ذهنى بودند، چیزى که مىخواستند از طریق ایجاد وحدت اضداد به آن دست یابند. آنها مىخواستند به این هدف از طریق درک رابطه مشخص در ریشه عـلّـى تاریخى طبیعت و روح- ایده نایل شوند و از این طریق بر ایدهآلیسم ذهنى غلبه کنند.
برخلاف شلینگ که نزد او تنها گرایشى براى دورى از یکسویه نگرى غیردیالکتیکى وجود دارد، کوشش هگل را باید جدى دانست، روند واقعیت را در تنوع نامحدود آن، بطور همزمان در خصلت متضاد و وحدت آن درک کند و نشان دهد. بهعبارت دیگر در برخورد سختگیرانه به هرنوع یکسویه نگرى به مفهوم «یکى بودن مطلق» مورد نظر شلینگ. چنین برداشت و توصیفى از حقیقت نهایتاً نمىتواند توصیف دیگرى باشد جز توصیف دیالکتیکى آن. اما اکنون این پرسش مطرح مىشود که چرا هگل باوجود شناخت عمیق خود و نزدیکى همهجانبه خود به حقیقت، نتوانست خود را از پیشدآورى متافیزیکى رها سازد. پاسخ به این پرسش، دستیابی به شناخت پراهمیتى را درباره اهمیت مفهوم “پراتیک” در تئورى شناخت، ممکن مىسازد و بدست مىدهد.
نقش پراتیک اجتماعـى
شناخت مضمون و ذاتِ عملکرد و پراتیک اجتماعى با شناخت از مضمون آگاهى انطباق دارد. (م) زیرا نه تنها تفاوت پراتیک انسانى- اجتماعى با پراتیک ماقبل انسانى، یعنى با حیات حیوانى – که بکار بردن عنوان آگاهى براى آن غیرممکن است -، از طریق جهتگیرى و هدف، یعنى غایتمندى آگاهانه پراتیک متمایز مىشود، بلکه برعکس نیز واقعیت وجود آگاهى تنها از این طریق قابل درک است که با پراتیک انسانى در روند کارکرد او در ارتباط قرار دارد. (ما در بخش “ساختار دیالکتیکى ماتریالیسم تاریخى” به این نکته خواهیم پرداخت.) ازنظر تاریخى، شناخت مضمون و ذات پراتیک- عملکرد هدفمند و جهت دار انسان به مرحله معینى از رشد و پختگى شرایط حیات اجتماعى انسان، وابسته است - همانطور که “راز” انباشت شناختهاى علمى در قرون ۱۶ و ۱۷ که براى کشف علت آن اندیشمندان بدون برداشت دیالکتیکى، از قبیل شئلئر Scheler، با موفقیت روبرو نشدند، تنها از طریق شناخت شرایط اجتماعى این دوران ممکن است. دوران هگل براى چنین شناختى هنوز باندازه کافى آماده و پخته نشده بود؛ هنوز برخى از مسائل فلسفه اجتماعى در فضاى متافیزیک در حرکت بود و حل و فصل مىشد، و بطریق اولى “راهحلها” نیز در همین فضا جستجو و یافت مىشد. البته هگل که از بررسى انقلاب فرانسه و آموزش اقتصادملى سنتى انگلستان بسیار نکات را فراگرفته بود، قادر شده بود روند حوادث اجتماعى را به شیوه نوینى مورد ارزیابى قرار دهد و از این طریق از برترى چشمگیرى نسبت به معاصران آلمانى خود برخوردار شود. تعجب برانگیز این نکته است که هگل، براینپایه با چه دقتى مفهوم کار و عملکرد آن را مورد تجزیه و تحلیل قرار مىدهد و از طریق آن بطور علمى به مفهوم پراتیک اجتماعى و اهمیت آن در روند هستى اجتماعى بسیار نزدیک مىشود. اما باوجود این، نمى تواند بر سد تاریخى زمان خود در برابر روند شناخت غلبه کند؛ و هرگز به تعریفى روشن و همهجانبه از مفهوم پراتیک اجتماعى دست نمىیابد. چنین وضعى بهمراتب شدیدتر در مورد شلینگ صادق است که جهتگیرى یکسویهاى برپایه فلسفه طبیعى داشت. شلینگ باوجود برداشت درست خود از ریشه عـلّـى پدیدهها و در نتیجه پایبندى به دورنمایى که ماوراى فلسفه ذهنگرایانه را نشان مىداد، دورنمایى که با تکیه بر آن، واقعیت وجود آگاهى را مىدید و توضیح مىداد، هنوز بشدت از این مرحله دور بود که بتواند مضمون و ذات آگاهى را درک و توصیف کند. هگل هم در نیمه راه از حرکت بازماند. اما اگر این اندیشمندان با این وصف مىخواستند تز خود را درباره دوگانگى وحدت، یعنى وحدت ماقبل انسانى طبیعت خارجى و طبیعت انسان آگاه از یکسو و وحدت ذهن شناسنده و موضوع مستقلاً موجود شناخت را از سوىدیگر، جا بیاندازند و توضیح دهند، مجبور بودند آن را تحت شرایط تئوریک آن دوران تنها از طریق مذهبى- متافیزیکى عملى سازند، یعنى وحدت هستى را از طریق انطباق عقل و طبیعت و تفویض عقلانیت به طبیعت عملى سازند. با محدود ساختن بررسى تنها به این متافیزیک، یعنى بررسى این اندیشه متافیزیکى جدا از شرایط و زمینه زمانى که برپایه آن پدید آمده است، آنوقت فلسفه ذهنگرایانه محق به نظر مىرسد که این دو راهى را از این طریق دور بزند، که واقعیت عینى و ذهنشناختگر را کاملاً یکى قلمداد کند، و لذا از این مزیت به مفهوم واقعى کلمه نیز برخوردار بشود که بتواند از اندیشه متافیزیکى مبهم و ناروشن نیز دورى جوید. اندیشهاى که فلسفه دیالکتیک ایدهآلیستى اجباراً باید به آن پناه هم ببرد.
اما ایدهآلیسم ذهنگرا کوچکترین تصورى هم از این نکته نداشت که غیر از آنچه که این فلسفه به آن دست یافته بود و امکانى را تشکیل مىداد که به بنبست ختم مىشد، امکان دیگرى هم براى حل مسئله نظریه شناخت وجود دارد. اهمیت درک مسئله ریشه عـلّـى براى حل مسئله نظریه شناخت، براى ایدهآلیسم ذهنى بکلى ناشناخته بود. برخلاف آن، ایدهآلیسم عینى پاسخ به پرسش چگونگ وحدت برپایه ریشه عـلّـى و چگونگى وحدت هستى (طبیعت) و آگاهى برپایه اسلوب شناخت را در مرکز بررسى خود قرار داده بود. در این اندیشه، وحدت، برپایه اسلوب شناخت، بهمثابه عملکرد ریشه عـلّـى درک مىشود. اگر هم نزد هگل این مسئله به این صورت دقیق تدوین نمىشود، باوجود این، پایه و اساس اصلى نظام اندیشه هگل را تشکیل مىدهد. هگل به عللى که بیان شد و در ناکامل بودن دریافت و برداشت [او از] نقش “پراتیک” که در رشد اجتماعى نـهفته بود، [قرار داشت،] راهحل را تنها مىتوانست در ظاهرامر بیابد، یعنى از طریق راه انحرافى، یعنى عرفانى- رمزآلوده قلمداد نمودن کلیت روند.
ایجاد زمینه عرفانى- رمزآلوده از طریق و بشکل یکى قلمداد کردن حقیقت و عقل مذهبى عملى شد. در پیشگفتار درباره “پدیدارشناسى” (XXIV) هگل طبیعت و عقلانیت را از اینرو یکسان ارزیابى مىکند، زیرا که هر دو «عملى هدفمند هستند» (۷). بطور مشخص هگل دو بار وحدت برپایه ریشه عـلّـى ایجاد کرده را یکسان تصور مىکند: ازیکسو بهمثابه شکلهاى مراحل پشت سر هم ایجاد شده تظاهر روح مطلق، که در آن هگل علت مذهبى- عقلایى وجود کلیه هستى کهکشان را بشمار مىآورد؛ ازسوىدیگر و برعکس براى او وحدت شناخت هستى و آگاهى برپایه نظریه شناخت چیز دیگرى نیست، جز بخود رسیدن و شناخت تاریخى از خود یافتن که مرحله به مرحله بوجود مىآید و مرحلهاى از همان مراحل بروز و تظاهر روح است که با جهان هستى یکسان است. همانطور که دیده مىشود، نقطه- زمان و مقطع تاریخى در روند تکامل که در آن آگاهى ایجاد شده است، همزمان است با لحظه آغاز شناخت طبیعت از خود. و یا با بیانى دیگر، یعنى: ریشه عـلّـى ایجادشدن آگاهى کاملاً در انطباق است با ممکن شدن شناخت عینى و متناسب از هستى توسط اندیشه.
لباس ایدهآلیستى بر اندام دیالکتیک هگل
اکنون مىتوان فهمید که چرا هگل که قادر به حل واقعبینانه مسئله نمىشود، مجبور است به نظریه انطباق کامل واقعیت- حقیقت و عقلانیت، طبیعت و روح مطلق پناه ببرد. تنها در این لباس پوشانده شده ایدهآلیستى، مىتوانسته است هگل از دید خود تضاد بین وحدت ریشه عـلّـى طبیعت و روح و همچنین بین ذهن شناسنده و ابژکت را از دید خود بر یکدیگر منطبق سازد و وحدت آنان را اعلام و هویت مشترکى براى آنها ایجاد کند. از این طریق، اگر هم به شیوه انحرافى ایدهآلیستى، اما باوجود این بطور فلسفى برپایه عینى، بهعبارت دیگر با طفره رفتن از شیوه و اندیشه ایدهآلیسم ذهنگرایانه، در مسئله حل چگونگى جریان نظریه شناخت به راهحلى موقت دست یافت. ابتکار بعدى، یعنى «ازآن رو کردن ماتریالیستى» این برداشت به وظیفه مارکسیسم تبدیل شد. این شایان توجه است، که حتى اندیشمندان معتقد به نظریات موصوف به “هگلىهاى جوان” نیز نمىتوانستند با برداشت ایدهآلیسم عینى به کار خود تداوم ببخشند و آن را، در کنار ماتریالیسم فویرباخ، به فراموشى سپردند. (پایان ۵، ادامه در ۶ http://www.tudeh-iha.com/?p=1382&lang=fa
)
