آرشیو اردیبهشت ۱۳۸۹


وحدت منافع طبقه کارگر و اقتصادِ ملى‏ دمکراتیک
خیزش انقلابى‏ مردم از منافع طبقه کارگر دفاع مى‏کند!
آزادى‏ و عدالت اجتماعى‏- راه رشد، آماج‏هاى‏ انقلاب بهمن ۵٧ و خیزش انقلابى‏ کنونى‏

۰۷/۰۲/۸۹

مقاله شماره ١٣٨٩ / ٧ (هفتم اردیبهشت)

واژه راهنما: شناخت منافع طبقه کارگر توسط خیزش انقلابى‏ مردم. طبقه کارگر از منافع کل جامعه دفاع مى‏کند. نوکلونیالیسم و حصار مدافع منافع ملى‏. بازتعریف وزن و نقش بخش دولتى‏ اقتصاد در شرایط امروز ایران. سرشت ملى‏ بخش دولتى‏ اقتصاد در دفاع از سرمایه و تولید داخلى‏. سرمایه‏گذارى‏ خارجى‏ و غارت ثروت‏هاى‏ ملى‏ و استثمار نیروى‏ کار. در جمهورى‏ خلق چین بلنداى‏ اقتصاد کلان ملى‏ تحت نظارت دولت ملى‏. دولت ملى‏ و مساله ملى‏ در کشور پیرامونى‏. آزادى‏ و عدالت اجتماعى‏- راه رشد، آماج‏هاى‏ انقلاب بهمن ۵٧ و خیزش انقلابى‏ کنونى‏.

یکى‏ از موفقیت‏هاى‏ خیزش انقلابى‏ مردم میهن ما در ماه‏هاى‏ اخیر، دستیابى‏ به شناخت وحدت دیالکتیکى‏ میان منافع طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان شهر و روستا با برپایى‏ یک اقتصاد ملى‏ و دموکراتیک است. وجود این وحدت منافع، نه پدیده‏اى‏ اتفاقى‏ بوده و نه داراى‏ ریشه‏اى‏ مبهم و غیرقابل شناخت است. مارکس و انگلس در مانیفست کمونیستى‏ ریشه این اشتراک منافع را در دفاع طبقه کارگر از منافع کل جامعه مى‏دانند و آن را بر این پایه مستدل مى‏سازند.

دفاع از منافع کل جامعه توسط طبقه کارگر، یعنى‏ دفاع از منافع لایه‏هاى‏ مختلف، زنان، مردان، جوانان، لایه‏هاى‏ میانى‏، پیشه‏وران، کسبه، بورژوازى‏ ملى‏ و میهن‏دوست، از این روى‏ مستدل است که پیامد بار نابودى‏ استقلال اقتصادى‏ کشور در یورش سرمایه مالى‏ امپریالیستى‏، در وحله نخست بر دوش طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان شهر و روستا قرار دارد. فقر، بى‏خانمانى‏ و نابودى‏ همه دستاوردهاى‏ مبارزه گذشته در وحله نخست دامنگیر طبقه کارگر مى‏گردد. بیکارى‏، گرسنگى‏، بیمارى‏، فحشا و … اولین قربانیان خود را از طبقه کارگر مى‏ستاند. لشگر روزافزون بیکاران در وحله نخست از این طبقه سیراب مى‏گردد و زنان اولین قربانیان آن هستند.

رئیس کانون هماهنگى‏ شوراهاى‏ اسلامى‏ کار استان همدان از رشد ٢۵ درصدى‏ بیکارى‏ کارگران در این استان خبر مى‏دهد و نگرانى‏ خود را از اخراج دسته‏جمع کارگران بدنبال حذف یارانه‏ها ابراز مى‏کند. دبیرکل خانه کارگر از «بدتر از قبل» شدن وضع کارگران زیر تاثیر سازمان تجارت جهانى‏ صحبت مى‏کند و «مهم‏ترین نگرانى‏ کنونى‏ تشکل‏هاى‏ کارگرى‏ [را] بیکارى‏ تدریجى‏ کارگران در ماه‏هاى‏ آتى‏» اعلام مى‏دارد.

این سرنوشت طبقه کارگر در کشورهاى‏ پیرامونى‏، سرنوشت طبقه کارگر در کشورهاى‏ متروپل‏ نیز مى‏باشد. ویژگى‏ مضاعف این سرنوشت براى‏ طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان در کشورهاى‏ پیرامونى‏ که زیر ستم سیاست جهانى‏‏سازى‏ امپریالیستى‏ قرار دارند، ریشه در نابودى‏ حصار ملى‏ دفاع از منافع کل جامعه دارد.

نقض قوانین ملى‏ یکى‏ از عمده‏ترین دستورات سازمان‏هاى‏ امپریالیستى‏ ازجمله سازمان تجارت جهانى‏ و صندوق بین‏المللى‏ پول و … مى‏باشد. کوشش سرمایه‏دارى‏ مافیایى‏ براى‏ لغو رسمى‏ قانون کار مصوب سال ۶٩ در ایران، یا «مسکوت ماندن اجراى‏ قانون بیمه اجبارى‏ کارگران ساختمانى‏» (دبیرکل خانه کارگر، همانجا)، تمکین حاکمیت سرمایه‏دارى‏ مافیایى‏ به دستورات امپریالیستى‏ است، تا تداوم سیطره خود را بر مردم ایران تضمین کند.

شعار لنینى‏ ضرورت وحدت کارگران جهان و خلق‏هاى‏ زیر ستم امپریالیسم کماکان شعار روز مى‏باشد، زیرا سیاست نوکلونیالیستى‏ امپریالیستى‏ مبتنى‏ بر حق برون‏مرزى‏ کاپیتولاسیون براى‏ سرمایه‏ مالى‏ امپریالیستى‏ بوده که از طریق تحمیل برنامه نولیبرال “خصوصى‏ و آزادسازى‏ اقتصادى‏” عملى‏ مى‏شود. هدف برنامه امپریالیستى‏ ایجاد رفاه براى‏ مردم کشورهاى‏ پیرامونى‏ نیست، همانطور که سیاست استعمارى‏ گذشته چنین هدفى‏ را دنبال نمى‏کرده است. هدف تنها و تنها دست‏یابى‏ به سود حداکثر و انحصارى‏ براى‏ سرمایه و تداوم انباشت سرمایه از طریق استثمار نیروى‏ کار ارزان در کشورهاى‏ پیرامونى‏ است. سود و انباشتى‏ که قطب ثروت در جهان را تشکیل مى‏دهد و شرکت‏هاى‏ فراملى‏ امپریالیستى‏ و در راس آن شرکت‏هاى‏ سرمایه‏اى‏ را به غول‏هاى‏ آدمخوار مالى‏ تبدیل ساخته است. نقدینگى‏ ۶۵ بلیون یوروى‏ در اختیار سرمایه مالى‏ امپریالیستى‏ از سال‏هاى‏ ١٩٩٧ تا ٢٠٠٧ ده برابر شده است. در برابر آن قطب فقر، بیکارى‏، بى‏حقى‏ و درماندگى‏ در جهان است، که قربانى‏ اصلى‏ آن طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان شهر و روستا در کشورهاى‏ پیرامونى‏ ازجمله ایران مى‏باشند. در بیانیه دانشجویان دانشگاه‏هاى‏ تهران و آزاد خرم‏آباد در حمایت از کارگران به مناسب روز جهانى‏ کارگر، درآمد کارگران «با حقوقى‏ کم‏تر از ٢۵٠ تا ٣٠٠ هزار تومان» ذکر مى‏شود، درحالى‏ که دولت سرمایه‏دارى‏ مافیایى‏ «خط فقر را ٨٠٠ تا ٩٠٠ هزار تومان در ماه اعلام کرده است». «سبزهاى اصفهان، ١١ اردیبهشت را روز پیوند جنبش سبز با جنبش کارگرى و دفاع از حقوق کارگران که در مشقت و سختى کار مىکنند، ولى مزدى نمىگیرند» اعلام مىکند.

در چنین شرایطى‏ است که وحدت منافع طبقه کارگر و دیگر نیروهاى‏ مردمى‏ و میهن‏دوست براى‏ برپایى‏ یک اقتصاد دموکراتیک و ملى‏ بوجود آمده و مستدل مى‏گردد. اقتصاد ملى‏ و دموکراتیک مى‏تواند در شرایط مشخص میهن ما تنها از طریق پایبندى‏ به اصل‏هاى‏ اقتصادى۴٣ و ۴۴‏ قانون اساسى‏ برپا گردد. بدون تردید ضرورى‏ است که تغییراتى‏ در نقش بخش دولتى‏ اقتصاد و در ایجاد توازن آن با بخش‏هاى‏ دیگر ایجاد نمود. این اما به معناى‏ به مورد اجرا گذاشتن برنامه نولیبرال امپریالیستى‏ نمى‏باشد.

بخش دولتى‏ اقتصاد از امکان و وظیفه حفظ شرایط استقلال اقتصادى‏ براى‏ ایران همانقدر برخودار است که از وظیفه حمایتى‏ از سرمایه و تولید داخلى‏ در برابر سیاست جهانى‏ سازى‏ امپریالیستى‏ برخودار است.

نابسامانى‏ اقتصاد کنونى‏ در ایران که یکى‏ از تظاهر‏هاى‏ آن، واردات بى‏رویه است که با نابودى‏ تولید داخلى‏ همراه شده است، ناشى‏ از سرشت بخش دولتى‏ اقتصاد ملى‏ نبوده، بلکه به علت برقرارى‏ سطله حاکمیت مافیایى‏ سرمایه‏دارى‏ رآنت‏خوار بر آن بوجود آمده است.

بدون حضور فعال بخش دولتى‏ پرتوان اقتصادى‏ در اختیار حاکمیتى‏ مردمى‏ و پایبند به قانون، “سرمایه‏گذارى‏ خارجى‏” ابزار چپاول ثروت‏هاى‏ مردمى‏ و ملى‏ خواهد بود. بدون تردید نمى‏توان شرایط حاکم بر جمهورى‏ خلق چین را با شرایط حاکم بر ایران مقایسه کرد؛ نمى‏توان سرشت برنامه اقتصادى‏ آن را یک به یک به ایران منتقل ساخت؛ مردم ایران باید راه رشد ویژه براى‏ کشور خود را برپایه شرایط ویژه ایران تنظیم سازند، اما مى‏توان ازجمله از این واقعیت آموخت که بلنداى‏ اقتصاد کلان ملى‏ در جمهورى‏ خلق چین کماکان تحت کنترل دولت ملى‏ قرار دارد. واقعیتى‏ که در سال ١٩٩٧ و در جریان بحران اقتصادى‏- مالى‏ کنونى کشورهاى‏ امپریالیستى‏ موجب تقویت قدرت اقتصادى‏ چین شد. این واقعیت را هلموت پترز در اثر علمى‏ خود درباره وضع اقتصادى‏- اجتماعى‏ چین تحت عنوان “در جستجوى‏ راه” برمى‏شمرد (نگاه کن به  http://www.tudeh-iha.com/?p=1148&lang=fa). مارک لئونارد، یکى‏ از کارمندان انگلیسى‏ «اطاق فکر» ایجاد شده توسط تونى‏ بلر، نخست وزیر سابق انگلستان نیز در کتاب خود تحت عنوان “آلترناتیو چینى‏ در مقابل نظم جهانى‏ آمریکایى‏”، وزن پرتوان بخش اقتصاد دولتى‏ در چین را مورد تائید قرار مى‏دهد «که کماکان بر اقتصاد کشور حاکم است» (نگاه کن به ترجمه نقد کتاب توسط هلموت پترز در تارنگاشت “عدالت” اول اردیبهشت ١٣٨٩). لئونارد در کتاب خود مورد تائید قرار مى‏دهد که حزب کمونیست چین بر ضرورت حفظ نقش پرتوان «دولت ملى‏» در برخوردار شدن کشور از توان مقاومت در برابر فشار «جهانى‏سازى‏» امپریالیستى‏ پاى‏مى‏فشرد. پترز در نقد کتاب لئونارد اضافه مى‏کند: «آنچه که لئونارد متوجه نمى‏شود، اینکه تکیه بر دولت ملى‏ یک جنبه تاریخى‏ را نیز در بر مى‏گیرد؛ چون برعکس کشورهاى‏ صنعتى‏ سرمایه‏دارى‏، روند تبلور ملیت (مدرن) در کشورهاى‏ در حال توسعه هنوز به پایان نرسیده. در نتیجه مساله ملى‏ در این بخش از جهان داراى‏ ارجى‏ بالا و ویژه در تکامل کنونى‏ تک تک کشورها است.» (همانجا)

بخش دولتى‏ اقتصاد در ایران در شرایط کنترل دموکراتیک و شفاف مردمى‏، ازجمله از طریق حضور و فعالیت آزاد سندیکاها، احزاب طبقاتى‏، در مرکز آن حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران و نشریات آزاد مدافع هدف‏هاى‏ مردمى‏ و ملى‏ انقلاب بهمن ۵٧، عنصر تعیین کننده‏اى‏ را براى‏ یافتن و طى‏ راه رشد ترقى‏خواهانه کشور با جهت‏گیرى‏ سوسیالیستى‏ تشکیل مى‏دهد.

شرایط ویژه‏ حاکم بر ایران، ضرورت بحث، گفتگو و ارزیابى‏ دموکراتیک شرایط برپایى‏ اقتصاد ملى‏ و نتیجه‏گیرى‏ از آن را براى‏ کشور ضرورى‏ مى‏سازد. باید شرایط بحث و گفتگوى‏ دموکراتیک و علمى‏ در ایران بوجود آید. وحدت خواست برقرارى‏ آزادى‏هاى‏ قانونى‏ دموکراتیک در خیزش انقلابى‏ مردم با سرنوشت اقتصاد ملى‏، از این ریشه علمى‏ و واقع‏بینانه سیراب مى‏گردد.

جلب طبقه کارگر به خیزش انقلابى‏ مردم توسط مبارزان انقلابى‏ مى‏تواند از طریق برقرارى‏ وحدت شعار “آزادى‏” و “عدالت اجتماعى‏”، که همان دفاع هم‏زمان از منافع صنفى‏ و آتى‏ طبقه کارگر در برپایى‏ اقتصاد ملى‏ و ترقى‏خواهانه است، بدست آید.

باید خواست “آزادى‏” را از “انتزاع آسمانى‏”، مطلق‏گرا، خیال‏پردازانه و متافیزیکى‏ مدافعال “حقوق بشر” آمریکایى‏، به صحنه آزادى‏ واقعى‏ انسان زحمتکش، به صحنه “حقوق دموکراتیک” طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان یدى‏ و فکرى‏، زن و مرد، متعلق به هر خلق و همه ایرانى‏هاى‏ میهن‏دوستى‏ منتقل ساخت که همگى‏ در برابر منافع سرمایه‏دارى‏ مافیایى‏ و رآنت‏خوار از یک‏سو و منافع آزمندانه امپریالیسم از سوى‏دیگر، داراى‏ منافعى مشترک هستند. سرمایه‏دارى‏ مافیایى‏ با اجراى‏ سیاست نولیبرال امپریالیستى‏ به “متحد طبیعى‏” امپریالیسم تبدیل شده است. یعنى‏ داراى‏ منافع عینى‏ مشترک با آن مى‏باشد. نباید به علت جنجال ایجاد شده درباره “مساله اتمى‏”، واقعیت اشتراک مناقع آن‏ها را ندید! هیچ‏ یک از گروه‏هاى‏ سرمایه‏دارى‏ مافیایى‏ در حاکمیت یک‏دست شده، به طور عینى‏، مدافع منافع ملى‏ ایران و مردم آن نیستند!

۱ ابراز نظر » | جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز

شکل ”خداشاهى‏‏‏“ و ”شاه‏خدایى‏‏‏“ حاکمیت طبقاتى‏‏‏ در طول تاریخ

۰۴/۰۲/۸۹

مقاله شماره ١٣٨٩ / ۶  (دوم اردیبهشت)

واژه راهنما: برخى‏‏‏ نکات فلسفى‏‏‏، تئوریک، تاریخى‏‏‏- اقتصادى‏‏‏- فرهنگى‏‏‏ درباره شکل “خداشاهى‏‏‏” و”شاه‏خدایى‏‏‏” حاکمیت طبقاتى‏‏‏ در تاریخ. حزب توده ایران و اصل “ولایت فقیه”. ناکارآمدى‏‏‏ این اصل مبتنى‏‏‏ بر ایده‏آلیسم ذهنگرا به اثبات رسیده است. اثر منفى‏‏‏ بر دستاوردهاى‏‏‏ انقلاب بهمن. خصوصى‏سازى‏ و نقض استقلال ملى‏. حذف اصل خداشاهى‏ و مسئله قدرت سیاسى‏‏‏. تمیز پدیده از ماهیت. مبارزه ضدمذهبى‏‏‏ حزب کمونیست لهستان فاجعه ببار آورد.

پیش‏گفتار:

حزب توده ایران در مورد اصل “ولایت فقیه” در قانون اساسى‏‏‏ جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ ایران داراى‏‏‏ موضعى‏‏‏ روشن و علمى‏‏‏ و مستند بوده و آن را پیش از همه‏پرسى‏‏‏ درباره قانون اساسى‏‏‏ در سال ١٣۵٨ اعلام کرد. در آنجا حزب توده ایران خواستار حذف این اصل در متممى‏‏‏ بر قانون اساسى‏‏‏ شد. ناکارآمدى‏‏‏ این اصل براى‏‏‏ حل و فصل مساله‏هاى‏‏‏ پیچیده و بغرنج رشد جامعه ایرانى‏‏‏ در سال‏هاى‏‏‏ پس از پیروزى‏‏‏ انقلاب خود را بزودى‏‏‏ نشان داد و موضع حزب توده ایران در عمل مورد تائید قرار گرفت.

افشاى‏‏‏  سواستفاده از این اصل براى‏‏‏ تهى‏‏‏ ساختن درونمایه انقلاب مردمى‏‏‏ و ملى‏‏‏ بهمن ۵٧ توسط نیروهاى‏‏‏ “راستگرا” در حاکمیت بیرون آمده از انقلاب بهمن، یکى‏‏‏ از دستاوردهاى‏‏‏ خیزش انقلابى‏‏‏ کنونى‏‏‏ مردم میهن ما را تشکیل مى‏‏‏دهد که نادرستى‏‏‏ وارد ساختن این اصل را به قانون اساسى‏‏‏ به اثبات رسانده و خواست حذف آن را توسط حزب توده ایران مستدل مى‏‏سازد.

اصل عتیقه‏اى‏‏‏ “خداشاهى‏‏‏” ولایت فقیه که ارثیه دوران رشد قبیله‏اى‏‏‏ جامعه بشرى‏‏‏ است، نشان تفوق ایده‏آلیسم ذهنگرا بر اندیشه و ایدئولوژى‏‏‏ طبقه و لایه‏هاى‏‏‏ حاکم در جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ ایران بوده و نقش مانعى‏‏‏ تعیین کننده را بر سر راه رشد دموکراتیک و ملى‏‏‏ میهن انقلابى‏‏‏ ایفا کرده است. این اصل داراى‏‏‏ سهمى‏‏‏ بزرگ در برقرارى‏‏‏ سلطه نظام سرمایه‏دارى‏‏‏ مافیایى‏‏‏ در ایران و حل نشدن تضاد اصلى‏‏‏ جامعه بعهده دارد.

در سال‏هاى‏‏‏ پس از یورش ارتجاع به حزب توده ایران و سرکوب حزب، بحث و جدل درباره شعار «طرد ولایت فقیه» که در پلنوم هیجدهم کمیته مرکزى‏‏‏ حزب توده ایران در آذر ماه ١٣۶٢ به تصویب رسید تا به امروز ادامه دارد و ظاهراً به نقطه گره‏اى‏‏‏ در گفتگو میان توده‏اى‏‏‏ها تبدیل شده است (*). در این مورد “توده‏اى‏‏‏ها” نوشتارهاى‏‏‏ مستقل و همچنین نکاتى‏‏‏ درباره جنبه‏هایى‏‏‏ از درونمایه و عملکرد این اصل قانون اساسى‏‏‏ در نوشتارهاى‏‏‏ بسیارى‏‏‏ مطرح ساخته است، ازجمله در نوشتار “آزادى‏‏‏ و استقلال ملى‏‏‏ وحدتى‏‏‏ جداناپذیرند” (http://www.tudeh-iha.com/?p=1080&lang=fa) و http://www.tudeh-iha.com/?p=1138&lang=fa

در شرایط کنونى‏‏‏ خیزش انقلابى‏‏‏ مردم در سال ١٣٨٨ جوانب سیاسى‏‏‏ مساله روشن‏تر شده است. حذف این اصل از قانون اساسى‏‏‏ در شرایط خیزش انقلابى‏‏‏ مردم میهن ما با مساله حل قدرت سیاسى‏‏‏ در ایران گره خورده است.

شاید بررسى‏‏‏ تاریخى‏‏‏ شکل حاکمیت خداشاهى‏‏‏ و شاه‏خدایى‏‏‏ در طول تاریخ جوامع بشرى‏‏‏ در شرایط کنونى‏‏‏ کمکى‏‏‏ به درک گفتگوى‏‏‏ روز میان توده‏اى‏‏‏ها از یک‏سو، و روشنگرى‏‏‏ براى‏‏‏ خیزش انقلابى‏‏‏ مردم میهن ما از سوى‏‏‏ دیگر باشد. از این رو در سطور زیر تنها عمده‏ترین جنبه‏هاى‏‏‏ مساله به طور گذرا مطرح مى‏‏‏گردند. بررسى‏‏‏ دقیق و همه‏جانبه و با ارایه اسناد و … از حوصله زمان حاضر خارج است. شاید آینده فرصتى‏‏‏ براى‏‏‏ پژوهشى‏‏‏ دقیق‏تر را بوجود آورد.

شکل “خداشاهى‏‏‏” و “شاه‏خدایى‏‏‏” حاکمیت طبقاتى‏‏‏ در طول تاریخ

به منظور درک مساله در شکلى‏‏‏ گذرا نیز باید مقوله دگرگونى‏‏‏ شکل حاکمیت طبقاتى‏‏‏ در طول تاریخ از دیدگاه‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏، تئوریک، تاریخى‏‏‏- اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ (ماتریالیسم تاریخى‏‏‏) مورد توجه قرار گیرد.

از دیدگاه فلسفى‏‏‏، ساختار دولتى‏‏‏ حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ کنونى‏‏‏ در ایران، یعنى‏‏‏ “ولایت فقیه”، مبتنى‏‏‏ بر اندیشه ایده‏آلیسم ذهنگرا و از دیدگاه تئوریک، منطق حاکم بر آن، تئورى‏‏‏ شناخت ایده‏آلیسم ذهنگرا است که در نبردى‏‏‏ هزاران ساله با تئورى‏‏‏ شناخت ایده‏آلیسم عینگرا دست بگریبان است.

از دیدگاه ماتریالیسم تاریخى‏‏‏ نبرد پیش گفته فلسفى‏‏‏ ناشى‏‏‏ و متاثر از رشد تئورى‏‏‏ شناخت در طول تاریخ است. انعکاس رشد تئورى‏‏‏ شناخت در اندیشه انسان را مى‏‏‏توان ازجمله در دگرگونى‏‏‏ و رشد ساختار حاکمیت “خداشاهى‏‏‏” و “شاه‏خدایى‏‏‏” در طول تاریخ جوامع بشرى‏‏‏ یافت و درک کرد. همه جوامع بر پایه شرایط مشخص خود، اشکال بروز متفاوتى‏‏‏ را براى‏‏‏ این نبرد ایدئولوژیک طولانى‏‏‏ میان طبقه‏هاى‏‏ اجتماعى‏‏‏ در طول تاریخ بوجود آورده‏اند. اما مى‏‏‏توان در همه جا روندى‏‏‏ سه مرحله‏اى‏‏‏ را بازشناخت:

مرحله نخست، مرحله افسانه‏اى‏‏‏ تئورى‏‏‏ شناخت در تاریخ جوامع مختلف است.

در این دوران بدوى‏‏‏ جامعه انسانى‏‏‏ که با بیان شعرگونه زنده‏یاد طبرى‏‏‏ با پدید آمدن «انسانى‏‏‏ که کمى‏‏‏ بهتر از یک بوزینه درک مى‏‏‏کرد» (ا ط، “اندیشه‏هایى‏‏‏ درباره انسان و زندگى‏‏‏”، یادداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏، ١٣۴۵) آغاز شد و همراه است با رشد خانواده‏ها و تشکیل خانواده بزرگ، دودمان یا قبیله، نقش افسانه و شناخت افسانه‏گون از خود و جهان پیرامون و پاسخ اینچنانى‏‏ به مساله‏هاى‏‏‏ روزانه، حاکمیت معنوى‏‏‏ ریش سفید- جادوگر- شفابخش‏ها بر خانواده و قبیله برقرار بود. دورانى‏‏‏ که در طول ده‏ها هزار سال، گذار از روابط “مادرشاهى‏‏‏” به “پدرشاهى‏‏‏” را تجربه کرد. در آمریکا در قرن پانزدهم تاریخ اروپایى‏‏‏ انواع مرحله‏هاى‏‏‏ رشد این جامعه‏هاى‏‏‏ انسانى‏‏‏ وجود داشت و هنوز هم میان گروه‏هاى‏‏‏ پراکنده انسانى‏‏‏ در جنگل‏هاى‏‏‏ کشورهاى‏‏‏ شرق دور و یا در جنگل آمازون نیز وجود دارد. در این قرن در آمریکاى‏‏‏ شمالى‏‏‏ خانواده‏هاى‏‏‏ “سرخ‏پوست” در مراحلى‏‏‏ بدوى‏‏‏تر، لذا با عنصرهاى‏‏‏ بیش‏ترى‏‏‏ از “دموکراسى‏‏‏ پایه”، در آمریکاى‏‏‏ جنوبى‏‏‏، براى‏‏‏ نمونه نزد قبیله‏هاى‏‏‏ متفاوت “اینکا”، به نسبت دور شدن از مرحله بدوى‏‏‏ جامعه و برقرارى‏‏‏ روابط برده‏دارى‏‏‏ خانگى‏‏‏ (مارکس اولین برده‏ها را زن و کودکان مى‏‏‏داند) و نظام کلاسیک برده‏دارى‏‏‏ با اشکال خشن‏تر “قربانى‏‏‏” کردن انسان و … وجود داشتند. اشکالى‏‏‏ که در یونان قدیم و خاور نزدیک نیز وجود داشته است. افسانه “قربانى‏‏‏” کردن اسماعیل به دست پدرش ابراهیم، از این وضع حکایت دارد.

مرحله دوم، دوران اتحاد قبایل  است.

در این دوران برخورد و جنگ‏ها میان قبایل جریان دارد و به برقرارى‏‏‏ حاکمیت کم و بیش مرکزى‏‏‏ در قبایل همسایه و داراى‏‏‏ دودمان مشترک مى‏‏‏انجامد. وحدت قبایل بوجود مى‏‏‏آید که در آن نقش افسانه‏ها رقیق و یا کم و بیش برافتاده است و آنجا که وجود دارد، نقش مطلق‏گرانه‏اى‏‏‏ در ایدئولوژى‏‏‏ حاکمیت جدید ندارد.

شکل حاکمیت “خداشاهى‏‏‏”، ارثیه این دوران رشد جامعه بشرى‏‏‏ است. تظاهر “خدا” در “شاه”، بیان تداوم ایدئولوژى‏‏‏ برداشت افسانه‏اى‏‏‏ از واقعیت نزد انسان این دوران است. در یونان قدیم، مصر و ایران نیز مى‏‏‏توان به کمک اسناد تاریخى‏‏‏ این مرحله را نشان داد. ادیان سه‏گانه “تک‏خدا”، یهودى‏‏‏، مسیحى‏‏‏ و اسلام که حاکمیت مرکزى‏‏‏ یا ایدئولوژى‏‏‏ مذهبى‏‏‏ واحد را ایجاد ساختند و از صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ برده‏دارى‏‏‏ تا دوران روشنگرى‏‏‏ شکل عمده حاکمیت طبقاتى‏‏‏ را تشکیل دادند، محصول سطح پیشرفته‏تر سازماندهى‏‏‏ جامعه در دوران دوم مى‏‏‏باشند (برخلاف مذهب یهود که مذهبى‏‏‏ قبیله‏اى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏داد و باقى‏‏‏ماند، دو مذهب دیگر به مذهب جهانى‏‏‏ تبدیل شدند).

در دوران سوم، حاکمیت دنیوى‏‏‏ است که برترى‏‏‏ خود را براى‏‏‏ حل و فصل مساله‏هاى‏‏‏ بغرنج و پیچیده‏تر شده جامعه به اثبات مى‏‏‏رساند و نقش تعیین کننده مى‏‏‏یابد.

“شاه‏خدایى‏‏‏” ارثیه این دوران است که در شکل‏هاى‏‏‏ متفاوتى‏‏‏ در تاریخ جوامع بشرى‏‏‏ بوجود آمده است. ف م جوانشیر در “حماسه داد”، ویژگى‏‏‏ نقش “پهلوانان” را در تاریخ ایران با بررسى‏‏‏ “شاهنامه فردوسى‏‏‏” از دیدگاه ماتریالیسم تاریخى‏‏‏ برجسته ساخته و نشان مى‏‏‏دهد که نقش پهلوانان شکل ویژه‏اى‏‏‏ را در دوران دوم رشد جامعه ایرانى‏‏‏ تشکیل داده و نقش تعیین کننده‏اى‏‏‏ در گذار از مرحله دوم به مرحله سوم ایفا کرده است. در اوپراى‏‏‏ “نابوکو”، اثر آهنگ‏ساز بزرگ و مشهور ایتالیایى‏‏‏ ژوزپه وردى‏‏‏، این گذار در ابتدا با “تنبیه” نابوکو همراه است. شاهى‏‏‏ که خود را خدا مى‏‏‏نامد. تنبیه اما اقدامى‏‏‏ غیرتاریخى‏‏‏ و در تضاد با نیازهاى‏‏‏ رشد یافته جامعه مى‏‏‏باشد. دوران “خداشاهى‏‏‏” پایان یافته و مرحله “شاه‏خدایى‏‏‏” در تاریخ آغاز شده است. از این روى‏‏‏ “نابوکو” در ادامه اپرا “بخشیده” و “شاه‏خدا” مى‏‏‏شود. جوانشیر تفاوت مرگ سهراب و اسفندیار را نیز در پژوهش پیش گفته خود، در غیرتاریخى‏‏‏ اولى‏‏‏ ارزیابى‏‏‏ مى‏‏‏کند که در سوزناک‏تر بودن بیان فردوسى‏‏‏ درباره مرگ اسفندیار تجلى‏‏‏ مى‏‏‏یابد. جوانشیر در آنجا نشان مى‏‏‏دهد که در دورانى‏‏‏ که نقش پهلوانان در تاریخ پایان یافته است، وجود سهراب در کنار رستم و حتى‏‏‏ بعد از او، با واقعیت زندگى‏‏‏ هم‏خوانى‏‏‏ نداشته و ناممکن است. ریشه تاریخى‏‏‏ زوال اصل “ولایت فقیه” در جامعه امروزى‏‏‏ نیز ریشه‏اى‏‏‏ مشابه مى‏‏‏باشد.

در یونان قدیم، مرحله نخست به شکل کلاسیک بروز کرده است. پایان آن با رشد دولت‏هاى‏‏‏ محلى‏‏‏ و ضرورت اتحاد آن‏ها رقم خورده است. اسکندر مقدونى‏‏‏ محصول این مرحله از رشد جامعه یونانى‏‏‏ است. همین ساختار را در مصر قدیم نیز مى‏‏‏توان یافت. پایان مرحله نخست که همزمان است با پایان حاکمیت بلامنازع “خداشاهى‏‏‏”، در مرحله وحدت شمال و جنوب مصرتحقق یافت. در ایران نیز مى‏‏‏تواند مرحله‏هاى‏‏‏ سه‏گانه را دریافت. پایه‏گذارى‏‏‏ سلطنت هخامنشى‏‏‏ و ایجاد دولت مرکزى‏‏‏ حاکم بر قبیله‏هاى‏‏‏ ساکن سرزمین ایران، همزمان است با برقرارى‏‏‏ حاکمیت “خداشاهى‏‏‏” بر ایران. حاکمیتى‏‏‏ که عمدتاً برپایه صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ فئودالیسم آسیایى‏‏‏ با تظاهر “استبداد آسیایى‏‏‏” (مارکس) قرار دارد که در آن اشکال ماقبل (برده‏دارى‏‏‏ خانگى‏‏‏، برده‏دارى‏‏‏ …) نیز وجود دارد.

یکى‏ از ویژگى‏هاى‏ تاریخ ایران در طول چند هزارساله گذشته، وجود بخش “اقتصاد دولتى‏” است که در مالکیت “شاه‏خدا” بر زمین، منابع زیرزمینى‏، آب و راه‏ها تظاهر کرده است. این ویژگى‏ یکى‏ از ریشه‏هاى‏ پرتوان حفظ حاکمیت مرکزى‏ “خدا‏شاه” و ابزار پرتوان حفظ تمامیت ارضى‏ و استقلال ایران در طول هزاره‏ها مى‏باشد. اجراى‏ برنامه نولیبرال امپریالیستى‏ تحت عنوان “خصوصى‏ و آزادسازى‏ اقتصادى‏” و تمکین کردن به فرمان سازمان‏هاى‏ مالى‏ امپریالیستى‏ از قبیل صندوق بین‏المللى‏ پول، بانک جهانى‏، سازمان تجارت جهانى‏ و … در دوران اخیر که با حکم آیت‏الله خامنه‏اى‏ در سال ١٣٨۵ و پس از یک‏دست شدن حاکمیت با انتخاب احمدى‏نژاد به ریاست جمهورى‏ به سیاست رسمى‏ حاکمیت سرمایه‏دارى‏ در ایران تبدیل شد، نقض غیرقانونى‏ (تغییر در قانون اساسى‏ تنها از طریق همه‏پرسى‏ از مردم مجاز است!) این ویژگى‏ تاریخى‏ ایران در حفاظت از استقلال و تمامیت میهن خلق‏هاى‏ ایرانى‏ است. ایران از این طریق زمینه اقتصادى‏ حفظ استقلال کشور را از دست خواهد داد. اجراى‏ این برنامه امپریالیستى‏ از نظر حقوقى‏ از آن زمان به مورد اجرا گذاشته مى‏شود که واحدهاى‏ دولتى‏ اقتصاد به “شرکت‏هاى‏ سهامى‏” تبدیل مى‏گردند. سرشت ضدملى‏ شکاندن اصل حقوقى‏ مالکیت دولتى‏ با تبدیل آن به شکل “سهام عدالت” همانقدر خود را مى‏نمایاند و موثر واقع مى‏گردد که در زمان سلطنت تحت عنوان “تقسیم سهام میان کارگران” عملى‏ شد. هر دوى‏ این شیوه‏هاى‏ ضدملى‏ و منافى‏ با منافع عالیه و تمامیت ارضى‏ کشور، گام نخست براى‏ نابودى‏ ویژگى‏ حاکمیت مرکزى‏ در سرزمین ایران است. خارج ساختن سهام کارگران در زمان سلطنت از دست آن‏ها و انتقال آن به سرمایه‏داران داخلى‏ و خارجى‏ همانقدر به روندى‏ معمولى‏ تبدیل شد، که سرنوشت “سهام عدالت” را نیز تشکیل خواهد داد.

در طول این قرن‏ها تا دوران روشنگرى‏‏‏ و پس از آن نیز مى‏‏‏توان نبرد میان اندیشه فلسفى‏‏‏ ایده‏آلیسم ذهنگرا و عینگرا را در جوامع بشرى‏‏‏ دنبال کرد. نبردى‏‏‏ که با عقب‏گردهاى‏‏‏ بسیارى‏‏‏ همراه مى‏‏‏باشد. طبرى‏‏‏ در پیش‏نویس “یادنامه شهیدان” اثر زنده‏یاد رحیم نامور، به این نبرد اندیشه فلسفى‏‏‏ و همچنین به عقب‏گردها در تاریخ ایران اشاره دارد و آن را یکى‏‏‏ از علل عمده عقب‏ماندگى‏‏‏ جامعه ایرانى‏‏‏ ارزیابى‏‏‏ مى‏‏‏کند. نبرد اندیشه “ماتریالیسم قدیمى‏‏‏” (ارسطو) و ایده‏آلیسم ذهنگرا (نوافلاطون) در یونان قدیم به طور موقت، اما براى‏‏‏ دورانى‏‏‏ نسبتاً طولانى‏‏‏ با پیروزى‏‏‏ ایده‏آلیسم ذهنگرا پایان مى‏‏‏یابد، تا در هزار سال پیش با نبرد میان اندیشه ایده‏آلیسم ذهنگرا و عینگرا در ایران و جوامع اسلامى‏‏‏ با شدت بروز کند. در این کشورها با رشد شهرها و پیشه‏ورى‏‏‏ و صنعت دستى‏‏‏ شرایط ضرور حل و فصل مساله‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏ برپایه دانش رشد یابنده روز بوجود آمده بود. طبرى‏‏‏ همانجا به «فلسفه تعقلى‏‏‏ مشاء» ابن سینا اشاره دارد. فیلسوف‏هاى‏‏‏ برجسته مانند بیرونى‏‏‏، ابن‏سینا و دیگران به نبرد با تظاهر شکل حاکمیت “خداشاهى‏‏‏” ولایت و خلافت که نقش واسطه میان خدا و بنده آن را براى‏‏‏ خود منظور مى‏‏‏داشت، نبرد اندیشه فلسفى‏‏‏ را به اوجى‏‏‏ بى‏‏‏سابقه رساندند. (نگاه کن به ضمیمه شماره سه در “جامعه مدنى‏‏‏ و آگاهى‏‏‏ پسامدرن”، توماس مچر، انتشارات پیلا، تهران ١٣٨۴)

تئورى‏‏‏ شناختِ منطق صورى‏‏‏ در دوران روشنگرى‏‏‏، ریشه در نبرد اندیشه میان ایده‏آلیسم ذهنگرا و عینگرا و غلبه دومى‏‏‏ دارد.

اما با پیروزى‏‏‏ اندیشه علمى‏‏‏ در دوران روشنگرى‏‏‏ در اروپا، نبرد میان شکل حاکمیت “خداشاهى‏‏‏” و “شاه‏خدایى‏‏‏” همانقدر پایان نیافت که کوشش اندیشه ایده‏آلیسم ذهنگرا براى‏‏‏ تصاحب مغز انسان پایان نیافت. اعلام علنى‏‏‏ و رسمى‏‏‏ پاپ اعظم آلمانى‏‏‏ کنونى‏‏‏، بندیکت شانزدهم، درباره «بحث با روشنگرى‏‏‏»، نشان این نبرد مى‏‏‏باشد. اندیشه بنیادگراى‏‏‏ مذهبى‏‏‏ در مذهب یهودى‏‏‏، مسیحى‏‏‏ و اسلامى‏‏‏ خواستار بازگرداندن شرایط پیش از دوران روشنگرى‏‏‏ به جامعه بشرى‏‏‏ است.

بورژوازى‏‏‏ در طلوع حاکمیت خود در دوران روشنگرى‏‏‏، باوجود موضع ضدمذهبى‏‏‏ و ضدکلیساى‏‏‏ حاکم بر ایدئولوژى‏‏‏ آن، بزودى‏‏‏ مذهب را به عنوان ابزار حاکمیت خادم به منافع خود بازشناخت و به خدمت گرفت. امروز سرمایه‏دارى‏‏‏ دوران افول نیز مذهب را به عنوان وسیله براى‏‏‏ بازگرداندن اندیشه تعقلى‏‏‏ انسان به مرحله پیش از دوران روشنگرى‏‏‏ به خدمت گرفته است. “الزامات گلوبالیستى‏‏”، جایگزین “مشى‏‏الهى‏‏” شده است که گویا نجات از آن براى‏‏ زحمتکشان کشورهاى‏‏ متروپل و پیرامونى‏‏ و همچنین خلق‏هاى‏‏ کشورهاى‏‏ زیر ستم برنامه امپریالیستى‏‏ وجود ندارد. برپایى‏‏‏ دوریشخانه‏هاى‏‏‏ متنوع و “چاه”ها در ایران نمونه‏هاى‏‏‏ نمادین این کوشش را تشکیل مى‏‏‏دهند. اندیشه پسامدرن امپریالیستى‏‏‏، دست در دست اندیشه بنیادگرایانه مذهبى‏‏‏ در مذهب یهودى‏‏‏، مسیحى‏‏‏ و اسلامى‏‏‏، به ابزار هولناکى‏‏‏ براى‏‏‏ توجیه سیاست تروریستى‏‏‏ و تجاوزکارانه امپریالیسم تبدیل شده است. القاى‏‏‏ مجدد اندیشه “خداشاهى‏‏‏”  در اذهان مردم در جهان، چه در متروپل‏ها و چه در کشورهاى‏‏‏ پیرامونى‏‏‏، مورد سواستفاده قرار مى‏‏‏گیرد. دالایى‏‏‏ لاما، مبلغ «فرهنگ و سنت» “خداشاهى‏‏‏” که خواستار تحمیل آن به مردم بخش تبت در جمهورى‏‏‏ خلق چین است، همانقدر به صورت “مثبت”مورد سواستفاده در تبلیغات امپریالیسم براى‏‏‏ اعمال سیاست تجزیه کشور چین قرار مى‏‏‏گیرد، که شکل “خداشاهى‏‏‏” ولایت فقیه به صورت “منفى‏‏‏” در ایران مورد همین سواستفاده قرار مى‏‏‏گیرد.

نبرد نهایى‏‏ اندیشه در طول تاریخ میان ایده‏آلیسم ذهنگرا و عینگرا، با تئورى‏‏‏ شناخت دیالکتیکى‏‏‏ مبتنى‏‏‏ بر ماتریالیسم تاریخى‏‏‏ و دیالکتیکى‏‏ که دستاورد بزرگ اندیشه مارکسیستى‏‏ مى‏‏باشد،‏ به سرمنزل مقصود رسید.

اگرچه فردریش هگل با شناخت دیالکتیک، تدارک پدید آمدن اندیشه مارکسیستى‏‏‏ شناخت دیالکتیکى‏‏‏ را دیده بود، خود گرفتار در اندیشه ایده‏آلیستى‏‏‏، قادر نشد به این قله دست یابد. تئورى‏‏‏ شناخت دیالکتیکى‏‏‏ که با درک  وحدت میان اندیشه ماتریالیستى‏‏‏ فویرباخ با دیالکتیک ذهن‏گراى‏‏‏ هگل کشف شد، به نام مارکس در تاریخ ثبت و قله تاریخى‏‏‏ اندیشه بشرى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهد.

نبرد میان شکل حاکمیت خداشاهى‏‏‏ و شاه‏خدایى‏‏‏ در جوامع اشکال متفاوتى‏‏‏ یافته است.

براى‏‏‏ نمونه انقلاب بورژوازى‏‏‏ در انگلستان، به شکل خداشاهى‏‏‏ حاکمیت طبقاتى‏‏ از این طریق “پایان” بخشید که شاه انگلستان را به ریاست کلیسا نیز گمارد. انقلاب کبیر بورژوازى‏‏‏ فرانسه بنیادى‏‏‏‏ترین ضربه را به حاکمیت کلیسا کاتولیک وارد ساخت و حتى‏‏‏ پاپ اعظم را هم از مقامش حذف و براى‏‏‏ مدتى‏‏‏ زندانى‏‏‏ کرد، اما سرمایه‏دارى‏‏‏ پیروز شده در انقلاب با ابراز استغفار از انقلاب و حاشاى‏‏‏ آن، بزودى‏‏‏ کلیسا را به ابزار در خدمت حفظ و تحکیم حاکمیت خود تبدیل نمود. در ایران پس از پیروزى‏‏‏ انقلاب بزرگ بهمن ۵٧، این بازگشت قهقرایى‏‏‏ حتى‏‏‏ عمیق‏تر از دوران “کلاسیک” (و رومانتیک) قرن نوزدهم در اروپا عملى‏‏‏ شد و شکل حاکمیت خداشاهى‏‏‏ “ولایت فقیه” برمیهن انقلابى‏‏‏ حاکم شد.

برخلاف بورژوازى‏‏‏ که نبرد علیه حاکمیت کلیسا را به مبارزه‏ با “مذهب” تبدیل ساخت، و همانطور که بیان شد، دیرتر مذهب را بر ابزار ایدئولوژیک حاکمیت خود اضافه نمود، مارکسیسم نه نبرد با مذهب و نه تبدیل ساختن آن را به ابزار حاکمیت برمى‏‏‏تابد. مارکس مى‏‏‏گوید: تقابل علمى‏‏‏ چندین قرن با مذهب، ریشه‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ بوجود آمدن و “ضرورى‏‏‏” شدن آن را در طول تاریخ برملا ساخته است. نبرد را باید علیه این علل به پیش برد (به نقل از “پائین، آنجا که زندگى‏‏‏ بورژوایى‏‏‏ …درباره فلسفه و فیلسوف‏ها”، روبرت اشتیگروالد، www.kulturmaschienen.de ،  ٢٠٠٩، ص ١٢٣).

در دوران کنونى‏‏‏، نیروهاى‏‏‏ مدافع سرمایه‏دارى‏‏‏ در اپوزیسیون ایران به‏ویژه در خارج از کشور، از سلطنت‏طلب‏ها تا جمهورى‏‏‏خواهان و به اصطلاح نیروهاى‏‏‏ “چپ” نیز نبرد علیه حاکمیت خداشاهى‏‏‏ “ولایت فقیه” را به نبرد میان “حاکمیت مذهبى‏‏‏” و “لائیک” تبدیل نموده‏اند، در عین حال که مذهب را به عنوان ابزار ایدئولوژیک حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏، مورد تائید قرار مى‏‏‏دهند. این نیروها مى‏‏کوشند “ولایت فقیه” را در ایران مقوله‏اى‏‏ “مذهبى‏‏” بنمایانند که گویا جدا از نظام سرمایه‏دارى‏‏ در خلع قرار دارد. مدرسى‏‏- میلادى‏‏ در نوشتار «نیم‏نگاهى‏‏ به مقاله طرد رژیم “ولایت فقیه”، نه استراتژى‏‏، نه تاکتیک» آن را مقوله‏اى‏‏ مذهبى‏‏ مى‏‏نامند: «ولایت فقیه مقوله‏اى‏‏ مذهبى‏‏ است.» این در حالى‏‏ است که “ولایت فقیه” اکنون در ایران شکل حاکمیت نظام مافیایى‏‏ سرمایه‏دارى‏‏ را به نمایش گذاشته است. اعلام “مذهبى‏‏” بودن این مقوله، که نشان عدم تمیز پدیده از ماهیت است، طبقاتى‏‏ بودن “ولایت فقیه” را به عنوان حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏ مافیایى‏‏ در ایران پرده‏پوشى‏‏ کرده و ماهیت آن را در ذهن طبقه کارگر و میهن‏دوستان مبهم مى‏‏سازد.

بدون تردید در گذشته و در کشورهاى‏‏‏ سوسیالیستى‏‏‏ سابق در مورد تقابل با مذهب و اشکال تبلور آن توسط احزاب کمونیست حاکم اشتباه‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏، تئوریک، اجتماعى‏‏‏- سیاسى‏‏‏- فرهنگى‏‏‏ سنگینى‏‏‏ تحقق یافته است. فیدل کاسترو این اشتباه‏ها را در کوبا، عدم شناخت و درک نقش مذهب و کلیسا در این کشور مى‏‏‏داند که بیان ناتوانى‏‏‏ در شناخت و درک آن به‏مثابه سنت فرهنگى‏‏‏- تاریخى‏‏‏ مردم کوبا مى‏‏‏باشد. به این اشتباه‏ها در کوبا با قاطعیت پایان داده شده است.

در لهستان با مردمى‏‏‏ بشدت مذهبى‏‏‏ که در آن کلیساى‏‏‏ کاتولیک در طول چند قرن نقش تاریخى‏‏‏ براى‏‏‏ پدید آمدن هویت ملى‏‏‏ را نیز ایفا کرده است، یعنى‏‏‏ به عنصر ملى‏‏‏ مردم لهستان که زیر فشار میان روسیه ارتدوکس در شرق و پروس پروتستان در غرب بودند، تبدیل شده بود، یک اشتباه تاریخى‏‏‏ حزب کمونیست، فاجعه‏اى‏‏‏ تاریخى‏‏‏ را بوجود آورد. حزب کمونیست حاکم با اشتباهى‏‏‏ سنگین در شهرسازى‏‏‏، شرایط ایجاد شدن جنبش “همبستگى‏‏‏” را بوجود آورد. این اشتباه به وسیله سواستفاده کلیساى‏‏‏ کاتولیک و اسقف آن که بعدها به پاپ اعظم “پول ششم” انتخاب شد، تبدیل شد. سارا واگن کنشت، مارکسیست جوان آلمانى‏‏‏ در تز دکتراى‏‏‏ خود به بررسى‏‏‏ این امر پرداخته و نشان مى‏‏‏دهد که در شهرک سازى‏‏‏ براى‏‏‏ ۵٠ هزار نفر در نزدیکى‏‏‏ شهر دانسیگ، همه مراکز فرهنگى‏‏‏ و خدماتى‏‏‏ از تاتر و سینما و ورزشگاه و خدمات پزشکى‏‏‏ و مهد کودک و دبستان و مدرسه تا باغ و گردشگاه‏ها در نظر گرفته وساخته شده بود، اما نه جایى‏‏‏ براى‏‏‏ ساختمان کلیسا در نظر گرفته و نه بودجه‏اى‏‏‏ براى‏‏‏ آن تعیین شده بود. اسقف دانسیک، پاپ بعدى‏‏‏ “پول ششم”، با برپا ساختن یک صلیب چوبى‏‏ در میدانى‏‏‏ خالى‏‏‏، نهضت کلیسایى‏‏‏اى‏‏‏ را ایجاد کرد که به “سندیکا همبستگى‏‏‏” تبدیل شد و نهایتاً در آنجا کلیسایى‏‏‏ با پول ارسال شده از آمریکا و دیگر کشورهاى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏ ساخته شد، که در آن “سنگ‏پاره‏اى‏‏‏ از ماه” نیز به عنوان هدیه دولت ایالات متحده آمریکا در جاى‏‏‏ ویژ‏ه‏اى‏‏‏ کار گذاشته شده است.

یکى‏‏‏ از دلیل‏هاى‏‏‏ فروپاشى‏‏‏ سوسیالیسم واقعاً موجود در اروپا، تبدیل مبارزه طبقاتى‏‏‏ علیه علل ایجاد شدن مذهب، به مبارزه علیه مذهب مى‏‏‏باشد.

*- ازجمله نوشتار “طرد رژیم ولایت فقیه، نه استراتژى‏‏‏، نه تاکتیک” (ب الف بزرگمهر در تارنگاشت عدالت)؛ پاسخ به این نوشتار “نیم نگاهى‏‏‏ به مقاله “طرد رژیم …” (سیمن مدرسى‏‏‏- میلاد منزوى‏‏‏، تارنگاشت عدالت، ٣٠ اردیبهشت ١٣٨۵)؛ “کنکاشى‏‏‏ در شعار طرد رژیم ولایت فقیه از منظر اسناد رسمى‏‏‏ آخرین کنگره حزب” (ش ب امید، تارنگاشت عدالت، نهم خرداد ١٣٨۵) و نوشتار “کنکاش در کنکاشى‏‏‏ در شعار طرد رژیم ولایت فقیه …” (میلاد منزوى‏‏‏، ٢۴ر٣ر١٣٨۵).

ابراز نظر | جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز

بیان موضع‏، گفتگو میان توده‏اى‏‏‏هاست (۵)
شعار «طرد رژیم ولایت فقیه»، دایره‏اى‏‏ چهارگوش!
اتحاد نیروهاى‏ مدافع آماج‏هاى‏ انقلاب مردمى‏- دموکراتیک و ملى‏- ضدامپریالیستى

۰۲/۰۲/۸۹

مقاله شماره ۱۳۸۹ / ۵ (دوم اردیبهشت)

واژه راهنما: ارزیابى‏‏ شعار «طرد رژیم ولایت فقیه» در سند کنگره چهارم ح ت ا. برخلاف نظر سوسیال دموکرات‏ها، شعار دموکراتیک و سوسیالیستى‏‏ لنینى‏‏ تنها در شرایط انقلابى‏‏ بر یکدیگر انطباق دارند. “سخنى‏‏ با همه توده‏اى‏‏ها” اثر کیانورى‏‏ است. شعار «طرد …» با هدف ایجاد اتحاد با “مجاهدین …» پیشنهاد شد. موضع پوزیتویستى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ ریشه در منسوخ شدن تحلیل مارکسیستى‏‏- توده‏اى‏‏ در حزب ت ا دارد. هدف بررسى‏‏ علمى‏‏- دیالکتیکى‏‏. سرشت جانبدارانه بررسى‏‏ مارکسیستى‏‏- توده‏اى‏‏ و موضع طبرى‏‏ در سروده زندانش. سیاست ضدمذهبى‏‏، سیاستى‏‏ غیرتوده‏اى‏‏. زیباشناسى‏‏ گفتگو میان توده‏اى‏‏ها.

هاتف رحمانى‏‏‏ نوشتار جدیدى‏‏‏ در اختیار “توده‏اى‏‏‏ها” قرار داده است (١). موضوع آن ارزیابى‏‏‏ “شعار طرد رژیم ولایت فقیه” مى‏‏‏باشد. او خواستار «پاسخ مشخص» به پرسش‏هایى‏‏‏ شده‏است که پیش‏تر در این ارتباط مطرح ساخته بود. گویا “توده‏اى‏‏‏ها” «با اتخاذ سیاست “کوچه على‏‏‏چپ” عملاً از پاسخ مشخص [به پرسش‏ها] طفره رفته» است.

نظریه‏پرداز پیش‏تر نیز نوشتارهاى‏‏‏ متعددى‏‏‏ در اطراف همین شعار براى‏‏‏ آشنایى‏‏‏ “توده‏اى‏‏‏ها” با نظریات مختلف ابراز شده، ارسال کرده بود که با تشکر مطالعه شد (٢). به ویژه‏ آنکه در نوشتار سیمین مدرسى‏‏‏- میلاد منزوى‏‏‏ به نقل از مجموعه آثار لنین، موضع لنین درباره وظیفه دموکراتیک و سوسیالیستى‏‏‏ حزب طبقه کارگر در ارتباط با مبارزه در روسیه نقل شده است. نظرى‏‏‏ که کارپایه اندیشه مطرح شده در “سیماى‏‏‏ مردمى‏‏‏ حزب توده ایران” توسط زنده‏یاد ف م جوانشیر درباره «برنامه حداقل کارگرى‏‏‏» حزب توده ایران را تشکیل مى‏‏‏دهد.

نظریه‏پرداز بلافاصله در ادامه توضیح و استدلال درباره گویا غیرمشخص بودن پاسخ “توده‏اى‏‏‏ها” مى‏‏‏نویسد: «اما براى‏‏‏ آنکه ما دچار شیوه درازگویى‏‏‏ و پریشان ایشان نگردیم، موضوع مشخصى‏‏‏ را مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهیم.»

یکى‏‏‏ از موضوع‏هاى‏‏‏ مشخص مورد نظر نظریه‏پرداز، ارزیابى‏‏‏ شعار “طرد ولایت فقیه” و موضع در برابر آن است. گرهى‏‏ در اندیشه او و دیگرانى‏.

در این زمینه “توده‏اى‏‏‏ها” در نوشتار سوم “بیان موضع، …” (http://www.tudeh-iha.com/?p=1138&lang=fa) نکاتى‏‏‏ را در ارتباط با نشان دادن علائم اندیشه متافیزیکى‏‏‏ نزد نظریه‏پرداز، مطرح ساخته است. همچنین ضرورت حذف اصل عتیقه‏اى‏‏‏ خداشاهى‏‏‏ یا ولایت فقیه (٣) را در نوشتارهاى‏‏‏ متعدد بارها مستدل نموده است (نگاه شود ازجمله به http://www.tudeh-iha.com/?p=1080&lang=fa).  نظریه‏پرداز نیز این موضع “توده‏اى‏‏‏ها” را در همین نوشتار مورد تائید و تاکید قرار مى‏‏‏دهد و مى‏‏‏نویسد: «البته ایشان (“توده‏اى‏‏‏ها”) در عمل نقش “ولى‏‏‏ فقیه” را در نابودى‏‏‏ دستاوردهاى‏‏‏ انقلاب تائید مى‏‏‏کنند» و به نقل از “توده‏اى‏‏‏ها” به «حکم حکومتى‏‏‏ آیت‏الله خامنه‏اى‏‏‏» که بدون همه‏پرسى‏‏‏ از مردم به طور غیرقانونى‏‏‏ به نقض اصل ۴۴ قانون اساسى‏‏‏ دست زده است،‏ اشاره دارد. دیرتر نیز به این پرسش نظریه‏پرداز بازمى‏‏‏گردیم.

موضوع پراهمیت دیگرى‏‏‏ که نظریه‏پرداز مطرح مى‏‏‏سازد، این پرسش است که «چه باید کرد»؟

نظریه‏پرداز با نقل قول از نوشتار “شرایط حاکم بر ایران‏ بیان وضع «پات» در کشور است” (http://www.tudeh-iha.com/?p=1121&lang=fa) به توضیح «چه باید کرد» از دید “توده‏اى‏‏‏ها” مى‏‏‏پردازد. “توده‏اى‏‏‏ها” در آنجا بر ضرورت ایجاد پیوند میان وظیفه دموکراتیک و سوسیالیستى‏‏‏ حزب توده ایران، آنطور که زنده‏یاد جوانشیر در کتاب “سیماى‏‏‏ مردمى‏‏‏ حزب توده ایران” برشمرده است، پاى‏‏‏مى‏‏‏فشرد.

نظریه‏پرداز سپس با نقل نکاتى‏‏‏ از سند کنگره چهارم حزب توده ایران (بهمن ١٣٧٣) که در آن نیز مساله پیوند میان وظیفه دموکراتیک و سوسیالیستى‏‏‏ برجسته و ضرورى‏‏‏ اعلام شده است و مقایسه آن با نظریات “توده‏اى‏‏‏ها”، از گویا ناجوانمرد بودن عملکرد “توده‏اى‏‏‏ها” ابراز ناخرسندى‏‏‏ مى‏‏‏کند و از دست “توده‏اى‏‏‏ها” به «گربه مرتضى‏‏‏على‏‏‏» پناه مى‏‏‏برد و مى‏‏‏نویسد: «انسان به قول مذهبى‏‏‏ها، خدا وکیلى‏‏‏!، مى‏‏‏ماند که با این گربه مرتضى‏‏‏ على‏‏‏ چه کند؟» که موضع حزب را حاشا مى‏‏‏کند و ادامه مى‏‏‏دهد: «حزب داراى‏‏‏ برنامه است. در برنامه حزب توده ایران مصوب کنگره چهارم ازجمله مى‏‏‏خوانیم: «حزب توده ایران، بر اساس ارزیابى‏‏‏ خود از مرحله رشد اجتماعى‏‏‏- اقتصادى‏‏‏ جامعه، مرحله کنونى‏‏‏ انقلاب ایران را مرحله دموکراتیک و ملى‏‏‏ ارزیابى‏‏‏ مى‏‏‏کند، و معتقد است که تداوم و پیروزى‏‏‏ نهایى‏‏‏ این انقلاب [! که به تائید سند در سال ١٣٧٣ شکست نخورده است!] در گروى‏‏‏ نقش اساسى‏‏‏ و تعیین کننده طبقه کارگر و توان نیروهاى‏‏‏ سیاسى‏‏‏ طبقه کارگر در رهبرى‏‏‏ چنین جنبشى‏‏‏ است. حزب توده ایران بر اساس تجربه سده اخیر از رشد سرمایه‏دارى‏‏‏ در جامعه ما، معتقد است که نظام سرمایه‏دارى‏‏‏ در هر شکل سیاسى‏‏‏ آن، در کشور ما قادر به حل معضلات عقب‏ماندگى‏‏‏ و بى‏‏‏عدالتى‏‏‏ دهشتناکى‏‏‏ که سراپاى‏‏‏ جامعه را فراگرفته است، نیست [«عقب‏ماندگى‏‏‏ و بى‏‏‏عدالتى‏‏‏» که ظاهراً به مفهوم فقدان آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دموکراتیک و حقوق اجتماعى‏‏‏ زحمتکشان منظور نظر است که "تضاد اصلى‏‏‏" مرحله کنونى‏‏‏ در جامعه را تشکیل مى‏‏‏دهد] و ایران تنها با تحدید رشد سرمایه‏دارى‏‏‏ و سمت‏گیرى‏‏‏ سوسیالیستى‏‏‏ [که به معناى‏‏ ایجاد پیوند میان وظایف دموکراتیک و سوسیالیستى‏‏‏] است که مى‏‏‏تواند خود را از زنجیرهاى‏‏‏ فقر، عقب‏ماندگى‏‏‏ و بى‏‏‏عدالتى‏‏‏ رها سازد. … در سمت‏گیرى‏‏‏ سوسیالیستى‏‏‏ مورد نظر ما، دولت و جامعه روابط دگرگون شده‏اى‏‏‏ با هم پیدا مى‏‏‏کنند … راه پیشرفت و ترقى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ کشور، بر اساس دموکراتیک و [با] به رسمیت شناختن حقوق شهروندان، باز مى‏‏‏شود و با دگرگون شدن کامل ساختار حکومتى‏‏‏ بر اساس دموکراتیک و مردمى‏‏‏، راه پیشرفت و تکامل بى‏‏‏وقفه جامعه [!؟] گشوده مى‏‏‏گردد [که به مفهوم ایجاد شدن شرایط گذار مسالمت‏آمیز به سوسیالیسم است!]. … چنین تحولى‏‏‏ محتاج بسیج نیرو در ابعاد جامعه، و اتحادى‏‏‏ نیرومند از نیروهاى‏‏‏ تحول‏طلب و پیشرو [بخوان خواستار سمت‏گیرى‏‏‏ سوسیالیستى‏‏‏]، خصوصاً جنبش کارگرى‏‏‏ و کمونیستى‏‏‏ ایران است.»

سند کنگره چهارم از تحلیل فوق، که کلیت آن را باید مورد تائید قرار داد، شعار زیر را استخراج کرده و تحق بخشیدن به آن را «مهم‏ترین وظیفه نیروهاى‏‏‏ مترقى‏‏‏ و آزادیخواه کشور [بخوان در مرکز آن طبقه کارگر و حزب آن، حزب توده ایران براى‏‏‏] پایان دادن به رژیم دیکتاتورى‏‏‏ “ولایت فقیه”، و روى‏‏‏ کار آمدن یک دولت ائتلاف ملى‏‏‏، ارزیابى‏‏‏ مى‏‏‏کند و معتقد است مهم‏ترین گام در این راه، ایجاد یک جبهه وسیع مردمى‏‏‏ و ضددیکتاتورى‏‏‏ است.»

برش اندیشه (صرفنظر از نکات غیردقیق در بیان) خود را در دو لحظه بیان نشده در نتیجه‏گیرى‏‏‏ نشان مى‏‏‏دهد.

اول- مضمون دولت «ائتلاف ملى‏‏‏» ناگفته و مبهم مى‏‏‏ماند. آماجى‏‏‏ که مى‏‏‏بایستى‏‏‏ در برابر دولت «ائتلاف ملى‏‏‏» قرار داشته باشد، به طور روشن مطرح نمى‏‏‏گردد. «اساس دموکراتیک و [با] به رسمیت شناختن حقوق شهروندان» که پیش‏تر در سند مطرح شده بود، به عنوان ویژگى‏‏ کشور در دوران «سمت‏گیرى‏‏ سوسیالیستى‏‏» ذکر شده بود.

دوم- باوجود اینکه در سند کنگره مساله راه رشد جامعه به طور مشخص تعریف شده است، یعنى‏‏‏ راه رشد با سمت‏گیرى‏‏‏ سوسیالیستى‏‏‏ به عنوان تنها راه برون رفت کشور از بن‏بست تاریخى‏‏‏ ارزیابى‏‏‏ مى‏‏گردد که حزب طبقه کارگر پرچمدار آن مى‏‏‏باشد، در نتیجه‏گیرى‏‏ از تحلیل سند، سخنى‏‏ روشن و دقیق در این بابت مطرح نمى‏‏‏گردد. گویا «پایان دادن به رژیم دیکتاتورى‏‏‏ …» از دو مرحله جداگانه تشکیل مى‏‏‏گردد، یکى‏‏‏ مرحله “دموکراتیک” که تنها پس از تحقق آن، مرحله راه رشد کشور مى‏‏‏تواند اصلاً طرح گردد. مساله گذار مسالمت‏آمیز به سوسیالیسم، در کدام از این مرحله‏ها به موضوع روز تبدیل مى‏‏شود نیز مسکوت گذاشته مى‏‏شود. این پندار، موضع پوزیتویستى‏‏ کلاسیک سوسیال دمکرات است، که به ابزار پرتوانى‏‏‏ در اختیار سرمایه‏دارى‏‏‏ براى‏‏‏ حفظ حاکمیت خود تبدیل شده است. سرشت پوزیتویستى‏‏‏ این اندیشه و ریشه متافیزیکى‏‏‏ آن روشن است و در نوشتار پیش گفته درباره «مقدورات» طرح شده توسط همین نظریه‏پرداز، به آن اشاره شده است (http://www.tudeh-iha.com/?p=1138&lang=fa).

ابهام برشمرده شده در این پدیده متبلور مى‏‏‏شود که وظیفه “دموکراتیک” و وظیفه “سوسیالیستى‏‏‏” در شعار «پایان دادن به رژیم دیکتاتورى‏‏‏ “ولایت فقیه”»،درهم ادغام مى‏‏شوند و از این طریق، مرز دو مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستى‏‏ غیرقابل شناخت مى‏‏گردد. نظر و برداشت سیمین مدرسى‏‏‏- میلاد منزوى‏‏‏ درباره این ادغام صراحت دارد. آن‏ها در نوشتار «نیم‏نگاهى‏‏‏ به مقاله طرد رژیم “ولایت فقیه”، نه تاکتیک و نه استراتژى‏‏‏» مى‏‏‏نویسند: «شعار [طرد ...] به هر دو وجه وظایف کمونیست‏ها توجه کامل دارد.» مدرسى‏‏‏- منزوى‏‏‏ در توضیح واقع‏بینانه بودن سرشت دوگانه شعار «طرد …» در نوشتار خود چنین ادامه مى‏‏‏دهند: «از یک سو با تشریح ماهیت طبقاتى‏‏‏ واقعى‏‏‏ حاکمیت، جهت استثمارگرانه آن را نشان مى‏‏‏دهد، از سوى‏‏‏ دیگر با تشریح ماهیت ضددموکراتیک آن، خواهان وسیع‏ترین توجهات و تمرکز نیروى‏‏‏ مبارزه اجتماعى‏‏‏ در راستاى‏‏‏ تحقق دموکراسى‏‏‏ در جامعه به سوى‏‏‏ آن [بخوان علیه رژیم] مى‏‏‏شود.»

این در حالى‏‏‏ است که تعریف بسیار «مشخص» لنین زمانى‏‏‏ که درباره فعالیت عملى‏‏‏‏‏ سوسیال دموکرات‏ها مى‏‏‏‏‏نویسد، صراحت دارد: «منظور فعالیت عملى‏‏‏‏‏ سوسیال دموکرات‏ها، رهبرى‏‏‏‏‏ مبارزه طبقاتى‏‏‏‏‏ پرولتاریا و متشکل کردن این مبارزه است. در هر دو صورت آن: مبارزه سوسیالیستى‏‏‏‏‏ (مبارزه بر ضد طبقه سرمایه‏داران، یعنى‏‏‏‏‏ مبارزه‏اى‏‏‏‏‏ که همّش مصروف به انهدام رژیم طبقاتى‏‏‏‏‏ و ایجاد جامعه‏اى‏‏‏‏‏ سوسیالیستى‏‏‏‏‏ است) و مبارزه دموکراتیک (مبارزه بر ضد حکومت مطلقه، یعنى‏‏‏‏‏ مبارزه‏اى‏‏‏‏‏ که همّ آن مصروف به دست آوردن آزادى‏‏‏‏‏ سیاسى‏‏‏‏‏ در روسیه و دموکراتیک کردن رژیم سیاسى‏‏‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏‏‏ روسیه است) …». (مجموعه آثار جلد دوم، ص ٨٢٧، ترجمه زنده‏یاد پورهرمزان).

ترکیب و ادغام دو وظیفه در شعار «طرد رژیم ولایت فقیه”»، غیرمستدل و ابهام‏برانگیز مى‏‏‏باشد. نادرستى‏‏‏ چنین ادغامى‏‏‏ بر دو استدلال استوار است. یکى‏‏‏، حذف عمـلـى‏‏‏ دورنماى‏‏‏ راه رشد آینده کشور و به‏ویژه مبهم باقى‏‏‏ ماندن استدلال درست در سند کنگره چهارم حزب دال براین‏که راه رشد ترقى‏‏‏خواهانه کشور، تنها راه رشد با سمت‏گیرى‏‏‏ سوسیالیستى‏‏‏ به رهبرى‏‏‏ حزب توده ایران مى‏‏‏تواند باشد. تنها وظیفه «دولت ائتلاف ملى‏‏‏»، «پایان دادن به رژیم دیکتاورى‏‏‏ “ولایت فقیه”» است، زیرا گویا مبارزه دموکراتیک لنینى‏‏ عملى‏‏ نیست. چرا باید جبهه برشمرده شده و دولت بیرون آمده از آن، لزوماً خواستار راه رشد با سمت‏گیرى‏‏‏ سوسیالیستى‏‏‏ باشد، در حالى‏‏‏ که تحت رهبرى‏‏‏ حزب توده ایران نیز قرار ندارد؟ پرسشى‏‏ بدون پاسخ در نظر این دو نظریه‏پرداز!

حذف عملى‏‏‏ دورنماى‏‏‏ راه رشد آینده کشور در این شعار ریشه در استدلال فوق دارد.

دو نظریه‏پرداز براى‏‏‏ حل تضاد در اندیشه بیان شده در نوشتار خود درباره توجیه سرشت دوگانه شعار «طرد …»، ظاهراً به نقل از سند کنگره چهارم حزب، به رد نظر لنین درباره مبارزه دموکراتیک در ایران در سال ١٣٧٣ پرداخته و چنین توضیح مى‏‏‏دهند: «حزب توده ایران اعتقادى‏‏‏ به “رفرم”پذیرى‏‏‏ حاکمیت [بخوان سرمایه‏دارى‏‏‏ در] جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ ندارد». این ارزیابى‏‏‏، با صراحت درونمایه مبارزه دموکراتیک به مفهوم لنینى‏‏‏ را در نظام حاکم نفى‏‏‏ مى‏‏‏کند، که خود در چند سطر پیش‏تر از منتخبات لنین نقل کرده بود: «مبارزه دموکراتیک (مبارزه بر ضد حکومت مطلقه، یعنى‏‏‏‏‏ مبارزه‏اى‏‏‏‏‏ که همّ آن مصروف به دست آوردن آزادى‏‏‏‏‏ سیاسى‏‏‏‏‏ در روسیه و دموکراتیک کردن رژیم سیاسى‏‏‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏‏‏ روسیه است) …». دو نظریه‏پرداز خود نیز به تضاد میان «رفرم‏ناپذیرى‏‏‏» و نظر لنین درباره آماج نبرد دموکراتیک، واقف هستند. از این روى‏‏‏ مى‏‏‏کوشند این تضاد در اندیشه خود را با “اما” و “ولى‏‏‏” دیگرى‏‏‏ “حل” کنند.

آن‏ها در ادامه باز از قول سند کنگره چهارم حزب مى‏‏‏نویسند: «ولى‏‏‏ [حزب] معتقد است که با تجهیز نیرو در درون جامعه و ایجاد یک جنبش وسیع توده‏اى‏‏‏ مى‏‏‏توان استبداد قرون وسطایى‏‏‏ حاکم را گام به گام به عقب‏نشینى‏‏‏ وادار کرد»، یعنى‏‏ مى‏‏توان باوجود این مبارزه دموکراتیک لنینى‏‏ را مجرى‏‏ ساخت!  «حاکمیت رفرم‏ناپذیر»ى‏‏ که گویا «گام به گام به عقب‏نشینى‏‏‏ تن مى‏‏‏دهد»! ما با توضیح کلاسیک “دایره چهارگوش” روبرو هستیم!

تجربه سال ١٣٨٨ نادرستى‏‏‏ این تئورى‏‏‏ را به اثبات رساند! اما هسته درستى‏‏ در «رفرم‏ناپذیرى‏‏» وجود دارد که در سند اصلاً طرح نمى‏‏گردد. با مبارزه براى‏‏‏ آماج‏هاى‏‏ دموکراتیک مردم، مرحله “حل” تضاد اصلى‏‏ جامعه فرا مى‏‏رسد. به این هدف مى‏‏توان با «تجهیز نیرو» براى‏ مبارزه براى‏ آماج‏هاى‏ دموکراتیک و سوسیالیستى‏‏‏ دست یافت. این شناخت در سند درک نشده باقى‏‏ مى‏‏ماند. عدم شناخت و درک تضاد اصلى‏‏‏ و مبارزه براى‏‏‏ تعمیق آن است که نویسندگان سند به طور مبهم احساس مى‏‏‏کنند، ولى‏‏‏ قادر به شناخت و توضیح آن نیستند و از این روى‏‏‏ در تنگناى‏‏‏ استدلالى‏‏‏ قرار مى‏‏‏گیرند  و اجباراً به “اما” و “ولى‏‏‏” پناه مى‏‏‏برند! (ضعف خیزش انقلابى‏ کنونى‏ مردم، جدا ساختن هدف آزادى‏ از راه رشد آینده ایران است که هر روز بیش‏تر شناخته و درک مى‏شود!)

استدلال دیگر، مبتنى‏‏‏ است بر این واقعیت که شعار طرح شده به هر نیرویى‏‏‏ اجازه مى‏‏‏دهد، بزعم خود، یار ما باشد. به عبارت دیگر مفهوم “اتحاد” در «جبهه وسیع مردمى‏‏‏ و ضددیکتاتورى‏‏‏» مبهم و غیرقابل شناخت از کار درمى‏‏‏آید. این در حالى‏‏‏ است که لنین روشنى‏‏‏ و صراحت موضع نیروهاى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ را پیش‏شرط رشد آگاهى‏‏‏ توده‏ها و برپایه آن، ایجاد شدن “اتحادهاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏” مى‏‏‏داند. به نظر او، در غیر این صورت «اتحاد ما فقط مفهوم موهومى‏‏‏ خواهد بود» (لنین، کلیات به آلمانى‏‏‏، جلد ۴، ص ٣٢٩)

ایجاد ابهام در شعار پیش‏گفته «طرد …» ریشه در این امر دارد که این شعار که به تعریف لنین بیان وظیفه “دموکراتیک” مبارزه با دیکتاتورى‏‏‏ است، نمى‏‏‏تواند پاسخگوى‏‏‏ وظیفه “سوسیالیستى‏‏‏” باشد که یکى‏‏‏ از دو وظیفه حزب طبقه کارگر را تشکیل مى‏‏‏دهد. ادغام دو وظیفه در این شعار، موجب نادقیق و مبهم شدن درونمایه آن گشته و از این روى‏‏‏ شعارى‏‏‏ است نادرست و غیرعلمى‏‏‏ براى‏‏‏ سال ١٣٧٣.

این شعار ریشه در نتیجه‏گیرى‏‏‏ علمى‏‏‏- منطقى‏‏‏ از نکاتى‏‏‏ که پیش‏تر در سند درباره ارزیابى‏‏‏ از اوضاع کشور بعمل آمده بود، ندارد. این شعار حتى‏‏ در تضاد با ارزیابى‏‏‏ سند کنگره چهارم مى‏‏‏باشد که هاتف رحمانى‏‏‏ و دیگران آن را پشتوانه تصور خود از “انقلابى‏‏‏” بودن سیاست حزب توده ایران مى‏‏‏سازند. این شعار پیگیرى‏‏‏ لازم منطقى‏‏‏ و انقلابى‏‏‏ مبتنى‏‏‏ بر اندیشه مارکسیستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ از خود نشان نمى‏‏‏دهد. موضع لنین پیگیر و روشن است. نویسنده سند کنگره، تا آنجا که این نظر را منتقل مى‏‏‏سازد، به موضع لنین پایبند است. آنجا که به قول هاتف رحمانى‏‏‏ خطاب به نگارنده به «تجاهل عارفانه» متوسل مى‏‏‏شود و به طرح شعار اراده‏گرایانه «طرد رژیم “ولایت فقیه”» به عنوان وظیفه روز و “شاه‏کلیدى‏‏‏” که «به هر دو وجه وظایف کمونیست‏ها توجه کامل دارد» (مدرسى‏‏‏- میلادى‏‏‏) مى‏‏‏پردازد، به موضع سوسیال دمکرات پناه مى‏‏‏برد. این نکته رابیش‏تر بشکافیم:

هدف با صراحت اعلام شده شعار، ایجاد “اتحادى‏‏‏” است که مى‏‏‏تواند در مرحله معینى‏‏‏ از نبرد اجتماعى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ و بجا باشد، همانطور که در گذشته نیز بوده است و ما به آن بازمى‏‏‏گردیم. اما باید نخست به این پرسش پاسخ داد که در سال ١٣٧٣ “ضرورت” برپا شدن چه اتحادى‏‏‏ وجود دارد. این اتحاد بر چه تحلیلى‏‏‏ استوار است. از این طریق است که درونمایه اتحاد شناخته و قابل درک و انطباق آن با شرایط حاکم مستند مى‏‏‏گردد. بعد از این مقدمات است که مى‏‏‏توان نیروى‏‏‏ مشخص اتحاد را شناخت و براى‏‏‏ ایجاد پیوند با آن، کوشید.

منظور از «ضرورت» چیست؟ منظور آنست که آیا در شرایط رشد و تعمیق تضاد اجتماعى‏‏‏ در سال ١٣٧٣، شرایط انقلابى‏‏‏ بوجود آمده است که براندازى‏‏‏ یا «طرد رژیم “ولایت فقیه”» به مسئله روز تبدیل شده باشد؟

با ایجاد شدن شرایط انقلابى‏‏‏، شعارهاى‏‏‏ دموکراتیک نیز تا سطح شعارهاى‏‏‏ سوسیالیستى‏‏‏ رشد مى‏‏‏کنند. در کتاب و فیلم “ده روزى‏‏‏ که دنیا را لرزاند”، جان رید این نکته را در صحنه‏اى‏‏‏ نشان مى‏‏‏دهد، که یک سوسیال‏رولوسیونر براى‏‏‏ کارگر مسلحى‏‏‏ در این‏باره توضیحاتى‏‏‏ مفصل مى‏‏‏دهد که سیاست بلشویک‏ها نادرست و سیاستى‏‏‏ که او پیشنهاد مى‏‏‏کند درست بوده و باید آن را دنبال نمود. پرسش پاسخگونه کارگر در پایان سخنان سوسیال‏رولوسیونر این است که «بالاخره بگو، تو طرفدار پرولتاریا هستى‏‏‏، یا نیستى‏‏‏؟»

سوسیال‏رولوسیونرها که تاکنون دستشان در دست منشویک‏ها قرار دارد، براى‏‏‏ حفظ دولت کرنسکى‏‏‏ مى‏‏‏کوشند و مى‏‏‏خواهند اکثریت خود را در “شوراها” حفظ کنند. آن‏ها مى‏‏‏کوشند به این هدف از طریق نفى‏‏‏ آماج سوسیالیستى‏‏‏ انقلاب اکتبر در شرف تکوین، دست یابند. اما دیگر خواست‏هاى‏‏‏ دموکراتیک “نان، زمین و صلح”، در اوج تعمیق تضاد اصلى‏‏‏ در جامعه، به سطح خواست سوسیالیستى‏‏‏ ارتقا یافته‏اند. “نان، زمین و صلح” تنها در پیوند با راه رشد آینده کشور، راه رشد سوسیالیستى‏‏‏، قابل دسترسى‏‏‏ هستند! این امر به واقعیت قابل شناخت براى‏‏‏ اکثریت زحمتکشان و نمایندگانشان در “شوراها” تبدیل شده است. آیا در سال ١٣٧٣ در ایران وضع انقلابى‏‏‏ حاکم بود که مجاز مى‏‏‏داشت، از سخنان مورد تائید در سند کنگره، الزاماً به شعار “اتحادى‏‏‏” نایل شویم که در ظاهر امر داراى‏‏‏ مضمونى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ بوده به معناى‏‏‏ سرنگونى‏‏‏ یا «طرد رژیم “ولایت فقیه”» است؟ شعارى‏‏‏ که در عمل حزب توده ایران را در کنار سلطنت‏طلبان، جمهورى‏‏‏خواهان و “چپ” تهى‏‏‏ از اندیشه و عمل انقلابى‏‏‏ قرار مى‏‏‏داد و داد؟

بانگ کیانورى‏‏‏ در نوشتارش تحت عنوان “سخنى‏‏‏ با همه توده‏اى‏‏‏ها” درباره نادرستى‏‏‏ این شعار در آن روز، در سال ١٣٧٣، سال برگزارى‏‏‏ کنگره چهارم حزب توده ایران، یعنى‏‏‏ سه سال پیش از آنکه بیان “حماسه دوم خرداد” پس از انتخاب محمد خاتمى‏‏‏ به ریاست جمهورى‏‏‏ و تصحیح سیاست حزب در این‏باره به ورد کلام “نامه مردم” تبدیل شود که در شماره ۵٠۶ خود در ٣٠ اردیبهشت ١٣٧۶ نوشته بود: «ما نمى‏‏توانیم کوچکترین خوش‏بینى‏‏ در مورد سرنوشت این انتخابات و تاثیر آن بر زندگى‏‏ مردم داشته باشیم، هشدارى‏‏ واقع‏بینانه است. ارزیابى‏‏ واقع‏بینانه کیانورى‏‏ در سال ١٣٧٣ درباره شعار «طرد …» ریشه در این استدلال داشت که شرایط انقلابى‏‏‏، شرایطى‏‏‏ که در آن وظیفه “دموکراتیک” به سطح وظیفه “سوسیالیستى‏‏‏” ارتقا یافته باشد، هنوز در ایران ایجاد نشده بود. لذا باید براى‏‏‏ دو خواست دموکراتیک و سوسیالیستى‏‏‏ دو شعار متفاوت با هدف برپا نمودن دو “اتحاد” متفاوت ارایه داشت. این شعار واحد قادر نیست به هر دو وظیفه پاسخ دهد، که نداد. مبارزه انقلابى‏‏‏ حزب طبقه کارگر را در نبرد براى‏‏‏ دموکراسى‏‏‏ فلج ساخت. همین مبارزه را براى‏‏‏ برجسته ساختن وظیفه سوسیالیستى‏‏‏، برجسته ساختن دفاع از راه رشد سوسیالیستى‏‏‏ که در سند پیش گفته کنگره به درستى‏‏‏ برشمرده مى‏‏‏شود را به انحراف کشاند و حزب توده ایران نتوانست قدمى‏‏‏ موثر در ارتقاى‏‏‏ سطح آگاهى‏‏‏ طبقه کارگر بردارد و قادر به سازماندهى‏‏‏ آن گردد.

(نگارنده براى‏‏‏ رفع شبهه براى‏‏‏ هرکس اعلام مى‏‏‏کنم که نوشتار “سخنى‏‏ با همه توده‏اى‏‏ها” متعلق به زنده‏یاد نورالدین کیانورى‏‏است! او‏ در ارتباطى‏‏‏ دیگر با نگارنده با علامتى‏‏‏ قطعى‏‏‏ میان ما، این نکته را مورد تائید قرار داده است!)

اینکه حزب با اجراى‏‏‏ برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏‏ در این سند مخالفت کرده است، کارى‏‏‏ بجا، اما ناکافى‏‏‏ است. حزب مى‏‏‏بایستى‏‏‏ براى‏‏‏ نمونه، جنبه و لحظه ضدملى‏‏‏ بربادرفتن ثروت‏هاى‏‏‏ ملى‏‏‏ متمرکز در بخش دولتى‏‏‏ اقتصاد را براى‏‏‏ تود‏ه‏ها و ازجمله نیروهاى‏‏‏ میهن‏دوست غیرکارگرى‏‏‏ نیز توضیح مى‏‏‏داد و مستدل مى‏‏‏ساخت، تا به وظیفه سوسیالیستى‏‏‏ دفاع از راه رشد آینده کشور در برنامه اقتصاد ملى‏‏‏ تکیه کرده و اهمیت تاریخى‏‏‏ و ملى‏‏‏ آن را برجسته سازد، تا عناصرى‏‏‏ مانند على‏‏‏ خدایى‏‏‏ و “راه توده”- پیک نت، جسارت دفاع از خصوصى‏‏‏سازى‏‏‏ را نیابند. جدا کردن سره از ناسره با اتخاذ چنین سیاست علمى‏‏‏- انقلابى‏‏‏ ممکن است و نه با پذیرش اندیشه سوسیال دمکرات و نزدیکى‏‏ به سلطنت‏طلب‏ها. این انحراف‏هاى‏‏‏ سیاسى‏‏‏ است که اجازه مى‏‏‏دهند، خدایى‏‏‏ها در جنبش توده‏اى‏‏‏ جاى‏‏‏ خود را باز سازند و عناصر ناسره براى‏‏ اشغال حزب از درون به آن نفوذ کنند!

این سیاست غیرعلمى‏‏‏، این اسلوب کار غیر علمى‏‏‏ در تجزیه و تحلیل است که حتى‏‏‏ نیروهاى‏‏‏ صادق توده‏اى‏‏‏ را هم بر آن مى‏‏‏دارد، استعداد خود را براى‏‏‏ توجیه حاکمیت “ولایت فقیه” بکار گیرند، زیرا گویا «نیروى‏‏‏ سکون» مقاومت در برابر فشار امپریالیسم را در جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ تشکیل مى‏‏‏دهد و لذا باید از آن دفاع نمود. “امید” در بررسى‏‏‏ خود در نوشتار “کنکاشى‏‏‏ در شعار «طرد ولایت فقیه» از منظر اسناد رسمى‏‏‏ آخرین کنگره حزب” (“عدالت” نهم خرداد ١٣٨۵) از این روى‏‏‏ به یک ارزیابى‏‏‏ پوزیتویستى‏‏‏ در دفاع از اصل عتیقه‏اى‏‏‏ و از طرف حزب توده ایران در سال ١٣۵٨ نادرست اعلام شده ولایت فقیه نایل نمى‏‏‏ شود، زیرا توده‏اى‏‏‏ صادقى‏‏‏ نیست. بلکه از این روى‏‏‏ او دچار این اشتباه مى‏‏‏شود، زیرا مسئول‏هاى‏‏‏ حزبى‏‏‏ سنت و شیوه مارکسیستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ پژوهش علمى‏‏‏ را در حزب منسوخ ساخته‏اند.

شیوه علمى‏‏‏- دیالکتیکى‏‏‏ پژوهش، به معناى‏‏ جستجوى‏‏ یک عنصر دلبخواهى‏‏‏ در پدیده نیست که بتواند ویژگى‏‏‏ معینى‏‏‏ از پدیده را به طور گویا “علمى‏‏‏” نیز توضیح دهد. انتقال شیوه حزب در سال‏هاى‏‏ پس از پیروزى‏‏ انقلاب بهمن در شرایط مشخص تاریخى‏‏ حاکم بر نبرد طبقاتى‏‏ “که بر که” به دوران کنونى‏‏ مجاز نیست، زیرا شرایط تغییر یافته است. نیروى‏‏ “راستگرا” حاکم شده و در سال‏هاى‏‏ اخیر یک دست شده است. سرکوب جنایتکارانه حزب که به مبارزه قانونى‏‏- علنى‏‏ آن پایان بخشید، با کوشش ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏ براى‏‏ دامن زدن به پراکندگى‏‏ نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ حزب، به برنامه دشمن طبقاتى‏‏ تبدیل شده است و …

تدریس شیوه “سوسیولوژیک” بورژوایى‏‏ به منظور دست‏یابى‏‏ به هدف‏هاى‏‏ طبقاتى‏‏ سرمایه‏دارى‏‏‏ به طور وسیعى‏‏‏ در دانشگاه‏هاى‏‏ این کشورها ‏ و ازجمله در ایران متداول است و از آن به نتایج “علمى‏‏‏” براى‏‏‏ “عقل سلیم” نیز دست مى‏‏‏یابند. برپایه اینگونه “تحقیقات” است که در “مکتب فرانکفورت” سرشت طبقاتى‏‏‏ جامعه گویا نفى‏‏‏ مى‏‏‏گردد و بجاى‏‏‏ آن “ساختارها” جایگزین مى‏‏‏گردند (نگاه شود به “دولت مدرن و شبه مدرن … http://www.tudeh-iha.com/?p=802&lang=fa). “اثبات” وجود ساختار سیاسى‏‏‏، اقتصادى‏‏‏ و … در جامعه توسط این مکتب، بیان مرحله رشد تاریخى‏‏ جامعه نیست، وجود صورتبندى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ متفاوت را در جامعه در طول تاریخ مستدل نمى‏‏‏سازد. ساختار سیاسى‏‏‏، یعنى‏‏‏ دولت، در طول تمام تاریخ جامعه انسانى‏‏‏ از برده‏دارى‏‏‏ به بعد وجود داشته است. شناخت و توضیح عملکرد دولت به عنوان یک “ساختار” تکنیکى‏‏ “متخصص‏ها” در طول تاریخ اما شناخت و درک سرشت طبقاتى‏‏‏ آن در طول تاریخ ممکن نمى‏‏‏سازد. تفاوت میان دولت برده‏داران، فئودال‏ها و بورژوازى‏‏‏ از یک‏سو و تفاوت ماهوى‏‏‏ آن‏ها را با دولت در سوسیالیسم را قابل درک نمى‏‏‏سازد.

به‏عبارت دیگر،  هدف یک بررسى‏‏‏ علمى‏‏‏- دیالکتیکى‏‏‏، به قول لنین یافتن “یاخته‏”اى‏‏‏ است که کلیت پدیده را در شدن و تغییر و دگرگونى‏‏‏ آن قابل شناخت و درک مى‏‏‏سازد، شناخت و درک رشته على‏‏‏ وجودى‏‏‏ پدیده را ممکن مى‏‏‏سازد. “کالا” در نظام سرمایه‏دارى‏‏‏، چنین لحظه “یاخته”گونه است براى‏‏ درک سرمایه‏دارى‏‏ در تمام ابعاد آن که در نوشتار “شیوه نظربندى‏‏‏ در حزب” (http://www.tudeh-iha.com/?p=1144&lang=fa) برشمرده شد. «نیروى‏‏ سکون» در حاکمیت کنونى‏‏ چنین نقشى‏‏ را ایفا نمى‏‏کند و لذا حتى‏‏ “اثبات” وجود آن نمى‏‏تواند زمینه علمى‏‏ فعالیت حزب توده ایران و به‏ویژه دلیل بر درستى‏‏ دفاع از آن تلقى‏‏ گردد.

در تحقیق و پژوهش مارکسیستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ از حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ در ایران، حلقه اساسى‏‏‏، این حلقه نیست که «نیروى‏‏‏ ساکن» در حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ در ایران وجود دارد یا ندارد. حلقه اساسى‏‏‏ که به کمک آن ماهیت و سرشت این حاکمیت قابل شناخت مى‏‏‏شود، این حلقه است که حاکمیت مافیایى‏‏‏ سرمایه‏دارى‏‏‏ در ایران آماج‏هاى‏‏‏ مردمى‏‏‏ و ملى‏‏‏ انقلاب بهمن را پایمال ساخته است و از این طریق تضاد اصلى‏‏‏ دوران پیش از انقلاب بهمن ۵٧ را در سطحى‏‏‏ دیگر ایجاد کرده و آن را به سد راه رشد و ترقى‏‏‏ تاریخى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ جامعه ایرانى‏‏‏ تبدیل نموده است. حاکمیت یک دست شده سرمایه‏دارى‏‏‏ در دوران کنونى‏‏‏ قادر و مایل به عقب‏نشینى‏‏‏ نیست و از این روى‏‏‏ راه رشد تدریجى‏‏‏ در ایران در شرایط کنونى‏‏‏ پایان یافته است. ارزیابى‏‏‏ دیگرى‏‏‏ از حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ در ایران، ارزیابى‏‏‏ جانبدارانه به سود طبقه کارگر و دیگر لایه‏هاى‏‏‏ میهن دوست و مردمى‏‏‏ نیست، ارزیابى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ نیست، ارزیابى‏‏‏ در خدمت آماج‏هاى‏‏‏ حافظ آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دموکراتیک و قانونى‏‏‏ و حفظ زیربناى‏‏‏ اقتصاد ملى‏‏‏، حفظ ثروت‏هاى‏‏‏ ملى‏‏‏ براى‏‏‏ ایجاد و حفظ استقلال اقتصادى‏‏‏ و سیاسى‏‏‏ کشور نمى‏‏‏باشد و لذا ارزیابى‏‏‏اى‏‏‏ در خدمت حفظ شرایط حاکم از آب در مى‏‏‏آید. یعنى‏‏‏ موضعى‏‏‏ پوزیتویستى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهد و لذا از دیدگاه موضع مارکسیستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ نمى‏‏‏توان این برداشت را یک پژوهش علمى‏‏‏ ارزیابى‏‏‏ نمود.

زنده‏یاد احسان طبرى‏‏ در نوشتارهاى‏‏ مختلف موضع جانبدارانه علمى‏‏-تاریخى‏‏- انقلابى‏‏ مارکسیسم و حزب را توضیح مى‏‏دهد و بر مى‏‏شمرد. در سروده زندانش تحت عنوان “پیمان” ما با قله چنین موضع جانبدارانه مبارزه و رنج توده‏اى‏‏ها روبرو هستیم که باید هماره چراغ راهنماى‏‏ ما در اندیشه و عمل باشد: «بى‏‏تفاوت نخواهم زیست … به رنج‏هایتان سوگند، به زخم‏هایتان سوگند، سوگند به خانه‏هاى‏‏ سرد و حقیرتان، سوگند به کودکان یتیمتان که به تکه نانى‏‏ شاد مى‏‏شوند، و اشک‏هاى‏‏ پنهان و آشکار همسرانتان، سوگند به آرزوهاى‏‏ پاکتان، من هرگز بى‏‏تفاوت نخواهم زیست.»

پایبندى‏‏ پیگیرانه به شیوه تحلیل مارکسیستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏ سنتى‏‏‏ در حزب توده ایران، حزب را قادر مى‏‏‏ساخت به ارتقاى‏‏‏ سطح آگاهى‏‏‏ طبقه کارگر و همه میهن‏دوستان دست یافته و اکنون براى‏‏‏ توسعه پایگاه خیزش انقلابى‏‏‏ مردم از شرایط بمراتب مناسب‏ترى‏‏‏ برخوردار باشد.

ادغام شعار سوسیالیستى‏‏‏ و دموکراتیک در شرایط غیرانقلابى‏‏‏ نارساست

ادغام شعار سوسیالیستى‏‏‏ و دموکراتیک در شرایط غیرانقلابى‏‏‏، شعار پیش گفته «طرد رژیم “ولایت فقیه”» را به وسیله دستیابى‏‏‏ به “اتحادى‏‏‏” تبدیل ساخت، که مرز میان نیروهاى‏‏‏ ترقى‏‏‏خواه و میهن‏دوست از یک‏سو و عناصر و نیروهاى‏‏‏ ضدانقلاب بزرگ بهمن را از سوى‏‏‏ دیگر مخدوش کرده و حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران را در کنار ضدانقلابیون سلطنت‏طلب و … قرار داده است.

این شعار که در پلنوم هیجدهم کمیته مرکزى‏‏ (١٣۶٢)‏ زائیده شد (مدرسى‏‏- میلادى‏‏ عمر آن را ١۵ سال ذکر مى‏‏کنند) و مبتکر آن زنده‏یاد حمید صفرى‏‏‏ بود، درست با هدف ایجاد کردن “اتحادى‏‏‏” مشخص طرح و براى‏‏‏ آن استدلال شد. نگارنده از این روى‏‏‏ مى‏‏‏تواند چنین ادعا کند، زیرا یکى‏‏‏ از سه عضو کمیسیون تهیه سند پلنوم بود که به مسئولیت صفرى‏‏‏ تشکیل شد. او سند از پیش آماده شده را با تکیه بر ضرورت ایجاد اتحاد با “سازمان مجاهدین خلق” به کمیسیون آورد و در جلسه پلنوم به تصویب رساند. در مورد نقش این شعار در سرنوشت زندانیان توده‏اى‏‏‏ هنوز پژوهشى‏‏‏ بعمل نیامده است.

در شرایط کنونى‏‏‏، یعنى‏‏‏ در شرایط پایان دوران امکان دگرگونى‏‏ مبتنى‏‏‏ بر قانون اساسى‏‏‏ جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ و پایان یافتن امکان رشد اطلاح‏طلبانه و گام به گام در ایران‏؛ در دورانى‏‏‏ که تضاد اصلى‏‏‏ جامعه به‏مراتب آسان‏تر قابل شناخت شده است؛ در دورانى‏‏‏ که این واقعیت خود را هر روز بیش‏تر مى‏‏‏نمایاند که مساله آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏، بدون حل مساله راه رشد آتى‏‏‏ کشور به سود زحمتکشان و میهن‏دوستان قابل حل نیست؛ اکنون که بمراتب آسان‏تر مى‏‏‏توان دریافت که مبارزه براى‏‏‏ به‏ثمر رسانده آماج‏هاى‏‏‏ انقلاب بزرگ بهمن ۵٧ وظیفه روز خیزش انقلابى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهد و شخصیت‏هاى‏‏ میهن‏دوست مانند موسوى‏‏، پیمان و دیگران به دفاع از آن برخاسته‏اند؛ در دورانى‏‏‏ که سرشت ضدمردمى‏‏‏ حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏، خصلت ضدملى‏‏‏ خود را بیش‏تر و بیش‏تر عریان مى‏‏‏سازد و سرکوب مردم، به ابزار نفوذ ضدانقلاب در خیزش انقلابى‏‏‏ مردم تبدیل شده است؛ در دورانى‏‏‏ که عملکرد حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ در ایران، یعنى‏‏‏ اجراى‏‏‏ برنامه نولیبرال “خصوصى‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏” و ازجمله اجراى‏‏‏ دستور صندوق بین‏الملى‏‏‏ پول براى‏‏‏ حذف یارانه‏ها، براى‏‏‏ حراج صنعت نفت ملى‏‏‏ شده در بورس اوراق بهادار و قربانى‏‏ کردن تولید داخلى‏‏ بر پاى‏‏ سازمان تجارت جهانى‏‏ WTO و …، رژیم حاکم سرمایه‏دارى‏‏‏ را هر روز بیش‏تر و بیش‏تر به “متحد طبیعى‏‏‏” سیاست امپریالیستى‏‏‏، یعنى‏‏‏ به متحد داراى‏‏‏ منافع مشترک عینى‏‏‏ با امپریالیسم تبدیل مى‏‏‏سازد؛ آرى‏‏‏ در چنین دورانى‏‏‏، وظیفه دموکراتیک مبارزه با دیکتاتورى‏‏‏ حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ (در شکل عتیقه حاکمیت دوران قبیله‏اى‏‏‏)، و وظیفه ایجاد شرایط راه رشد ترقى‏‏‏خواهانه جامعه ایرانى‏‏ از پیوندى‏‏ روشن و بلاتردید برخودار شده است؛ پیوند و وظیفه برپایى‏‏ اتحادى‏‏ میان همه نیروهاى‏‏ مدافع اهداف مردمى‏‏- دموکراتیک و ملى‏‏- ضدامپریالیستى‏‏ انقلاب بهمن، که در مرکز آن طبقه کارگر ایران که از منافع کل جامعه دفاع مى‏‏‏کند، قرار دارد؛ در چنین شرایط است که ارزیابى‏‏‏ سال ١٣٧٣ زنده یاد کیانورى‏‏‏ که قله‏اى‏‏‏ از هوشمندى‏‏‏ حزب توده ایران را براى‏‏‏ آن دوران به نمایش مى‏‏‏گذارد، دیگر ارزیابى‏‏‏ روز را از اوضاع کشور تشکیل نمى‏‏‏دهد و به تاریخ پیوسته است.

نهایتاً هاتف رحمانى‏‏ به نقل از سند کنگره پنجم حزب توده ایران، پارگرافى‏‏‏ دیگر را به نوشتار خود مى‏‏‏افزاید: «”رژیم ولایت فقیه” که پایگاه طبقاتى‏‏‏ آن بیش از پیش به کلان سرمایه‏دارى‏‏‏ تجارى‏‏‏ و بورژوازیى‏‏‏ بوروکراتیک کشور محدود مى‏‏‏شود، … ادامه موجودیت خود را در گرو حفظ شرایط اختناق و ادامه سرکوب حقوق و آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دموکراتیک مردم مى‏‏‏بیند. … سران رژیم مشروعیت حکومت اسلامى‏‏‏ را از “خدا” مى‏‏‏داند و نه از آرا مردم … براى‏‏‏ پایان دادن به رژیم دیکتاتورى‏‏‏ حاکم، مى‏‏‏توان و باید از همه اشکال مبارزه استفاده کرد. حزب توده ایران بسیج نیرو و تدارک چنین مبارزه‏اى‏‏‏ را از مهم‏ترین وظایف خود در اوضاع کنونى‏‏‏ مى‏‏‏داند.»

در این اندیشه نیز برش غیرمجاز و تعیین کننده وجود دارد. حاکمیت استبدادى‏‏‏ سرمایه‏دارى‏‏‏، اعمال قدرت سیاسى‏‏‏ را براى‏‏‏ دستیابى‏‏‏ به چه هدفى‏‏‏ بخدمت گرفته است؟ بدون توضیح این نکته، نفى‏ «مشروعیت حکومت اسلامى‏‏‏»، انحراف اندیشه کارگران از علل و به قول مارکس «ضرورت» بوجود آمدن “مذهب” در تاریخ مى‏‏‏گردد. این بیان باد به بادبادن مبارزه ضدمذهبى‏‏‏ مى‏‏‏اندازد که درونمایه برنامه کنونى‏‏‏ امپریالیسم را تحت عنوان “نبرد تمدن‏ها” تشکیل مى‏‏‏دهد و توجیهى‏‏‏ مى‏‏‏باشد براى‏‏‏ سیاست تروریستى‏‏‏ و تجاوزکارانه امپریالیسم در جهان.

عدول از نظر مارکس که نبرد علیه «علل» بوجود آمدن پدیده مذهب و نه مبارزه با مذهب را ضرورى‏‏‏ مى‏‏‏داند، پیامد برش اندیشه در برداشت پیش گفته در سند کنگره چهارم و پنجم حزب توده ایران را تشکیل مى‏‏‏دهد.

به نظر مى‏‏‏رسد که دو نکته اساسى‏‏‏ برشمرده شده (در نظریات هاتف رحمانى‏‏‏ و مدرسى‏‏‏- منزوى‏‏‏)، درونمایه کمک کننده به گفتگو میان توده‏اى‏‏‏ها را در نوشتار اخیر هاتف رحمانى‏‏‏ تشکیل مى‏‏‏دهد. درونمایه‏اى‏‏‏ که گفتگو را در جهت از بین بردن پراکندگى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏ کمک و یارى‏‏‏ مى‏‏‏رساند. اگر قادر نباشیم، گفتگو را بر سر حلقه اساسى‏‏‏ متمرکز ساخته و آن را از خرده‏کارى‏‏‏ به «میان» «شط تاریخ» (طبرى‏‏‏، “آن جاودان”) سوق دهیم، به وظیفه خطیر خود عمل نکرده‏ایم و نازا خواهیم ماند.

یک نکته از نظر آموزشى‏‏‏ پراهمیت، اما در گفتگوى‏‏‏ کنونى‏‏‏ جنبى‏‏‏ را باید از زنده‏یاد منوچهر بهزادى‏‏‏ بیان داشت.

این آموزگار بسیارى‏‏‏ از توده‏اى‏‏‏ها و ازجمله نگارنده، که اعلامیه‏ها، اطلاعیه‏ها و بسیارى‏‏‏ از اسناد حزبى‏‏‏ را به رشته تحریر درآورده است و با مسئولیت سردبیرى‏‏‏ نامه مردم جاودانه شد، مى‏‏‏گفت، بایستى‏‏‏ از بکار بردن “صفت” در نوشتارها حتى‏‏‏المقدور دورى‏‏‏ کرد. تعارف‏هاى‏‏‏ مثبت و منفى‏‏‏ در نوشتارها، توان روشنفکرانه بسیارى‏‏‏ را به عبث در خود به هرز مى‏‏‏برند، بدون آنکه دقیق باشند. براى‏‏‏ نمونه مى‏‏‏توان به جاى‏‏‏ واژه “پریشان گویى‏‏‏”، که داراى‏‏‏ درونمایه نادقیق و نامشخص بوده و توضیح و مشخص کردن آن، به نیرو و زمان بسیار نیاز دارد، گفت که نکته بیان شده، “غیرمستدل” است. استدلال منطقى‏‏‏، چه منطق صورى‏‏‏ بورژوازى‏‏‏ و چه منطق دیالکتیکى‏‏‏ مارکسیستى‏‏‏، هم داراى‏‏‏ درونمایه‏اى‏‏‏ مشخص و تعریف شده هستند، و هم از نظر زیباشناسى‏‏‏، نوشتار را شکوهمند مى‏‏‏سازند. البته بهزادى‏‏‏ همیشه اضافه هم مى‏‏‏کرد که لنین نیز واژه‏هاى‏‏‏ و “تعارف”هاى‏‏‏ بسیارى‏‏‏ را در نوشتارهایش بکار برده است، و این “گناهى‏‏‏” نیست.

این در حالى‏‏‏ است که مارکسیست آلمانى‏‏‏ توماس مچر، پایبندى‏‏‏ به زیباشناسى‏‏‏ در گفتگو را از آن روى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ مى‏‏‏داند، «زیرا به حفظ لحظه تداوم در گفتگو کمک مى‏‏‏کند.» «لحظه تداوم» در اینجا به معنى‏‏‏ اندیشیدن به فردیت و شخصیت و روحیه طرف بحث در گفتگو است. نکته‏اى‏‏‏ که به نظر او از ویژگى‏‏‏هاى‏‏‏ “دیالوگ” یا گفتگو میان مارکسیست‏ها است، یا بایستى‏‏‏ باشد. اهمیت تکیه کردن مچر بر زیباشناسى‏‏‏ دیالوگ میان مارکسیست‏ها، ازجمله و به‏ویژه در گفتگو میان توده‏اى‏‏‏ها در دوران کنونى‏‏‏، به نظر نگارنده از این روى‏‏‏ پراهمیت و تعیین کننده مى‏‏‏تواند باشد، زیرا مى‏‏تواند “لحظه”اى‏‏‏ پراهمیت در شناخت سره از ناسره در جنبش توده‏اى‏‏‏ بوده و نقش پراهمیتى‏‏ را در این زمینه ایفا سازد. تشخیص سره از ناسره در سطح اندیشه و بیش از آن!

به نظر نگارنده از دو نکته برشمرده شده، مسئله شعار طرد رژیم ولایت فقیه، جزئى‏‏‏ از کلیت «چه باید کرد» را تشکیل مى‏‏‏دهد. استفاده از این شعار به عنوان بیان مشابه “رژیم شاه ساواکى‏‏‏” در دوران پیش از پیروزى‏‏‏ انقلاب بدون هر کم و بیشى‏‏‏ مجاز است. خیزش انقلابى‏‏‏ کنونى‏‏‏ و عملکرد رژیم هیچ نتیجه‏گیرى‏‏‏ دیگرى‏‏‏ را ممکن نمى‏‏‏سازد. باوجود این باید در بکار بردن آن به این نکته پراهمیت سیاسى‏‏‏ توجه داشت که مارکس مى‏‏‏گوید: «برخورد علمى‏‏‏ چندین قرن به مذهب، ریشه‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ بوجود آمدن و “ضرورى‏‏‏” شدن آن را در طول تاریخ برملا ساخته است. نبرد را باید علیه این علل به پیش برد» (به نقل از “پائین، آنجا که زندگى‏‏‏ بورژوایى‏‏‏ … درباره فلسفه و فیلسوف‏ها”، روبرت اشتیگروالد، www.kulturmaschienen.de ،  ٢٠٠٩، ص ١٢٣).

بکار بردن غیر انتقادى‏‏‏ و آیه‏وار این شعار مى‏‏‏تواند جایى‏‏‏ براى‏‏‏ ما در صف آن‏هایى‏‏‏ که مى‏‏‏خواهند نبرد اجتماعى‏‏‏ را از محتواى‏‏‏ طبقاتى‏‏‏ آن تهى‏‏‏ ساخته و به آن محتوایى‏‏‏ “تمدنى‏‏‏”، بخوان “مذهبى‏‏‏” بدهند، دست و پا کند، اما آیا چنین برخورد غیرسیاسى‏‏‏ ما را قادر خواهد ساخت «ریشه‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏» آن براى‏‏‏ طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان روشن سازیم، مساله دیگرى‏‏‏ است.

١- هاتف رحمانى‏‏‏ در نوشتار اخیر خود اعلام مى‏‏‏کند که او یکى‏‏‏ از نظریه‏پردازان در “نویدنو” و نه منتشر کننده آن است!

٢- ازجمله نوشتار “طرد رژیم ولایت فقیه، نه استراتژى‏‏، نه تاکتیک” (ب الف بزرگمهر در تارنگاشت عدالت)؛ پاسخ به این نوشتار تحت عنوان “نیم نگاهى‏‏ به مقاله “طرد رژیم …” (سیمن مدرسى‏‏- میلاد منزوى‏‏، تارنگاشت عدالت، ٣٠ اردیبهشت ١٣٨۵)؛ “کنکاشى‏‏ در شعار طرد رژیم ولایت فقیه از منظر اسناد رسمى‏‏ آخرین کنگره حزب” (ش ب امید، تارنگاشت عدالت، نهم خرداد ١٣٨۵) و نوشتار “کنکاش در کنکاشى‏‏ در شعار طرد رژیم ولایت فقیه …” (میلاد منزوى‏‏، ٢۴ر٣ر١٣٨۵).

٣- نوشتار “شکل “خداشاهى‏‏‏” و “شاه‏خدایى‏‏‏” حاکمیت طبقاتى‏‏‏ در طول تاریخ” در ابتدا به عنوان بخشى‏‏‏ از همین نوشتار آماده شده بود، به طور جداگانه انتشار یافت.

ابراز نظر | جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز

بیان موضع، گفتگو میان توده‏اى‏‏هاست (۴)
«کارپایه تئوریک مناسب براى‏ شرایط کنونى‏‏ خیزش انقلابى‏‏ مردم»
«جایگاه ”آرمان والاى‏‏“ طبقه کارگر در جنبش کنونى‏‏ کجاست؟»
«کارپایه سیاست‏ورزى‏‏ پراگماتیستى‏‏ سوسیال دموکرات‏ها»

۲۵/۰۱/۸۹

مقاله شماره ١٣٨٩ / ۴ (٢۴ فروردین)

واژه راهنما: کارپایه تئوریک خیزش انقلابى‏‏. آرمان والاى‏‏ طبقه کارگر در شرایط کنونى‏‏. پراگماتیسم. برخى‏‏ علل فروپاشى‏‏ سوسیالیسم در اروپا. نگاهى‏‏ به وضع چین. راه سوسیالیسم نوع چینى‏‏. انتزاع “توخالى‏‏” و “پر” شده. تاریخ شابلونى‏‏ “جبرى‏‏” نیست. چگونه حصار پولادین «مقدورات» شکسته مى‏‏شود. نفى‏‏درنفى‏‏ دیالکتیکى‏‏. نفى‏‏ مکانیکى‏‏ در مکتب فرانکفورت.

رفیق فرهاد عزیز

از مقاله «شرایط حاکم بر ایران، بیان وضع پات در کشور است؟» و سرى‏‏ مقاله‏هاى‏‏ «بیان موضع، گفتگو میان توده‏اى‏‏هاست»، بخصوص از مقاله سوم شما «سیاست عرصه مقدورات است»، «آرمان‏هاى‏‏ غیرتاریخى‏‏ تحقق ناپذیرند» بسیار لذت بردم، به خصوص از این روى‏‏ که این مقاله‏ها کارپایه تئوریک مناسبى‏‏ در شرایط کنونى‏‏ خیزش انقلابى‏‏ مردم میهن ما فراهم آورده است.

مقاله هاتف رحمانى‏‏ را نیز مطالعه کردم. از این روى‏‏ خواستم به چند نکته به صورت تیتروار، بدون پرداختن به مضمون کامل آن‏ها، اشاره نمایم.

١- رفیق عزیز شما با توانایى‏‏ بى‏‏نظیرى‏‏ به مسائل تئورى‏‏ مى‏‏پردازید که تاکنون پاسخ مناسبى‏‏ از کسى‏‏ دریافت نکرده است. اما آن زمان که به مسائل درونى‏‏ (که در چنین شرایطى‏‏ نباید نمود بیرونى‏‏ پیدا کند) مانند سفر زنده‏یاد حمید صفرى‏‏ و على‏‏ خدائى‏‏ به آمریکا اشاره مى‏‏کنید و از آن نتایج اثبات نشده‏اى‏‏ (که نیازمند اسناد خدشه ناپذیرى‏‏ است) مى‏‏گیرید، خود را در معرض آسیبى‏‏ قرار مى‏‏دهید که دیگران همچون هاتف رحمانى‏‏ ضعف نظرى‏‏ خود را در پس آن پنهان مى‏‏نمایند و از این طریق براى‏‏ خود حقانیت سیاسى‏‏ و به طور اخص حقانیت توده‏اى‏‏ بودن و براى‏‏ شما صفت ضدتوده‏اى‏‏ بودن فراهم مى‏‏آورند. فکر مى‏‏کنم آن بیانات به صورت علنى‏‏ در سایت شما مى‏‏بایست به نحوى‏‏ تصحیح شود.

٢- پس از تخریب اردوگاه سوسیالیسم، نقطه شروع گردش به راست قریب به اتفاق سوسیال دموکرات (راست و چپ) و بورژوازى‏‏ دموکرات شده‏هاى‏‏ کمونیست‏هاى‏‏ دیروزى‏‏، از بحث «غیرتاریخى‏‏ بودن انقلاب اکتبر» و یا «آرمان‏هاى‏‏ غیرتاریخى‏‏ تحقق‏ناپذیر» (*) بوده است، آغاز شد.

پرداختن به این موضوع (جنبه‏هاى‏‏ تاریخى‏‏ دور و نزدیک این بحث) مفید خواهد بود. زیرا: آنجا که هاتف رحمانى‏‏ مى‏‏گوید: «سیاست عرصه مقدورات است … آبشخور سیاست‏هاى‏‏ پراگماتیستى‏‏، منافع آنى‏‏ و قابل دسترس در راستاى‏‏ منافع سیاست‏ورزان است. اما سرچشمه سیاست‏ورزى‏‏ انقلابى‏‏، آرمان والاى‏‏ انقلابى‏‏ است …»، باید از او پرسید که جایگاه «آرمان والاى‏‏» زحمتکشان شهر و روستا و به طور اخص طبقه کارگر در جنبش کنونى‏‏ کجاست؟

از نظر وى‏‏ «مقدورات» لازم براى‏‏ تعیین، بیان و تاکید بر آن (براى‏‏ تعمیق و پیشبرد جنبش کنونى‏‏) وجود ندارد. آنگاه تنها «مقدورات» موجود تکیه یک‏سویه بر منافع آنى‏‏، یعنى‏‏ «آزادى‏‏» است که برابر استدلال کاملاً صحیح و دقیق ایشان، دچار سیاست پراگماتیستى‏‏ خواهد شد که متاسفانه هاتف رحمانى‏‏ و هم‏نظران ایشان شده‏اند.

این، همان کارپایه سیاست‏ورزى‏‏ پراگماتیستى‏‏ سوسیال دموکرات‏ها بوده و هست. از این روى‏‏ بررسى‏‏ تاریخى‏‏ این بحث مفید خواهد بود.

*- «آرمان‏هاى‏‏ غیرتاریخى‏‏ تحقق‏پذیر» هم ممکن است داشته باشیم؟!!!

ارادتمند شما – انوشه هاتفى‏‏

١١ آپریل ٢٠١٠- ٢٢ فروردین ١٣٨٩

رفیق عزیز انوشه

١- ابرازنظر شما کمکى‏‏ بزرگ براى‏‏ گفتگوهاى‏‏ به جریان افتاده میان توده‏اى‏‏ها بوده و بر سر بزنگاه است. علت روشن است و ما را به کانون مساله تاریخى‏‏ مورد نظر نیز هدایت مى‏‏کند.

همانطور که در اولین نوشتار در “توده‏اى‏‏ها” توضیح داده و برجسته و مستدل شده است، پراکندگى‏‏ نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ حاکم بر جنبش توده‏اى‏‏، خواست و بـرنـامـه ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏ است. به عللى‏‏ که پرداختن به آن در اینجا هدف نیست، براى‏‏ برخى‏‏ از توده‏اى‏‏هاى‏‏ صادق نیز واقعیت عینى‏‏ وجود برنامه ارتجاع شناخته شده نمى‏‏باشد. از این روى‏‏ نیز کوشش متمرکز، پیگیر و مستدلى‏‏ در این زمینه تاکنون براى‏‏ برطرف ساختن پراکندگى‏‏، یعنى‏‏ براى‏‏ خنثى‏‏ ساختن برنامه دشمن طبقاتى‏‏ طبقه کارگر ایران، به‏ویژه توسط مسئول‏هاى‏‏ حزبى‏‏، به چشم نمى‏‏خورد. البته رفیق یا گروه‏هایى‏‏ وجود دارند که به این امر مهم پرداخته‏اند، بدون آنکه کوشش، ضرورت این اقدام را پیگیرانه مستدل ساخته و دنبال کرده باشد. شاید هم نگارنده از آن بى‏‏خبر است.

به نظر نگارنده، وظیفه اصلى‏‏ و اساسى‏‏ توده‏اى‏‏ها براى‏‏ ایجاد شدن بحث و گفتگو میان‏شان با سه نوع مشکل‏ روبروست.

یکـى‏‏ دیدگاه آن‏هایى‏‏ است که به طور جزم‏گرایانه و با برداشتى‏‏ مکانیکى‏‏، مرز میان توده‏‏اى‏‏ و غیرتوده‏اى‏‏ را همانند مقوله شناخته شده نزد حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏ مافیایى‏‏ در ایران، مقوله «خودى‏‏» و «غیرخودى‏‏» ارزیابى‏‏ کرده و خودى‏‏ را کسى‏‏ مى‏‏دانند که او را به درون حزب پذیرفته‏اند. متاسفانه این برداشت، که در نوشتار “شیوه نظربندى‏‏ در حزب” (١) (http://www.tudeh-iha.com/?p=1144&lang=fa) به آن پرداخته شده است، نظر رسمى‏‏ رفیق‏هاى‏‏ مسئول حزبى‏‏ در حزب توده ایران است. این مسئول‏ها بى‏‏توجه به وظیفه تاریخى‏‏ مبارزه فعال با برنامه دشمن طبقاتى‏‏، حتى‏‏ مایل نیستند به هر شکلى‏‏ که خود تمایل دارند هم در گفتگو شرکت کنند. براى‏‏ نمونه، نوشتار پیش گفته است. همانند همه نوشتارهاى‏‏ دیگر در ارتباط با سیاست حزب توده ایران، این نوشتار نیز پیش از انتشار در اختیار رفیق‏هاى‏‏ مسئول حزبى‏‏ گذاشته شده است، بدون آنکه به آن پاسخى‏‏ در پیش از انتشار و یا پس از انتشار داده شود. رفیق محمد امیدوار به طور مشخص، تاکنون به سکوتى‏‏ غیرمستدل و غیرقابل توجیه در این زمینه تن داده است. این در حالى‏‏ است که دسترسى‏‏ به رفیق على‏‏ خاورى‏‏ غیرممکن شده است.

بدنبال تداوم کوشش براى‏‏ ایجاد شدن امکان گفتگو میان توده‏اى‏‏ها، خوشبختانه زمینه‏هاى‏‏ جدیدى‏‏ براى‏‏ گفتگو بوجود آمده است و باید امیدوار بود با رشد خیزش انقلابى‏‏ مردم، از ثبات و پایدارى‏‏ برخوردار باشد.

دیدگاه دیگر، دیدگاهى‏‏ است که حرفى‏‏ براى‏‏ گفتن ندارد و هر بار که نکته‏اى‏‏ را مطرح ساخته است، به خود افشاگرى‏‏ منجر شده است. جریان “راه توده”- پیک نت على‏‏ خدایى‏‏، یکى‏‏ از این نمونه‏ها را تشکیل مى‏‏دهد. او به این بهانه به تائید برنامه امپریالیستى‏‏ “خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” پرداخت، زیرا گویا باید از این طریق دل برخى‏‏ از “اصلاح‏طلبان” را بدست آورد. زمانى‏‏ که گفته شد، درست به خاطر تزلزل این نیروها باید مواضع درست حزب توده ایران را در حفظ ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ به‏مثابه ابزار پرتوان حفظ استقلال ملى‏‏ برجسته ساخت، یعنى‏‏ از سرشت و آماج ملى‏‏ انقلاب بزرگ بهمن ۵٧ مردم دفاع نمود، لبش سوخت و سکوت کرد. یا زمانى‏‏ که طرح مسائل تئوریک مارکسیستى‏‏- توده‏اى‏‏ را برخوردى‏‏ ملانقطى‏‏ و درس پس دادن مکتبى‏‏ نامید، یا آزادى‏‏ را آماج اصلى‏‏ خیزش انقلابى‏‏ روز مردم اعلام و طرح مساله عدالت اجتماعى‏‏ را به سود طبقه کارگر، آب در هاون سائیدن نامید، دستش باز شد و به خود افشاگرى‏‏ پرداخت و “یادمانده‏ها” جلا داده شده‏اش و تقریباً “شهید” حزب شدنش را بى‏‏رنگ و بى‏‏رمق ساخت. سکوت این جریان از آن به بعد از این ریشه آب مى‏‏خورد.

همین وضع را برخى‏‏ها در تارنگاشت عدالت به شکلى‏‏ دیگر مطرح مى‏‏سازند، که براى‏‏ جلوگیرى‏‏ از طول کلام، از طرح آن اینجا دورى‏‏ مى‏‏شود. نقطه مرکزى‏‏ شیوه آن‏ها تن ندادن به بحث درباره نکات عمده است. حاضر نیستند تن به بحث مشخص براى‏‏ مستدل ساختن “عمده” بدهند. به این منظور خود را در پس نقل قول‏هاى‏‏ طولانى‏‏ و از محتواى‏‏ تاریخى‏‏ جدا شده، پنهان مى‏‏سازند.

دیدگاه سومى‏‏ که باید وجود آن را پذیرفت، دیدگاهى‏‏ است که عنصرهاى‏‏ عمل‏کننده آن، جز عوامل دشمن طبقاتى‏‏ نیستند و نمى‏‏توانند باشند. شناخت و افشاى‏‏ این دیدگاه تنها با تداوم پیگیرانه گفتگو میان توده‏اى‏‏ها ممکن خواهد بود.

٢- نقطه درست انتقاد شما به طرح شدن مساله‏هاى‏‏ درونى‏‏ حزب در بیرون، که مایه تاسف خود من نیز است، تنها در چارچوب وضع استثنایى‏‏ کنونى‏‏ و سکوت پرسش برانگیز مسئول‏هاى‏‏ حزبى‏‏ ضرورى‏‏ شد.

بدون تداوم گفتگو سازنده، رفیقانه و پایبند به موازین اندیشه مارکسیستى‏‏- توده‏اى‏‏ که سازماندهى‏‏ آن وظیفه اصلى‏‏ مسئول‏هاى‏‏ حزبى‏‏ و به ویژه رفیق محمد امیدوار است، شناخت سره از ناسره ممکن نخواهد شد؛ برنامه دشمن طبقاتى‏‏ خنثى‏‏ نخواهد شد.

توافق بر سر نکته آغاز گفتگو، توافق بر سر عمده و غیرعمده، محور بحث را در شرایط کنونى‏‏ تشکیل مى‏‏دهد. باید امیدوار بود که علاقمندان دیگر توده‏اى‏‏ نیز بتوانند فعال‏تر در آن شرکت داشته باشند.

٣- بدون تردید نایل شدن بحث به حلقه مرکزى‏‏ آنچه شما «کارپایه تئوریک» براى‏‏ شرایط کنونى‏‏ خیزش انقلابى‏‏ مردم میهن ما مى‏‏نامید، تنها با تکیه به شیوه کار مارکسیستى‏‏- توده‏اى‏‏ گذشته حزب پرافتخار توده ایرانِ ما توده‏اى‏‏ها ممکن مى‏‏باشد. این، آن درسى‏‏ است که از حزب طبقه کارگر و آموزگاران و دانشمندان آن آموخته شده است و براى‏‏ همه نیز قابل شناخت و آموختن است. تنها باید عزم به پایبندى‏‏ به اسلوب کار پژوهش مارکسیستى‏‏- توده‏اى‏‏ داشت. امید مى‏‏رود در جریان گفتگوهاى‏‏ ایجاد شده و با سازماندهى‏‏ مسئول‏هاى‏‏ حزبى‏‏، راه تحقق آن هموارتر گشته و نتایج مناسب‏ترى‏‏ براى‏‏ مبارزه طبقه کارگر ایران و حزب آن ایجاد شود.

۴- همانطور که اشاره کردید، پرداختن به «جنبه‏هاى‏‏ تاریخى‏‏ دور و نزدیک [گویا] غیرتاریخى‏‏ بودن انقلاب اکتبر» که همان بحث درباره «دوران گذار از سرمایه‏دارى‏‏ به سوسیالیسم» است، مفید خواهد بود، تا غیرمستدل بودن موضع تحمیل شده سوسیال دموکرات به چپ انقلابى‏‏ و جنبش توده‏اى‏‏ نشان داده شود. این بحث در واقع بحثى‏‏ است در ارتباط با علل فروپاشى‏‏ کشورهاى‏‏ سوسیالیستى‏‏ اروپایى‏‏ و نتیجه‏گیرى‏‏ از تجربه نافرجام گذشته، با هدف کمک به اوج مجدد جنبش کمونیستى‏‏ در جهان.

این بحث در مورد کوشش براى‏‏ اوج مجدد جنبش توده‏اى‏‏ در ایران نیز پراهمیت است. به نظر نگارنده اما نبایستى‏‏ وضع حاضر در ایران را یک‏سویه ناشى‏‏ از فروپاشى‏‏ کشورهاى‏‏ پیش گفته دانست. ضربه هولناک قتل عام توده‏اى‏‏ها و نه گویا نادرستى‏‏ سیاست گذشته حزب و اشتباه‏هاى‏‏ احتمالى‏‏ آن، ریشه اصلى‏‏ بوجود آمدن وضع کنونى‏‏ مى‏‏باشند. عدم توانایى‏‏ حزب توده ایران براى‏‏ حفظ توده‏اى‏‏ها در درون و دور کانون حزب در سال‏هاى‏‏ گذشته و نهایتاً برنامه ارتجاع داخلى‏‏ و خارجى‏‏ براى‏‏ بهره‏گیرى‏‏ از سرکوب فیزیکى‏‏ مبارزان توده‏اى‏‏ و تداوم آن به صورت ایجاد پراکندگى‏‏ نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏، ازجمله علل دیگر ایجاد شدن وضع کنونى‏‏ براى‏‏ حزب طبقه کارگر در ایران مى‏‏باشند. از این روى‏‏ نیز مبارزه‏اى‏‏ متین، علمى‏‏ و رفیقانه علیه همه این عوامل منفى‏‏ موثر، وظیفه تک تک توده‏اى‏‏ها به فراخور امکاناتشان است.

حزب توده ایران براى‏‏ سازمان دادن چنین بحث علمى‏‏ درباره مساله‏هاى‏‏ پیش گفته، مسئولیت سنگینى‏‏ به عهده دارد و باید آگاهانه و با برنامه‏اى‏‏ فکر شده و دقیق به آن بپردازد. اقدامى‏‏ که وسیله پراهمیتى‏‏ براى‏‏ آموزش نیروهاى‏‏ جوان بوده و نمى‏‏تواند وظیفه‏اى‏‏ فردى‏‏ تلقى‏‏ گردد. در توضیح علل فلسفى‏‏، تئوریک، اقتصادى‏‏، سیاسى‏‏- فرهنگى‏‏- اجتماعى‏‏ شکست سوسیالیسم واقعاً موجود در مطبوعات فارسى‏‏ زبان کوشش‏هاى‏‏ فردى‏‏، ازجمله توسط نگارنده، بعمل آمده است.

در جمهورى‏‏ خلق چین حصار «مقدورات» شکسته خواهد شد؟

در سال ٢٠٠٩ دانشمند و مارکسیست آلمانى‏‏ هلموت پترز که در دهه ٧٠ قرن پیش در جمهورى‏‏ خلق چین تحصیل کرده و در رشته چین شناسى‏‏ از دانشگاه پکن فارغ‏التحصیل شده است و چندین سال در کادر دیپلوماتیک کشور آلمان دموکراتیک در چین مشغول به کار بوده و به زبان چینى‏‏ تسلط دارد، کتابى‏‏ قریب به ٧٠٠ صفحه‏ درباره اوضاع چین از پیش از زمان انقلاب آزادیبخش تا دوران کنونى‏‏ (کنگره هفدهم حزب کمونیست چین در پائیز ٢٠٠٩) بع بهره‏گیرى‏ از منابع وسیعى‏ به رشته تحریر درآورده است. در این اثر اشتباه‏هاى‏‏ کمینترن تا کنگره هفتم آن و موضع نادرست اتحاد شوروى‏‏ در برابر انقلاب در جریان در چین، اشتباه‏هاى‏‏ انجام شده در دوران “انقلاب فرهنگى‏‏” و همچنین تجربه پایان نیافته جارى‏‏ در این کشور به طور موشکافانه‏اى‏‏ مورد بررسى‏‏ قرار گرفته است.

پترز با دیدگاهى‏‏ علمى‏‏ و باریک‏‏بین، تجربه کنونى‏‏ را برمى‏‏شمرد و دستاوردهاى‏‏ آن را مورد برخوردى‏‏ انتقادانه قرار مى‏‏دهد. او در پایان هر بخش، نتیجه‏گیرى‏‏ مشخص خود را هم از روند مورد بررسى‏ جریان به طور جداگانه مطرح مى‏‏سازد.

پترز تجربه کنونى‏‏ را در جمهورى‏‏ خلق چین، همان اجراى‏‏ برنامه اقتصادى‏‏ نوینى‏‏ ارزیابى‏‏ مى‏‏کند که لنین بعد از پایان جنگ و دفع تجاوز شانزده کشور به روسیه پس از پیروزى‏‏ انقلاب اکتبر، تحت عنوان برنامه “نپ” مطرح نمود و تحقق بخشیدن به آن را آغاز کرد. برنامه‏اى‏‏ که در سال‏هاى‏‏ بعد متاسفانه ادامه نیافت. “سرمایه‏دارى‏‏ دولتى‏‏ زیر رهبرى‏‏ حزب کمونیست” درونمایه برنامه لنین بود. تجربه کنونى‏‏ در جمهورى‏‏ خلق چین که آن را “راه سوسیالیستى‏‏ نوع چینى‏‏” مى‏‏نامند که با توجه به عقب‏ماندگى‏‏ چندین قرنى‏‏ جامعه چینى‏‏ و سلطه اشکال ماقبل فئودالى‏‏ در کشورى‏‏ نیمه مستعمره تنظیم شده و جریان دارد را پترز حرکت در لب پرتگاه ارزیابى‏‏ مى‏‏کند. تجربه‏اى‏‏ هنوز ناتمام و در خطر، که شعر سیاوش کسرائى‏‏ را در ذهن تداعى‏‏ مى‏‏کند: «که نیفتى‏‏ به چپ و راست، خطر!».

باوجود این، او این تجربه را کوششى‏‏ علمى‏‏ و پراتیکى‏‏ واقع‏بینانه، در عین حال کوششى‏‏ عملگرا، با نرمش و هوشمندانه‏اى‏‏ براى‏‏ تحقق بخشیدن به «آرمانى‏‏» مى‏‏داند، که بدون جسارت انقلابى‏‏ و پایبندى‏‏ به قدرت خلاق بررسى‏‏ و تجزیه و تحلیل مبتنى‏‏ بر ماتریالیسم تاریخى‏‏ و ماتریالیسم دیالکتیکى‏‏، دست نیافتنى‏‏ است. تئورى‏‏ دنگ سیائوپنگ در این‏باره که نمى‏‏توان سوسیالیسم را در جامعه‏اى‏‏ با سطح نازل نیروهاى‏‏ مولده برپا داشت، هسته مرکزى‏‏ اندیشه تئوریک براى‏ کوشش به منظور‏ ایجاد کردن نیروهاى‏‏ مولده رشد یافته را در تجربه در جریان در این کشور تشکیل مى‏‏دهد. او تئورى‏‏ خود را مبتنى‏‏ بر برداشت مارکس مى‏‏داند، مبنى‏‏ بر این که جامعه سوسیالیستى‏‏ را جامعه‏اى‏‏ با سطح رشدیافته‏تر ‏نیروهاى‏‏ مولده از جامعه سرمایه‏دارى‏‏ تعریف مى‏‏کند که از بندهاى‏‏ مالکیت فردى‏‏ آزاد شده‏اند.

پترز نجات یک و نیم میلیارد شهروند چینى‏‏ را از عقب افتادگى‏‏ تاریخى‏‏ و ایجاد کردن پایه‏هاى‏‏ مادى‏‏ و معنوى‏‏ جامعه سوسیالیستى‏‏ در چین، بدون این تجربه سخت کوشانه در دنیاى‏‏ جهانى‏‏ شدهِ در خدمت نظام امپریالیستى‏‏، غیرممکن ارزیابى‏‏ مى‏‏کند.

هنوز راهى‏‏ طولانى‏‏ باید طى‏‏شود، تا بتوان رشد پایه‏هاى‏‏ جامعه سوسیالیستى‏‏ را در جمهورى‏‏ خلق چین تثبیت شده ارزیابى‏‏ کرد. اما موفقیت‏هاى‏‏ تاکنون نیز خود دلیل کافى‏‏ براى‏‏ آن هستند که بتوان اعتقاد راسخ داشت که «آرمان والاى‏‏ انقلابى‏‏»، همانطور که شما نیز برجسته ساخته‏اید، قابل دسترسى‏‏ است.

انقلاب کبیر اکتبر زودرس و اراده‏گرایانه و گویا با توطئه “بلشویک‏ها و لنین” به‏ پیروزى‏‏ نرسید. کمونیست‏هاى‏‏ برپا کننده آن پس از مرگ لنین ناتوان بودند و “مروارید یافته” را برباد دادند!!

باید به سخن زنده‏یاد احسان طبرى‏‏ باور داشت: «اعجاز فرزند باور است». باید به قدرت اندیشه علمى‏‏، به برداشت مارکسیستى‏‏- توده‏اى‏‏ براى‏‏ تغییر شرایط باور داشت. باید به سخن مارکس باور داشت که با شناخت و درک اندیشه، نیروى‏‏ مادى‏‏ تغییر و دگرگونى‏‏ ایجاد مى‏‏شود!!

تاریخ شابلونى‏‏ “جبرى‏‏” نیست

ارزیابى‏‏ پترز از سیاست حزب کمونیست چین در کلیت آن، آنست که حزب کمونیست چین مى‏‏کوشد با ارزیابى‏‏ واقع‏بینانه از واقعیت موجود و تغییر یابنده در جمهورى‏‏ خلق چین، با نگاه به دورنماى‏‏ آرمانى‏‏ و حفظ آن به عنوان چراغ راهنما، راه مشخص براى‏‏ تدارک «مقدورات» دستیابى‏‏ به آرمان را توسعه داده و در کوران تجربه، آزمایش و تصحیح کند. «مقدوراتى‏‏» که با جانفشانى‏‏ میلیون‏ها چینى‏‏ در نبردى‏‏ سخت و خونبار بدست آمده بود.

پژوهش پترز در این کتاب نشان مى‏‏دهد که تاریخ شابلونى‏‏ “جبرى‏‏”‌ نیست که باید آن را به عنوان «مقدورات» درک کرد، بلکه باید آن را با هشیارى‏‏ انقلابى‏‏، با ابتکار خلاق علمى‏‏- روشنفکرانه، با آموزش از تجربه و با هدف تغییر شرایط در جهت آماج «آرمانى‏‏» بـرپـا داشت. انسان گرفتار در چهارچوب شرایط حاکم، با شناخت و درک روزافزون این شرایط، تاریخ خود را آگاهانه برپا مى‏‏دارد. بدون عنصر “آگاهانه” در عملکرد انسان، مرز میان انسان و جانور مخدوش مى‏‏گردد. مارکس در تزهاى‏‏ درباره فویرباخ، انسان را ثمره “آنسامبل” شرایطى‏‏ ارزیابى‏‏ مى‏‏کند که او خود آن‏ها را آگاهانه ایجاد کرده و دگرگون مى‏‏کند.

مارکس ضرورت برپایى‏‏ جامعه سوسیالیستى‏‏ را از پژوهش قانونمندى‏‏هاى‏‏ صورتبندى‏‏ اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏ سرمایه‏دارى‏‏ نتیجه‏گیرى‏‏ کرد و در ده‏ها هزار صفحه به اثبات رساند. او و همرزمش فردریش انگلس اما درباره جامعه سوسیالیستى‏‏ تنها به ترسیم “انتزاعى‏‏” علمى‏‏- اندیشه‏اى‏‏- روشنفکرانه و در چهارچوبى‏‏ “عام” پرداختند. برانداختن مالکیت فردى‏‏ بر ابزار عمده تولید اجتماعى‏‏ به عنوان شرط پایان بخشیدن به استثمار انسان از انسان و برپایى‏‏ جامعه انسانى‏‏ که در آن «آزادى‏‏ هر فرد، شرط آزادى‏‏ جامعه مى‏‏باشد» (مانیفست کمونیستى‏‏)، از بررسى‏‏ ماتریالیسم تاریخى‏‏ جوامع بشرى‏‏ نتیجه‏گیرى‏‏ مى‏‏شود (*). این نتیجه‏گیرى‏‏ علمى‏‏، اما “عام”، براى‏‏ برپایى‏‏ جامعه بى‏‏طبقه، براى‏‏ فردى‏‏ که براى‏‏ اولین بار با آن آشنا مى‏‏شود، نتیجه‏گیرى‏‏ و انتزاعى‏‏ “توخالى‏‏” (مارکس)، یعنى‏‏ هنوز درک نشده و تراش‏ها، لحظه‏ها، جنبه‏ها و ُبعدهاى‏‏ آن شناخته نشده و رابطه و بهم‏تنیدگى‏‏ آن‏ها هضم فکرى‏‏ نشده، مى‏‏باشد.

زمانى‏‏ که برتولد برشت مى‏‏گوید «کمونیسم آسانى‏‏ است که برپایى‏‏ آن سخت است»، دقیقاً به آن کار سخت کوشانه کمونیست‏هایى‏‏ اشاره دارد، که باید “خاص”هاى‏‏ آن انتزاع “توخالى‏‏” را یافته و انتزاع را “پر” کنند. یعنى‏‏ انتزاع را قابل درک سازند، به آن “جان” بدمند. دستیابى‏‏ به چنین هدف والاى‏‏ آرمانى‏‏ به طور متافیزیکى‏‏ ممکن نیست. مارکس و انگلس به عنوان اندیشمندان دیالکتسین از این روى‏‏ به آن تن ندادند. ما، درست هاتف رحمانى‏‏ها باید این وظیفه «سخت» را به عهده گیرند. باید با شناخت علمى‏‏ واقعیت موجود، باید از درون شرایط حاکم بر این واقعیت موجود، راه خروج از آن و دگرگونى‏ آن را بیابند. باید به این منظور «جایگاه “آرمان والاى‏‏” زحمتکشان شهر و روستا و به طور اخص طبقه کارگر در جنبش کنونى‏‏» مردم ایران را بیابند، آنطور که شما، انوشه گرامى‏‏ متذکر شده‏اید. این تنها شیوه ممکن نجات از بندهاى‏‏ اندیشه پوزیتویستى‏‏ سوسیال دموکرات و تبدیل ساختن نیروى‏‏ اندیشه به نیروى‏‏ مادى‏‏ براى‏‏ دگرگون ساختن شرایط حاکم بر جامعه است و بس!

آگاهى‏‏ تغییر دهنده شرایط، بدون حرکت به سوى‏‏ آرمان و آماج درک شده، بدون پیوند برقرار کردن میان «منافع آنى‏‏»، به قول لنین وظیفه دموکراتیک، با «آرمان والاى‏‏ انقلابى‏‏»، به بیان لنین وظیفه سوسیالیستى‏‏ (**)، چاره‏اى‏‏ جز تسلیم به “جبر” و به «مقدورات» ندارد و کارش به نفى‏‏ “اختیار” مى‏‏انجامد. برداشت ماتریالیسم دیالکتیکى‏‏ را ترک و به ایده‏آلیسم پناه مى‏‏برد. این، افتادن به چاله موضع پوزیتویستى‏‏ «پایان تاریخ» است. گرفتار شدن به اندیشه “مکتب فرانکفورت” است.

این موضع پوزیتویستى‏‏ از طبقه کارگر، رنجبر بدبخت و رنجور مى‏‏سازد، همانطور که کلیساى‏‏ کاتوکیک از مسیح، فیلسوف و مبارزى‏‏ که براى‏‏ بهبود شرایط زندگى‏‏ مردم به نبردى‏‏ نابرابر تن داد و به شهادت رسید، تن خونین و رنجور و قابل ترحمى‏‏ بر صلیب ساخته است. در کاتاکمب‏ها (دهلیزهاى‏‏ گورستان زیرزمینى‏‏) در رُم، که در آن مردگان مسیحى‏‏ جاى‏‏ داده شده‏اند، تا قرن دوم تاریخ اروپایى‏‏ نقش مسیح بر سر گورها، همه جا، مردى‏‏ در حال سخنورى‏‏، فیلسوفى‏‏ با سیمایى‏‏ مبارزه‏جویانه ترسیم شده است. با به رسمیت شناختن شدن دین مسیح و تبدیل آن به دین رسمى‏‏ است که اولین عکس‏هاى‏‏ مسیح میخکوب شده بر صلیب بر گورها در این آرامگاه‏هاى‏‏ زیرزمینى‏‏ نصب شده‏اند. صدقه و بخشش که به شیوه معمول کنونى‏‏ در حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏ در ایران و جهان تبدیل شده است، “آشپزخانه‏هاى‏‏ سوپ” که کلیساها و مردم خیرخواه در شهرهاى‏‏ ثروتمندترین کشورهاى‏‏ امپریالیستى‏‏ برپا مى‏‏سازند و “سفره‏هاى‏‏” مشابه آن در ایران نیز ابزار تبدیل ساختن محرومان به رنجبران فاقد حق و چشم در انتظار بخشش است. این درحالى‏‏ است که طبقه آگاه پرولتاریا، انقلابى‏‏ترین و مبارزجویانه‏ترین طبقه جامعه سرمایه‏دارى‏‏ است که اندیشه خود را ‏ براى‏‏ کوبیدن میخ تابوت این نظام استثمارگر مسلح ساخته است و کار سخت و بغرنج برپایى‏‏ جامعه انسانى‏‏ را به عهده دارد. انسان آگاه و رزمجو را نباید رنجور و تسلیم شده به «مقدورات» پنداشت و خواست!

کارل پوپر، یکى‏‏ از سردمداران “مکتب فرانکفورت”، تئورى‏‏ “مهندسى‏‏ اجتماعى‏‏” را براى‏‏ توجیه قناعت براى‏‏ تعمیر «مقدورات» پیشنهاد مى‏‏کند. به نظر او با “مهندسى‏‏ اجتماعى‏‏” مى‏‏توان نارسایى‏‏هاى‏‏ «مقدورات» را بر طرف ساخت. هدف، نفى‏‏درنفى‏‏ دیالکتیکى‏‏ «مقدورات»، یعنى‏‏ ارتقاى‏‏ واقعیت به مرحله رشد عالى‏‏تر و بغرنج‏تر نیست. هدف نفى‏‏ مکانیکى‏‏، نفى‏‏ ساده «مقدورات» است. زمانى‏‏ که بانک مرکزى‏‏ آمریکا، آلمان و … نرخ سود پول را بالا یا پائین مى‏‏برد، تا گویا گرانى‏‏ را “مهار” کند، به شیوه نفى‏‏ مکانیکى‏‏ مورد نظر پوپر پایبند است. تقلیل دستمزد کارگران گویا زیر فشار “الزامات گلوبالیستى‏‏” ناشى‏‏ از برنامه نولیبرال “آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” نیز به همین شیوه نفى‏‏ مکانیکى‏‏ متوسل مى‏‏شود و آن را با تئورى‏‏ “مهندسى‏‏ اجتماعى‏‏” توجیه کرده و به کارگران القا مى‏‏کند. از این طریق است که تغییرات، تغییراتى‏‏ کمّى‏‏ باقى‏‏ مانده و کار به تثبیت شرایط  حاکم مى‏‏انجامد.

این در حالى‏‏ است که نفى‏‏درنفى‏‏ دیالکتیکى‏‏، حصار پولاین ایجاد شده بدور اندیشه و عمل انسان آگاه، قناعت غیرمستدل تحمیل شده به اندیشه او را مى‏‏شکند. به او امکان مى‏‏دهد، با شناخت شرایط و با استفاد از امکانات موجود در واقعیت، تغییر و گذار از آن، از «مقدورات» را سازمان دهد. بهره جستن از امکانات ارتباط اینترنتى‏‏ و تلفن همراه در خیزش انقلابى‏‏ کنونى‏‏ در ایران، نمونه‏اى‏‏ براى‏‏ ایجاد تغییر و گذار از «مقدورات» برپایه منطق دیالکتیک است. از این طریق است که شرایط نوین ایجاد مى‏‏گردد. حتى‏‏ در تاریک‏ترین شرایط. اسیران بازداشتگاه مرگ نازى‏‏هاى‏‏ آلمانى‏‏ در بوخن‏والد، تدارک آزادسازى‏‏ خود را با شکستن «مقدورات» سازمان دادند.

زنده‏یاد احسان طبرى‏‏ در سروده زندانش تحت عنوان “وعده دیدار”، با نفى‏‏درنفى‏‏ دیالکتیکى‏‏، حصار پولادین «مقدورات» را مى‏‏شکند و در خاموشى‏‏ «بانگ مى‏‏کند» (طبرى‏‏): «…

اى‏‏ آنکه در برابر چشمانم بستر پولادین نهادى‏‏،

اى‏‏ آنکه آسمان ذهنم را بى‏‏ستاره مى‏‏خواهى‏‏،

من

هر شب در آسمان،

وعده دیدار دارم با ستارگان.»

نگارنده بخش‏هایى‏‏ از این کتاب بسیار آموزنده که مى‏‏توان با کمک آن پاسخ‏هاى‏‏ قانع کننده‏اى‏‏ براى‏‏ بسیارى‏‏ از پرسش‏ها درباره علل فروپاشى‏‏ کشورهاى‏‏ سوسیالیستى‏‏ اروپا را یافت، به فارسى‏‏ برگردانده که هنوز ناتمام است. کوشش خواهد شد آن بخش‏ها در نوشتارى‏‏ از درونمایه کل کتاب هرچه زودتر منتشر شود. در این نوشتار به نکته‏اى‏‏ که اشاره کردید، پرداخته خواهد شد. امیدوارم فرصت براى‏‏ ارایه این نوشتار در پیش باشد. شاید علاقمندهاى‏‏ دیگرى‏‏ نیز بتوانند در کار ترجمه شرکت کرده و به آن سرعت بخشند.

سالى‏‏ نو با توان بیش‏تر خیزش انقلابى‏‏ مردم در پیش است. برایتان بهترین آروزها را دارم و براى‏‏ سخنان محبت‏آمیزتان تشکر مى‏‏کنم.

فرهاد عاصمى‏‏

٢٣ فروردین ١٣٨٩

(*) نگاه کن به نوشتار «انسان»، دیدگاه مارکسیستى‏‏‏‏‏‏‏‏ درباره انسان‏شناسى‏‏‏‏‏‏‏‏ (آنتروپولوژى‏‏‏‏‏‏‏‏) و برداشت‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏ بنیادى‏‏‏‏‏‏‏‏ آن   http://www.tudeh-iha.com/?p=1075&lang=fa در “توده‏اى‏‏ها”

(**) لنین درباره فعالیت عملى‏‏ سوسیال دموکرات‏ها مى‏‏نویسد: «منظور فعالیت عملى‏‏ سوسیال دموکرات‏ها، رهبرى‏‏ مبارزه طبقاتى‏‏ پرولتاریا و متشکل کردن این مبارزه است. در هر دو صورت آن: مبارزه سوسیالیستى‏‏ (مبارزه بر ضد طبقه سرمایه‏داران، یعنى‏‏ مبارزه‏اى‏‏ که همّش مصروف به انهدام رژیم طبقاتى‏‏ و ایجاد جامعه‏اى‏‏ سوسیالیستى‏‏ است) و مبارزه دموکراتیک (مبارزه بر ضد حکومت مطلقه، یعنى‏‏ مبارزه‏اى‏‏ که همّ آن مصروف به دست آوردن آزادى‏‏ سیاسى‏‏ در روسیه و دموکراتیک کردن رژیم سیاسى‏‏ و اجتماعى‏‏ روسیه است) …». مجموعه آثار جلد دوم، ص ٨٢٧، ترجمه زنده‏یاد پورهرمزان) (به نقل از نوشتار سیمین مدرسى‏‏- میلاد منزوى‏‏ -miladmonzavi@yahoo.com- تحت عنوان “نیم نگاهى‏‏ به مقاله طرد رژیم «ولایت فقیه»، نه استراتژى‏‏، نه تاکتیک”). زنده‏یاد جوانشیر در “سیماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ایران” برنامه حداقل کارگرى‏‏ حزب توده ایران را مبتنى‏‏ بر این نظر لنین توضیح داده و مستدل مى‏‏سازد. (نگاه شود به http://www.tudeh-iha.com/?p=688&lang=fa سیماى‏‏‏‏‏ مردمى‏‏‏‏‏ حزب توده ایران (١) پیوند گسست‏ ناپذیر وظیفه سوسیالیستى‏‏‏‏‏ و دموکراتیک)

۲ آخرين ابراز نظر » | جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز

شیوه نظربندی در حزب (١)
درددلى‏‏‏ با رفیق على‏‏‏ خاورى‏‏‏

۲۳/۰۱/۸۹

مقاله شماره ٣ (٢٣ فروردین ١٣٨٩)

واژه راهنما: پراکندگى‏وضعى‏‏ استثنایى‏‏ است. راه برون رفت از آن. مسئول ایجاد شرایط‏، کمیته مرکزى‏‏ حزب است. شیوه مارکسیستى‏‏- توده‏اى‏‏ بررسى‏‏. نظر طبرى‏‏ در این زمینه: دیالکتیک کلیت و جزء.

پیشگفتاری غیرمتعارف: سطور زیر بدنبال گفتگویی با رفیقی درباره برنامه ارتجاع برای ابدی ساختن تشتت و پراکندگی در جنبش توده‏اى‏‏ و اندیشه‏هایى‏‏ برای مبارزه با آن به رشته تحریر در آمده بود و برای ابرازنظر آن رفیق ارسال شده بود. اکنون چندین هفته از آن تاریخ گذشته. در این بین از طریق “هاتف رحمانی” با نوشته “ش ب امید” در عدالت (۱۶ بهمن ۱۳۸۸) تحت عنوان «عدم همراهی با محتوای غیراصولی یک یاداشت» آشنا شدم.

هاتف رحمانی در نوشتار اسفند ۱۳۸۷ و در نامه‏ای که اخیراً به نگارنده نوشته است، درباره شیوه نظربندی در درون حزب نکاتی را برشمرده است که مورد تائید رفیق مخاطب من در گفتگوی پیش گفته نیز هست. نگارنده هم به آن اعتقاد و اعتماد داشته و به آن پایبند بوده و هست. این شیوه «اصل لنینی مرکزیت دموکراتیک بحث و گفتگو مشترک با تصمیم نهایی در ارگان‏های حزبی و عملکرد یک پارچه حزب برای تحقق تصمیم جمعی» است.

پرسشی که مطرح است، این پرسش است که در شرایطی که وضع استثنایی وجود دارد، عملکرد برپایه این اصل را باید چگونه سازمان داد.

به نظر میرسد که مى‏‏توان در چنین شرایطی از شیوه زیر بهره جست:

اول-  باید اثبات نمود که وضع استثنایی وجود دارد.

دوم- اگر بتوان چنین وضعی را به اثبات رساند، آنوقت آن وضعی بوجود آمده است که موضوع گفتگوی نگارنده با رفیق پیش گفته را تشکیل می دهد که در زیر به آن پرداخته شده است.

اول- وضع استثنایی اکنون وجود دارد؟

اثبات وجود وضع استثنایی، یعنی پراکندگی ناسازگار با سرشت طبیعی حزب و منافی مصالح عالیه آن، از یک سو از برنامه ارتجاع داخلی و خارجی و کوشش آن ها برای ابدی ساختن پراکندگی نتیجه می شود. از سوی دیگر، واقعیت وجود پراکندگی در جنبش توده‏ای که در فعالیت‏هاى‏‏ متفاوت تبلور مى‏‏یابد، خود دلیل بر وجود وضع استثنایی بوده و این تز را مستند مى‏‏سازد. وجود چنین وضعی همچنین در کوشش قابل شناخت توده‏اى‏‏ها در درون و بیرون سازمان حزبی در جهت برطرف ساختن پراکندگی قابل شناخت است. وجود وضع استثنایی، در عینیت ضرورت برطرف ساختن آن نیز مستدل مى‏‏گردد. تکیه درست بر اصل لنینی پیش گفته در گفتگوهای متعدد ومتفاوت، ازجمله در نوشتارهای پیش گفته هاتف رحمانی و در اسناد حزبی ازجمله از این رو ضروری شده است که ضرورت برطرف ساختن وضع استثنایی وجود داشته و احساس مى‏‏شود. لذا مى‏‏توان وجود وضع استثنایی، یعنی پراکندگی ناسازگار با سرشت و مصالح حزب توده ایران را عینیتی قابل شناخت دانست و تز را اثبات شده ارزیابی کرد.

مدافعان اصل لنینی پیش گفته، راه خروج از وضع استثنایی را اجرای بی چون و چرای این اصل مى‏‏دانند. این در حالی است که پراتیک اجرا شده تاکنون موفق نبوده است. نه به بحث خاتمه داده و نه پراکندگی را برطرف ساخته است. یعنی وضع کماکان آن وضعی است که دشمن خواستار آن بوده و برنامه تحقق بخشیدن به آن را در برابر خود نهاده است.

وجود واقعیت عینی پراکندگى‏، کوشش برای یافتن راه واقع بینانه‏ای برای برطرف ساختن آن را مستدل مى‏‏سازد. پافشاری غیرمستدل به نفی وجود پراکندگی و یا تکیه یک‏سویه و جزم‏گرایانه به اصل لنینی، برای رفع پراکندگی، کارساز نبوده و کوشش را به کوششی در سطح و بی اثر یا هدفمند و برنامه‏ریزی شده تبدیل مى‏‏سازد.

بدین ترتیب ما دوباره در آغاز بحث قرار داریم و این پرسش مطرح است که چگونه باید این اصل لنینی را در شرایط حاکم که استثنایی است، به مورد اجرا در آوریم تا برنامه دشمن طبقاتی بشکند؟ ادامه وضع، همانطور که نشان داده شد، در عمل قادر به شکاندن و خنثی ساختن  برنامه دشمن نیست.

به بیان دیگر پرسش چنین است، آیا جنبش توده‏ای از خلاقیت و هوشمندی ضرور برخودار است تا علیه برنامه دشمن طبقاتی پیشنهادی سازنده و کارساز در جهت تحقق اصل لنینی پیش گفته ارایه داده و به آن تحقق بخشد یاخیر؟

به نظر نگارنده جنبش توده‏ای و مسئول‏های حزبی قادر به ارایه چنین پادزهری هستند. در این زمینه نقش شما، رفیق عزیر خاوری، نقشی تاریخی است. نگارنده تردیدی در آن ندارد. استدلالی که امید در نوشتارش مطرح می سازد، استدلال درستی است. نقش فعال شما برای حفظ حیثیت و اعتبار شما به عنوان تنها بازمانده آزاد کمیته مرکزی پس از انقلاب بهمن، در این زمینه بسیار پراهمیت است. زنده یاد منوچهر بهزادی همیشه مى‏‏گفت، حکم نهایی درباره نقش وجای فرد سیاسی را می‏توان تنها پس از او بیان داشت. این حرفی درست است. اما نقش تاریخی شما فراتر از این نکته است.

نقش شما در یافتن راه حل واقع بینانه برای برطرف ساختن پراکندگی در جنبش توده‏ای، نقشی فعال علیه سیاست و برنامه ارتجاع داخلی و خارجی است که مى‏‏کوشد نابودی فیزیکی رهبران و کادرها و دانشمندان و فعالین حزبی را از این طریق ابدی سازد که پراکندگی را در جنبش توده‏ای و حزب طبقه کارگر ابدی سازد.

پراکندگی را ابدی سازد، به چه معناست؟ به نظر نگارنده به این معناست که شیوه مارکسیستی- توده ای بررسی و پژوهش برای یافتن راه حل در شرایط استثنایی را برای جنبش توده‏ای در پرده ابهام قرار داده و دست نیافتنی سازد.

این شیوه مارکسیستی- توده‏ای، چه شیوه‏ای است؟ در بیان کوتاه مى‏‏توان گفت که این شیوه درسی است که می توان در سطح تئوریک به ویژه از مارکس و در سطح عمل به آسانی از عملکرد و پراتیک حزب توده ایران آموخت، دوباره آموخت.

مارکس اثری درباره دیالکتیک و اصول آن به رشته تحریر در نیاورده است. او اما در تحلیل و بررسی خود در “کاپیتال” قوانین دیالکتیکی و شیوه نگرش دیالکتیکی به وقعیت را موشکافانه بکار گرفته و توضیح می دهد و در قریب به دو هزار صفحه پژوهش درباره ساختار وعملکرد صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه‏داری به آن پایبند باقی می‏ماند. او تحلیل خود را از آن رو با بررسی کالا آغاز مى‏‏کند، زیرا کالا «یاخته»ای است که به قول لنین با شناختن آن، همه اندام‏های گیاه و حیوان قابل شناخت مى‏‏گردد. طبرى‏‏ در “یاداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏ فلسفى‏‏ و اجتماعى‏‏ (ص ٢٨) تحلیلى‏‏ را صحیح مى‏‏داند «که بتواند پیوند درونى‏‏ صدها و هزارها پدیده ظاهرى‏‏ را بوسیله یک رشته قوانین هادى‏‏ که خاص ویژه پدیده است، روشن سازد. صدها و هزارها پدیده اقتصاد جامعه سرمایه‏دارى‏‏ را مارکس با یک رشته قوانین جنبش کالا توضیح مى‏‏دهد. مارکس تنها به تحلیل یک بخش از پدیده‏ها (بحران، بازار، قیمت، سود، استثمار وغیره) اکتفا نمى‏‏کند، بلکه سرمایه‏دارى‏‏ را به‏مثابه یک پروسه کامل در سیر تاریخى‏‏ آن مى‏‏گیرد و با درونکاوى‏‏ عمیق یک سلسله قوانین ماهوى‏‏ آن‏را روشن مى‏‏سازد.»

به‏عبارت دیگر برای آغاز جستجوی واقعیت، باید در پژوهش با آن حلقه اساسی و تعیین کننده، با آن یاخته‏ای آغاز نمود که کلیه لحظه‏ها و تراش‏ها و جنبه‏ها و… را در واقعیت قابل شناخت، روابط میان آن‏ها و حرکت و تغییر آن‏ها را قابل درک مى‏‏سازد. این حلقه اساسی را حزب توده ایران در ارتباط با انقلاب بهمن ۵۷ با شفافیت تعیین و بیان داشته است. تعریف ارایه شده از انقلاب ، “انقلاب ملی و دموکراتیک”، درعین حال که بیان مرحله انقلاب در سال ۵۷ است، هم زمان اما شیوه بررسی و تحلیل مارکسیستی- توده ‏ای نیز مى‏‏باشد که باید به آن پایبند بود اگر می خواهیم از واقعیت کنونی حاکم بر ایران ارزیابی مبتنی بر اندیشه دیالکتیکی ارایه دهیم. باید برای یافتن عملکرد مارکسیستی- توده‏ای به منظور برطرف ساختن پراکندگی در جنبش توده‏ای نیز به این شیوه پایبند بود. به این نکته دیرتر مى‏‏پردازیم.

اجازه دهید برای روشن شدن مطلب، به بررسی یک نمونه‏ از مساله‏های عمده روز  بپردازیم. این نمونه ارزیابی حلقه اساسی- اصلى‏‏ را در بررسی اوضاع حاکم بر ایران در شرایط کنونی تشکیل مى‏‏دهد. به کمک این نمونه مى‏‏توان همزمان درک کرد که چرا یافتن حلقه اصلی برای آغاز پژوهش، شیـوه دیالکتیکی پژوهش را نیز تشکیل مى‏‏دهد.

متاسفانه هیچ یک از جریان‏های موجود در جنبش توده‏ای برای ارزیابی اوضاع ایران، حلقه اساسی در مرحله کنونی رشد جامعه و تضاد اصلی ناشی از آن را، جستجو نکرده و آن را مبدا اندیشه تحلیل‏گر قرار نداده‏اند. در اسناد جارى‏ حزب توده ایران نیز ما با چنین وضعی روبرو هستیم.

برای همه جریان ها، مسئله «اتحاد» در دوران کنونی حلقه مرکزی را تشکیل داده و سرآغاز اندیشه برای پاسخ به وظیفه و یافتن شعارهای روز مى‏‏باشد. پرسش «چه باید کرد»، قدمی که باید پس از شناخت از واقعیت برداشت، در آغاز حرکت اندیشه و عمل قرار گرفته است. پیامد حاکم شدن چنین شرایطی بر اندیشه شناسندهِ تحلیل‏گر در جنبش توده‏ای، پراکندگی نظری بوجود آمده و تاثیر محدود جنبش توده‏ای و حزب بر نبرد طبقاتی جاری در ایران است.

هر گروه با نقض دیالکتیک “کل و جز”‏، با چشم فروبستن به کلیت شرایط حاکم بر نبرد طبقاتی و بر مبنای روابط ومنافع خرد لحظه از دید خود، این یا آن متحد را متحد واقعی می‏پندارد. به عبارت دیگر، مبارزانی که همه مدعی پایبندی به اندیشه سنتی حزب توده ایران هستند، مبارزانی که خود را چپ انقلابی مى‏‏دانند و سوسیالیسم علمی را چراغ راهنمای اندیشه تئوریک خود اعلام مى‏‏کنند، یعنی کسانی که قاعدتاً میبایستی در بررسی خود برای شناخت شرایط حاکم بر ایران متحداً به یک نتیجه‏گیری مشترک نایل مى‏‏شدند و انگشت بر روى‏‏ نیروی مشابهی به عنوان متحد مرحله کنونی مى‏‏گذاشتند و یا لااقل میبایستی این انتخاب آنچنان دور از هم قرار نمى‏داشت که هر کدام در  قطبى‏ از طیف ممکن متحدها قرار داشته باشد. اما چرا وضع به طور واقعی چنین است که برخی در کنار سلطنت طلب‏ها قرار مى‏‏گیرند، دیگران این بخش و برخی دیگر آن بخش از حاکمیت سرمایه‏داری در ایران را متحد خود ارزیابی مى‏‏کنند؟ علت قابل شناخت است:

آن‏ها پیش از بررسى‏‏ و تعریف شرایط حاکم بر ایران و کشف حلقه اساسی و «یاخته» مورد نظر لنین، یکی با تکیه به مساله لائیک، دیگری با تکیه به خطر هجوم امپریالیسم و سومی ترکیبی از آن را به مساله عمده تبدیل ساخته و برپایه آن به انتخاب متحد پرداخته اند. به عبارت دیگر، با تکیه به منافع “خرد”،‏ “کلیت” و منافع عام جامعه را از نظر دور و‏‏ چراغ راهنما را گم کرده‏اند. همگی با نقض وحدت تضاد اصلی حاکم بر جامعه، مضمون یک پارچه آزادی و عدالت اجتماعی را درک نکرده‏اند‏. طبری در همانجا مى‏‏نویسد: «عیب تحلیل قِسمى‏‏ و جزئى‏‏ آنست که نمى‏‏تواند انتظام و ترتیب قانونى‏‏ درون پدیده را فاش کند و تضادها را حل کند و مشکلات را پاسخ گوید.»

در زیر به ارزیابی آقای حبیب الله پیمان از سازمان مسلمانان مبارزه نظرى‏‏ خواهیم افکند، تا ناتوانی جنبش توده‏ای در درک وحدت دو آماج بهم‏تنیده انقلاب بهمن برجسته‏تر و شفاف‏تر نشان داده شود. دو آماجی که به نظر او، کماکان توامان تضاد اصلی را در جامعه کنونی نیز تشکیل مى‏‏دهند.

نتیجه چنین سردرگمی، پراکندگی نظری و سازمانی ایجاد شده و تاثیر محدود جنبش توده‏ای در نبرد طبقاتی جارى‏‏ در کشور است.

البته که دشمن قادر است از چنین وضعی بزرگ‏ترین سواستفاده را به‏سود امیال خود بکند و چنین کرده است. دیگر در جنبش توده‏ای سره از ناسره قابل شناخت نیست و این درست آن وضعی است که دشمن طبقاتی بر روی آن حساب باز کرده است. با این مقدمه و توضیح اسلوب پژوهش، بازگردیم به بررسی پراکندگی در جنبش توده‏ای.

به اسلوب پژوهش مارکسیستى‏- توده‏اى‏ بازگردیم

مشکل اسلوبی برای برطرف ساختن این پراکندگی نیز از این طریق بوجود آمده است که توافق بر سر آغاز بحث و گفتگو و به ویژه توافق بر سر نقطه آغاز بررسی و پژوهش واقعیت حاکم بر جنبش توده‏ای بوجود نیامده و با ادامه وضع بوجود هم نخواهد آمد. سردرگمى‏‏ای که به وسیله سواستفاده دشمن طبقاتی تبدیل شده است. دشمن طبقاتی برای آنانی که جزم‏گرایانه اصل لنینی را آیه قرانی مى‏‏پندارند و مایل به نرمش حتی میلیمتری هم از آن نیستند، دست میزند و هورا مى‏‏کشد و به آن‏هایی نیز آفرین مى‏‏گویند که با طرح مسائل غیرعمده به جای عمده، پراکندگی را ابدی مى‏‏سازند. این سواستفاده دشمن طبقاتی، بخش کوچک‏تر سیاست موذیانه ارتجاع را تشکیل مى‏‏دهد. بخش بزرگ‏تر این سیاست موذیانه، کوشش برای در پرده ابهام نگاه داشتن نقطه آغازی است که باید در بررسی واقعیت موجود، از آن شروع کرد. یعنی خدشه‏دار کردن اسلوب مارکسیستی- توده‏ای. مى‏‏توان در چنین وضعی سره از سره را باز شناخت؟ پاسخ منفى‏‏ است!

نقش تعیین کننده و تاریخی شما رفیق خاوری و کمیته مرکزی حزب درست در شکاندن فعال این ترفند دشمن نهفته است. شما و کلیه مسئول های کمیته مرکزی حزب و در پیشاپیش همه رفیق محمد امیدوار از این امکان استثنایی برخودار هستید که با هدایت بحث، برنامه دشمن را خنثی کرده و بشکنید.

تکیه بر اصل لنینی پیش گفته که مورد تائید نگارنده نیز است، نه در نفی چنین اقدام خلاقانه‏ای قرار دارد و نه با آن در تضاد است. از آنجا که این اقدام قادر است برنامه دشمن را از آن طریق بشکاند که سره از ناسره را جدا سازد، اقدامی عمیقاً انقلابی و توده‏ای است.

بدون تردید هیچ جریانی قادر به ارایه استدلال در این باره نخواهد بود که چرا نباید آغاز گفتگو و بحث را در هماهنگی با عملکرد مارکس و حزب توده ایران انجام داد، که در تضاد با آن عملی ساخت! چرا نباید بررسی و پژوهش درباره واقعیت کنونی حاکم بر ایران را از این نقطه آغاز ننمود، که تضادی اصلی ناشی از مرحله رشد اقتصادی- اجتماعی بر ایران را تشکیل مى‏‏دهد و با حل آن راه رشد ترقی خواهانه جامعه گشوده خواهد شد؟ چرا باید لائیک بودن سیاست حاکم بر جامعه، در مرکز توجه قرار گیرد و نه راه رشد آتی کشور؟ بر پایه کدام استدلال مجاز هستیم، سرشت ملی- دموکراتیک انقلاب بهمن که وحدتی دیالکتیکی را تشکیل مى‏‏دهد، نقض کرده و گویا مبارزه خرده‏بورژوازی با امپریالیسم را (که درباره آن بسیاری گفتی وجود دارد!) مطلق ساخت و ده‏ها و ده‏ها پرسش دیگر. (در نوشتار جداگانه مساله “لائیک” یا جدایى‏‏ دین از حاکمیت را مورد بررسى‏‏ قرار خواهیم داد. نکته‏اى‏‏ که از نظر تاریخى‏‏ روند شکل حاکمیت خداشاهى‏‏ و شاه‏خدایى‏‏ را در طول تاریخ در جامعه بشرى‏ تشکیل مى‏‏دهد.)

رفیق گرامی، اگر موضوع جدی نبود، حتى‏‏ حاضر بودم با شما بر سر این نکته شرط ببندم که هیچکس قادر نخواهد بود یک استدلال مبتنی بر رد اندیشه مارکسیستی- توده‏ای که برشمرده شد، ارایه دهد!

حبیب‏الله پیمان، یکی از فعالان شناخته شده و میهن دوست از سازمان مسلمانان مبارزه نیز در مصاحبه اخیر خود، شرایط کنونی حاکم بر ایران را از درون مرحله رشد جامعه توضیح می دهد و آن را قابل شناخت مى‏‏داند. او نیز بر ضرورت توسعه پایگاه اجتماعی خیزش انقلابی مردم از طریق طرح خواست‏های طبقه کارگر توسط خیزش انقلابی پای مى‏‏فشارد، یعنی به پیوند میان آزادی وعدالت اجتماعی مى‏‏پردازد و شعار آنی آزادى‏‏های قانونی را با خواست آتی راه رشد جامعه پیوند میزند. او توده‏ای نیست‏، اما انگار مواضع «سیمای مردمی …» را برمیشمرد ومى‏آموزاند. او ازجمله مى‏‏گوید: «بر این باورم که جنبش سبز به لحاظ ماهیت و اهداف در قد و قواره یک جنبش ملی رهایى‏‏بخش ظهور نمود و از این بابت بى‏‏شباهت به سه جنبش بزرگ سده اخیر ایران نبوده و در تداوم تحقق آمال و ارزش‏های پدیدآمده در آن‏ها سیر مى‏‏کند و همان هدف‏ها و خواست‏های اساسی را دنبال مى‏‏کند. پیش از یک قرن است که ملت ایران برای رهایی انقیادهای سه‏گانه، یکی سیاسی، یعنی استبداد و خودکامگی در حوزه سیاست. دوم فرهنگی: یعنی وابستگی فکری وعقلی به مراجع و کانون‏های بیرون از خرد و شعور فردی و جمعی و بالاخره اجتماعی- اقتصادی، یعنی از سلطه و مناسبات مبتنی بر غارت، دلالی، بهره‏کشی و تبعیض و بیعدالتی مبارزه مى‏‏کند. به رغم پیروزى‏‏های مقطعی و دستاوردهایی نظیر قانون اساسی در بر دارنده اصولی مربوط به حقوق اساسی ملت، [تا دستیابى‏‏ به] حق آزادی و حاکمیت ملی … راه درازی در پیش است» و در ارتباط با امکان فراگیرتر کردن جنبش سبز مى‏‏گوید: «… منعکس کردن مشکلات ومطالبات آنها (نیروهای اجتماعی فعال در عرصه تولید و خدمات) از سوی جنبش سبز و حمایت موثر از آن‏ها در مواجه با معضلات و محرومیت‏ها اقتصادی و اجتماعی است. …»

در این جملات، ارزیابی از مرحله رشد اقتصادی- اجتماعی جامعه آغاز مى‏‏شود، تضاد اصلی این مرحله، یعنی مساله آزادی و عدالت اجتماعی به عنوان تداوم آماج انقلاب بهمن، بیان مى‏‏شود و با طرح ضرورت ایجاد پیوند میان خواست آزادی و عدالت اجتماعی، راه توسعه پایگاه اجتماعی جنبش سبز مطرح مى‏‏گردد. به عبارت دیگر، مضمون و هدف جنبش سبز، تحقق بخشیدن به آماج‏های انقلاب بهمن ارزیابی مى‏‏شود (نگاه شود ازجمله به نوشتار شماره ۵٠ سال ١٣٨٧ که در آن به ثمر رساندن دستاوردهای انقلاب بهمن ۵٧ زمانی توضیح داده شده است که “نامه مردم” نامزدی میرحسین موسوى‏‏ را بازی ارتجاع ارزیابی کرد http://www.tudeh-iha.com/?p=864&lang=fa). بازگردیم به گفتگو و درددل خودمان.

رفیق گرامی، آیا یک استدلال مى‏‏توان ارایه داد که اثبات کند که ارزیابی نگارنده که در سطور پیش و در نوشتارهای متعددی در “توده‏اى‏‏ها” ارایه شده است، از آن رو ارزیابی مارکسیستی- توده‏ای نیست، زیرا نگارنده از امکان طرح آن در ارگان‏های حزبی محروم شده است؟ چرا باید نقض حق اساسنامه‏ای نگارنده در شرکت فعال در زندگی حزبی، چرا باید محروم نمودن از استفاده از انتشارات حزبی برای بیان نظر، دلیل بر نادرستی ارزیابی باشد؟ هاتف رحمانی و رفیق هم صحبت من و دیگرانی که شکل سازمانی برای انجام بحث ها را از درونمایه و محتوای بحث و گفتگو جدا مى‏‏سازند و آن دو را در برابر هم قرار مى‏‏دهند و شکل را مطلق کرده و آن را به جزم تبدل مى‏‏کنند، دیالکتیک محتوا و شکل را نقض مى‏‏کنند.

این اشتباه تئوریک، ریشه فلسفی دارد. دیالکتیک هگل از آن رو قادر نشد واقعیت را تغییر دهد، زیرا برخلاف اندیشه دیالکتیکی نزد مارکس، مبتنی بر ایده‏آلیسم بود. هگل در تناقض با منطق دیالکتیک خودش، خواستار تغییر جامعه بورژوازی نبود. هگل اسلوب دیالکتیکی و قانون‏هاى‏‏ آن را توضیح مى‏‏دهد، اما خود از شناخت خود وحشت مى‏‏کند. خطری که او از جانب طبقه کارگر احساس کرده و برمى‏‏شمرد، نشان این امر است. آن اندیشه که خود را دیالکتیکی ارزیابی مى‏‏کند، اما به قول لنین آنجا که منافعش مطرح مى‏‏شود مى‏‏گوید «باوجود این گوش از سر بلندتر نمى‏‏شود»، نیز دچار تناقضی است که هگل دچار آن است، زیرا همانند او به ایده‏آلیسم پناه مى‏‏برد تا نپذیرد که چرا نزد برخى‏‏ها که در سازمان حزبى‏‏ را بر رویشان بسته‏ایم، گوش از سر بلندتر و ارزیابى‏‏شان درست‏تر است!

اسلوب دیالکتیکی مارکس که مبتنی بر برداشت ماتریالیستی بوده و از آغاز کارپایه اندیشه انقلابى‏ حزب توده ایران را تشکیل داده است، از آن رو علمی است که بر پراتیک تکیه داشته و تغییر وضع را هدف قرار مى‏‏دهد. قانون در منطق متافیزیکى‏ و حقوق بورژوازى‏، تغییر ناپذیر است. در منطق دیالکتیک چنین نیست. زیرا با تغییر شرایط، زمینه عینى‏ وضع قانون تغییر مى‏یابد و باید قانون را با آن منطبق ساخت و نه تغییر شرایط (در مورد بحث ما، وضع استثنایى‏) را انکار کرد و یا کوشید با “دیکتاتورى‏” و “نقض حقوق” شرایط را ثابت نگه داشت. براین پایه است که قانون دیالکتیکى‏ جزم‏گرایانه و مطلق‏گرایانه نیست. پراتیک سه دهه گذشته حزب و پراکندگی ایجاد شده در جنبش توده‏ای نشان تغییر شرایط و دلیل کافی برای ضرورت برخورد افتراقی و با نرمش به واقعیت استثنایى‏ مى‏باشد.

در مورد نقض حقوق اساسنامه‏ای خود و برخی دیگر از رفقای کمیته مرکزی و اعضای حزب و از این طریق پایمال شدن حق ابراز نظر خود در ساختارهای حزب پیش‏تر نوشته‏ام و لزومی به تکرار آنها در اینجا نیست (http://www.tudeh-iha.com/?p=1040&lang=fa)

رفیق گرامى‏‏‏

پس از این پیشگفتار غیرمتعارف، اجازه مى‏‏‏خواهم باوجود طولانی شدن نوشتار، درونمایه گفتگو‏ با رفیقی‏ را براى‏‏‏ شما بازگو کنم که بدون تردید مى‏‏‏تواند توجه شما، رفیق محمد امیدوار و رفقای دیگر در کمیته مرکزی حزب و همچنین دیگر توده‏اى‏‏‏ها را بخود جلب کند. موضوع گفتگو در کلیت خود، همانطور که حدس مى‏‏‏زنید و بیان شد، در ارتباط قرار داشت با پراکندگى‏‏‏ نظرى‏‏‏ و سازمانى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏ و به‏یژه و به طور مشخص درباره چگونگى‏‏‏ عملکرد واقع‏بینانه و انقلابى‏‏‏ توده‏اى‏‏‏ها در برطرف ساختن آن، بدون آنکه خود از یک سو به ابزار و بازیچه دشمن طبقاتى‏‏‏ تبدیل شوند و از سوى‏‏‏ دیگر، نگران از این خطر، فلج شده و با اتخاذ موضع دفع‏الوقت، اقدامى‏‏‏ در جهت برطرف ساختن پراکندگى‏‏‏ انجام ندهند. به عبارت دیگر درونمایه گفتگو، یافتن دیالکتیک عملکرد توده‏اى‏‏‏ها در سر این پیچ و سراشیب بود.

پس از نگارش: رفیق عزیز، همانطور که دیده مى‏شود، در دنباله نوشتار قرار بود درونمایه اصل گفتگو میان نگارنده و توده‏اى‏ هم‏گفتگو طرح شود. از انتشار آن اما در اینجا خوددارى‏ مى‏شود. علت آنست که نوشتار را نگارنده طبق شیوه تاکنون انجام شده، پیش از انتشار در اختیار رفیق محمد امیدوار، هاتف رحمانى‏ و توده‏اى‏ هم‏گفتگویم قرار داده بودم، تا اگر نظرى‏ دارند، پیش از انتشار ابراز کنند. هاتف رحمانى‏ چنین کرد. رفیق هم‏گفتگو نیز اخیراً چنین نمود. ضرورى‏ به نظر مى‏رسد که این ابرازنظرها نیز در پایان مطلب اضافه گردد. طول مطلب اجباراً نوشتار را به دو بخش تقسیم مى‏کند. لذا بخش دیگر به طور مستقل و با توجه به ابرازنظرها منتشر خواهد شد.

۱ ابراز نظر » | جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز

راه رشد آتى‏‏‏ ایران، مضمون بحث درباره ”رهبر کیست”! خط فاصل با ارتجاع‏

۱۸/۰۱/۸۹

مقاله شماره ٢ (١٨ فروردین ١٣٨٩)

“بحث ” درباره “رهبر کیست” که به نُقل گفتگوهاى‏‏‏ نه تنها رسانه‏هاى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏ بى‏‏‏بى‏‏‏سى‏‏‏ و صداى‏‏‏ آمریکا و دیگران تبدیل شده است و همچنین درونمایه بحث‏هاى‏‏‏ “زنده” اقتصاددان‏ها و استادهاى‏‏‏ دانشگاه را در تلویزیون جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ نیز تشکیل مى‏‏‏دهد (تلویزیون ایران ٢۴ اسفند ١٣٨٨)، ظاهر جدلى‏‏‏ درباره محتواى‏‏‏ راه رشد آتى‏‏‏ کشور مى‏‏باشد.

موضع اپوزیسیون راست و به اصطلاح “چپ” و جمهورى‏‏‏‏خواه و … در خارج از کشور روشن است. خواست آن‏ها، روى‏‏‏ دیگر مدال شعار “حقوق بشر” آمریکایى‏‏‏ است. یعنى‏‏‏ برقرارى‏‏‏ کامل و بدون چون و چراى‏‏‏ “اقتصاد بازار” و تبدیل ایران به زائده‏اى‏‏‏ از اقتصاد امپریالیستى‏‏‏. این آن برنامه‏اى‏‏‏ است که به نظر این محافل باید در ایران تحقق یابد، تا بتوان به زعم آن‏ها گفت که “جنبش سبز” پیروز شده است.

متاسفانه این جریان‏ها که از سرسخت‏ترین مخالفان انقلاب بهمن ۵٧ بوده و هستند، توانسته‏اند به کمک سیاست ضددموکراتیک حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏، نفوذ نه چندان کمى‏‏‏ در خیزش انقلابى‏‏‏ مردم میهن ما بیابند. علت موفقیت آن‏ها روشن است. زمانى‏‏‏ که حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ امکان قانونى‏‏ هر ابرازنظر آزاد را در ایران با خشونت توصیف‏ناپذیر مسدود ساخته، مردم و احزاب ملى‏‏‏ و مترقى‏‏‏ و مدافع انقلاب بهمن و در مرکز آن حزب توده ایران را با خشونت “حاکمیت اوباش” (نورالدین کیانورى‏‏‏) سرکوب مى‏‏کند، راه نفوذ نیروهاى‏‏‏ وابسته به امپریالیسم را مى‏‏گشاید و گشوده است. سرشت ضدملى‏‏‏ سیاست ضددموکراتیک و قانون‏شکنانه حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ در ایران، از گشودن این راه نفوذ دستگاه‏هاى‏‏‏ تبلیغاتى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏ براى‏‏‏ تعیین سرنوشت جامعه ایرانى‏‏ نتیجه و مستدل مى‏‏‏گردد.

کشورهاى‏‏‏ سرمایه‏دارى‏‏‏ سرمایه کلانى‏‏ براى‏‏‏ تبلیغ علیه انقلاب شکوهمند بهمن ۵٧ مردم میهن ما بکار انداخته‏اند، تا برنامه خود را به عنوان برنامه خیزش انقلابى‏‏‏ مردم به جنبش القاى‏‏‏ کنند. این همان برنامه “اشغال از درون” است که بهیچ‏وجه در تضاد با برنامه امپریالیسم براى‏‏‏ تجاوز و اشغال نظامى‏‏‏ ایران نیست.

وزن اساسى‏‏‏ تبلیغات امپریالیستى‏‏‏ تاکنون در این سو قرار داشت که این برداشت را القا کند که گویا با حذف شکل حاکمیت دوران قبیله‏اى‏‏‏ در ایران، یعنى‏‏‏ با حذف اصل عتیقه‏اى‏‏‏ خداشاهى‏‏‏ “ولایت فقیه” از قانون اساسى‏‏‏، همه مشکلات ایران برطرف گشته و راه رشد اقتصادى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏ ایران گشوده خواهد شد. واقعیت آنست که رسانه‏هاى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏ توانسته‏اند این برداشت را در افکار عمومى‏‏‏ مردم میهن ما نفوذ داده و حتى‏‏‏ آن را به نظر غالب در جریان‏هاى‏‏‏ “چپ” نیز تبدیل سازند.

در هفته‏هاى‏‏‏ اخیر، رسانه‏هاى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ مى‏‏‏بینند دگرگونى‏‏‏ در سیاست خود بوجو آورند. این ضرورت عمدتاً ناشى‏‏‏ از وضع کم و بیش “پات” در تناسب قوا میان خیزش انقلابى‏‏‏ مردم و حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ در ایران است. خشونت و سبعیت برخورد حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ که قادر به کوچک‏ترین عقب‏نشینى‏‏‏ و تمکین در برابر خواست‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ و دموکراتیک مردم نمى‏‏‏باشد، ضرورت توسعه پایگاه اجتماعى‏‏‏ خیزش انقلابى‏‏‏ را مستدل ساخته است. این واقعیت براى‏‏‏ گردانندگان تبلیغات امپریالیستى‏‏ نیز روشن شده است. امپریالیسم و تبلیغات آن اما با یک تناقض روبروست.

توسعه پایگاه اجتماعى‏‏‏ خیزش انقلابى‏‏ مردم مى‏‏‏تواند تنها با جلب زحمتکشان شهر و روستا به آن عملى‏‏‏ گردد. اما چطور مى‏‏‏توان زحمتکشان و میهن‏دوستان را با تشدید تبلیغات براى‏‏‏ خصوصى‏‏‏سازى‏‏‏ و به مورد اجرا گذاشتن دستورات صندوق بین‏المللى‏‏‏ پول و بانک جهانى‏‏‏، به مبارزه علیه حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ که به مجرى‏‏‏ همین برنامه تبدیل شده است، جلب کرد. حاکمیتى‏‏‏ که براى‏‏‏ نمونه مى‏‏‏خواهد با حذف سوبسیدها یکى‏‏‏ از شروط اصلى‏‏‏ محافل پیش گفته مالى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏ را در ایران پیاده کند و یا صنعت ملى‏‏ نفت را در بازار بورس به حراج بگذارد.

اکثریت مردم میهن ما مدافع بخش دولتى‏‏ اقتصاد هستند. این بخش در سرزمین بزرگ و کثیرالملله ایران داراى‏‏ تاریخى‏‏ چند هزار ساله بوده و یکى‏‏ از علل ثبات تاریخى‏‏ ایران مى‏‏باشد. در تناقض با این واقعیت تاریخى‏‏، در بحث محافل پیش گفته در رسانه‏هاى‏‏ امپریالیستى‏‏ بیش‏تر و بیش‏تر این برداشت خود را نشان مى‏‏دهد که آن‏ها خواستار آنند که اضافه بر حذف اصل عتیقه‏اى‏‏ خداشاهى‏‏ “ولایت فقیه”، بخش‏هاى‏‏‏ دیگرى‏‏ نیز‏ از قانون اساسى‏‏‏ بیرون آمده از دل انقلاب بزرگ بهمن ۵٧ حذف گردد، تا گویا بحران حاکم بر هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ در ایران رفع شده و راه رشد آتى‏‏‏ کشور هموار گردد. بحث درباره “رهبر کیست” در رسانه‏هاى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏، بحثى‏‏‏ است به منظور یافتن راه حلى‏‏‏ براى‏‏‏ تناقض برشمرده شده.

به نظر این رسانه‏هاى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏، آن بخش دیگر از قانون اساسى‏‏‏ که باید حذف گردد، اصل‏هاى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ آن است! آن‏ها در این زمینه با صراحت سخن مى‏‏گویند. متحدان طبیعى‏‏ آن‏ها در ایران، مدافعان و مجریان نقض غیرقانونى‏‏‏ اصل ۴۴ قانون اساسى‏‏‏ و اجراى‏‏‏ برنامه “خصوصى‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏” هستند.

به عبارت دیگر، جریان‏هاى‏‏‏ راست سلطنت‏طلب تا به اصطلاح “چپ” و جمهورى‏‏‏خواه و … در خارج از کشور و مدافعان حفظ و تعمیق شرایط سیطره نظام سرمایه‏دارى‏‏‏ در ایران، بر سر سرنوشت آتى‏‏‏ جامعه ایرانى‏‏‏ توافق دارند.

این محافل مى‏‏خواهند وضع اقتصادى‏‏‏ حاکم بر کشور را از این طریق گویا سامان دهند که کلیه محدودیت‏ها در برابر  نفوذ فعال مایشاء سرمایه مالی امپریالیستی را در ایران برطرف سازند. آن ها این هدف را تحت عنوان ایجاد امکان برای سرمایه گذاری خارجی مطرح می سازند. گویا با سرازیر شدن سرمایه خارجی، بیکاری، گرانی، بی عدالتی و فقر و بی خانمانی در کشور برخواهد افتاد! گویا واردات بی رویه کنونی که همراه است با ورشکستگی کارخانه ها و سقوط تولید داخلی پایان خواهد یافت. گویا حقوق کارگران و قانون کار از یورش سرمایه داری در امان خواهد بود و انواع افسانه ها دیگری که برای مردم شناخته شده اند.

در واقع اما، ورود ایران پیش از آنکه کشور از یک برنامه اقتصاد ملى‏‏‏ و دموکراتیک برخوردار باشد، به چرخه اقتصاد جهانى‏‏‏ امپریالیستى‏‏، آخرین محدودیت ها برای سرمایه‏داران کشورهاى‏‏ ثروتمند، برای گردش آزاد سرمایه شرکت‏ها فراملى‏‏ سرمایه‏گذارى‏‏ و برای خروج بلافاصله سودهای کلان از کشور برخواهد افتاد. قوانین ملی در حفاظت از سرمایه داخلی- ملی برخواهد افتاد، صنایع ملی شده نفت و دیگر ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏، به مال بی صاحب غارت سرمایه سوداگر امپریالیستی تبدیل خواهد شد و …

با خصوصى‏‏‏ سازى‏‏‏ و نابودى‏‏‏ بخش دولتى‏‏‏ اقتصاد، پرتوان‏ترین اهرم حفظ استقلال اقتصادى‏‏‏ کشور برباد خواهد رفت. نئوکلونیالیسم در مرحله “جهانى‏‏‏سازى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏”، با ثروت بادآورده و سوداگرانه و مافیایى‏‏‏ خود، همه ثروت‏هاى‏‏‏ ملى‏‏‏ و متعلق به مردم میهن ما را صاحب خواهد شد. همانطور که اشغال‏گران اسرائیلى‏‏‏ نیز با خریدن زمین‏هاى‏‏‏ مردم فلسطین، گام به گام به “مالک” سرزمین فلسطینى‏‏‏ها و “صاحب” حاکم بر سرنوشت آن‏ها تبدیل شدند!

با تحقق برنامه امپریالیستى‏‏‏ “آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏”، حقوق صنفی و سیاسی طبقه کارگر، نه تنها محفوظ نخواهد ماند، بلکه شرایط کار سخت‏تر، مدت کار روزانه و سالانه طولانى‏‏تر، دستمزدها نازل‏تر و شرایط اخراج از کار آسان‏تر خواهد شد. کوشش سرمایه‏داران مافیایى‏‏ در ایران در حال حاضر براى‏‏ نقض قانون کار، نشان خطر در شرف تکوین به دست دولتى‏‏ است که با تقسیم “صدقه” خود را مدافع زحمتکشان مى‏‏نمایاند. در کشور امپریالیستى‏‏ آلمان، باوجود فعالیت سندیکایی کارگران با سابقه صدوپنجاه ساله، بعد از عملی شدن برنامه آزادسازی اقتصادی، اکنون نیمی از محل‏های اشتغال، دارای قراردادهای موقتی و غیررسمی هستند. اخراج کارگران از کار به امری روزمره تبدیل شده است، بدون آنکه بیکار شده‏ها بتوانند از حقوق خود دفاع کنند.

پاسخ قاطع و مردمی- دموکراتیک وملی به خواست محافل سلطنت طلب و غیره، پاسخی روشن و در هماهنگی با پاسخی است که باید به حاکمیت سرمایه‏داری مافیایی و رانت‏خوار کنونی در ایران داد: بازگشت به اجرای اصل‏های اقتصادی قانون اساسی بیرون آمده از دل انقلاب بهمن که باید با نظارت شفاف و موثر زحمتکشان و کلیه لایه‏های میهن‏دوستان به مورد اجرا گذاشته شوند.

اصل‏هاى‏‏ اقتصادى‏‏ ۴٣ و ۴۴ قانون اساسى‏ حافظ ثروت های ملی از یک سو و برپایی اقتصادی ملی و دموکراتیک از سوی دیگر هستند که به نیازهای زحمتکشان و همه نیروهای میهن دوست پاسخ مثبت خواهند داد. سرمایه گذاران ملی ومیهن‏دوست مورد حمایت قانون قرار خواهند گرفت، تولید داخلی تقویت شده و از نظر کمی وکیفی رشد خواهد نمود. براین پایه بخش دولتی اقتصاد به اهرم پرتوانی در حمایت از استقلال اقتصادی و سیاسی ایران تبدیل خواهد شد.

از این روست که می توان گفت که خواست‏های مردمی- دموکراتیک و ملی پیش گفته ابزار قدرتمندی را برای توسعه پایگاه خیزش انقلابی مردم در برابر حاکمیت سرمایه‏داری ضدمردمی تشکیل مى‏‏دهند. توسعه مردمى‏‏‏ پایگاه خیزش انقلابى‏‏‏ در عین حال نقش اهرمى‏‏‏ پرتوان را براى‏‏‏ حفظ استقلال ملى‏‏‏ ایفا مى‏‏‏سازد.

حبیب‏الله پیمان در مصاحبه اخیر خود (http://de.mg41.mail.yahoo.com/dc/launch?.gx=1&.rand=0s6s9hjt744rf) به درستى‏‏‏ پیوند سه عنصر سیاسى‏‏، فرهنگى‏‏ و اقتصادى‏‏ را در «جنبش سبز» برجسته ساخته و آن را ادامه انقلاب بهمن ۵٧ ارزیابى‏‏‏ مى‏‏‏کند. او مى‏‏‏گوید: «بر این باورم که جنبش سبز به لحاظ ماهیت و اهداف در قد و قواره یک جنبش ملی رهایى‏‏‏‏بخش ظهور نمود و از این بابت بى‏‏‏‏شباهت به سه جنبش بزرگ سده اخیر ایران نبوده و در تداوم تحقق آمال و ارزش‏های پدیدآمده در آن‏ها سیر مى‏‏‏‏کند و همان هدف‏ها و خواست‏های اساسی را دنبال مى‏‏‏‏کند. پیش از یک قرن است که ملت ایران برای رهایی انقیادهای سه‏گانه، یکی سیاسی، یعنی استبداد و خودکامگی در حوزه سیاست. دوم فرهنگی: یعنی وابستگی فکری وعقلی به مراجع و کانون‏های بیرون از خرد و شعور فردی و جمعی و بالاخره اجتماعی- اقتصادی، یعنی از سلطه و مناسبات مبتنی بر غارت، دلالی، بهره‏کشی و تبعیض و بیعدالتی مبارزه مى‏‏‏‏کند. بهرغم پیروزى‏‏‏‏های مقطعی و دستاوردهایی نظیر قانون اساسی در بر دارنده اصولی مربوط به حقوق اساسی ملت، [تا دستیابى‏‏‏‏ به] حق آزادی و حاکمیت ملی … راه درازی در پیش است» و در ارتباط با امکان فراگیرتر کردن جنبش سبز مى‏‏‏‏گوید: «… منعکس کردن مشکلات ومطالبات آنها (نیروهای اجتماعی فعال در عرصه تولید و خدمات) از سوی جنبش سبز و حمایت موثر از آن‏ها در مواجه با معضلات و محرومیت‏ها اقتصادی و اجتماعی است. …»

باید خواست‏هاى‏‏‏ دموکراتیک و ملى‏‏‏ را آویزه پرچم خیزش انقلابی مردم نمود و از این طریق خط فاصل با نیروهای ارتجاعی در داخل و خارج از کشور را شفاف و برجسته ساخت. باید به پرسش “رهبر کیستِ” دستگاه‏هاى‏‏ تبلیغات امپریالیستى‏‏ پاسخى‏‏ قاطع، روشن و شکوهمند داد: منافع دموکراتیک و ملى‏‏ مردم میهن ما!

واژه راهنما: تبلیغات امپریالیستى‏‏ اقتصاد دموکراتیک و ملى‏‏ را هدف قرار داده است. خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏ نقض کننده استقلال اقتصادى‏‏ و سیاسى‏‏ کشور است. سرمایه‏گذارى‏‏ خارجى‏‏ بدون برنامه اقتصاد دموکراتیک ملى‏‏، حراج ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ است. دفاع از آماج انقلاب بهمن، خط فاصل با ارتجاع. “رهبر” خیزش انقلابى‏‏، آماج‏هاى‏‏ انقلاب بهمن ۵٧ هستند.

١٧ فروردین ١٣٨٩

ابراز نظر | حزب ما توده را سازد پيروز

بیان موضع، گفتگو میان توده‏اى‏‏‏هاست (٣)
«سیاست عرصه مقدورات است»
«آرمان‏هاى‏‏‏ غیرتاریخى‏‏‏ تحقق‏ناپذیرند»

۱۳/۰۱/۸۹

مقاله شماره ١ (سوم فروردین ١٣٨٩)

در آخرین نوشتار سال ١٣٨٨ در “توده‏اى‏‏‏ها” با عنوان “بیان موضع، گفتگو میان توده‏اى‏‏‏ها است!” به برخى‏‏‏ نکات عمده از نظریات “هاتف رحمانى‏‏‏” پرداخته شد. بررسى‏‏‏ آن نکات در ابتدا از این‏رو ضرورى‏‏‏ بود، زیرا مساله‏هاى‏‏‏ حاد روز خیزش انقلابى‏‏‏ مردم میهن ما، از قبیل مساله توسعه پایگاه توده‏اى‏‏‏ خیزش انقلابى‏‏‏ و راه‏هاى‏‏‏ ممکن براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به آن را در برمى‏‏‏گرفتند. در این ارتباط، اهمیت توسعه شعارهاى‏‏‏ مبارزه مردم در جهت راه رشد آتى‏‏‏ کشور مورد توجه قرار گرفت و نشان داده شد که دفاع حزب توده ایران از آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ در بخش “حقوق ملت” قانون اساسى‏‏‏ و خواست برپایى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ دموکراتیک و ملى‏‏‏ مبتنى‏‏‏ بر اصل‏هاى‏‏‏ ۴٣ و ۴۴ قانون اساسى‏‏‏، وسیله پرتوانى‏‏‏ را براى‏‏‏ توسعه پایگاه حزب توده ایران و خیزش انقلابى‏‏‏ مردم تشکیل مى‏‏‏دهد.

به جنبه واقع‏بینانه بودن ترکیب دو خواست پیش گفته، “آزادى‏‏‏” و “عدالت اجتماعى‏‏‏” که مضمون انقلاب بزرگ بهمن ۵٧ مردم میهن ما را نیز تشکیل مى‏‏‏دهند، از آرمانى‏‏‏ دفاع شده است که تحقق آن در عرصه مقدورات انقلاب قرار داشت و اکنون نیز قرار دارد. متاسفانه اما در روند واقعى‏‏‏ هستى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ میهن ما در سى‏‏‏ سال پیش، این دو خواست تحقق نیافت. آیا مى‏‏‏توان از این ناتوانى‏‏‏ به این نتیجه رسید که این دو خواست، «آرمان‏هاى‏‏‏ غیرتاریخى‏‏‏» بودند و لذا، آنطور که “هاتف رحمانى‏‏‏” در بخشى‏‏‏ دیگر از “نامه” خود توضیح مى‏‏‏دهد، «تحقق ناپذیر [بوده و] هر چقدر هم که زیبا باشند، ایده‏آل‏هایى‏‏‏ بیش نیستند.»

“کمونیسم ایده‏اى‏‏ خوب، اما تحقق‏ناپذیر است”، موضع شناخته شده ضدکمونیست‏هاى‏‏ خجول، موضعى‏‏ شناخته شده‏اى‏‏ است. آن‏ها “رقابت” و “نبرد براى‏‏ بقا” را علت تحقق‏ناپذیر بودن ایده‏آل کمونیستى‏‏ قلمداد مى‏‏سازند. برتولد برشت به این به‏اصطلاح “استدلال” پاسخ مى‏‏دهد و مى‏‏گوید، «کمونیسم آسانى‏‏ است که تحقق بخشیدن به آن مشکل است!»

بررسى‏‏‏ علل عدم تحقق اهداف انقلاب بهمن موضوع این نوشتار نیست. در نوشتارهاى‏‏‏ دیگرى‏‏‏ به آن پرداخته شده است (نگاه شود ازجمله به “انقلاب ملى‏‏‏- دموکراتیک را به ثمر برسانیم”http://www.tudeh-iha.com/?p=241&lang=fa ). در اینجا باید تنها این نکته برجسته شود که عدم موفقیت دستیابى‏‏‏ به آماج‏هاى‏‏‏ انقلاب بهمن، ناشى‏‏‏ از گویا «غیرتاریخى‏‏‏» بودن آن‏ها نبود، بلکه ناشى‏‏‏ از تغییر تناسب قوا به سود ارتجاع و “نیروهاى‏‏‏ راستگر” بود.

در ابتدا ببینیم “هاتف رحمانى‏‏‏” نظرش را خطاب به «دوست محترم» چگونه مطرح مى‏‏‏سازد:

«سیاست عرصه مقدورات است. اما فرق بنیادینى‏‏‏ میان سیاست‏ورزى‏‏‏ پراگماتیستى‏‏‏ و انقلابى‏‏‏ وجود دارد. آبشخور سیاست‏هاى‏‏‏ پراگماتیستى‏‏‏، منافع آنى‏‏‏ و قابل دسترس در راستاى‏‏‏ منافع سیاست‏ ورزان است. اما سرچشمه سیاست‏ ورزى‏‏‏ انقلابى‏‏‏، آرمان والاى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ است  که رهایى‏‏‏ زحمتکشان و کل انسانیت را از ستم سرمایه و جامعه ستم‏سالار هدف خود قرار داده است.

با رویا مى‏‏‏توان آرمان‏ها را توانمند تصویر کرد، اما با رویا نمى‏‏‏توان به اجراى‏‏‏ آرمان‏ها پرداخت. آرمان‏هاى‏‏‏ غیرتاریخى‏‏‏ تحقق‏ناپذیر، هر چقدر هم که زیبا باشند، ایده‏آل‏هایى‏‏‏ بیش نیستند.

شگفتى‏‏‏ بزرگ مارکس در همین بود که چشم‏انداز [و نه شرایط!!] تحقق‏پذیر آرمان رهایى‏‏‏ بشریت را با تفکرى‏‏‏ نبو‎غ‏آسا و در کسوت علمى‏‏‏ کشف و تئوریزه کرد.

بر اساس همین عرصه مقدورات بودن سیاست بود که لنین با درک تحول ۶ ماهه در جامعه روسیه، شعار “همه قدرت به دست شوراها” را مطرح و انقلاب کبیر اکتبر را اجرایى‏‏‏ کرد [و شرایط "چشم‏انداز" مارکس را بوجود آورد]. مطالعه چند باره نوشته‏هاى‏‏‏ لنین در فاصله چند ماهه از دولت کرنسکى‏‏‏ تا انقلاب کبیر اکتبر، به راستى‏‏‏ مکتب آموزنده‏اى‏‏‏ از درک ضرورت لحظه‏ها و تنظیم سیاست درست معطوف به آرمان است. [حزب توده ایران براى‏‏ به ثمر رساندن دستاوردهاى‏‏ آزادى‏‏ و ترقى‏‏خواهانه انقلاب بهمن در خیزش انقلابى‏‏ کنونى‏‏ مردم، درست در دورانى‏‏ قرار دارد که "هاتف رحمانى‏‏" برمى‏‏شمرد]

حزب توده ایران درست بر چنین بسترى‏‏‏ از شناخت علمى‏‏‏ سیاست ورزى‏‏‏ مى‏‏‏کند و شگفتا شما مدعى‏‏‏ مى‏‏‏شوید که ایدئولوژى‏‏‏ گریزى‏‏‏ کرده است.

من از نوشته‏هاى‏‏‏ شما چنین مى‏‏‏فهمم که براى‏‏‏ آن که نشان دهیم ایدئولوژیک مبارزه مى‏‏‏کنیم، باید در میان هر دو الى‏‏‏ سه سطر، نقل‏قولى‏‏‏ از خط‏کش‏ها را با ربط و بى‏‏‏ ربط نقل کنیم. درست همانند اخباریون صدر اسلام که قال … ورد زبانشان بود و هنوز هم پس از ١۴ قرن در بر همان پاشنه مى‏‏‏چرخد.»

منتقد در این بخش از نوشتار خود نیز نکته‏هاى‏‏‏ پراهمیت و شایسته تاملى‏‏‏ را مطرح مى‏‏‏سازد که باید آن‏ها از تعارف‏هاى‏‏‏  تز- گونه غیرمستدل در پایان پاراگراف جدا نمود.

مضمون متن نقل شده را براى‏‏‏ بررسى‏‏‏ مى‏‏‏توان به سه بخش تقسیم کرد. اول- نکته‏هاى‏‏‏ عام تئوریک؛ دوم- بررسى‏‏‏ سرشت سیاست‏ورزى‏‏‏ حزب توده ایران؛ سوم- برداشت منتقد از نوشته‏هاى‏‏‏ “توده‏اى‏‏‏ها”.

پیش از آغاز بررسى‏‏‏ باید اما به پرسشى‏‏‏ پاسخ داد. هدف منتقد از مساله‏هاى‏‏‏ مطرح کرده در این پاراگراف چه مى‏‏‏باشد؟ پاسخ به نظر مى‏‏‏رسد مى‏‏‏تواند چنین باشد: “توده‏اى‏‏‏ها” دچار آرمان‏گرایى‏‏‏ غیرواقع‏بینانه و تحقق‏ناپذیر است. این در حالى‏‏‏ است که به نظر منتقد، سیاست اعمال شده کنونى‏‏‏ حزب توده ایران واقع‏بینانه بوده و همانند عملکرد لنین پا به پاى‏‏‏ رشد خیزش انقلابى‏‏‏ و با تکیه به شناخت علمى‏‏‏ از واقعیت، دگرگون شده و رشد مى‏‏‏یابد. چنین سیاستى‏‏‏، سیاستى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ بوده و ایدئولوژى‏‏‏ گریزى‏‏‏ در آن وجود ندارد!؟

اول- نکته‏هاى‏‏‏ عام تئوریک

“هاتف رحمانى‏‏‏” «فرق بنیادینى‏‏‏» میان شیوه پراگماتیسم و انقلابى‏‏‏ قایل است. پراگماتیسم مى‏‏‏کوشد به «منافع آنى‏‏‏ و قابل دسترس» دست‏یابد. در حالى‏‏‏ که هدف سیاست انقلابى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به «آرمان»، هدف نهایى‏‏‏ و آتى‏‏‏ است. آرمانى‏‏‏ که تنها زمانى‏‏‏ که «تحقق پذیر» باشد، یعنى‏‏‏ لحظه «تاریخى‏‏‏» تحقق آن فرا رسیده باشد، به گفته لنین خطاب به منشویک‏ها، وقتى‏‏‏ که قطار به ایستگاه “سوسیالیسم” رسیده باشد، هدفى‏‏‏ واقع‏بینانه و قابل دسترسى‏‏‏ است، زیرا «سیاست عرصه مقدورات است».

فکر بیان شده در این پاراگراف در انطباق است با برداشت منتقد در پاراگراف قبلى‏‏‏ که در نوشتار پیش مورد بررسى‏‏‏ قرار گرفت. در آنجا او در ارزیابى‏‏‏ نظر “توده‏اى‏‏‏ها” مى‏‏‏نویسد: که گویا “توده‏اى‏‏‏ها” به «جایگزینى‏‏‏ آرمان به جاى‏‏‏ واقعیت مشخص [پرداخته و به] نادیده انگاشتن تمام واقعیت‏هاى‏‏‏ موجود و بغرنج شرایط کنونى‏‏‏ [دست زده] است.»

هم‏نوایى‏‏‏ برداشت این نظریه‏پرداز با برداشت “راه توده”- پیک‏نت على‏‏‏ خدایى‏‏‏، همانطور که پیش‏تر نشان داده شد، پرسش برانگیز است!

در اندیشه بیان شده، دو نکته اساسى‏‏‏ وجود دارد. اول آنکه دو هدف آنى‏‏ (قابل دسترسى‏‏)‏ و آتى‏‏‏ (آرمانى‏‏) در برابر هم قرار داده شده‏اند. گویا آن‏ها دو عرصه زندگى‏‏‏ و مبارزه مستقل، بدون ارتباط، یکى‏‏‏ پس از دیگرى‏‏‏، دو قطب متضاد فاقد وحدت هستند. میان عملکرد مارکس و لنین، جدایى‏‏ و نه وحدت برجسته شده است. انگار مارکس کار توضیح «چشم‏انداز» را «در کسوت علمى‏‏» انجام داده و صحنه را ترک نموده. سپس لنین «با سیاست در عرصه مقدورات» انقلاب اکتبر را «اجرایى‏‏»کرده است. یکپارچگى‏‏ اندیشه و عمل علمى‏‏- انقلابى‏‏ مارکسیست- لنینیستى‏‏ در برداشت متافیزیکى‏‏ “هاتف رحمانى‏‏” به طور ساده “گم” شده است!  در اینجا، همانطور که در زیر نشان داده شده است، اندیشه “متافیزیکى‏‏‏” به صورت کلاسیک خود ظهور مى‏‏‏کند.

دوم آنکه دسترسى‏‏‏ به هدف آتى‏‏‏ و آرمانى‏‏‏ از این طریق نفى‏‏‏ شده است که دسترسى‏‏‏ به آن، به آینده‏اى‏‏‏ نامعلوم مکول مى‏‏‏شود. (در اینجا نیز برداشت منتقد با على‏‏‏ خدایى‏‏‏ پرسش‏برانگیز است)

موضع پوزیتویستى‏‏‏ سوسیال دموکراتیک راست در اندیشه “هاتف رحمانى‏‏‏” در اینجا شفاف همانند کریستال مى‏‏‏درخشد.

او هدف آتى‏‏‏- آرمانى‏‏‏ را تنها زمانى‏‏‏ که به هدف روز تبدیل شده باشد، «تاریخى‏‏‏» و لذا تحقق‏پذیر اعلام مى‏‏‏کند. زمانى‏‏‏ که لنین مى‏‏‏گوید منشویک‏ها طلب مى‏‏‏کنند که ما در کوپه به انتظار رسیدن قطار به ایستگاه “سوسیالیسم” بنشینیم، درست همین برداشت “هاتف رحمانى‏‏‏” را مورد انتقاد قرار مى‏‏‏دهد. از این طریق، او جنبش را دعوت مى‏‏‏کند، تنها براى‏‏‏ هدف‏هاى‏‏‏ قابل دسترس به مبارزه برخیزد. نباید تعارف‏ها با مارکس و لنین را جدى‏‏‏ گرفت. اما اگر باید واقعاً از تجربه «چند ماهه از دولت کرنسکى‏‏‏ تا انقلاب کبیر اکتبر به راستى‏‏‏ آموخت [و به] تنظیم سیاست درست …» در جریان پراتیک پرداخت، آنوقت میبایستى‏‏‏ او به پرسش‏هایى‏‏‏ که در بخش ١ و ٢ (http://www.tudeh-iha.com/?p=1129&lang=fa و http://www.tudeh-iha.com/?p=1133&lang=fa ) این نوشتار مطرح شده‏اند پاسخ دهد و بگوید که براى‏‏‏ تغییر تناسب قوا میان مردم و سرمایه‏دارى‏‏‏ حاکم در ایران، باید به جلب کدام نیروها پرداخت و چگونه مى‏‏‏توان به این هدف دست یافت؟ پایگاه اجتماعى‏‏‏ خیزش انقلابى‏‏‏ را باید با کدام طبقه و لایه‏هاى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ توسعه داد و به این منظور کدام شعارها و خواست‏ها را امروز مطرح ساخت؟

بازگردیم به اندیشه “متافیزیکى‏‏‏” حاکم بر نظر “هاتف رحمانى‏‏‏”

فردریش انگلس در اثر معروفش “رشد سوسیالیسم از اتوپیا به علم”، اندیشه متافیزیکى‏‏‏ را برمى‏‏‏شمرد. او در آنجا نقش پراهمیت اندیشه متافیزیکى‏‏‏ را در علوم برجسته مى‏‏‏سازد. زیرا به کمک قدرت تجزیه انتزاعى‏‏‏ پدیده در ذهن، شناخت از لحظه‏ها و تراش‏ها و نماهاى‏‏‏ متفاوت پدیده و شناخت علمى‏‏ از آن ممکن مى‏‏‏گرد و به برداشت قدیمى‏‏‏ درباره غیرقابل شناخت و مرموز بودن پدیده پایان داده مى‏‏‏شود. دیگر صاعقه، طوفان، آتش‏فشان، هستى‏‏ گیاه و جانور پدیده‏اى‏‏ ماوراءطبیعه، عرفانى‏‏ و “مشیت الهى‏‏” نیست. اندیشه متافیزیکى‏‏‏ اما قادر به شناخت و درک رابطه میان اجزا پدیده نیست. جمله معروف درخت‏ها را مى‏‏‏بیند، بدون آنکه جنگل را بشناسد و درک کند از این بخش از اثر نقل مى‏‏‏شود. به گوشه‏هایى‏‏‏ از متن اثر انگلس توجه کنیم: «براى‏‏‏ اندیشه متافیزیکى‏‏‏، چیزها و انعکاس آن‏ها در اندیشه، یعنى‏‏‏ تعریف‏ها، به طور مجزا، یکى‏‏‏ پس از دیگرى‏‏‏ و بدون آنکه شناخت از این را در شناخت از آن دخالت دهد، هر کدام را به مثابه صلابت و تحجرى‏‏‏ ابدى‏‏‏ مورد بررسى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد. در اندیشه متافیزیکى‏‏‏ هماره متضادهاى‏‏‏ بدون رابطه با هم و لذا درک نشده مطرح هستند؛ حرف او بله، بله و نه، نه است … براى‏‏‏ او چیز یا وجود دارد، یا ندارد … وجود مشترک مثبت و منفى‏‏‏ را مطلقاً نفى‏‏‏ مى‏‏‏کند، علت و معلول نیز  با همین حدت به طور متضاد در برابر هم قرار دارند. این شیوه اندیشه در نگاه اول ازاین‏رو براى‏‏‏ ما بسیار شفاف و پذیرفتنى‏‏‏ است، زیرا در انطباق است با برداشت به‏اصطلاح عقل سلیم. عقل سلیمى‏‏‏ که … [بکار گرفتن آن] براى‏‏‏ شناخت طبیعت چیزها، کمکى‏‏‏ بزرگ و حتى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ است، اما بزودى‏‏‏ به مرز قدرت شناخت خود مى‏‏‏رسد، مرزى‏‏‏ که در پس آن، این اندیشه شناسنده به یک‏سویه‏نگرى‏‏‏، تنگ‏نظرى‏‏‏، انتزاعى‏‏‏ شدن و دچار تناقض گویى‏‏‏ شدن، دچار مى‏‏‏گردد. زیرا با دیدن تک تک چیزها، رابطه آن‏ها، با دیدن هستى‏‏‏ چیزها، شدن و نابودى‏‏‏ آن‏ها، با دیدن سکون چیزها، حرکت آن‏ها را فراموش مى‏‏‏کند، زیرا با دیدن انبوه درخت‏ها، جنگل را نمى‏‏‏بیند.»

برخلاف برداشت اندیشه متافیزیکى‏‏‏، هماره و به‏ویژه در شرایط کنونى‏‏‏ در ایران نیز، اهمیت شناخت آماج‏هاى‏‏‏ روز و آنى‏‏‏، تنهـا مساله اساسى‏‏‏ مبارزه را تشکیل نمى‏‏‏دهد. شناخت آماج‏هاى‏‏‏ روز، یعنى‏‏‏ شناخت “تضاد عمده” ضرورى‏‏‏ و براى‏‏‏ “عقل سلیم” هر نظریه‏پرداز قابل شناخت است. زیرا در سطح دید همه قرار داشته و براى‏‏‏ شناخت آن به توان روشنفکرانه ویژه‏اى‏‏‏ نیاز نیست. باید به بلبل‏زبانى‏‏‏هاى‏‏‏ خانم‏ها و آقاها در بى‏‏‏بى‏‏‏سى‏‏‏، فا او آ و دیگر رسانه‏هاى‏‏‏ تبلیغاتى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏ و همچنین به ده‏ها و صدها نوشتار و ابرازنظر اپوزیسیون راست تا جمهورى‏‏‏خواه و به‏اصطلاح “چپ” در اینترنت نظر افکند تا دید که تضاد در سطح به چه آسانى‏‏‏ براى‏‏‏ “عقل‏سلیم” قابل شناخت است. همه آن‏ها نیز مى‏‏‏کوشند آماج مبارزه را به دسترسى‏‏‏ به “آزادى‏‏‏” که در سطح براى‏‏‏ همه قابل شناخت است، محدود کنند، زیرا گویا «سیاست عرصه مقدورات است».

برخلاف اندیشه متافیزیکى‏‏‏، اندیشه دیالکتیکى‏‏‏ که انگلس آن را همانجا به‏مثابه اسلوب اندیشه نیز مورد بحث و توضیح قرار مى‏‏‏دهد، روند جارى‏‏‏ واقعى‏‏‏ هستى‏‏‏ (مارکس) را مى‏‏‏بیند و درک مى‏‏‏کند. روند هستى‏‏‏اى‏‏‏ که باوجود گسست در آن، یک‏پارچه و بى‏‏‏ گسست است. به قول طبرى‏‏‏ در شعر “سخن‏ گو از بهار” (“ازمیان ریگ‏ها و الماس‏ها”) وحدت دیالکتیکى‏‏‏‏ در «هماهنگى‏‏‏» «جهان» تبلور مى‏‏‏یابد: «…  جهان هماهنگى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ است.   هماهنگى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ بنفش باز نسترن‏ها با ارغوان تیره افق.  هماهنگى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ قندیل‏هاى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ گُلى‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏فام شاه‏بلوط، با تاج لرزان سروها …». او در نمونه‏اى‏‏‏‏‏‏‏‏ دیگر در سروده زندانش تحت عنوان “به آنکس که به او مى‏‏‏‏‏‏‏‏اندیشم”، و خطاب به «محبوب من»، هماهنگى‏‏‏ دیالکتیکى‏‏‏ را «در پیوست بى‏‏‏‏‏‏‏‏گسست» برجسته مى‏‏‏سازد.

انگلس مى‏‏‏گوید که «بر خلاف اندیشه متافیزیکى‏‏‏، چیزها و انعکاس تعریف‏ آن‏ها توسط اندیشه دیالکتیکى‏‏‏ در وابستگى‏‏‏ و بهم‏تنیدگى‏‏‏ آن‏ها، در تحرکت و دگرگونى‏‏‏ آن‏ها، در شدن و نابود شدن آن درک مى‏‏‏شوند؛ یعنى‏‏‏ روندى‏‏‏ در شدن هستند که تائیدى‏‏‏ هستند براى‏‏‏ شیوه [دیالکتیکى‏‏‏] هستى‏‏‏ خود.»

صحبت بر سر این نیست که شاید نادقتى‏‏‏ در یک مورد در نظر “هاتف رحمانى‏‏‏” وجود دارد. متاسفانه شیوه متافیزیکى‏‏‏ حاکم بر اندیشه او، در موارد دیگرى‏‏‏ نیز به چشم مى‏‏‏خورد. به یک نمونه بنگریم:

باید به نکته‏اى‏‏‏ جنبى‏‏‏ بازگشت که منتقد در بخشى‏‏‏ از نوشتار خود و به طور ضمنى‏‏‏ مطرح ساخته است. نکته‏اى‏‏‏ در ارتباط با «شعار طرد ولایت فقیهه».

او “توده‏اى‏‏‏ها” را متهم مى‏‏‏سازد که با پایبندى‏‏‏ به «تفکر ایده‏آلیستى‏‏‏ و لجاجت در عدم پذیرش صریح “شعار طرد ولایت فقیهه”» دچار تناقض و «نگاه پارادکسیکال» شده است.

براى‏‏‏ اندیشه متافیزیکى‏‏‏، رابطه‏اى‏‏‏ میان سیاست، خط‏مشى‏‏‏ و اسناد حزب توده ایران در طول قریب به هفتاد سال مبارزه آن وجود ندارد. هر کدام در هر مرحله زمانى‏‏‏ براى‏‏‏ خود مطرح بوده، روندى‏‏‏ رشدیابنده را تشکیل نمى‏‏‏دهند و بیان «روند جارى‏‏‏ هستى‏‏‏ واقعى‏‏‏» (مارکس) حزب توده ایران نیستند.

خواست خذف اصل “ولایت فقیهه” از قانون اساسى‏‏‏‏ را حزب توده ایران در پیش از همه‏پرسى‏‏‏‏ درباره قانون اساسى‏‏‏‏ در سال ١٣۵٨ ضرورى‏‏‏‏ اعلام کرد. بیان انتخاب شده در آن دوران «حذف اصل … در متمم قانون اساسى‏‏‏‏» بود. این بیانى‏‏‏‏ از نظر حقوقى‏‏‏‏ دقیق و از نظر سیاسى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ حزبى‏‏‏‏ که به فعالیت قانونى‏‏‏‏ مشغول بود، همه‏جانبه و با صراحت و مسئولانه بود. این موضع حزب هماره مورد تائید نگارنده بوده و هست. در اسناد و نوشتارها در ارگان‏هاى‏‏ حزبى‏‏ از پلنوم هیجدهم به بعد هیچ‏گاه واقعیت پیش گفته مطرح نشده است. گویا تاریخ «شعار طرد ولایت فقیهه» با تصویب آن در این پلنوم آغاز شده است!

شعار «طرد ولایت فقیهه» که در پلنوم هیجدهم توسط زنده‏یاد حمید صفرى‏‏‏‏ مطرح شد و به تصویب رسید، از نظر محتوایى‏‏‏‏ نکته جدیدى‏‏‏‏ را مطرح نمى‏‏‏‏سازد. از نظر حقوقى‏‏‏‏ واژه «طرد» را که در “فرهنگ فشرده سخن” راندن، دور کردن، کنار گذاشتن و قطع رابطه، تبعید، نفى‏‏‏‏بلد و …، تعریف شده است، مى‏‏‏‏توان بدل “خصمانه”‏اى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ واژه «حذف» ارزیابى‏‏‏‏ کرد، بدون آنکه مضمون اساسى‏‏‏‏ نوینى‏‏‏‏ براى‏‏‏‏ آن ارایه شده باشد. هم در سال ١٣۵٨ و همچنین در سال برگزارى‏‏‏‏ پلنوم هیجدهم کمیته مرکزى‏‏‏‏ و با توجه به شرایط کنونى‏‏‏‏ خیزش انقلابى‏‏‏‏ مردم در ایران، باید گفت که پیش شرط تغییر شکل حاکمیت جمهورى‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏ و ازجمله حذف و یا طرد اصل عتیقه‏اى‏‏‏ دوران قبیله‏اى‏‏‏ رشد جامعه بشرى‏‏‏‏ از ساختار سیاسى‏‏ کشور، کماکان حل مساله قدرت سیاسى‏‏‏‏ در ایران است. نکته‏اى‏‏‏‏ که منتقد نیز در نوشتار خود مورد تائید قرار داده است.

با این توضیحات، موضع نگارنده درباره این خواست درست خیزش انقلابى‏‏‏ مردم، در همه نوشتارها شفاف و صریح بیان شده است و لذا ادعاى‏‏‏‏ منتقد درباره گویا لجاجت “توده‏اى‏‏‏‏ها” در پذیرش شعار “طرد …” اصلاً وارد نیست. این نکته اما نکته مورد نظر در اینجا نیست.

همچنین بررسى‏‏‏ این نکته که تا چه اندازه مى‏‏‏‏توانست به کار گرفتن این واژه در سال ١٣۶٢ خطرى‏‏‏‏ مضاعف براى‏‏‏‏ زندانیان توده باشد، بررسى‏‏‏اى‏‏‏ که تاکنون مورد توجه‏ قرار نگرفته است، نیز منظور بیان نکات پیش گفته نیست، که نشان دادن اندیشه متافیزیکى‏‏‏ حاکم بر نظر منتقد هدف این سطور است. در ارزیابى‏‏‏ نظریات “توده‏اى‏‏‏ها” توسط “هاتف رحمانى‏‏‏” نکته‏هاى‏‏‏ برشمرده شده در ارتباط با شکل حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ در جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏، کوچک‏ترین جاى‏‏‏ ندارد. براى‏‏‏ او برخورد به «شعار طرد ولایت فقیهه» با تصویب پیشنهاد حمید صفرى‏‏‏ در پلنوم هیجدهم کمیته مرکزى‏‏‏ آغاز و به آن پایان مى‏‏‏یابد «بدون آنکه شناخت از این را در شناخت از آن دخالت دهد» (فردریش انگلس، “رشد سوسیالیسم …”). او افراد و نظر آن‏ها را تنها در ارتباط با همین یک مرحله مورد توجه و ارزیابى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد. دوست و دشمن، “خودى‏‏‏” و “غیرخودى‏‏‏” براى‏‏‏ او تنها در این چهارچوب تعیین و پاسخ داده مى‏‏‏شود! آرى‏‏‏ اینست محدودیت اندیشه متافیزیکى‏‏‏ براى‏‏‏ شناخت «روند جارى‏‏‏ واقعى‏‏‏ هستى‏‏‏».

دوم- بررسى‏‏‏ سرشت سیاست‏ورزى‏‏‏ حزب توده ایران

نظریه‏پرداز منتقد در ادامه به دفاع از سیاست حزب توده ایران پرداخته، آن را استوار بر «بسترى‏‏‏ از شناخت علمى‏‏‏»  اعلام مى‏‏‏کند. متاسفانه نظریه‏پرداز به همین جمله عام در این زمینه پراهمیت بسنده مى‏‏‏کند. براى‏‏‏ او توضیح و مستدل ساختن سیاست حزب توده ایران در برابر پرسش‏ها و انتقادهاى‏‏‏ جدى‏‏‏، «گرفتن انرژى‏‏‏» غیرضرور از مسئول‏هاى‏‏ حزبى‏‏ است. در حالى‏‏‏ که خود اذعان دارد که «بیان مواضع، به نوعى‏‏‏ گفتگو میان مواضع است». او در صفحه دوم نوشتار خود یادرآور مى‏‏‏شود «که اصلاً قصد پاسخ به شما را نداشتم. در این شرایط اجتماعى‏‏‏- سیاسى‏‏‏ حاکم بر ایران، این گونه بحث‏ها را نه مبارزه ایدئولوژیک …، بل راهى‏‏‏ انحرافى‏‏‏ براى‏‏‏ گرفتن انرژى‏‏‏ جنبش توده‏اى‏‏‏، درگیر کردن حزب در مسایلى‏‏‏ حاشیه‏اى‏‏‏ و تسویه حساب‏هاى‏‏‏ شخصى‏‏‏ مى‏‏‏دانم.» درواقع نیز منتقد با دیرکردى‏‏‏ غیرموجه تن به گفتگو داده است. همانطور که نشان داده شد، در اینجا اتفاقاً مساله‏هاى‏‏‏ بسیار پراهمیتى‏‏‏ مطرح هستند. ازجمله مساله چگونگى‏‏‏ توسعه پایگاه اجتماعى‏‏‏ حزب توده ایران و خیزش انقلابى‏‏‏ مردم. نمى‏‏‏ توان به بهانه‏هاى‏‏‏ غیرموجه از پاسخ دادن به پرسش‏هاى‏‏‏ جدى‏‏‏ و موجه سر باز زد. در این زمینه در بخش‏هاى‏‏‏ پیشین اشاراتى‏‏‏ شد. لذا پرسش‏برانگیز است که منتقد که اکنون دل به دریا زده و مى‏‏‏نویسد، چرا حتى‏‏‏ یک جمله نیز در دفاع از «بستر شناخت علمى‏‏‏» که سیاست کنونى‏‏‏ حزب توده ایران گویا در آن جارى‏‏‏ است، بر زبان نمى‏‏‏آورد؟

“توده‏اى‏‏‏ها” در نوشتارهاى‏‏‏ متعددى‏‏‏ مانند نوشتار سه بخشى‏‏‏ تاریخ حزب توده ایران، تاریخ مبارزه با انحرافات چپ و راست است (http://www.tudeh-iha.com/?p=1107&lang=fa) و ایدئولوژى‏‏‏‏‏‏‏‏ زدایى‏‏‏‏‏‏‏‏، نامى‏‏‏‏‏‏‏‏ براى‏‏‏‏‏‏‏‏ مارکسیسم‏زدایى‏‏‏‏‏‏‏‏ (http://www.tudeh-iha.com/?p=1113&lang=fa ) و اعلامیه الکن و نازا (http://www.tudeh-iha.com/?p=1083&lang=fa)
و در بررسى‏‏‏ اسناد پلنوم وسیع گذشته حزب و …، درست قرار نداشتن سیاست حزب را بر «بستر شناخت علمى‏‏‏» مورد پرسش و انتقاد قرار داده است. تکرار نکات مطرح شده در آن نوشتارها اکنون ضرور به نظر نمى‏‏‏رسد، اما انتظار پاسخ به پرسش‏هاى‏‏‏ مطرح روز درباره چگونگى‏‏‏ توسعه پایگاه اجتماعى‏‏‏ خیزش انقلابى‏‏‏ که در بخش‏هاى‏‏‏ پیشین همین ردیف از نوشتار با عنوان “بیان موضع، گفتگو میان توده‏ى‏‏‏ها است” به طور جدى‏‏‏ وجود دارد.

تاکنون نقش «بستر شناخت علمى‏‏‏» در سال‏هاى‏‏‏ اخیر در نشریات حزب توده ایران یا نزدیک به آن، در خدمت جستجوى‏‏‏ “اتحاد” با اپوزیسیون راست از سلطنت‏طلب تا جمهورى‏‏‏خواه و به‏اصطلاح “چپ” قرار داشته است. “هاتف رحمانى‏‏‏” به دفاع از “انقلاب مخملى‏‏‏” در “نویدنو” پرداخته، بدون آنکه کلمه‏اى‏‏‏ درباره مضمون چنین “انقلابى‏‏‏” سخن گفته باشد. آیا این پراتیک متکى‏‏‏ بر «بستر شناخت علمى‏‏‏» بوده است؟ اکنون باید دید که او چگونه بر چنین بسترى‏‏‏ مى‏‏‏خواهد از توسعه پایگاه حزب توده ایران و خیزش انقلابى‏‏‏ از طریق جلب طبقه کارگر و دفاع از راه رشد با جهت‏گیرى‏‏‏ سوسیالیستى‏‏‏ به دفاع برخیزد؟

سوم- برداشت منتقد از نوشته‏هاى‏‏‏ “توده‏اى‏‏‏ها”

در مورد اتهام گویا آرمانى‏‏‏ بودن نظرهاى‏‏‏ مطرح شده در “توده‏اى‏‏‏ها” نکاتى‏‏‏ پیش‏تر مطرح شدند. تکرار آن‏ها ضرورى‏‏‏ نیست. متاسفانه منتقد در این مورد نیز با «نگاه از روزنى‏‏‏ تنگ» (ا ط) مساله را آسان مى‏‏‏گیرد، زمانى‏‏‏ که بدفهمى‏‏‏ خود را از ضرورت مستدل بودن نوشتارها و مبتنى‏‏‏ بودن استدلال آن‏ها بر اندیشه مارکسیستى‏‏‏- توده‏اى‏‏‏، صاف و ساده شیوه «اخباریون صدر اسلام» مى‏‏‏نامد و عمل به این شیوه را زیر بغل “توده‏اى‏‏‏ها” مى‏‏‏گذارد و مى‏‏‏نویسد: «من از نوشته‏هاى‏‏‏ شما چنین مى‏‏‏فهمم که براى‏‏‏ آن که نشان دهیم ایدئولوژیک مبارزه مى‏‏‏کنیم، باید در میان هر دو الى‏‏‏ سه سطر، نقل‏قولى‏‏‏ از خط‏کش‏ها را با ربط و بى‏‏‏ ربط نقل کنیم. درست همانند اخباریون صدر اسلام که قال … ورد زبانشان بود و هنوز هم پس از ١۴ قرن در بر همان پاشنه مى‏‏‏چرخد.»

اول- منتقد میان مبارزه ایدئولوژیک، و «ایدئولوژیک مبارزه کردن» تفاوتى‏‏‏ قایل نیست. او باز برداشت “عقل‏سلیم” را به جاى‏‏‏ اندیشه دیالکتیکى‏‏‏ قرار مى‏‏‏دهد. ایدئولوژیک مبارزه کردن، اصطلاح عام‏الفهم در تبلیغات ضدمارکسیستى‏‏‏ است براى‏‏‏ تخریب اندیشه علمى‏‏‏- دیالکتیکى‏‏‏، که همانطور که نشان داده شد، کلیت واقعیت و یا در مورد گفتگوى‏‏‏ ما کلیت روند خیزش انقلابى‏‏‏ کنونى‏‏‏ مردم میهن ما، حرکت، رشد، شدن و … آن را مورد توجه قرار نمى‏‏‏دهد. این در حالى‏‏‏ است که اندیشه مسلح به شیوه دیالکتیک، نگرشى‏‏‏ است که تنها به کمک آن مى‏‏‏توان وضع “پات” ایجاد شده در خیزش انقلابى‏‏‏ مردم را تشخیص داد و درک کرد، براى‏‏‏ خروج از وضع ایجاد شده، پیشنهادهاى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ مطرح نمود و حصار ایجاد شده در اندیشه غیردیالکتیکى‏‏‏ به صورت «واقعیت‏هاى‏‏‏ موجود و بغرنج کنونى‏‏‏» را از این طریق شکاند، که با برقرارى‏‏‏ پیوند میان خواست‏هاى‏‏‏ آنى‏‏‏ و آتى‏‏‏ خیزش انقلابى‏‏‏، روند خیزش را از وضع “پات” خارج نمود و به پیش راند. لنین نیز در ۶ ماهى‏‏ که “هاتف رحمانى‏‏” از آن صحبت مى‏‏کند، جز این نکرد!

در آن لحظه که میان خواست آنى‏‏ و آتى‏‏ پیوند برقرار سازیم، گام تعیین کننده را براى‏‏ شکستن حصار شرایط بغرنج موجود برداشته‏ایم و وارد عرصه مبارزه انقلابى‏‏ با هدف توسعه مقدورات گذاشته‏ایم. مرز میان نگرش توصیف‏گرانه، به قول مارکس شیوه «نظاره‏گرظاهربین» نزد رفرمیسم، پراگماتیسم و سوسیال دموکراسى‏‏ راست از یک‏سو و چپ انقلابى‏‏، چپ مبتنى‏‏ بر اندیشه مارکسیست- لنینیستى‏‏ و مسلح به شناخت و منطق دیالکتیکى‏‏، برداشتن این “گــام” براى‏‏ پیوند وظایف دموکراتیک و سوسیالیستى‏‏ در اندیشه است که به قول مارکس، «به نیروى‏‏ مادى‏‏ تبدیل مى‏‏شود.»

با درونمایه نکات عامى‏‏‏ که منتقد درباره مبارزه ایدئولوژیک در آخرین پاراگراف نوشته خود مطرح مى‏‏‏سازد، مى‏‏‏توان موافقت داشت، بدون آنکه آن‏ها را بتوان کافى‏‏‏ و براى‏‏‏ پاسخ به پرسش‏هاى‏‏‏ مطرح، شفاف دانست. او مى‏‏‏نویسد: «برخورد ایدئولوژیک در واقعیت امر، کاربست صحیح اسلوب‏هاى‏‏‏ علمى‏‏‏ مارکسیستى‏‏‏- لنینیستى‏‏‏ در شناخت پدیده‏هاى‏‏‏ سیاسى‏‏‏، اجتماعى‏‏‏، اقتصادى‏‏‏ و تاریخى‏‏‏ است. … انطباق خلاق معیارها و اسلوب‏هاى‏‏‏ علمى‏‏‏ در تحلیل مشخص از شرایط مشخص است که وجه ایدئولوژیک فعالیت را مشخص مى‏‏‏کند.»  این سخنان آن چنان عام بیان شده‏اند که مى‏‏‏توانند در هر نوشته‏اى‏‏‏ جاى‏‏‏ داشته باشند، بدون آنکه میخچه پاى‏‏‏ کسى‏‏‏ را به درد آورند.

براى‏‏‏ آنکه نکات عام پیش گفته را بتوان در وضع مشخص به‏ کار گرفت، چه شیوه‏اى‏‏‏ را حزب توده ایران به کار گرفته است، تا به کمک آن، پاسخ مشخص به پرسش‏هاى‏‏‏ عینى‏‏‏ مطرح را ارایه دهد؟ آنطور که منتقد به درستى‏‏‏ مى‏‏‏نویسد، «سیاست‏هاى‏‏‏ تاکتیکى‏‏‏ و استراتژیک حزب توده ایران … به تائید دوست و دشمن دانا، به تاثیر گذارترین نیروى‏‏‏ تمام تاریخ ایران تبدیل شده است.» علت این امر چه بوده است؟ پاسخ زنده‏یاد جوانشیر براى‏‏‏ سیاست گذشته حزب روشن و صریح است. او در “سیماى‏‏‏ مردمى‏‏‏ حزب توده ایران” این سیاست را تحت عنوان “برنامه حداقل کارگرى‏‏‏” در صفحه ۴٠ اثر خود برمى‏‏‏شمرد و مى‏‏‏گوید: «امروز پس از چهل سال شاید بتوان درباره رسابودن یا نبودن این یا آن جمله، این یا آن فرمولبندى‏‏‏ در نخستین برنامه‏هاى‏‏‏ [پنجگانه] حزب بحث کرد. شاید بتوان این یا آن ماده را تغییر داد، اما هرگز نباید فراموش کرد که مضمون اصلى‏‏‏ برنامه‏هاى‏‏‏ ما حاصل کاربرد درست مارکسیسم- لنینیسم در شرایط ایران بوده و هست. برنامه‏هاى‏‏‏ ما، با این که شعارهاى‏‏‏ عام دموکراتیک داشت، هرگز برنامه یک حزب یا جریان بورژوائى‏‏‏ و خرده‏بورژوائى‏‏‏ نبود [تکیه از نگارنده]. برنامه حداقل کارگرى‏‏‏ بود [تکیه از جوانشیر]. برنامه‏اى‏‏‏ بود که وظایف سوسیالیستى‏‏‏ و دموکراتیک را به طور گسست‏ناپذیر  – آن طور که لنین توصیه مى‏‏‏کند -   به هم پیوند مى‏‏‏داد [تکیه از نگارنده] و جنبش دموکراتیک و ضدامپریالیستى‏‏‏ عموم خلق را به جلو، به سوى‏‏‏ نبرد با سرمایه‏دارى‏‏‏، به سوى‏‏‏ سمت‏گیرى‏‏‏ سوسیالیستى‏‏‏ [تکیه از نگارنده] هدایت مى‏‏‏کرد.»

آیا “هاتف رحمانى‏‏‏” مى‏‏‏تواند در اسناد کنونى‏‏‏ حزب که آن‏ها را در نوشتار خود مورد خطاب قرار مى‏‏‏دهد، چنین سرشتى‏‏‏ را نشان دهد؟ آیا مى‏‏‏تواند راهى‏‏‏ دیگر را به جز ایجاد پیوند میان آماج آزادى‏‏‏ و عدالت اجتماعى‏‏‏، میان آماج دموکراتیک و سوسیالیستى‏‏‏ براى‏‏‏ توسعه پایگاه خیزش انقلابى‏‏‏ کنونى‏‏‏ مردم میهن ما پیشنهاد کرده و آن را با برداشت مارکسیست- لنینیستى‏‏‏ مستدل سازد؟ نگارنده و بدون تردید بسیارى‏‏‏ دیگر با هیجان در انتظار پاسخ مشخص او و رفیق محمد امیدوار، دبیر اول کمیته مرکزى‏‏‏ حزب توده ایران در این‏باره هستند!

واژه راهنما: پراگماتیسم در برابر سیاست انقلابى‏. اندیشه متافیزیکى‏ در برابر دیالکتیکى‏. مرز میان نیروى‏ رفرمیستى‏ و انقلابى‏ ایجاد پیوند میان خواست آنى‏ و آتى‏. هاتف رحماتى‏ در ارزیابى‏ مقدورات و آرمان انقلابى‏ محق نیست. مساله شعار طرد ولایت فقیهه.

ابراز نظر | جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز