تحلیل تودهاى بجاى داستانسرایى؟
”راه توده“ و مسئله ”جنگطلبى“
۲۹/۰۷/۸۷
تضاد طبقاتى در اقتصاد جامعه، به عبارت دیگر، در روابط تولیدى و مبادله حاکم بر جامعه، بازهم دقیقتر، تضاد طبقاتى هر دوران در چگونگى مالکیت بر ابزار تولید ناشى از سطح رشد نیروهاى مولده، ریشه دارد. سطح رشد نیروهاى مولده (انسان و ابزار تولید) براى مثال در دوران بردهدارى، شیوه تولید بردارى را بوجود مىآورد و همچنین در دوران فئودالى و سرمایهدارى.
اندیشه تحلیلگر، بدون آگاهى و پایبندى به قانون تغییر و رشد جامعه که موتور آن تضاد طبقاتى است، در بررسى وقایع در سطح پدیدههاى اجتماعى باقى مىماند. مثلاً تاریخنگارى و جامعهشناسى بورژوایى، که به قانون فوق اعتقاد ندارد، در بررسى وقایع و پدیدههاى تاریخى، در سطح و ظاهر آنها باقى مىماند. این قناعت فکرى در سطح پدیدهها را مارکس شیوه ”نظارهگر ظاهربین“ مىنامد. تاریخنگارى بورژوایى قادر به توضیح ریشه وجودى وقایع تاریخى نیست.
اندیشه غیرمارکسیستى، پدیدههاى حامل برخوردهاى اجتماعى، یعنى عناصر ذهنى- نظرى، فرهنگى و مذهبى و … را، یعنى ظواهر روبنایى حاکم را که مىبیند، همان تضاد طبقاتى مىپندارد. این سردرگمى بهویژه آنزمانى تشدید مىشود، که عناصر روبنایى در برخوردهاى اجتماعى در سطح وسیع متداول و عملاً جو حاکم بر جامعه را تشکیل مىدهند.
چنین وضعى به ویژه در آن دورانهایى به شکل عمده تظاهر تضاد طبقاتى تبدیل مىشود، که حاکمیت طبقاتى قادر شده باشد، نظر و ایدئولوژى خود را به ایدئولوژى غالب و حاکم در جامعه تبدیل سازد. تظاهر ایدئولوژى نژادپرستانه- فاشیستى و یا مذهبى در برخى جوامع، بیان این امر مىباشد. سرمایهدارى نولیبرال توانسته بود تا پیش از فروپاشى نظام مالى خود، از چنین موقعیتى برخوردار گردد و بتواند در پس ظاهر مقوله ”الزامات جهانىسازى“، ضرورت حفظ منافع طبقاتى خود - انباشت سرمایه و سود استثنایى - را، که از طریق اجراى سیاست نولیبرال ”خصوصى و آزادسازى اقتصادى“ حاصل مىشود، به مثابه منافع کل جامعه به بسیارى از مردم کشورهاى متروپل و پیرامونى القاء کند. ادعاى فرارسیدن ”پایان تاریخ“ توسط نظریهپردازان امپریالیستى، ناشى از موفقیت در القاى این نظر ایدئولوژیک مىباشد.
در چنین شرایطى است، که اندیشه تحلیلگر غیرمارکسیستى، سطح وقایع و ظاهرامر را همان تضاد طبقاتى اعلام مىکند. براى مثال، گویا تضاد بین ”الزامات جهانىسازى“ و منافع تودههاى مردم برقرار است، ونه بین مردم و منافع سرمایهدارانى که وجود الزامات را تبلیغ مىکنند و مىنمایانند. تضاد دروغین بین مردم و الزامات جهانىسازى، به نظر مداحان نولیبرال، تضادى حل نشدنى و غیرقابل دفع مىباشد، زیرا گویا این الزامات ”واقعیتى“ انکارناپذیر، همانند ”قانون طبیعى“ و یا ”مشى الهى“ هستند.
گرفتارى و قناعت فکرى در سطح وقایع نزد اندیشه غیرمارکسیستى را مارکس گرفتار شدن آن به ظاهر ”هیروگلیف“ها مىنامد. هیروگلیفهایى که همان دادهها و فاکتها و ظواهرامر پدیدهها هستند و شناخت و جمعآورى آنها به قول انگلس، تازه نقطهِ آغاز کار پروسواس ارزیابى و تحلیل علمى- دیالکتیکى- مارکسیستى است. تنها پس از کشف و نشان دادن ریشه تضادهاى طبقاتى نهفته در پشت برخوردهاى اجتماعى روزانه است، که اندیشه تحلیلگر دیالکتیکى به سطح درک مارکسیستى از وقایع نایل مىشود.
”جنگطلبى“ رهبران در طول تاریخ، که تکیه کلام تاریخنگارى بورژوایى است، نمونه متداولى است، براى نشان دادن و تفهیم مضمون هیروگلیف مورد نظر مارکس در اندیشه غیرمارکسیستى.
در پشت ”جنگطلبى“، حفظ چه منافعى نهفته است؟
با پاسخ مارکسیستى به این پرسش است، که مىتواند تضاد اصلى دوران شناخته و درک شود و توضیح داده شود، که ”جنگطلبى“، هدف نبوده، بلکه وسیلهاى براى به کرسى نشاندن این و یا آن منافع طبقاتى مىباشد. ”جنگطلبى“ تظاهرِ ظاهرى دستیابى به این منافع است.
با درک تضاد اصلى دوران و منشاء تغییرات اجتماعى، قانونى که تحت عنوان ”ماتریالیسم تاریخى“ بیان شده است و کاشف آن کارل مارکس و همرزم او فردریش انگلس مىباشند، علل ریشهاى و وجودى پدیدهها و اشکال ظهور آنها در جامعه طبقاتى شناخته و درک مىشوند و به پرسش چرا این و یا آن شکل تظاهر تضاد طبقاتى پدید آمده است، پاسخ علمى داده مىشود. مثلاً چرا تظاهر نبرد طبقاتى در گذشته، عمدتاً شکل مذهبى و ارتدادى داشتهاست.
شناخت و درک از ریشه علّى وجود تضاد طبقاتى، باید در هر تحلیل تودهاى خود را بنمایاند. درغیر اینصورت، تحلیل در سطح تحلیل غیرمارکسیستى باقى مىماند و جایى در مطبوعات مارکسیستى ندارد.
«شاه غرق این فساد بود … و بر فرض هم اگر مىخواست تن به رفرم و اصلاحات بدهد و خود را عقب کشیده و مملکت را به دست قانون بسپارد، این فرصت را … در ابتداى سال ۵۶ از دست داده بود. …
در حالیکه شاید - به صورت یک فرض - اگر شاه در همان ابتداى سال ۵۶ بجاى این بازىها و فریبها مىرفت به دنبال همان طرح مجلس ملى و سپردن کشور به دست مردم، مىتوانست سرنوشت دیگرى را براى خودش و سلطنتش رقم بزند. …» (راه توده شماره ١٨١، ٢٧ خرداد ١٣٨٧).
رفتن و یا نرفتن شاه به دنبال این یا آن طرح، به این یا آن سو، که راهتوده به صورت «یک فرض» مطرح مىسازد، از نادانى نبود، از جهت حفظ منافعى بود، که حرکت او را به این سو ضرورى و الزامى و به آن سو ممنوع مىساخت. تصمیم شاه، و همچنین عملکرد حاکمیت سرمایهدارى در ایران کنونى، که درواقع مخاطب اصلى هشدارى است که راه توده در سرمقاله شماره ١٨١ بیان مىدارد، تصمیمى ذهنى و یا اخلاقى نبوده و نیست. ریشه در عینیت منافع طبقاتى، ریشه در شرایط اقتصادى، در چگونگى مالکیت بر ابزار تولید داشت و دارد. در مرکز پدیدهها در ایران کنونى نیز مسئله ”حل مالکیت بر ابزار تولید“به سود سرمایهدارى حاکم و دستیابى به انباشت سرمایه و سود استثنایى توسط آن، قرار دارد، چنانکه در زمان سلطنت نیز چنین بود.
چگونه مىتوانست سرمایهدارى فربه شده کنونى در جمهورى اسلامى ایران به این چنان قدرت اقتصادى و سیاسى دست یابد، بدون سرکوب آزادىهاى قانونى، بدون غارت مافیایى و رانتخوارانه؟ دسترسى به این هدف، علت ریشهاى و وجودى ”جنگطلبى“ حاکمیت سرمایهدارى در ایران را تشکیل مىدهد که سالهاست، در داخل و خارج از ایران اعمال مىشود! و راه توده مایل است ”جنگطلبى“ را تنها به عملکرد یک جناح حاکمیت محدود سازد.
مارکس نقش سرمایهداران را در نظام سرمایهدارى، چنین توصیف مىکند: «نقش سرمایهدار … ایفاى نقشى است که منطق سرمایه حکم مىکند. آنها مختار نیستند، بلکه ”ماسکهاى خصلت [نظام حاکم] اقتصادى“ [هستند]». (کلیات مارکس/انگلس، جلد٢٣، صفحه ١۶٣، به زبان آلمانى) شخصیت تاریخى آنها ناشى از فردیت- اندیویدوآلیته آنها نیست، بیان وظیفهاى است، که باید توسط آنها در مرحله تاریخى مشخص به مورد اجرا درآید. فردیت آنها آب و رنگ، زیر و بم، درجه سبعیت و رئوفت و … آنها را در ایفاى نقششان تعیین مىکند. تفاوت ارزیابى و تاریخشناسى مارکسیستى از ارزیابى و تاریخشناسى بورژوایى از نقش اسکندر و ناپلئون و ”شاه“ و حاکمیت سرمایهدارى در ایران کنونى …، در برداشت فوق نهفته است.
”اصلاحات“ در زمان دولت محمد خاتمى و همچنین در دوران کنونى ازاینرو ممکن نبود و نیست، زیرا سرمایهدارى حاکم بهطور عینى نمىتوانست و نمىتواند با پذیرش آزادىهاى دمکراتیک و قانونى، در مرکز آن اصل ٢۶ قانون اساسى، به منافع رانتخوارانه و مافیایى خود دستیابد و اکنون با نقض غیرقانونى اصل ۴۴ قانون اساسى به غارت رسمى ثروتها ملى ایران بپردازد. با تن دادن به خواست مردم، حاکمیت مافیایى اقتصاد رانتخوار به خطر مىافتاد و مىافتد. غارت مافیایى و سرکوب غیرقانونى در ایران در دهههاى اخیر، وحدتى دیالکتیکى و جداناپذیر را تشکیل مىدهند.
تفاوت داستانسرایى و تحلیل مارکسیستى
در ایران، سرمایهدارى حاکم از بعد از جنگ عراق علیه ایران، یعنى در قریب به دو دهه گذشته، با اجراى سیاست ”تعدیل اقتصادى“ به نقض قانون اساسى بیرون آمد از دل انقلاب بزرگ بهمن ۵٧ پرداخته و شرایط قانونى براى برپایى یک اقتصاد ملى دمکراتیک را ازبین برده است. اکنون سرمایهدارى حاکم، همین سیاست را با ”حکم حکومتى“ تیرماه ٨۵ آیتالله خامنهاى به سیاست رسمى کشور تبدیل کرده و نقض ضدانقلابى اصل ۴۴ قانون اساسى را ”انقلاب اقتصادى“ نامیده است. تدارک این اقدام غیرقانونى در تمام این سالها از این طریق عملى شد، که نیروى راست در حاکمیت توانست با نقض دیگر اصول قانون اساسى، در مرکز آن اصل ٢۶، آزادىهاى دمکراتیک و حقوق قانونى مردم را پایمال ساخته، اقتصاد ملى که مىتوانست با برخوردارى از شرایط دمکراتیک و قانونى به حربه براّیى براى حفظ و تحکیم استقلال کشور تبدیل شود، بدست مافیاى اقتصادى و رانتخوار به ورشکست کشانده و حال با اجراى نسخه نولیبرال امپریالیستى درباره ”خصوصى و آزادسازى اقتصادى“، شرایط عینى برباد دادن استقلال اقتصادى و سیاسى کشور را بوجود آورده است. منافع عینى سرمایهدارى حاکم بر ایران، ریشه وجودى پدیدههایى است، که در دوران کنونى بر ایران حاکم است، و ”راه توده“ lمی پندارد که ”جنگطلبی“ را باید تنها به عملکرد یک جناح حاکمیت محدود ساحت، که با برکنارى این دولت و بر سر کار آمدن دولت دیگر، که مضمون ”سرمقاله“ نشریه را نیز تشکیل مىدهد، انگار حل خواهد شد. همان «فرضى» که درباره عملکرد رژیم شاه تا پیش از پایان سال ۵۶ نیز مطرح مىسازد.
ارتباط بین سرکوب آزادىها و حقوق دمکراتیک قانونى مردم و نقض اصل ۴۴ قانون اساسى، آن واقعیت- حقیقت، آن تضاد اصلى دوران کنونى است، که بدون درک و پایبندى به برداشت مارکسیستى از وقایع، در پس پرده باقى مىماند و در داستانسرایى افشا نمىشود. دقیقتر، داستانسرایى به پرده استتار حقیقت تبدیل مىگردد. نصحیت و پند و اندرزها را نمىتوان جایگزین تحلیل طبقاتى نمود و رهنمودهاى ضرورى در خدمت حفظ منافع واقعى مردم و مصالح ملى ایران را از آنها استخراج کرد. با داستانسرایى نمىتوان دیالکتیک و توامان بودن مبارزه علیه سرکوب آزادىهاى قانونى، در مرکز آن اصل ٢۶، و دفاع از اقتصاد ملى و دمکراتیک، در مرکز آن اصل ۴۴ قانون اساسى را مستند ساخت و براى برپایى اتحادهاى وسیع اجتماعى، بین قشرها و طبقات داراى منافع مشترک، کوشید!
داستانسرایى، خواسته یا ناخواسته، به جانبدارى از یک جناح در حاکمیت سرمایهدارى در ایران توسط ”راه توده“ منجر مىگردد. جناحى، که مىخواهد راه اجراى نسخه نولیبرال امپریالیستى را ”صلحطلبانه“تر از جناح ”جنگطلب“ هموار سازد. طرح فرضهاى محال نه از آنرو در برداشت مارکسیستى جایى ندارند، زیرا تنها وقت گذرانى و برباد دادن نیرو هستند، بلکه از این جهت، که نیرو و توان را به سو و جهت نادرست کشانده و آن را منحرف ساخته و شناخت حقیقت و همچنین تشخیص متحدان در مبارزه روز را سختتر و یا حتى براى دورانى غیرممکن مىسازد.
تا آنجا که راه توده به طور جدى در جستجوى متحدان در نبردهاى اجتماعى است، که جستجویى بجا و درست است، با بکار گرفتن شیوه داستانسرایى، به این امر اعتراف مىکند، که از درک اندیشه تودهاى درباره ضرورت ایجاد اتحادهاى اجتماعى و برپاساختن جبهههاى متحد دمکراتیک و ترقىخواهانه براى مبارزات اجتماعى نیز فاصله بسیار دارد. پایه و اساس اندیشه تودهاى در اینباره را پایبندى به تحلیل علمى و انقلابى و مستقل حزب طبقه کارگر تشکیل مىدهد.
