بحثى میان تودهاىها (یک):
تضاد اصلى، تضاد خلق با امپریالیسم!؟
حذف اصل ”ولایت فقیه“ از قانون اساسى، چپروى سیاسى است؟
برخورد به مواضع انحرافى در جنبش و مساله امنیتى!
مقاله شماره ٣/١٣٩٠ (٣١ اردیبهشت)
واژه راهنما: از وحدت نظرى و سازمانى حزب توده ایران در برابر برنامه ارتجاع داخلى و جهانى پاسدارى کنیم و پاسخى دندانشکن به هدف پارهپارهکردن حزب طبقه کارگر دهیم!
بخش نخست (قسمت دوم) (قسمت اول http://www.tudeh-iha.com/?p=1596&lang=fa
جایگاه آزادىها سوسیالیستى
در کشورهاى سابق سوسیالیستى در اروپا و همچنین در جمهورى خلق چین، ویتنام، کوبا و …، اگر هم در سطوحى دیگر و با مضامینى متفاوت، وجود و حضور جنبه دموکراسى، یعنى دموکراسى سوسیالیستى، براى مرحله رشد ملى و مستقل آنها غیرقابل انکار مىباشد. بقاى کوباى انقلابى در صد کیلومترى مرزهاى امپریالیسم آمریکا بدون توجه به مساله دموکراسى در رشد جامعه و حفظ سرشت ملى- سوسیالیستى انقلاب ناممکن مىبوده است.
مارکسیست معاصر آلمانى و عضو رهبرى حزب کمونیست آلمان، ویلى گرنس Willi Gerens در مقالهاى تحت عنوان “با ماسک لنین بر صورت، علیه لنینیسم” (“روت فوکس”، آوریل ٢٠١١)، نقش گرباچف و یاکولف را در پیروزى سناریوى ضدانقلابى در اتحاد شوروى مورد بررسى قرار داده و به افشاى شیوه عمل آنها پرداخته و از یاکولف نقل مىکند که در پیشگفتار کتاب خود تحت عنوان “پیش سخن، فروپاشى، فاتحه”، شیوه ضدانقلابى سناریوى ضدسوسیالیستى را ازجمله چنین فاش مىسازد: «از سال ١٩٨۶ گام به گام انتشار مطالبى بهکلى دور و خالى از اندیشه مارکسیستى را در انتشارات به جریان انداختیم» … به نظر گرنس، «این شیوه بدون وجود انحراف در آغاز بناى سوسیالیسم در اتحاد شوروى موثر نمىبوده … بدون روندى که پس از مرگ لنین در جهت نابودى سانترالیسم- دموکراتیک عمل کرد، موفقیت استراتژى ضدانقلابى غیرقابل تصور مىباشد».
بىتوجهى غیرضرور به عنصر دموکراتیک در کشورهاى سابق سوسیالیستى اروپا و محدود ساختن آن به تامین حقوق دموکراتیک، همانطور که گرنس نیز نشان مىدهد، تاثیر منفى خود را در روند فروپاشى این کشورها ایفا نمود. این بىتوجهى برپایه اشتباه فلسفىاى به وقوع پیوست که ناشى از درک مکانیکى از رابطه ذهن و عین، رابطه ایدئولوژى و زیربنا بود. به سخن مانیفست کمونیستى بىتوجه ماند که «رشد آزاد فرد، پیش شرط رشد آزاد جامعه» است.
ارزیابى از اشتباه وقوع یافته در اتحاد شوروى و دیگر کشورهاى سوسیالیستى سابق در جنبش کمونیستى و کارگرى جهان، ارزیابى جا افتاده و پذیرفتهاى را تشکیل مىدهد. خطرى که در ج خ چین اکنون نیز وجود دارد که باید امیدوار بود که حزب کمونیست این کشور با آموزش از تجارب منفى در کشورهاى سابق سوسیالیستى، قادر به دفع این خطر باشد تا تداوم رشد سوسیالیسم در چین از این منظر پراهمیت نیز تضمین گردد.
تجربه کشورهاى سابق سوسیالیستى در اروپا، ازجمله در آلمان دموکراتیک، آنطور که در ارزیابىهاى حزب کمونیست این کشور انعکاس یافته است، نشان مىدهد که در دوران نبرد و رقابت دو سیستم سوسیالیستى و سرمایهدارى در جهان مىتوانست در شرایط وجود سانترالیزم دموکراتیک در حزب و برقرارى آزادىهاى قانونى سوسیالیستى، هزینه برخورد روشنگرانه- توضیحى- ترویجى به مشکلات رشد اقتصادى- اجتماعى کمتر از هزینه “امنیتى” بوده و از نتایج بهترى برخودار باشد. در این ارزیابىها تصریح شده است که «روشنگرى و گفتگوهاى ضرورى با مخالفان در شرایط حفظ آزادىهاى قانونى مىتوانسته با نتایجى بهتر روبرو و کمهزینه تر باشد.»
تجربه منفى سالهاى پس از پیروزى انقلاب بهمن ۵٧ در ایران که در آن رهبرى طبقه کارگر حاکم نبود، و یا تجربه مثبت انقلاب ملى- دموکراتیک در جمهورى خلق چین میان سالهاى ٢٠ تا پایان دهه ۴٠ قرن گذشته تاریخ اروپایى که جنبش کارگرى از طریق برقرارى دموکراسى واقعى، بهویژه از طریق اصلاحات ارضى ریشهاى، رهبرى خود را در آن کشور تامین و پیروزى نبرد آزادیبخش ملى را به ثمر رساند، و یا در انقلابهاى دیگر در ویتنام، کوبا و …، در تائید این نکته پراهمیت قرار دارند که میان نبرد ضدامپریالیستى- ملى و دموکراتیک- مردمى در نبرد آزادیبخش ملى و همچنین در مرحله رشد دموکراتیک- ملى جامعه پس از پیروزى انقلاب، وحـدت دیالکتیکى بهمتنیده و یکپارچهاى حکمفرما است. پیروزى در یکى بدون پیروزى در دیگرى ممکن نمىباشد.
سرشت تضاد بیان مضمون تضاد است
جابجا شدن دو عنصر تضاد با امپریالیسم و تحکیم آزادىهاى قانونى در روند تاریخى، تغییرى در وحدت ایندو و سرشت آنها بهمثابه بخشهاى “تضاد اصلى” نمىدهد. براى نمونه در شرایط حمله امپریالیستى، تضاد با امپریالیست در عین حفظ سرشت خود بهمثابه “تضاد اصلى” با سرشتى آشتىناپذیر، به “تضاد عمده” نیز تبدیل مىشود. برعکس، هدف “نبرد که بر که” یا نبرد طبقاتى در دوران پس از پیروزى انقلاب، حل “تضاد عمده”اى مىباشد که بدون حل آن، مساله راه رشد اجتماعى کماکان ناروشن باقى مىماند. به عبارت دیگر، بدون یک سره شدن و پایان یافتن نبرد طبقاتى “که بر که” پس از پیروزى انقلاب، پاسخ نهایى به سرشت “تضاداصلى” به دنبال پیروزى انقلاب داده نمىشود. در ایران پس از پیروزى انقلاب بهمن و با فراز و نشیبهایى، بهدنبال پیروزى نهایى نیروهاى “راستگرا”، مساله رشد اقتصادى- اجتماعى از روند ترقىخواهانه خود منحرف گشت، انقلاب ملى- دموکراتیک سیر قهقرایى پیمود و مبارزه ضدامپریالیستى نیز با انحرافى بزرگ روبرو شد. از این روى نیز نبرد طبقاتى جارى در ایران کماکان داراى سرشتى آشتىناپذیر بوده و تضادى اصلى را تشکیل مىدهد که سد راه رشد ترقىخواهانه جامعه ایرانى است!
باقى ماندن اهداف جنبش مردمى کنونى در سطح حل تنها مساله “آزادى” که هدف اعلام شده جریانهاى راست در داخل و خارج از کشور (ازجمله “راهتوده”) مىباشد، مرحله انقلاب ملى- دموکراتیک بهمن ۵٧ را با سیر قهقرایى روبرو مىکند و آن را حداکثر به انقلاب بورژوا دموکراتیک محدود مىسازد. به عبارت دیگر، پیروزى نهایى نبرد آزادیبخش ملى (دستیابى به رشد ترقىخواهانه جامعه، برپایى اقتصادى ملى و مردمى و برپایه آن، تحکیم استقلال اقتصادى- سیاسى کشور) منوط به حل “نبرد که بر که”، نبرد طبقاتى به سود نیروهاى ترقىخواه مىباشد که در نبرد در جریان به “تضاد عمده” و روز، تضاد میان تودهها و طبقه کارگر از یکسو، با لایههاى میانى و فوقانى جامعه از سوى دیگر تبدیل شده است و سرشت آشتىناپذیر خود را حفظ کرده است. این تضاد عمده و روز، سرشت “تضاد اصلى” داشته و بخشى جداناپذیر از تضاد خلق با امپریالیسم را تشکیل مىدهد. تضاد اصلىاى که حل نهایى آن همزمان پاسخ نهایى را به راه رشد ترقىخواهانه جامعه داده و آن را تضمن مىکند.
برداشت مکانیکى، کمکى براى شناخت پدیده و درک دیالکتیکى از آن نیست
این برداشت که «همچنان معتقدم تضاد اصلى جامعه ایران، تضاد خلق با امپریالیسم بوده و … تضادهاى عمده هستند که در این فاصله تغییر کرده و مىکند. …»، بهطور ارادهگرایانه و بدون توجه به رابطه درونى میان دو جنبه در تضاد اصلى، آنها را به “تضاد اصلى” و “تضاد عمده” تقسیم مىکند و از آن به این نتیجهگیرى مىرسد که گویا باید به خاطر ضرورت پایبندى به “تضاد اصلى”، تضاد میان خلق و امپریالیسم، از حاکمیت سرمایهدارى مافیایى در ایران به پشتیبانى نسبى پرداخت، زیرا گویا این حاکمیت، همانند رژیم شاه- ساواکى، “وابسته” و “عامل” امپریالیسم نبوده و لذا تضاد آن با مردم و با رشد دموکراسى در جامعه، علیرغم وقایع دو سال گذشته، داراى سرشت آشتىپذیر، اما “عمده” و “روز”، مىباشد که گویا مىتوان آن را از طریق «دموکراتیکتر» کردن رژیم “ولایى” حل نمود! (این بحث در بخش دوم شکافته خواهد شد!)
در این ارزیابى، رابطه سرشت تضاد خلق و حاکمیت و همچنین مساله راه رشد اقتصادى- اجتماعى از مد نظر دور شده و گویا این رابطه نقشى عینى در ارزیابى از شرایط حاکم بر ایران ایفا نمىسازد. از این هم فراتر، شدت و سرنوشت آشتىناپذیر تضاد خلق با حاکمیت و روند رشد اقتصادى وابسته به نظام اقتصاد نولیبرال امپریالیستى، با نگرشى پوزیتویستى و در تائید شرایط حاکم بر ایران تعدیل مىیابند. در عوض، به “اختلاف” رژیم “ولایى” با امپریالیسم پربها داده شده، درحالىکه به جایگزین شدن اجراى برنامه نولیبرال امپریالیستى به جاى برپایى یک اقتصاد ملى و دموکراتیک کمبها داده مىشود. این پربها و کمبها دادن، دو روى سکه سرشت ضدملى سیاست حاکمیت سرمایهدارى مافیایى مىباشد که در اندیشه پیش گفته در بحث میان تودهاىها “فراموش” شده و “به زیر فرش جارو مىشود”!
اختلاف میان رژیم “ولایى” و امپریالیسم، اختلاف میان دو گروه خواستار و مجرى برنامه نولیبرال امپریالیستى که برنامه روز نواستعمارى سرمایهدارى جهانى را تشکیل مىدهد، بر سر سهم خود از آن مىباشد. براى این اختلافها نمىتوان خصلت و سرشتى “ضدامپریالیستى” قایل شد. این راستروى در لباس “چپروى” است! این کوشش براى اغفال تودهاىهاست که تارنگاشت “عدالت” پرچمدار آن شده است.
در تلویزیون صداى آمریکا، دیروز سى اردیبهشت، فروش ٩ر۴ درصد از سهام شرکت اتومبیل سازى دولتى “ایرانخودرو” از این روى مورد انتقاد قرار گرفت، زیرا به ارزشى برابر با ١٨ درصد دیگر آن فروخته شده است. گرانى قیمت که “کلاه گذاشتن بر سر خریدار” است، یعنى سهم او را از “فیـله” ثروت ملى در حال خصوصىسازى شدن محدود مىسازد، موضوع “انتقاد” و در واقع دعوا بود!
دیالکتیک نفى وحدت دیالکتیکى
سرنوشت انقلاب بهمن، «جداى از سیرى که طى کرده»، آنطور که در ابرازنظر پیش گفته مطرح شده است، درواقع انعکاسى دقیق، اگر چه نمونه منفى، از وحدت دیالکتیکى میان عنصر ضدامپریالیستى و دموکراتیک مىباشد. اگر هم بخواهیم این نظر را به عنوان نظرى صائب بپذیریم که حاکمیت کنونى در ایران را “ضدامپریالیست” مىنمایاند، باید اذعان کنیم که سرکوب جنبش کارگرى مستقل، سرکوب آزادىهاى دموکراتیک و قانونى در مرحله کنونى رشد اجتماعى ایران، آن نقطه ضعف، آن “پاشنه آشیل”ى است که تفاوت چشمگیر آن را براى نمونه با شرایط کنونى در ونزوئلا، در بولیوى و … به نمایش مىگذارد. سرکوب آزادىهاى قانونى در ایران و وجود این آزادىها در آن کشورها، فقدان وجود یک جنبش دموکراتیک با طبقه کارگر در مرکز آن در ایران و فعالیت آزاد و قانونى حزب کمونیست در آن کشورها، تاثیر مستقیم بر روند رشد ضدامپریالیستى در این کشوها دارد: در حالى که در ونزوئلا و بولیوى سیاست اقتصادى ملى دموکراتیک و مستقل ضد برنامه نولیبرال امپریالیستى به مورد اجرا گذاشته مىشود، اجراى این برنامه امپریالیستى با “حکم حکومتى” غیرقانونى “ولى فقیه”، به برنامه رسمى حاکمیت سرمایهدارى مافیایى در ایران تبدیل شده است.
براى مجرى داشتن این سیاست امپریالیستى در ایران، آزادىهاى قانونى در اصلهاى “حقوق ملت” در قانون اساسى پایمال شدند. سرکوب سندیکاهاى مستقل کارگرى و احزاب سیاسى- طبقاتى مدافع آماجهاى ترقىخواهانه انقلاب بهمن ۵٧ و در راس آن حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران، چشمگیرتر از آن است که نیازى به توضیح اضافه داشته باشد. نابودىهاى دستاوردهاى آزادیخواهانه انقلاب بزرگ بهمن با پیروزى نهایى نیروهاى “راستگرا” در “نبرد که بر که” ممکن گشت و این باید به معناى آغاز سیر قهقرایى انقلاب و بازگشت تضاد اصلى آشتىناپذیر خلق با رژیم دیکتاتورى حاکم و امپریالیسم در سطحى دیگر ارزیابى گردد.
سیر قهقرایى روند انقلابى در ایران، تنها به نابودى بخش دموکراتیک در دوران پس از پیروزى انقلاب ملى- دموکراتیک محدود نماند. تبدیل شدن حاکمیت سرمایهدارى مافیایى به “متحد طبیعى” امپریالیسم و اعلام اجراى برنامه نولیبرال امپریالیستى بهمثابه برنامه رسمى دولت آن، آخرین میخ بر تابوت مبارزه ضدامپریالیستى در دوران پس از پیروزى انقلاب بهمن نیز بود. نباید با دید نظارهگرظاهر بین (مارکس)، ظـاهـر برخاشگرانه رابطه و “اختلاف” میان حاکمیت سرمایهدارى مافیایى و امپریالیستها را مضمون حقیقت پنداشت. برملا شدن رابطه حبیباله عسگراولادى با دستگاه جاسوسى انگلستان و دریافت “اسناد” دروغین علیه حزب توده ایران در پاکستان از این سازمان جاسوسى امپریالیستى را نباید فراموش نمود! این پنداشت که شرایط اکنون یک به یک همانند ارزیابى حزب توده ایران (درباره جایگاه حاکمیت کنونى در نبرد آزادیبخش ملى) در سالهاى پس از پیروزى انقلاب بهمن مىباشد، و بهیژه بىتوجهى به سرنوشت تضاد خلق با رژیم “ولایى” و نفى سرشت آشتىناپذیر بودن براى “تضاد عمده” و روز، برپایه استدلالهاى پیشگفته، برداشتى واقعبینانه و مستدل نمىباشد!
پـژوهش علمى و رابطه مضمون و شکل
ارزش علمى و ارزیابى مستدل در یک پژوهش علمى در این نکته نهفته است که در بررسى، رشته علّى شدن پدیدهها از آغاز تا لحظه مورد بررسى دنبال و نشان داده شود. مخلوط نمودن سرشت تضاد، سرشت آشتىناپذیرى و یا آشتىپذیرى آن با جایگاه لحظه تاریخى در رشد و عمده شدنِ لحظات در پدیده، پایبندى به اسلوب بررسى علمى پدیده نیست. خلط مطلب است. در حالىکه سرشت یک نظام، نقش رشته علّى پدید آمدن و علت رشد پدیده را نشان مىدهد kausale Genese ، براى نمونه علت وجودى پدیدار شدن انقلاب اجتماعى را، “عمده” بودن این یا آن لحظه در روند تاریخى رشد، بیان رشته صورى شدن پدیده formale Genese (براى نمونه مراحل انقلاب اجتماعى) را نشان مىدهد. نشان مىدهد که کدام بخش از مضمون پدیده در کدام مرحله از مبرمیت برخوردار است.
درحالىکه علت شدن پدیده، مضمون پدیده را قابل شناخت و درک مىکند، بیان صورى پدیدار شده پدیده، مکانیسم تحقق یافتن آن را توضیح مىدهد.
گذشتن پیروزى انقلاب بزرگ بهمن ۵٧ مردم میهن ما از مجراى سرنگونى رژیم سلطنتى- ساواکى، یعنى حل بخش تضاد عمده و روز در تضاد اصلى، راهگشاى به ذبالهدان تاریخ سپردن قراردادهاى استعمارى و …، و از این طریق، هموار نمودن پیروزى نهایى مضمون نبرد آزادیبخش ملى مردم میهن ما مىباشد. رابطه رشته علّى وجود پدیده و شکل پدیدار شدن آن، رابطه دیالکتیکى میان مضمون و شکل، سرشت و صورت است. “تضاد اصلى” مضمون و “تضاد عمده” در نبرد واحد، شکل گذار روند را برمىشمرند!
بازهم درباره رابطه دو بخش تضاد اصلى
تکرار مىشود، پرسشى که براى درک شرایط کنونى در ایران مطرح است، این پرسش است که آیا نبرد آزادیبخش ملى مىتواند در شرایط فقدان وجود یک جنبش دموکراتیک در کشور به پیروزى دست یابد؟ پرسشى دیگرى که همین معنا را مىرساند، این پرسش نیز است که در شرایطى که رهبرى جنبش ملى- دموکراتیک در اختیار طبقه کارگر نمىباشد، آیا انقلاب ملى- دموکراتیک مىتواند حتى تحت رهبرى انقلابى و شایسته لایههاى میانى و به طریق اولى فوقانى جامعه طبقاتى، بدون وجود یک جنبش دموکراتیک در کشور که ستوان فقرات آن را طبقه کارگر تشکیل مىدهد که هشیارانه و انقلابى آماجهاى انقلاب ملى- دموکراتیک را طرح و پایبندى به آنها را مستدل ساخته و براى تحقق آنها مبارزه مىکند، به پیروزى نهایى دست یابد؟ آیا نبرد آزادیبخش ملى- ضدامپریالیستى، براى نمونه در ونزوئلا و بولیوى مىتواند بدون وجود جنبش دموکراتیک به سرمنزل پیروزى نایل شود؟
مىتوان پرسش دیگرى را با همین مضمون نیز مطرح ساخت که آیا میان سرکوب جنبش دموکراتیک، پایمال نمودن آزادىها و حقوق دموکراتیک و در مرکز آن آزادىها و حقوق دموکراتیک طبقه کارگر تا حد حقوق صنفى، در مرحله تحکیم استقلال ملى پس از پیروزى انقلاب ضدامپریالیستى و انحراف از نبرد ضدامپریالیستى، انحراف از اهداف مرحله ملى- دموکراتیک انقلاب، رابطهاى مستقیم و بىواسطه وجود دارد؟
باز هم پرسشى که همین معنا را مىرساند، این پرسش است که آیا در شرایط خفقان عمومى و نقض قوانین دموکراتیک حقوق ملت و بهویژه سرکوب سازمانهاى صنفى- سیاسى کارگرى و حزب طبقه کارگر و دیگر احزاب سیاسى- طبقاتى، مىتواند “مبارزه ضدامپریالیستى” که دیگر باید آن را به اصطلاح نامید، در خدمت اهداف نبرد آزادیبخش ملى قرار داشته باشد؟ آیا در چنین شرایطى بهطور کلى امکان اعمال یک نبرد ضدامپریالیستى وجود دارد؟ آیا در چنین شرایطى، حاکمیت لایههاى میانى و به طریق اولى فوقانى جامعه سرمایهدارى قادر است سیاست اقتصادى دیگرى را به جز سیاستى در چارچوب “نظم جهانى امپریالیستى” به مورد اجرا گذارد؟
به عبارت دیگر، آیا این امرى غیرطبیعى است که پس از پایان جنگ عراق علیه ایران و پس از سرکوب حزب توده ایران و نیروهاى چپ مذهبى که خواستار اجراى برنامه اقتصاد ملى- دموکراتیک مبتنى بر اصلهاى ۴٣ و ۴۴ قانون اساسى بودند، برنامه نولیبرال امپریالیستى تحت عنوان “تعدیل اقتصادى” جایگزین اصلهاى اقتصاد ملى و دموکراتیک در قانون اساسى بیرون آمده از دل انقلاب بهمن شود؟ نامه مردم در مقالههاى متعددى رابطه میان نقش سرکوبگر روبناى حاکم در ایران را با اجراى برنامه اقتصادى بغایت ارتجاعى نشان مىدهد. ازجمله در مقاله “تشدید درگیرى جناحهاى اصولگرا و جنبش مردمى مبارزه با دیکتاتورى” (شماره ٨۶٧، ۵ اردیبهشت ١٣٩٠ http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=1362) بر ارتباط «حذف حقوق صنفى و آزادى دموکراتیک قشرهاى زحمتکش … و زیربناى اقتصادى بغایت ضدملى» انگشت مىگذارد و آن را «تضاد اکثریت قشرهاى و طبقات مختلف جامعه ما با روبناى سیاسى دیکتاتورى و زیربناى اقتصادى بغایت ضدملى» آن ارزیابى مىکند.
آیا این امرى غیرطبیعى است که لایههاى حاکم کنونى در نظام سرمایهدارى مافیایى در ایران، پس از سرکوب آزادىهاى قانونى و ایجاد خفقان و دیکتاتورى کماکان با سواستفاده از شعارهاى “مردمى” انقلاب بهمن، با پنهان شدن در پشت الفاظ “انقلابى” درباره “عدالت اجتماعى”، اجراى برنامه نولیبرال امپریالیستى را به برنامه “رسمى” دولتى خود تبدیل نمودهاند و با خشونت فاشیستمآبانه به اعمال آن پرداختهاند؟
تضاد اصلى با امپریالیسم، بخشى از کل تضاد اصلى
آنچه از سخنان در بررسى فوق از رابطه دیالکتیکى میان دموکراسى و مبارزه ضدامپریالیستى پس از پیروزى انقلاب ملى- دموکراتیک نتیجه مىشود، این نتیجهگیرى است که تضاد اصلى و آشتىناپذیر خلقهاى میهن ما در نبرد آزادیبخش ملى با امپریالیسم و سیاست خانمانبرانداز اقتصادى- سیاسى- نظامى- فرهنگى آن، بخش عمده و جدایىناپذیر از تضاد اصلى را تشکیل مىدهد و از اولویت تام برخوردار است – براى نمونه در شرایط تجاوز نظامى -، اما این تضاد از مطلقیت برخوردار نیست! تنها جهت و نماى تضاد اصلى در جامعه را تشکیل نمىدهد. به معناى نفى وجود تضاد ناشى از نبرد طبقاتى و پیامدهاى ضددموکراتیک این نبرد نمىباشد. نفى کننده پیامدهاى ناشى از پیروزى لایههاى میانى و فوقانى جامعه سرمایهدارى، “نیروهاى راستگرا” در “نبرد که بر که” با پیامد انحراف از اهداف انقلاب نمىباشد.
نادرستى برداشت تزگونه: «همچنان معتقدم تضاد اصلى جامعه ایران، تضاد خلق با امپریالیسم بوده و انقلاب بهمن ۵٧ – جداى از سیرى که طى کرده - تغییرى در آن نداده است …»، در دیدن اولویت تضاد اصلى خلق با امپریالیسم نهفته نیست، بلکه در مطلـق نمـودن یک وجه و نما در اندیشه است که به صورت تزى اثبات نشده مطرح مىشود. در این تز که در نظر مطرح شده به اثبات رسانده نمىشود و نادرستى آن در سطور پیش نشان داده و مستدل شد، عمده بودن وجه و نماى تضاد خلق با امپریالیسم به عنوان پدیدهاى مطلـق برداشت مىشود، اولویت آن مطلـق پنداشته مىشود. نادرستى این تز در ابرازنظر در مطلق نمودن اولویت آن ریشه دارد که با نگرشى یک سویه، این جنبه در تضاد اصلى در نبرد آزادیبخش ملى را تنـها وجه و نماى واقعیت مىنمایاند. این در حالى است که وجود جنبش دموکراتیک و تاثیر مستمر آن بر نبرد طبقاتى در دوران پس از پیروزى انقلاب، به عنصر عمـده حفظ آماج ضدامپریالیستى- ملى انقلاب و پیششرط شدن راه انحراف از آن تبدیل مىشود.
“قانون ارزش” و میاله دموکراسى
فعالیت تئوریک- نظرى و عملى حزب طبقه کارگر در شرایط برقرارى آزادىهاى دموکراتیک قانونى در این دوران، پیششرط فرهنگى تداوم سیاست ملى- ضدامپریالیستى مىباشد. هدف مبارزه فرهنگى دستیابى به استقلال اقتصادى است که از طریق مستدل ساختن راه رشد ترقىخواهانه سوسیالیستى قابل دستیابى است. استقلال اقتصادى خود پیششرط ضرور براى حفظ و تحکیم استقلال سیاسى واقعى و پیگیر مىباشد. در چنین روند پیوسته و یکپارچه است که اهمیت و اولویت “دموکراسى”، اهمیت و اولویت برقرارى شرایط دموکراتیک قانونى در جامعه پس از پیروزى انقلاب، شناخته و درک مىشود. به نظر مارکسیست اتریشى “هانس کالت” Hans Kalt (٢٠٠٩-١٩٢٢)، دانشمند اقتصاددان عضو رهبرى حزب کمونیست اتریش، در اثر خود تحت عنوان “زیر سایه بلند استالین” In Stalins langen Schatten که در آن به بررسى علل شکست “مدل روسى سوسیالیسم” پرداخته، نقض “قانون ارزش” را که مارکس کشف و در جلد سوم “کاپیتال” توضیح داده شده است (نگاه شود به کتاب “اقتصاد سیاسى” زندهیاد جوانشیر، ص ٢٨ به بعد)، ریشه علت “اقتصادى” فروپاشى اتحاد شوروى سابق را تشکیل مىدهد. وضعى که در فقدان سانترالیزم دموکراتیک در حزب کمونیست اتحاد شوروى و فقدان آزادى بیان، ازجمله براى اقتصاددانان شوروى، ممکن گشته و تحقق یافته است! کالت نشان مىدهد که جامعه شوروى تا پایان آن، جامعه سوسیالیستى است که در آن “کالا” تولید مىشود. هم براى مصرف داخلى و هم براى صدور به کشورهاى دیگر جهان. حزب کمونیست چین امروز از واژه “بازار سوسیالیستى” براى بیان این واقعیت استفاده مىکند.
کالت در کتاب خود به نقش تعیین کننده برنامهریزى مرکزى با اهداف مشخص در مرحله رشد صنایع سنگین مادر براى زیربناى اقتصادى در اتحاد شوروى سابق مىپردازد و نشان مىدهد که بدون چنین برنامهریزى متمرکز مرکزى، رشد سریع صنایع که پاسخگوى نیاز تاریخى کشور بود، ممکن نمى شده است. موفقیتهاى عظیم اتحاد شوروى سابق در دهههاى پس از پیروزى در جنگ میهنى و دفع تجاوز ١۶ کشور متجاوز و جنگ دوم جهانى تنها با بهرهگیرى از این برنامهریزى متمرکز و مرکزى ممکن گشت. با پایان رشد اقتصادى در سطح و آغاز رشد در عمق، یعنى با آغاز تولید انبوه در بخش صنایع سبک مصرفى تولید، مشکلات اقتصادى بهوجود آمدند. این مرحله نیاز به سازماندهى دیگرى در اقتصاد داشت. سیاست برنامهریزى مرکزى و متمرکز تا سطح ریزهکارىهاى تولید خود را ناتوان براى شرایط جدید نشان داد. تمرکز انعطافناپذیر برنامهریزى در این دوران با نیازهاى رشد اقتصادى همخوانى نداشت.
همانطور که جوانشیر در توضیح نظر مارکس در “اقتصاد ملى” برجسته مىسازد، “قانون ارزش” به طور عینى، یعنى به دور از اراده و خواست ما موثر است. نقض ارادهگرایانه آن ازجمله از طریق تعیین غیراقتصادى قیمت کالاى تولید شده، محدود ساختن رشد کمى و بهویژه کیفى کالا از این طریق که ضرورت رشد آن نفى شود (براى نمونه صنعت خودرو سازى) و بهویژه سازماندهى و تقسیم میلیونها قلم مواد مختلف و قطعات براى تولید هزاران کالا بهطور مرکزى در روند تولید انبوه و هر روز بغرنجتر و پیشرفتهتر شونده و…، زمینههاى ناتوانىها و کمبودهاى اقتصادى را در اتحاد شوروى ایجاد کرد و باوجود رشد عظیم علم و صنعت (براى نمونه در بخش الکترونیک، پرواز فضایى، فرهنگ و هنر و …)، فروپاشى اقتصادى را به اولین کشور سوسیالیستى جهان و مردم آن تحمیل نمود که فاجعهاى ازجمله براى مردم کشورهاى دیگر دستبگیربان در نبرد آزادیبخش ملى در جهان مىباشد. این فاجعه بر اهمیت حفظ عنصر “آزادىهاى دموکراتیک” در مرحله انقلاب “ملى- دموکراتیک” و براى رشد موزون و پیگیر جامعه در دوران پس از پیروزى انقلاب ملى- دموکراتیک و سوسیالیستى انگشت مىگذارد.
خطر انحراف، خطرى عینى در شرایط فقدان دموکراسى
هشدارهاى حزب توده ایران درباره خطر پیروزى “نیروهاى راستگرا” در “نبرد که بر که” در سالهاى پس از پیروزى انقلاب بهمن بر برداشت مارکسیستى- تودهاى از ضرورت وجود زمینه دموکراتیک در جامعه استوار بود. با برخوردارى از دموکراسى، امکان اجراى خطمشى علمى و اعمال سیاست “انتقاد و اتحادى” بوجود مىآمد که تداوم و تعمیق روند انقلابى را ممکن مىساخت. یورش به حزب توده ایران و سرکوب تودهاىها و قتل عام صدها تودهاى مبارز و دانشمند نیز با همین منطق نبرد طبقاتى، البته از دیدگاه ارتجاع، یعنى از دیدگاه “نبرد طبقاتى از بالا” عملى شد.
آنانى که اولـویـت نبرد ضدامپریالیستى را با مطلـق بـودن این نبرد یکى مىپندارند، بىتفاوت از آنکه صادقانه چنین مىاندیشند و یا هدفمند چنین برداشتى را از خود بروز مىدهند، دچار اشتباهى بزرگ و عملى مىشوند. مبارزه ضدامپریالیستى، بدون وجود یک جنبش دموکراتیک فعال و خلاق و در مرکز آن جنبش مارکسیستى- تودهاى طبقه کارگر نمىتواند با موفقیت پیگیر روبرو شود. کوشش ارتجاع داخلى و خارجى براى سرکوب جنبش انقلابى طبقه کارگر و حزب آن از این روى در سرلوحه اقدامهاى جنایتکارانه آنها قرار دارد. کوشش براى پاره پاره کردن جنبش تودهاى در ایران، از این “منطق” ضدانقلابى برخوردار است!
نادرستى برداشت مطلقگرانه از نبرد ضدامپریالیستى نزد برخى از مبارزان در این واقعیت نهفته است که با این برداشت، جنبش مارکسیستى- تودهاى را عملاً از عمل به وظیفه دموکراتیک خود، از عمل به مبارزه براى برقرارى شرایط دموکراتیک، آزادى بیان و برپایى سازمانهاى صنفى و طبقاتى طبقه کارگر و دیگر لایههاى میهن دوست باز مىدارند و عملاً آن را به چوبدست تبلیغاتى لایههاى حاکم سرمایهدارى تبدیل مىکنند.
به چنین سرنوشى جریانهایى مانند “عدالت” و “راه توده” دچارند و دیگرانى که صادقانه چنین مىاندیشند، در معرض چنین خطرى قرار دارند!
در بخش دوم به بررسى خواست حذف “ولایت فقیه” از قانون اساسى پرداخته مىشود. در آنجا نشان داده مىشود که براى مبارزه با امپریالیسم، مبارزه براى برپایى آزادىهاى قانونى از ضرورت قطعى برخوردار است که در شرایط کنونى تنها با برشى انقلابى در هستى جامعه ایرانى ممکن مىباشد.
بخش: جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز Ein Kommentar »
یک نظر درباره “بحثى میان تودهاىها (یک):
تضاد اصلى، تضاد خلق با امپریالیسم!؟
حذف اصل ”ولایت فقیه“ از قانون اساسى، چپروى سیاسى است؟
برخورد به مواضع انحرافى در جنبش و مساله امنیتى!”
ارايه نظر


۰۷/۰۹/۹۰ - ۰۳:۰۲ | #
با تشکر از سخنان روشنگر رفیق، خواهشم این است که اساسا قدری راجع به خواستگاه “تضاد خلق و امپریالیسم” توضیح دهید و اگر ممکن است،ریشه های نظری آن را در تفکر رهبران سوسیالیسم علمی از جمله لنین (اگر وجود دارد) نشان دهید. متشکرم