آرشیو دی ۱۳۸۷


دیالکتیک نفى‏ یا نفى‏ دیالکتیک؟ (بخش اول)
مکتب فرانکفورت در پرتوى‏ مارکسیسم

۰۸/۱۰/۸۷

مقاله شماره ٣٣/١٣٨٧

پیش‏گفتار

دهه ۶٠ و ٧٠ قرن بیستم، در اروپا و به‏ِویژه در فرانسه و آلمان سال‏هاى‏ اوج جنبش دانشجویى‏- روشنفکرى‏ بود، که خود را مستقل از نبرد طبقاتى‏ در جامعه، آرى‏ مافوق آن مى‏پنداشت و براى‏ خود به‏مثابه “نخبـگان” و “فرهیختـگان” جامعه، نقش نیروى‏ محرکه و موتور براى‏ تغییرات اجتماعى‏ قائل بود. “چپ نو” نامى‏ بود که این جنبش بر خود نهاده بود و “تئورى‏ انتقادى‏” را پرچم اندیشه خود اعلام کرده بود. دو عنصر “دیالکتیک نفى‏” و پوزیتویسم پنهان مضمون فلسفى‏ و تئوریک “تئورى‏ انتقادى‏” را تشکیل مى‏دهند. در آن، “دیالکتیک نفى‏” پوششى‏ است براى‏ سنتز بین فلسفه زندگى‏ و پوزیتویسم. نتیجه الزامى‏ دیالکتیک نفى‏، “تئولوژى‏ نفى‏” است که در آن “مطلقیت”، عنصر اساسى‏ اتوپیاى‏ فلسفى‏- آنتروپولوژیکى‏ مى‏باشد.

این جنبش خرده‏بورژوایى‏ که از سال‏هاى‏ ٢٠-٣٠ همین قرن در کنار و تحت تاثیر جنبش کارگرى‏ انقلابى‏ بوجود آمد، با نفى‏ ساختار طبقاتى‏ جامعه، عملاً نبرد طبقاتى‏ در جامعه را نفى‏ کرد و با مواضع پوزیتویستى‏ خود به مدافع و توجیه‏گر نظام سرمایه‏دارى‏ تبدیل شد.

نمایندگان و اندیشمندان عمده این نظریات، که به “مکتب فرانکفورت” معروف شده‏است، ازجمله عبارتند از: هورکهیمر Horkheimer، آدورنو Adorno، مارکوزه Markuse، هابرماس Habermas و دیگران. فردریش نیچه و اشتینر و … پدران روحانى‏ مکتب فرانکفورت را تشکیل مى‏دهند. اگرچه نظریات این اندیشمندان در ارتباط قرار دارند با جنبش دانشجویى‏ دهه ۶٠ و ٧٠ در اروپا و‌ آمریکا، درجمع طیفى‏ را تشکیل مى‏دهند، گاه با مواضع به‏ظاهر متضاد.

بخشى‏ از جنبش دانشجویى‏ ایران خارج از کشور در سال‏هاى‏ ذکر شده در چهارچوب “کنفدراسیون” نیز تحت تاثیر “چپ نو” قرار داشت. برخى‏ از نمایندگان آن بعد از پیروزى‏ انقلاب بهمن ۵٧ به ناقلین این نظریات به ایران تبدیل شدند. اگر توضیح درباره نظریات مکتب فرانکفورت و ناتوانى‏ آن براى‏ پاسخ به مسائل تئوریک و سیاسى‏- اجتماعى‏  در شرایط کنونى‏ مبارزات در ایران از ضرورت برخوردار شده است، ازاین‏روست، که در سال‏هاى‏ اخیر و نزد برخى‏ از هواداران “اصلاحات” در ایران این نظریات کم و بیش پوشیده، ولى‏ بطور نسبتاً وسیعى‏ رایج شده است. ترجمه مقالات متعددى‏ از هورکهیمر، آدورنو و دیگران، ازجمله پدر روحانى‏ آن‏ها، فردریش نیچه، در این سال‏ها در مطبوعات متمایل به اصلاحات به چاپ رسید. در خارج از کشور نیز چنین مقالات و نظریاتى‏، مثلا در نشریه “کار”، منتشر شد.

بدون تردید بحران تئوریک گریبانگیر “چپ” در دوران کنونى‏ داراى‏ علل مختلف است. فروپاشى‏ کشورهاى‏ سوسیالیستى‏ سابق در اروپا و علل این فاجعه نقش عمده‏اى‏ در این زمینه ایفا مى‏کند. عللى‏ که اشتباهات فلسفى‏، تئوریک، سیاسى‏، اجتماعى‏- پسیکولوژیک و به ویژه اقتصادى‏ … را در جریان ساختمان سوسیالیسم در این کشورها در برمى‏گیرد. ساختمان سوسیالیسم چپ‏روانه، امرى‏ دستورى‏ پنداشته شد و در موارد بیشمارى‏ درک از دیالکتیک ماتریالیستى‏ به سطح درک مکانیکى‏ از دیالکتیک تنزل داده شد. *

غلبه نیروهاى‏ راست در سال‏هاى‏ پس از پیروزى‏ انقلاب بهمن در ایران نیز زمینه توسعه انواع تئورى‏هاى‏ بورژوایى‏ را بین روشنفکران ایرانى‏ ایجاد کرد. این امر به‏ویژه در اثر فقدان تاثیر تعیین کننده نظرى‏ حزب توده ایران، با سرکوب و قتل نظریه‏پردازان توده‏اى‏ در سال‏هاى‏ ۶٠ و به‏ویژه قتل‏عام دانشمندان توده‏اى‏ در جریان فاجعه ملى‏ سال ١٣۶٧، تشدید شد.

تبلیغ وسیع نظریات سوسیال دمکراتیک راست و نظریه‏پردازان مکتب فرانکفورت و ادامه دهندگان اندیشه‏هاى‏ نیچه و دیگران در سال‏هاى‏ اخیر و به‏ویژه در دوران “اصلاحات” در مطبوعات مجاز در ایران چشمگیر است.

ترجمه و اقتباس رساله آندرآس گـدو Andras Gedö، مارکسیست مجارى‏، در توضیح مواضع مکتب فرانکفورت، که او در سال ١٩٧١ به‏مناسبت صدمین سالگرد تولد لنین در فرانکفورت در آلمان ارائه داشت و اخیراً در مجموعه‏اى‏ تحت عنوان “فلسفه و سیاست” Philosophie und Politik به‏مناسبت ٨٠مین سالگرد تولد مارکسیست معاصر آلمانى‏ روبرت اشتیگروالد Robert Steigerwald تجدید چاپ شده است (بنگاه نشریات “نوى‏ امپولز” Neue Impuls در آلمان ٢٠٠۵)، مى‏ تواند کمکى‏ باشد براى‏ خواننده ایرانى‏، ضمن آشنایى‏ با این نظریات، جاى‏ آن‏ها را در اندیشه فلسفى‏ و سیاسى‏ نظام سرمایه‏دارى‏ امپریالیستى‏ دوران افول با روشنى‏ بیش‏ترى‏ درک کند.

برخورد انتقادى‏ به نظریاتى‏ که در میان نظریه‏پردازان چپ مذهبى‏ در ایران نفوذ یافته است و تاثیر آن بر اندیشه “چپ” ایرانى‏ در مجموع و متاسفانه نزد گردان‏ها و عناصرى‏ از چپ انقلابى‏ و توده‏اى‏ هم به چشم مى‏خورد، نیز مى‏تواند از ارزیابى‏ انتقادى‏ مکتب فرانکفورت بهره‏گیرد. پیگیرى‏ انقلابى‏ در حفظ و پایدارى‏ بر مواضع طبقاتى‏ در مبارزات اجتماعى‏ نزد چپ انقلابى‏، لزوماً باید بتواند با مرزى‏ روشن و صریح نسبت به نظریات “چپ” غیرانقلابى‏، تجدیدنظرطلب و رفرمیستى‏ نزد جریان‏هاى‏ سوسیال دمکراتیک راست و جریان‏هاى‏ مشابه آن، به بیان نظر تئوریک و سیاسى‏ مستقل خود بپردازد. نباید زیر فشار تبلیغات ضدکمونیستى‏ که نظریات مارکس، انگلس، لنین و دیگر اندیشمندان مارکسیست‏ را تحت لواى‏ “نظریات کهنه شده”، “افسانه بزرگ”، “مواضع ملانقطى‏” و… تکفیر مى‏کند، از کوشش براى‏ شناخت نبرد طبقاتى‏ و درک ماتریالیست تاریخى‏ جوامع خسته شد و بازایستاد. پایبندى‏ به اسلوب شناخت دیالکتیکى‏ پدیده‏ها و جامعه، تنها امکان شناخت روند جارى‏ زندگى‏ است. ازاین‏رو شناخت مواضع مکتب فرانکفورت مى‏تواند کمک باشد در تشخیص اصلى‏ترین تضاد اجتماعى‏ ناشى‏ از نبرد طبقاتى‏ در جامعه ازیک طرف و مسائل سیاسى‏ و تضادهاى‏ روزمره در جنبش اجتماعى‏ از طرف دیگر.

یکى‏ دیگر از نظریات پوزیتویستى‏، اما از موضع اثبات‏گرایانه که مى‏خواهد جایگزینى‏ براى‏ اندیشه انقلابى‏ باشد، نظریه “مهندسى‏ اجتماعى‏” توسط کارل پوپر است. پوپر جامعه سرمایه‏دارى‏ را جامعه خردگرایى‏ مى‏داند که وعده آن را کتاب‏هاى‏ آسمانى‏ هم داده‏اند. به نظر او مى‏توان با اقدامات اصلاحى‏ به برطرف ساختن نابسامانى‏ها در جامعه سرمایه‏دارى‏ غلبه نمود. او انقلاب را اقدامى‏ زاید اعلام مى‏دارد و آن را رد مى‏کند، زیرا گویا شرایط پیشین، خود را بعد از انقلاب بازسازى‏ مى‏کنند. پوپر از بیم آرمان‏هاى‏ سوسیالیستى‏، و در مقام ناصح سرمایه‏دارى‏، مى‏نویسد: «اگر قرار است از سقوط جهان به ورطه بدبختى‏ جلوگیرى‏ شود، نباید دستخوش رویاى‏ جهان خوشبخت شد. باید به اصلاحات پرداخت و به انقلاب مجال نداد! براى‏ رسیدن به این هدف، باید خطاهاى‏ خود را بشناسیم و تصحیح کنیم.» (کارل پوپر، “فقر تاریخگرى‏”، ترجمه احمد آرام به فارسى‏). این نظریات پوزیتیویستى‏ صریح و در ظاهر در تضاد با “دیالکتیک نفى‏”  نیز به طور وسیعى‏ در ایران مطرح هستند و متاسفانه در برداشت‏هاى‏ نیروهاى‏ “چپ”، ازجمله آنانى‏ که خود را پایبند به نظریات مارکسیستى‏ نیز مى‏دانند، نفوذ کرده‏اند.

دیالکتیک نفى‏ یا نفى‏ دیالکتیک؟

مکتب فرانکفورت در پرتوى‏ مارکسیسم

یک- در وضع و تاثیرات مکتب فرانکفورت امروزه تناقضات بسیارى‏ وجود دارد. ازیک‏سو نمایندگان آن با تکیه به برداشت‏ها و نظریات بیان شده در  “تئورى‏ انتقادى‏” kritische Theorie از یک شورش و طغیان مطلق علیه وضع موجود دفاع مى‏کنند، که گویا قرینه‏ غربى‏ براى‏ “انقلاب بزرگ فرهنگى‏” [در چین] را تشکیل مى‏دهد و ازسوى‏ دیگر اصلاح‏طلبانى‏، که در صدد نو کردن البسه فکرى‏ و نظرى‏ خود هستند، خود را هوادار این مکتب مى‏دانند.

از “دیالکتیک نفى‏” [آدورنو مخالفت نیچه را علیه هرنوع نظمى‏ با لفظ "دیالکتیک نفى‏" ترجمه و بیان کرد. او این مفهوم را در برابر مفهوم دیالکتیک قرار مى‏دهد، که به نظر او بیان کننده نظم است] آنانى‏ هم دفاع مى‏کنند، که مایلند مارکسیسم را از بنیان “متحول” سازند و در آن انقلابى‏ بوجود آورند، و همچنین آنانى‏ که مایلند بند به دست وپاى‏ مارکسیسم زده، آن را رام و با انحطاط اندیشه بورژوایى‏ دمساز سازند.

و این خود تناقض عجیبى‏ است، که قله تاثیر “تئورى‏ انتقادى‏” همزمان است با عمیق‏ترین نقطه سقوط اندیشه این مکتب. شکوفائى‏ محبوبیت و وجهه و تاثیرات “دستکارى‏” شده این مکتب همزمان شده است با ازهم‏پاشى‏ سیاسى‏ و فلسفى‏ آن، با شکست آن. بزرگترین انعکاس “دیالکتیک نفى‏” زمانى‏ در اندیشه و مطبوعات بورژوایى‏ بوقوع مى‏پیوند، زمانى‏که صراحتاً و بى‏پرده به “تئولوژى‏ نفى‏” [در تئولوژى‏ نفى‏، به‏منظور ارائه  تعریفى‏ از خداوند، صفاتى‏ از پروردگار ذکر مى‏شود، که فاقد آن است. مثلا از جنس ماده نیست وغیره] تبدیل مى‏شود؛ “تئورى‏ انتقادى‏” درست آن زمانى‏ به طور وسیع به‏رسمیت شناخته مى‏شود، زمانى‏ که به مدافع تزلزل‏ناپذیر یک اتوپیا و وهم تبدیل مى‏شود.

کشش نظریات هورکهیمر، آدورنو، مارکوزه، هابرماس زمانى‏ بوجود آمد، زمانى‏که مکتب فرانکفورت با بخشى‏ از جنبش دانشجویى‏ سال‏هاى‏ ۶٠ و ٧٠ در ارتباط قرار گرفت. مواضع رهبران “تئورى‏ انتقادى‏” با این جنبش همسان نبود و طیف آن از موضع مخالفت تا موضع آموزگارگونهِ به انتظار پایان کار نشستن، تشکیل مى‏گردد.

شادى‏ و هیجان این بخش از جنبش دانشجویى‏، که مى‏پنداشت گویا با “دیالکتیک نفى‏” به ایدئولوژى‏ براى‏ جنبش اعتراضى‏ خود دست یافته است، زیر فشار واقعیت نبرد به زودى‏ به سردى‏ گروید و جاى‏ برداشت و جاى‏ هیجان اولیه را سرخوردگى‏ فراگرفت، زمانى‏ که این بخش از جنبش دانشجویى‏ درک کرد، که تئورى‏ نفى‏ مطلق [همه روابط اجتماعى‏] در جنبش اعتراضى‏ آن، برپایه یک اتوپیا قرار دارد که با توجیه تائیدآمیز شرایط حاکم ختم مى‏شود و نبرد را منحرف مى‏سازد.

باوجود مواضع سیاسى‏ متفاوت بین هورکهیمر (با موضعى‏ محافظه‏کارانه- ارتجاعى‏) و مارکوزه (که نقش پیغمبر انقلاب را ایفا مى‏کرد)، رابطه معنوى‏اى‏ که نظریات آن‏ها را بهم پیوند مى‏داد، نفى‏ نمى‏شود(٣).

“دیالکتیک نفى‏” را نمى‏توان تنها و یا بطور کلى‏ در ارتباط با جنبش دانشجویى‏ در آلمان غربى‏، آمریکا و یا فرانسه درک کرد. به‏نظر مى‏ رسد که تاثیر نظریات مکتب فرانکفورت بر روى‏ برخى‏ از اقشار روشنفکران بورژوازى‏ و خرده بورژوازى‏ دیرپاتر است از ارتباط آنان با جنبش دانشجویى‏. محتواى‏ فلسفى‏ و چگونگى‏ رشد مفهوم “تئورى‏ انتقادى‏” در نبرد تئوریک طبقاتى‏ دوران کنونى‏ یک گرایش عمومى‏ جهانى‏ را تشکیل مى‏دهد.

خرده‏بورژوازى‏ تضاد ناشى‏ از نابسامانى‏هاى‏ اجتماعى‏ موجود بین موازین دمکراسى‏ و واقعیت متاثر از عملکرد امپریالیسم را در ذهن خود آنچنان انعکاس مى‏بخشد، که به یک انتقاد عرفانى‏ تبدیل مى‏شود و شرایط حاکم را دست نخورده باقى‏ مى‏گذارد و در نتیجه اعتراض خرده‏بورژوازانه، در درون انحطاط اندیشه بورژوازى‏ بزرگ دفن مى‏شود.

“تئورى‏ انتقادى‏” در دوران آغاز خود یک پدیده نمونه‏وار براى‏ معنویت آلمانى‏ بود، که نه تنها در جهت تداوم نظریات اشتینر Stiner، نیچه Nitsche و دیلتهى‏ Dilthey قرار داشت، بلکه همچنین در ارتباط قرار گرفت با نظریات هوسرل Husserl و هیدگر Heidegger و با ملغمه‏اى‏ از همه این نظریات پایه‏ریزى‏ شد، بلکه در جریان نبردهاى‏ طبقاتى‏ سال‏هاى‏ ٢٠ و ٣٠ [قرن بیستم]، نسبت به مارکسیسم نیز متمایل شد و کوشید مارکسیسم را به “تئورى‏ انتقادى‏” تبدیل سازد.

زمینه اندیشه و مدل به‏منظور تعبیر مارکسیسم نظریاتى‏ بودند، که در این دوران در اطراف و در درون جنبش کارگرى‏ آلمان وجود داشت: یعنى‏ تعبیر و تفسیر ایده‏آلیستى‏ مارکسیسم.

چنین تعبیرى‏ اکنون ۴٠ سال است که در مکتب فرانکفورت و در سنتز با برداشت و تجربه سرمایه‏دارى‏ آمریکایى‏ در جریان است (۴).

لوسین گولدمان Lucien Goldmann  مکتب فرانکفورت را «مارکسیسم غربى‏» مى‏نامد، … “تئورى‏ انتقادى‏” در مرز اندیشه مارکسیستى‏ و مارکس‏ولوژى‏ قرار دارد، «که بر حسب شرایط، یک‏بار تفسیر و معناى‏ ویژه خود را از مارکسیسم ارائه مى‏دهد و بار دیگر به انتقاد از آن مى‏پردازد. مى‏تواند همزمان به نظریات ضدمارکسیست‏هاى‏ بى‏چون وچرا و یا مارکسیست‏هاى‏ رفرمیست و مارکسیست‏هاى‏ ماوراى‏ انقلابى‏ استناد کند. مکتب فرانکفورت بر مبناى‏ ناهمگرایى‏ Divergenz شخصیت‏ها و خصلت‏هاى‏ نظریه‏پردازان خود یک موضع مشترک ایجاد مى‏کند، که همانا “دیالکتیک نفى‏” است. …

اندیشمندان مکتب فرانکفورت این را امرى‏ غیرممکن اعلام داشتند، که بتوان در جامعه صنعتى‏ و سرمایه‏دارى‏ سازمان‏داده شده، ارزش‏ها را حفظ کرد و نجات داد. آن‏ها انطباق نظریات خود را با نظریات هریک از نیروهاى‏ موجود و یا ایجاد شونده در این جامعه نفى‏ مى‏کنند، آن‏ها موضع انتقادى‏ بشدت ریشه‏اى‏ اتخاذ مى‏کنند» (۶).

روند تاریخچه اندیشمندان معتقد به “دیالکتیک نفى‏” متفاوت است. مارکوزه در ابتداء تحت تاثیر هورکهیمر و دیرتر با شدت بیش‏ترى‏ تحت تاثیر نظریات فروید Freud قرار داشت. آدورنو در بند رموزات فلسفه نیچه گرفتار ماند.

اما در تاریخ فلسفه، جریان این اختلافات امرى‏ ثانوى‏ است. این نکته در نظریات این مکتب خود را به آسانى‏ مى‏نمایاند، که بهم‏پیوستگى‏ ضرورى‏ نکات مشترک در برداشت اجتماعى‏ مکتب فرانکفورت وجود دارد. نکات مشترکى‏، که نظم درونى‏ یک تئورى‏ عامداً ضد هر نظمى‏ را تشکیل مى‏دهند و بیان مى‏کنند.

آدورنو مخالفت نیچه را علیه هرنوع نظمى‏ با لفظ “دیالکتیک نفى‏” ترجمه و بیان کرد. او این ترجمه را به‏مثابه مخالفت با اندیشه نظم یافته بکار گرفت و آن را با دیالکتیک یکى‏ اعلام داشت (٧).   اما تاریخ نظریات خود او هم نشان داد، که چنین برداشت و اعلام نظرى‏ بى‏پایه واساس بوده و غیرقابل حفظ است (٨).

نظریات اندیشمندان معتقد به “تئورى‏ انتقادى‏”، به مثابه یک جریان فکرى‏، سیستمى‏ نامنظم را تشکیل مى‏دهد که فاقد یکپارچگى‏ است.

“تئورى‏ انتقادى‏”  به یک جهت‏گیرى‏، به یک برداشت فلسفى‏- اجتماعى‏ تبدیل شد.

“دیالکتیک روشنگرى‏” Dialektik der Aufklärung (٩) به‏مثابه ایدئولوژى‏ انتقادى‏ دوران کنونى‏، به جانشینى‏ براى‏ همه فلسفه‏ها تبدیل و به‏مثابه موضعى‏ علیه همه آن‏ها اعلام شد. این ایدئولوژى‏، همه فلسفه‏ها را نفى‏ مى‏کند و حقایق همه آن‏ها را در خود تجمیع شده، مى‏پندارد.  “دیالکتیک نفى‏” مى‏خواهد یک تئورى‏ عام شناخت باشد.

“تئورى‏ انتقادى‏” در ابتداء به‏مثابه تعبیرى‏ از مارکسیسم ظهور کرد، اما همزمان و در طول زمان بیش‏تر و بیش‏تر به‏مثابه منتقد مارکسیسم عمل نمود. “دیالکتیک نفى‏” مدعى‏ است، که پرنسیبی آموزشى‏ براى‏ هر نوع شناخت اجتماعى‏ است. “دیالکتیک نفى‏” شکل ویژه “تئورى‏ درباره شناخت جامعه صنعتى‏” است، که برنامه ویژه‏اى‏ را براى‏ مشاهده و ارزیابى‏ واقعیت و براى‏ عملکرد انسان داراست. بینش و عمل “دیالکتیک نفى‏” براى‏ تاریخ سیماى‏ ماسک‏گونه من‏درآوردى‏ Grimasse خود را مى‏سازد و بر صورت آن قرار مى‏دهد.

“دیالکتیک نفى‏”، که خود را قاضى‏ درباره ارزیابى‏ هر وضع عینى‏ مى‏داند، خود به بازیچه و مفعول Objekt نیروها و ضرورت‏هایى‏ تبدیل مى‏شود، که براى‏ آن غیرعقلایى‏ هستند.

دو- مدعى‏ هستند، که “دیالکتیک نفى‏” در خارج و در مافوق اندیشه بورژوازى‏ امروزى‏ جاى‏ دارد؛ و گویا انتقادات هوشمندانه هورکهیمر، آدورنو، مارکوزه و هابرماس، که علیه پوزیتویسم و علیه فنومنولوژى‏ [پدیده‏شناسى‏ جنینى‏] هوسرل و علیه هستى‏ شناسى‏ بنیادگراى‏ اگزیستانسیالیستى‏ موضع مى‏گیرند، در تائید برداشت “دیالکتیک نفى‏” در مافوق اندیشه بورژوایى‏ مى‏باشد.

مکتب فرانکفورت نه تنها ذهنگرایى‏ فلسفه وجودى‏  Existentialismus (**) هیدگر، «تاتولوژى‏ (همانگویى‏) (***) بى‏محتواى‏» نظریات او، یعنى‏ «بالاترین اصل مقدس آن را (١٠) و غیرعقلانیت فنومنولوژى‏  هوسرل و یا نازا بودن اندیشه پوزیتویسم را به زیر انتقاد خورد کننده مى‏گیرد، بلکه همچنین محتواى‏ اجتماعى‏ توخالى‏ و توجیه کننده و زبانى‏- گفتمانى‏ آن را نیز مورد انتقاد قرار مى‏دهد.

در اندیشه بورژوایى‏ بسیارى‏ مفهوم “تئورى‏ انتقادى‏” را بکار مى‏برند، ولى‏ کمتر کسى‏ آن مفهومى‏ را درک مى‏کند، که این تئورى‏ بیان مى‏کند: پوزیتویسم و فلسفه وجودى‏ اگزیستانسیالیستى‏  «درعین‏حال که ناهمگرایند divergiren، همزمان یکدیگر را تکمیل مى‏کنند» (١١).

ازآنجا‏ که قدرت عرفان را نمى‏توان از طریق پوزیتویسم برانداخت، «جهانى‏ که با موضع پوزیتویستى‏ از عرفان تخلیه شده است، جهانى‏ است انباشته با دیو و دیوگرایى‏» (١٢).

کشش و گرفتارى‏ “دیالکتیک نفى‏” از این شناخت و محتواى‏ عرفانى‏ آن ناشى‏ مى‏شود.

در “تئورى‏ انتقادى‏” شناخت و نقش تکمیل کننده پوزیتویسم براى‏ فلسفه زندگى‏، خود را بروز و نشان مى‏دهد و همزمان در لباس شبه‏دیالکتیک Psudodialektik به انتقاد تحریف‏آمیز از دوران “روشنگرى‏” مى‏پردازد. در این به‏اصطلاح انتقاد، روشنگرى‏ و عرفان نه تنها خصلت تاریخى‏ مشخص خود را از دست مى‏دهند، بلکه پوزیتیوسم به‏مثابه روشنگرى‏ مورد تمجید قرار مى‏گیرد و فلسفه زندگى‏ به‏مثابه یک افسانه Mythos ابدى‏ مطرح مى‏شود. نزد هورکهیمر و ادورنو، اودیسه Odysseus و کانت، زاده Sade و نیچه به مثابه نمایندگان «روشنگرى‏» (١٣) اعلام و عنوان مى‏شوند.

بدین‏ترتیب تضاد تاریخى‏ بین روشنگرى‏ و عرفان تعدیل و نسبى‏ relativ اعلام مى‏شود (١۴). «عرفان هم، روشنگرى‏ است و روشنگرى‏ به عرفان مى‏انجامد» (١٣). ارتباط و تداوم و بهم تبدیل شدن روشنگرى‏ بورژوازیى‏ و فلسفه دوران افول سرمایه‏دارى‏، مطلق‏گرایانه مطرح مى‏شود، تفاوت کیفى‏ و برش بین این‏دو ازبین برده مى‏شود. «روشنگرى‏»  - و «دیالکتیک» آن-، زمینه اجتماعى‏ تغییرات عینى‏ [به سود چه کسى‏] را در روند تاریخى‏ از دست مى‏دهد: و تنها عینیت تغییر باقى‏ مى‏ماند. «روشنگرى‏»، آنطور که آن را ماکس وبر Max Weber به‏عنوان «عقلانیت هدفمند» Zweckrationalität درک مى‏کند، در این برداشت به‏مثابه خالق جهان Demirug سرمایه‏دارى‏ ظهور مى‏کند. هوکهیمر و آدورنو درباره روشنگرى‏ و عرفان معتقد هستند، «که هر دو را باید نه تنها به‏مثابه تاریخ اندیشه، بلکه به‏مثابه واقعیت نیز درک کرد [و در نتیجه همطراز دانست]» (١٣). مفهوم روشنگرى‏ در این برداشت مفاهیم ایدئولوژى‏، تکنیک، اقتصاد و حاکمیت را در بر مى‏گیرد. «دیالکتیک روشنگرى‏» سیماى‏ اصلى‏ “دیالکتیک نفى‏” را بخود مى‏گیرد. انتقاد شرایط اجتماعى‏ نهایتاً به انتقاد بزرگ Metakritik تئورى‏ شناخت تبدیل مى‏شود، که اصول‏گرایى‏ آن بیش‏تر به «تخریب» Destruktion همه‏گیر شبیه است تا به روشنگرى‏ مبارزه‏جویانه بورژوازى‏.

سرمایه‏دارى‏ و سوسیالیسم به‏مثابه انواعى‏ از «عقلانیت تکنیکى‏» درک مى‏شوند و «عقلانیت تکنیکى‏ امروزه همان عقلانیت حاکم است» (١٧). به‏عبارت دیگر روندهاى‏ واقعاً موجود در هستى‏ [طبقاتى‏] اجتماعى‏ به صحنه نبرد عقلانیت و غیرعقلانیت منتقل مى‏شود. آن‏هم با این برداشت، که غیرعقلانیت سرنوشت نهایى‏ عقلانیت است.

مگاانتقاد به تئورى‏ شناخت  - باوجود خصلت ضد پوزیتویستى‏ خود -،  اندیشه اصلى‏ پوزیتویسم را مى‏پذیرد: یعنى‏ یکى‏بودن و وحدت علم و پوزیتویسم را مى‏پذیرد. “دیالکتیک نفى‏” علم را مورد انتقاد قرار مى‏دهد، علمى‏، که آن را پیش‏تر برپایه اصول پوزیتویسم قرار داده است. آنجا که مارکوزه علم جدید را به‏مثابه علمى‏ که مى‏توان آن را برپایه ریاضیات تعریف کرد و قرار داد، اعلام مى‏دارد و محدود مى‏کند - علم جدیدى‏ که تنها در مدل‏هاى‏ ریاضى‏ خلاصه مى‏شود (١٨) -، زمانى‏ که او علیه علم یک پرخاشگرى‏ نئورومانتیک را مطرح مى‏سازد، آنوقت اصول علمى‏، که او مطابق با برداشت نئوپوزیتویستى‏ عنوان مى‏سازد (١٩)، تنها از طریق علائم نفى‏ شده، تعریف و مشخص شده است.

زمانى‏ که نزد آدورنو اندیشه فلسفى‏ عبارت است از اندیشه‏اى‏ که در مدل‏ها جریان دارد، آنوقت “دیالکتیک نفى‏” به انسامبل-گروهى‏ از تحلیل‏ها مدل‏گونه تبدیل مى‏شود (٢٠). بدین‏ترتیب او اندیشه مدل‏گونه را به‏مثابه اندیشه مطلق فلسفى‏ اعلام مى‏کند و آن را برپایه پوزیتویسم قرار مى‏دهد. اندیشه مدل‏گونه‏ که در مخالفت با تئورى‏ انعکاس قرار دارد [تئورى‏ انعکاس ظاهر منعکس شده در ذهن را کلیت حقیقت نمى‏داند]، به تائید و به توجیه تصور و ایده‏اى‏ مى‏پردازد، که از ظاهر غیرهمه‏جانبه واقعیت عینى‏ در ذهن منعکس شده است. انعکاسى‏ که او آن را کل حقیقت مى‏پندارد و مى‏پذیرد.

بدین‏ترتیب “دیالکتیک نفى‏”، در کنار پوزیتویسم، به نبردى‏ مشترک علیه فلسفه به‏مثابه علم و علیه امکان شناخت عقلایى‏ کلیت دست مى‏زند. چنین پوزیتویسم پنهان، اسلوب “تئورى‏ انتقادى‏” را  - در عمل و نه در مواضع اعلام شده -  فراگرفته و مالامال ساخته است.

اگرهم هورکهیمر، آدورنو، مارکوزه و هابرماس با ماهیت افسانه پوزیتویستى‏ «آنچه موجود است» مخالفت مى‏کنند، باوجود این موضع اجتماعى‏ آن‏ها برپایه استقلال «واقعیت موجود» قرار دارد. جنبه‏هایى‏ از کلیت واقعیت تاریخى‏ و اجتماعى‏ را مجزا ساخته و ثبت و برجسته مى‏سازند. به‏ویژه جنبه‏هایى‏ که با آگاهى‏ اجتماعى‏ و نارسائى‏هاى‏ آن در ارتباط قرار دارند. آنوقت براى‏ ظاهر امر این جنبه‏هاى‏ درک نشده، وظیفه تائید ساختارهاى‏ مطرح شده فلسفى‏ را تعیین مى‏کنند. مردود اعلام ساختن «آنالیز علمى‏»، “دیالکتیک نفى‏” را از هرنوع وظیفه درباره تحلیل تئوریک واقعیت اجتماعى‏ و تاریخى‏، که کلیت بهم‏پیوسته واقعیت‏امر‏ها را تشکیل مى‏دهد، مبرا مى‏سازد.

“تئورى‏ انتقادى‏” در محتواى‏ ضدپوزیتویستى‏ خود نیز با دو زبان- گفتمان سخن مى‏گوید. مارکوزه از آغاز فعالیت فلسفى‏ خود تحت تاثیر نظریات دیلتهى‏، هوسرل و هیدگر قرار دارد. هورکهیمر نظریاتش را برپایه نظریات شوپنهاور Schopenhauer تنظیم کرده است (٢١).  و باوجود آنکه مارکوزه در دوران نازیسم رابطه خود را با هیدگر قطع کرد (٢٢)، اما رابطه خود را با اندیشه اصلى‏ هیدگر قطع ننمود (٢٣).

اگرچه مارکوزه ذهنگرایى‏ فنومنولوژى‏ (٢۴) و بى‏توجهى‏ به پراتیک (٢۵)  را نزد هوسرل مورد انتقاد قرار مى‏دهد، اندیشه کامل او نه تنها انگیزه و جان‏مایه فنومنولوژى‏ اولین نظریات او را حفظ مى‏کند، بلکه اندیشه‏هاى‏ اصلى‏ هوسرل را هم در اثر بعدتر (پایانى‏) او تحت عنوان “بحران علوم اروپائى‏ و فنومنولوژى‏ ترانسندال” به‏مثابه نظریات مهم و تعیین کننده مى‏پذیرد (٢۶).

باوجود پرخاشگرى‏ آدورنو در آثارش علیه هوسرل و هیدگر، در نکات اساسى‏، نظریه “دیالکتیک نفى‏” آدورنو اشتراک بسیارى‏ با اندیشه “فلسفه زندگى‏” Lebensphilosophie هیدگر دارا مى‏باشد. تز هیدگر درباره «بى‏وطنى‏، تاریخ جهان است» (٢٧) و توضیح او درباره این بى‏وطنى‏ و افسانه اگزیستنسیالیستی تکنیک و “دیالکتیک نفى‏” داراى‏ اشتراک مضمون هستند. «قدرتى‏ که در تکنیک جدید نهفته است، رابطه انسان را با آنچه وجود دارد، تعیین مى‏کند… در کلیه بخش‏هاى‏ هستى‏، انسان بطور روزافزون توسط نیروهاى‏ دستگاه‏ها و اتومات‏هاى‏ تکنیکى‏ محدود مى‏شود» (٢٨).

همین اتفاق نظر در نظریات هورکهیمر و آدورنو وجود دارد؛ این امر منتفى‏ نیست، که اندیشه اصلى‏ “انسان یک بعدى‏” از “دیالکتیک روشنگرى‏” اقتباس شده است. این مهم نیست، که آیا هورکهیمر و آدورنو مفهوم تکنیک خود را از هیدگر گرفته‏اند و یا از فلسفه بورژوازى‏ دوران افول. به ویژه از نیچه و دیگران. پراهمیت انطباق Koinzidenz اندیشه اصلى‏ آن‏ها است.

هیدگر و برداشت اصلى‏ او در انطباق است با محتواى‏ “دیالکتیک نفى‏” آدورنو. بى‏تفاوت از آنکه آدورنو درباره مفهوم «هیچ» هیدگر به مزاح مى‏پردازد؛ باوجود این، برداشت «هیچ» نزد هیدگر، مفهومى‏ بسیار دور از مفهوم “نفى‏” نزد آدورنو نیست. نزد این دو همچنین نزدیکى‏ برداشت مشترک آن‏ها با ارزیابى‏ از علوم چشمگیر است. «علم مى‏خواهد بدون هر پیش دانشى‏ باشد» (هیدگر) (٢٩). همچنین جنبه “نفى‏” در “تئورى‏ انتقادى‏”، براى‏ خود مقامى‏ والاتر از علوم قائل است. اما علم که “مثبت” است، به این “نفى‏” بى‏توجه باقى‏ مى‏ماند. آدورنو بکلى‏ حق دارد، که فلسفه هیدگر را عرفان (افسانه) و ایده‏آلیسم او، ارزیابى‏ و مى‏نامد (٣٠). اما مگر ایده‏آلیسم ازبین مى‏رود، زمانى‏ که افسانه «شخص دیگرى‏» جایگزین «افسانه او» بشود؟ در نحو بیان Jargon “دیالکتیک نفى‏”، اصطلاح اصلاً Eigentlichkeit به معناى‏ یک مخالفت اساسى‏ نیست، بلکه یک رقابت را مى‏رساند. هر دو بر روى‏ زمینه مشترکى‏ حرکت مى‏کنند. کلمات متفاوتند، اما سحر و رمز کلام در هر دو مشترک است.

نزدیکى‏ و کشش فلسفى‏ هستى‏شناسى‏ بنیادگرا Fundamentalontologie و “دیالکتیک نفى‏” بیش‏تر است از دشمنى‏ نمایندگان آن با هم.

ارتباط واقعى‏ “دیالکتیک نفى‏” با پوزیتویسم و فلسفه زندگى‏ موجب مى‏شود، که این اسلوب انتقادى‏ نقش مکمل یکدیگر بودن پوزیتویسم و فلسفى‏ زندگى‏ را مى‏پوشاند. انتقادى‏ که از ظاهر دیالکتیکى‏ برخوردار است.

“تئورى‏ انتقادى‏”، پوزیتویسم را از موضع فلسفه زندگى‏ مورد انتقاد قرار مى‏دهد  - که جنبه مسلط را در پوزیتویسم تشکیل مى‏دهد -  و فلسفه زندگى‏ را با برخى‏ از استدلالات پوزیتویسم مورد پرسش قرار مى‏دهد. «وظیفه چنین انتقادى‏ روشن ساختن ارتباط دو جنبه تعیین کننده‏اى‏ است که در طول تاریخ اجباراً از یکدیگر جدا شده‏اند، ولى‏ لحظات حقیقت واحدى‏ را تشکیل مى‏دهند. هر اندازه هم که آن‏ها به معناى‏ سنتزى‏ واحد، بهم چسبانده شوند، باز باید هر کدام از آن‏ها را راساً مورد بررسى‏ قرار داد … دیالکتیک [نفى‏] یک موضع سوم را تشکیل نمى‏دهد، بلکه کوششى‏ است، که از طریق انتقاد درون- بودى‏ immanent مواضع فلسفى‏ پوزیتویسم و فلسفه زندگى‏، بر مرز خود ساخته آن‏ها غلبه کرده و از اندیشه محدود به موضع خود بودن را در آن‏ها پشت سر بگذارد» [و آن دو را تعمیم داده و با هم به آشتى‏ برساند] (٣١).

“دیالکتیک نفى‏” جایگزینى‏ در برابر فلسفه مدرن بورژوایى‏ تشکیل نمى‏دهد. بلکه خود نقش جانشین این فلسفه را ایفا مى‏کند و این فلسفه را در پرتوى‏ نور دیالکتیک خود محو مى‏سازد. مضمون “دیالکتیک نفى‏” از نقش جانشین براى‏ فلسفه بورژوازى‏ براى‏ خود قائل شدن و خود را در پرتوى‏ نور دیالکتیک قرار دادن، تشکیل مى‏شود. «فلسفه اجازه مى‏دهد، که چیزى‏ از آن طریق تعریف شود، که گفته شود که درباره آن تعریفى‏ نمى‏توان ارایه داد» (٣٢).

“دیالکتیک نفى‏” درباره محتوا و مضمون خود مدعى‏ است، که چیزى‏ که پوزیتویسم و فلسفه زندگى‏ مشترکن دارا هستند، و آنچه که ویتگن‏اشتین Wittgenstein را با هیدگر، کارتاپ را با مرلو- پونتى‏ Merleau-Ponty بهم مربوط مى‏سازد، مضمون آن را تشکیل مى‏دهد. و در این تعریف از مضمون “دیالکتیک نفى‏”، جنبه ناخواسته و واقعا منفى‏ این دیالکتیک [بیان مضمون از طریق برشمردن ویژگى‏ مضامین دیگر] در “تئورى‏ انتقادى‏” خود را مى‏نمایاند. امرى‏ که بخودى‏ خود جدایى‏ناپذیر بودن پوزیتویسم و فلسفه زندگى‏ را به اثبات مى‏رساند. انتقادى‏ که قرار است علیه پوزیتویسم و فلسفه زندگى‏ باشد، علیه خودش بلند مى‏شود.

“دیالکتیک نفى‏”، که پوششى‏ براى‏ سنتز بین فلسفه زندگى‏ و پوزیتویسم است، که در آن اولى‏ نقش تعیین کننده دارد، در ارتباط است با نظریات نیچه و کیرکگارد Kirkekaard ، ولى‏ با نظریات هگل و مارکس سنخیتى‏ ندارد. اگر ایده دیالکتیک مشخص (اشیاء) را تحت عنوان شئى‏ شدن، رد کنیم؛ اگر برداشت واقع‏بینانه دیالکتیک را به عنوان عین‏گرایى‏ (ابیژکتیویسم) یک سویه‏نگر مردود بدانیم؛ آنوقت مضمون دیالکتیک [مورد نظر هگل] به‏مثابه اسلوب شناختى‏ درک مى‏شود،‌ که اولاً، ثانیاً نمى‏شناسد و چنین به نتیجه‏گیرى‏ نمى‏پردازد (٣٣).  آنوقت یک اصل بدیهى‏ Axiom پذیرفته مى‏شود: که عبارتست از آنکه «کلیت، حقیقت نیست!» (٣۴). بدین وسیله فلسفه هگل به معناى‏ نئوهگلیانیسم اگزیستنسیالیستى‏ درک مى‏شود و محتواى‏ دیالکتیکى‏ آن نفى‏ و بدور انداخته مى‏شود.

“دیالکتیک نفى‏”، که به کلیت و عقلانیت، به علوم و تکنیک جواب نفى‏ مى‏دهد، با اندیشهِ اکتسابى‏ منطقى‏  - «عقلانیت حاکم»  -   به مبارزه برمى‏خیزد (٣۵)، و برداشت از ترقى‏ را ازبین مى‏برد (٣۶)، به معناى‏ واقعى‏ کلمه منفى‏ است. چنین اندیشه‏اى‏ لزوماً بر غیرممکن بودن تئورى‏ دیالکتیکى‏ و موضع فلسفى‏ دیالکتیک پاى‏ مى‏فشرد.

صحنه عمل آن «نفى‏، نادرست اعلام کردن و همزمان اما لزوماً پذیرش است؛ در موضعى‏ که باید آن را به کمک بیان و گفتمان توضیح داد و تعریف کرد Definition، “مفهوم همزمان” بـار منفى‏ دارد؛ تقلید خود است، تقلید آن چیزى‏ که وجود دارد، اما نمى‏تواند او باشد»، است (٣٧).

نکته مثبت در “دیالکتیک نفى‏”، آن چیز «دیگر» است. آنچه که غیرقابل درک است، یعنى‏ انتزاع عام سحرآمیز از خاص و انعکاس غیرقابل درک آن؛ “دیالکتیک نفى‏” به اتوپیا و تخیل و تئولوژى‏ نفى‏ مى‏انجامد (٣٨)، «اما نه به این معنا که خدا وجود ندارد، بلکه به این معنا که او را نمى‏توان نشان داد»(٣٩).

مضمون تئولوژیک برخورد آئین گونه به موضع نفى‏- سلبى‏ در “تئورى‏ انتقادى‏”، در ساختار اصلى‏ خود، انعکاس موضع پوزیتویستى‏ و فلسفه زندگى‏ را توامان داراست.

در «فنومنولوژى‏ روح ***‌* ، هگل استخوانبدى‏ “دیالکتیک نفى‏” را نشان داد و بطور انتقادى‏ افشا نمود. نفى‏ ناب نزد هگل، اولاً به‏مثابه «انعکاس به‏درون “من” است [که اما انعکاسى‏ بى‏محتوا و توخالى‏ و درک نشده است]، انعکاسى‏ که تنها در تکبر دانستنى‏هاى‏ او تظاهر مى‏کند … این همان جنبه نفى‏ است، که به آنچه که مثبت است، یعنى‏ درک شده است، بى‏توجه باقى‏ مى‏ماند» (۴٠). و ثانیاً موضعى‏ اعتقادى‏ است. در آن «اندیشه ناب به‏مثابه مفهوم مطلق، با قدرت نفى‏کننده خود، آن چه وجود دارد و همه چیز واقعى‏ موجود را که در برابر آگاهى‏ قرار مى‏گیرند [و در ذهن انعکاس مى‏یابند] ازبین مى‏برد و آن‏ها را به ساختارهاى‏ ذهنى‏ تبدیل مى‏سازد»(۴١).

“تئورى‏ انتقادى‏” در سطح رشد یافته و بغرنج شده آن، این دو جنبه نفى‏ را رشد داده و سنتز آن‏ها را ارایه مى‏دهد. به‏عبارت دیگر، درباره خصلت ضددیالکتیکى‏ مضمون آن‏ها [انعکاس درک نشده و برداشت مطلق‏گرایانه در دیالکتیک نفى‏] صحبت مى‏کند، اما به این موضع غیرعقلایى‏ پایبند مى‏ماند. “دیالکتیک نفى‏”، نفى‏ دیالکتیک است.

۳ آخرين ابراز نظر » | حزب ما توده را سازد پيروز

”اتحاد و انتقاد“ و ”اصلى‏ترین تضاد“
بخش دولتى‏ اقتصاد، پیش‏شرط استقلال اقتصادى‏
”معشوق“

۰۱/۱۰/۸۷

نکته مشترک در هر سه نظر که در نوشته فوق برشمرده شد، بى‏توجهى‏ به دیالکتیک بین دو بخش در ”اصلى‏ترین تضاد“ در جامعه کنونى‏ ایران مى‏باشد: «ریشه نادرست در نظریات هر سه گروه، بى‏توجهى‏ به مضمون توامان و جدایى‏ناپذیر وحدت مبارزه براى‏ آزادى‏هاى‏ دمکراتیکِ قانونى‏ و نبرد براى‏ برپایى‏ اقتصاد ملى‏ دمکراتیک مى‏باشد، که مضمون و ماهیت انقلاب بزرگ بهمن را تشکیل داده و در تعریف ”انقلاب ملى‏- دمکراتیک“ بیان علمى‏ خود را یافته است.»

در بررسى‏ فوق در ارتباط با گروه سوم، توجه به این نظر نزد آن‏ها جلب شد، که مى‏پندارند «… براى‏‏‏ مبارزه با امپریالیسم ضرورى‏‏‏ است از حاکمیت آن قشرها در جامعه دفاع نمود، که اگر اکنون با حفظ آزادى‏‏هاى‏‏‏ دمکراتیک و قانونى‏‏‏ براى‏‏‏ مردم سرسازگارى‏‏‏ ندارند، اما گویا مى‏‏‏توانند با تجربه خود در مبارزات ”ضدامپریالیستى‏‏‏“، به شناخت و درک ضرورت احترام به خواست‏هاى‏‏ دمکراتیک و قانونى‏‏‏ مردم نایل شوند و به متحدان جنبش توده‏اى‏‏ تبدیل گردند.
در این نظریات نیز ما با پدیده مشابه جدا سازى‏‏‏ غیردیالکتیکى‏‏‏ دو جنبه مبارزه براى‏‏‏ آزادى‏‏‏ و اقتصاد ملى‏‏‏ و دمکراتیک روبرو هستیم.
اضافه بر آن، این گروه از توده‏اى‏‏ها مضمون سیاست ”اتحاد و انتقاد“ حزب توده ایران را در پس از پیروزى‏‏ انقلاب بهمن درک نکرده است. این شعار داراى‏‏ مضمونى‏‏ تاریخى‏‏ است. کاربرد آن در شرایط مشخص و در ارتباط با نیروهاى‏‏ مشخص بوده است. انتقال مکانیکى‏‏ و یک به یک آن به شرایط حاکم کنونى‏‏ و نیروهایى‏‏ که با توجه به خاستگاه طبقاتى‏‏ خود، مورد نظر تارنگاشت عدالت هستند، نادرست و غیرنافذ است. براى‏‏ تاثیر گذاشتن بر عملکرد به اصطلاح مبارزات ضدامپریالیستى‏‏ این قشرها در حاکمیت و پیرامون آن، باید جنبش توده‏اى‏ از تحلیل مستقل خود از شرایط حاکم بر ایران برخودار باشد و هم سیاستى‏‏ هم‏سو و متحد را دنبال کند.» (پایان نقل قول)

تارنگاشت عدالت را مى‏توان نمونه تیپیک براى‏ گروه سوم در جنبش توده‏اى‏ ارزیابى‏ نمود. ازاین‏رو در نوشته ”مسئله اتحادها (٣)، اتحاد و انتقاد در برداشت تارنگاشت عدالت، احمدى‏نژاد به دنبال چیست“، با طرح دو پرسش از این تارنگاشت، براى‏ شرکت آن در بحث تمنا شده بود، که تاکنون بى‏جواب مانده است.
وظیفه نوشته حاضر، بررسى‏ دو نکته است:
اول- نشان دادن مجدد ضرورت درک رابطه تنگاتنگ دو وجه و بخش مختلف در ”اصلى‏ترین تضاد“، که عبارتند از مبارزه براى‏ آزادى‏هاى‏ دمکراتیک قانونى‏ از یک طرف و مبارزه براى‏ برپایى‏ اقتصاد ملى‏ و دمکراتیک در خدمت عدالت اجتماعى‏ در جامعه کنونى‏ از طرف دیگر. مبارزه براى‏ حل اصلى‏ترین تضاد،  مضمون ”اصلى‏ترین عرصه نبرد“ طبقاتى‏- اجتماعى‏ را در ایران امروز تشکیل مى‏دهد؛
دوم- برجسته ساختن ماهیت تاریخى‏ شعار ”اتحاد و انتقاد“ در نظر و تجربه حزب توده ایران پس از پیروزى‏ انقلاب بهمن.

اول- آنچه که مربوط به بخش اول بحث مى‏شود، مى‏توان با توجه به نکات مختلف پیشین در ”توده‏اى‏ها“ در این زمینه (ازجمله در نوشته‏هاى‏ ”وحدت دیالکتیکى‏ دموکراسى‏ سیاسى‏- اقتصادى‏ در جامعه و استقلال سیاسى‏- اقتصادى‏ کشور“، بخش دولتى‏ اقتصاد، زیربناى‏ ”اقتصاد ملى‏“ است“،”مسئله اتحادها (١ و٢ و٣) و …)، توجه را تنها به این نکته جلب نمود، که حتى‏ در مبارزات اجتماعى‏ در کشورهاى‏ پیشرفته سرمایه‏دارى‏ نیز ضرورت تنگاتنگى‏ دو وجه در مبارزات آزادى‏‏خواهانه و دمکراسى‏ اقتصادى‏ انکار ناپذیر است. بحران مالى‏ سرمایه مالى‏ امپریالیستى‏ را دولت‏هاى‏ کشورهاى‏ امپریالیستى‏ ازاین‏رو توانستند با راه حل تشدید تقسیم ثروت از پائین به بالا به اصطلاح ”حل“ کنند، زیرا قادر شده‏اند راه حل واقعى‏ و دمکراتیک، یعنى‏ انتقال مالکیت این بانک‏ها به مالکیت اجتماعى‏ و کنترل دمکراتیک مردم بر آن‏ها را از اذهان و افکار عمومى‏ پنهان نگاه دارند. تخصیص چندین بلیون یورو از بودجه‏هاى‏ دولتى‏ در دهه‏هاى‏ آینده به سود بانک‏هاى‏ ورشکسته در حالى‏ عملى‏ شد، که در کشورهاى‏ متروپل سرمایه‏دارى‏، حجم نقدینگى‏ در سال ٢٠٠٨ به رقم ١۴٠ بلیون دلار (صدو چهل با ١٢ صفر!) بالغ شده است. تولید ناخالص ملى‏ این کشورها در همین سال بالغ بر ۴۵ بلیون دلار است. بدین‏ترتیب رشد نقدینگى‏ در سال‏هاى‏ گذشته نسبت به رشد تولید ناخالص ملى‏ آنچنان فزونى‏ یافته که حجم نقدینگى‏ به بیش از سه برابر تولید ناخالص ملى‏ این کشورها بالغ شده است. (در سال ٢٠٠۵ این رقم ۶۵ بلیون دلار بوده است) باوجود این ”راه‏حل“ ضددمکراتیک اعمال شده توسط سردمداران خادم حاکمیت سرمایه مالى‏ امپریالیستى‏، توانست به علت فقدان زمینه مبارزات دمکراتیک توده‏اى‏ در این کشورها، ”راه‏حلى‏“ عمیقاً ارتجاعى‏ و ضدمردمى‏ از کار درآید. مردم این کشورها و مردم دیگر کشورهاى‏ جهان باید با پرداخت ”جریمه“ از طریق پرداخت مالیات‏ مضاعف و تشدید استثمار و غارت استعمارى‏ در دهه‏هاى‏ آینده، جبران ”خسارات“ سرمایه مالى‏ امپریالیستى‏ را به عهده بگیرند.

با توجه به نکات فوق است که باید مبارزه براى‏ اقتصاد دمکراتیک و خادم مردم و با هدف ایجاد عدالت اجتماعى‏ نسبى‏ را تنگاتنگ با مبارزه براى‏ آزادى‏هاى‏ دمکراتیک و حقوق دمکراتیک عملى‏ ساخت. این‏دو، دو روى‏ یک سکه را تشکیل مى‏دهند. بدون کنترل دمکراتیک مردم، عدالت اجتماعى‏ دست نیافتنى‏ است. کشور ما هم استثنایى‏ را تشکیل نمى‏دهد و در نظام سرمایه‏دارى‏ دچار همین سرنوشت است.
دوم- نکته عمده‏تر روشن شدن ماهیت تاریخى‏ شعار ”اتحاد و انتقاد“ است. ازاین‏رو در نوشته پیش از تارنگاشت عدالت خواسته شده بود، با توجه به نظریات مدافعان دولت نهم، که نظریات آن‏ها را تارنگاشت عدالت در صفحه خود منتشر ساخته است، به دو پرسش زیر پاسخ گوید:
١- ارزیابى‏ توده‏اى‏ از جوانب برشمرده شده در نظریات و عملکرد، به قول سرحدى‏زاده «رئیس یک حزب سیاسى‏»، که در مقالات منتشر شده در تارنگاشت عدالت مطرح شده‏اند، چیست؟
٢- اگر مواضع فوق مورد تائید است (انتشار آن‏ها در تارنگاشت بر این امر حکم مى‏کند)، براى‏ رشد این تصورات در جهت تکامل تاریخى‏، چه پیشنهاد و چه مواضع و نظریاتى‏ باید از سوى‏ جنبش توده‏اى‏ مطرح گردد؟

بدیهى‏ است که اگر تارنگاشت عدالت قادر نباشد با ارایه مواضع انتقادى‏ خود، در بحث شرکت کند، آنوقت به انتشار دهنده غیرمنتقد نظریات ”مهدوى‏“ها تبدیل شده است. آیا هدف و خواست چنین است؟ سکوت دراین‏باره مجاز نیست! زیرا چنین سکوتى‏ تارنگاشت را از موضع ”اتحاد و انتقاد“ دور و آن را به موضع دنباله‏روى‏ از دولت نهم تبدیل مى‏سازد، بى‏تفاوت از آنکه چنین رفتارى‏ برپایه اعتقاد خود به این نظریات و یا به علل دیگرى‏ اتخاذ شده است.

ازآن‏جا که تارنگاشت عدالت تاکنون در پاسخ به پرسش‏ها سکوت اختیار کرده است، ”توده‏اى‏ها“ ارزیابى‏ خود را از مقالاتى‏ که در تارنگاشت انتشار یافته‏اند، با این امید مطرح مى‏سازد، که مواضع راستین توده‏اى‏ را با روشنى‏ و صراحت به بحث بگذارد و در جهت هموار ساختن راه برطرف کردن تشتت نظرى‏ در جنبش توده‏اى‏ قدمى‏ برداشته باشد.

وحدت نظرى‏ در جنبش توده‏اى‏، وحدت داوطلبانه شرکت کنندگان در آن است. از طرفى‏ دیگر اما درعین حال، ضرورتى‏ مستدل نیز است. ازاین‏رو پاسخ به پرسش درباره ضرورت وحدت نظرى‏، پرسشى‏ دلبخواهى‏ نیست. بلکه آغاز یک روند منطقى‏ در اندیشه و عمل را نزد نظریه‏پرداز تشکیل مى‏دهد. نمى‏توان خواستار «جبهه ضدامپریالیستى‏» در جامعه بود، اما وحدت نیروهاى‏ هوادار سوسیالیسم علمى‏ را خواستار نشد!
***

براى‏ ارزیابى‏ نظریات مدافعان دولت نهم، باید تفاوت قائل شد بین مواضع ”اجتماعى‏“ دولت از مواضع ”اقتصادى‏“ آن.
بین این دو مواضع دیوار چنین وجود ندارد، بلکه این جدایى‏ در موقع بررسى‏ و پژوهش تنها براى‏ درک ارتباط دیالکتیکى‏ بین آن دو ضرورى‏ است. بدون تجزیه پدیده‏ها به اجزاى‏ تشکیل دهنده آن، اجزا غیرقابل شناخت باقى‏ مى‏مانند. اندیشه پژوهشگر براى‏ بررسى‏ یک پدیده ناشناخته، باید در ابتدا آن را به اجزایش تقسیم و هر کدام را مورد توجه قرار داده و سپس به نتیجه‏گیرى‏ از نتایج بدست آمده به پردازد. لنین قطع حرکت را براى‏ شناخت آن ضرورى‏ مى‏داند. بدون برش تاریخى‏ در روند پدیده‏ها، شناخت روند تاریخ ناممکن است.

در بخش ”اجتماعى‏“ سید امیر حسین مهدوى‏ در مقاله خود این وجه عملکرد دولت نهم را با «شعار سیاست گریزى‏ و غرب ستیزى‏» و «شعار ارزشگرایى‏» برجسته مى‏سازد. شعار نخست در «مقابله با حزب و تحزب» خود را به نمایش مى‏گذارد و شعار دوم در «مخابره شدن تصاویر درهم کوبیدن دیش‏هاى‏ دریافت امواج ماهواره با دیلم و همچنین برخورد با بانوانى‏ با پوششى‏ متفاوت با استاندارهاى‏ طرح».

مقابله با حزب و تحزب، نشان عدم شناخت و عدم پذیرش طبقاتى‏ بودن ساختار جامعه مى‏باشد.
پیامد چنین ناتوانى‏، عدم درک منافع طبقاتى‏ و ضرورت مبارزه طبقاتى‏ در جامعه است. ”امت اسلامى‏“ در نظریات جریان‏هاى‏ متفاوت در حاکمیت و پیرامون آن و همچنین نزد اپوزیسیون ”راست“ با الفاظى‏ دیگر، بیان نفى‏ ساختار طبقاتى‏ جامعه توسط آن‏ها مى‏باشد. اشکال پسامدرن این نظریات  - اندیویدیوم، اتم -  را مى‏توان حتى‏ نزد گروه‏هاى‏ ”چپ“ اپوزیسیون نیز مشاهده کرد. در اینجا اما توضیح جنبه تئوریک چنین برداشتى‏ مورد نظر نیست. بلکه موضع ایدئولوژیک مطرح در این برداشت، از دید جامعه‏شناسانه و عملکرد سیاسى‏ حاملان آن، مورد توجه قرار دارد.
جانبدارى‏ از چنین تصورات، برنامه‏ها و عملکردهایى‏ سیاسى‏- ایدئولوژیک علیه خصلت طبقاتى‏ و علیه احزاب طبقاتى‏ در جامعه ازاین‏رو نادرست نیست، که براى‏ مثال دفتر حزب توده ایران در خیابان ١۶ آذر تهران دو بار و دفاتر حزبى‏ بسیارى‏ در شهرستان‏ها بارها مورد همین نوع یورش‏ها واقع شدند و یا بى‏حرمتى‏ به بانوان در اشکال مختلف، دختران و زنان حزبى‏ را نیز در تمام این سال‏ها مورد تجاوز قرار داده است. مخالفت جدى‏ با چنین شیوه‏هایى‏ توسط جنبش توده‏اى‏ و حزب آن از این ‏رو بجا، ضرورى‏ و وظیفه است، زیرا این اقدامات، اقداماتى‏ غیرقانونى‏ بوده و علیه دستاوردهاى‏ آزادیخواهانه انقلاب بزرگ بهمن ۵٧ متوجه بوده و هستند.

تجارب این چنانى‏ در سال‏هاى‏ پس از پیروزى‏ انقلاب همیشه با محدود شدن آزادى‏هاى‏ قانونى‏ همراه بوده است. این اقدامات و اقدامات تروریستى‏ مشابه آن در آن زمان و اکنون در ایران و در کشورهاى‏ مختلف، درست ابزار و وسایلى‏ را تشکیل مى‏دادند و مى‏دهند در خدمت یورش ارتجاع به حقوق قانونى‏ مردم در همه کشورها. ایجاد شدن امکان سلطه مافیایى‏ سرمایه‏دارى‏ حاکم در جمهورى‏ اسلامى‏ و نابود سازى‏ یک اقتصاد ملى‏ و دمکراتیک، درست سوار بر موج چنین اقدامات تروریستى‏ به پیرورزى‏ رسید.

این تجربه‏اى‏ است که در برابر چشم مردم در همین روزها نیز در کشورهاى‏ سرمایه‏دارى‏ عملى‏ مى‏شود. اقدامات تروریستى‏ بهانه‏اى‏ شده است براى‏ اعمال شدیدترین محدودیت‏هاى‏ ”قانونى‏“ براى‏ آزادى‏هاى‏ مردم در کشورهاى‏ سرمایه‏دارى‏. براى‏ مثال تصویب قوانین محدود کننده آزادى‏ها در کشورهاى‏ سرمایه‏دارى‏ ازجمله با هدف محدود ساختن آزادى‏ نظر و بیان و نهایتاً برقرارى‏ رژیم انگیزسیون قرون وسطى‏ کلیساى‏ کاتولیک در سیماى‏ ”بیگ برادر” و ”قیم و پدر خوانده بزرگ“، نمونه‏اى‏ براى‏ سواستفاده محافل ارتجاعى‏ حاکم از اقدامات تروریستى‏ مى‏باشد. هم اکنون در لندن براى‏ هر شهروند دو دوربین مدار بسته در شهر در کار است. تعداد این دوربین‏ها به ۴ میلیون عدد در لندن با دو میلیون جمعیت بالغ شده است.
.
نباید فراموش کرد، که مبارزه علیه دستاوردهاى‏ انقلاب دمکراتیک- مردمى‏ و ملى‏- ضدامپریالیستى‏ بهمن ۵٧ در ایران از این طریق تحقق یافت، که ارتجاع کوشید از انقلاب تنها ”اسلام“ آن باقى‏ بماند، آنطور که زنده‏یاد کیانورى‏ آن را برشمرد. به این هدف این نیروها ازجمله با اعمال شیوه‏هایى‏ که آقاى‏ مهدوى‏ برمى‏شمرد، دست یافتند!

آزادى‏ محتواى‏ سوسیالیسم است

درست جنبش توده‏اى‏ به‏مثابه بخشى‏ از جنبش ترقى‏خواهانه جهانى‏ براى‏ برپایى‏ سوسیالیسم، با تحلیل تجربه تلخ نقض آزادى‏هاى‏ قانونى‏ و سوسیالیستى‏ به اهمیت حفظ این آزادى‏ها اعتقاد راسخ دارد.
موضع انتقادى‏ حزب توده ایران از اشتباه‏هاى‏ انجام شده در دوران استالین در اتحاد شوروى‏ و دیگر کشورهاى‏ سوسیالیستى‏ در ارتباط با نقض قوانین سوسیالیستى‏، که ازجمله زنده‏یاد احسان طبرى‏ در ”یادداشت‏ها و نوشته‏هاى‏ فلسفى‏ و اجتماعى‏“ در سال ١٣۴۵ بیان مى‏کند، نمى‏تواند براى‏ توده‏اى‏ها امـروز در ارزیابى‏ برنامه‏هاى‏ دولت نهم در این زمینه، محک و معیار نباشد.

«در بررسى‏ علل تئوریک ناتوانى‏ در برپایى‏ دمکراسى‏ سوسیالیستى‏ در تجربه ناموفق گذشته، بدون تردید، مشکلات اقتصادى‏ اتحاد شوروى‏ و دیگر کشورهاى‏ سوسیالیستى‏ اروپایى‏ بى‏واسطه در ارتباط قرار داشت با انحراف‏هاى‏ فلسفى‏- تئوریک در این کشورها. انحرافاتى‏ که به ناتوانى‏ عملکرد ساختارهاى‏ سیاسى‏ حاکم منجر شد. ناتوانى‏اى‏ که باید آن را بدون تردید پیامد قانونمند نقض خشن آزادى‏هاى‏ دمکراتیک و قانونى‏ در این کشورها ارزیابى‏ کرد. روبرت اشتیگروالد Robert Steigerwald فیلسوف معاصرِ آلمانى‏ و عضو رهبرى‏ حزب کمونیست آلمان، انحراف‏هاى‏ فوق را ”بى‏توجهى‏ به اصول دیالکتیک“ ارزیابى‏ مى‏کند و مى‏نویسد: به خاطر خیانتى‏ که بورژوازى‏ نسبت به ارزش‏هایى‏ که بر پرچم خود نوشته بود، از خود نشان داد، به خاطر دروغ و تزویرى‏ که بورژوازى‏ در حق آزادى‏هاى‏ “مقدس“ در برنامه خود اِعمال نمود، ما گرفتار این بى‏خردى‏ شدیم که تنها این جنبه‏هاى‏ برخورد او را به آزادى‏ ببینیم و نتوانیم به نفى‏ دیالکتیکى‏ “آزادى‏“ دست بیابیم“، یعنى‏ نتوانیم آن چیزى‏ را که باید از این دستاورد نبرد فرهنگى‏- تمدنى‏ طولانى‏ بشرى‏ بدست آمده بود، حفظ و آن را به سطحى‏ بالاتر ارتقا دهیم و به آن به‏مثابه مضمون جامعه سوسیالیستى‏ تحقق بخشیم.
این ناتوانى‏ ازاین‏رو بوجود آمد، زیرا نتوانستیم ”ضرورت نصج پروسه‏ها و مراعات تدریج“ (احسان طبرى‏)، یعنى‏ دیالکتیک برش diskontinuität و تداوم kontinuität  را در رابطه به مسئله آزادى‏ و دمکراسى‏ درک و حفظ کنیم. به نظر احسان طبرى‏، ما در ساختمان سوسیالیسم، دیالکتیک رشد متداوم و تدریجى‏ فرهنگى‏- تمدنى‏ جامعه بشرى‏ را درک نکردیم. خواستیم با قطع به اصطلاح انقلابى‏ این روند، کیفیت فرهنگى‏- تمدنى‏ نوینى‏ را برپا سازیم. به نادرست خواستیم ”جزم‏گرایانه“ برش ضرورى‏ انقلابى‏ در زیربناى‏ اقتصادى‏ جامعه را به روند ضرورى‏ نصج پروسه‏هاى‏ تدریجى‏ روبناى‏ فرهنگى‏- تمدنى‏ هستى‏ اجتماعى‏ منتقل سازیم. این، هسته مرکزى‏ اشتباه فلسفى‏- تئوریک عملکرد ما را در ساختمان سوسیالیسم تشکیل مى‏داد. باید از این اشتباه در برپایى‏ جامعه سوسیالیستى‏ آینده بیاموزیم.
زنده‏یاد احسان طبرى‏ در سال ١٣۴۵ (١٩۶٩) در مقاله‏اى‏ تحت عنوان “مختصات جهان و دوران ما، چشم‏اندازى‏ از عمده‏ترین مسائل“، (همانجا،ص ١٣٨-١٣٧) مى‏نویسد: ”… خطاست اگر ما به تجربه کنکرت ساختمان سوسیالیسم غیرنقادانه برخورد کنیم و سیر خود را در این زمینه تنها یک پویة ظفرنمون و عارى‏ از خطا جلوه‏گر سازیم. تجربه ساختمان سوسیالیسم، تجربه تازه‏ایست.
متاسفانه بنیادگزار خردمند جامعه سوسیالیستى‏ در شوروى‏، یعنى‏ لنین زود درگذشت و استالین آموزش علمى‏ و پرنرمش لنینى‏ را درباره ساختمان سوسیالیسم ساده کرد، یعنى‏ تعبیرى‏ از آموزش مارکس، انگلس و لنین بدست داد و الگویى‏ از ساختمان جامعه نو را مطرح ساخت که در آن صرفنظر از وجود بسیارى‏ اندیشه‏هاى‏ نغز و متین، تأثیر خصال و تمایلات شخص استالین مشهود است. لنین برآن بود که پس از تصرف قدرت حاکم، مسئله غلبه عنصر سوسیالیسم بر عنصر سرمایه‏دارى‏ را باید به‏ویژه در عرصه اقتصادى‏ با وسایل اقتصادى‏ حل کرد و دست به محاصره طولانى‏ دژ سرمایه‏دارى‏ داخلى‏ زد، ولى‏ استالین آموزش انقلابى‏ مارکسیستى‏ را به صورت یک آئینِ مذهبى‏ و سکولاستیک درآورد و اى‏ چه بسا با اتکاء به قهر، سدها را از سر راه برداشت و اصلاحات سوسیالیستى‏ را با تکیه به اراده آهنین پیش برد و نمونه‏اى‏ از جامعه سوسیالیستى‏ بوجود آورد که بعدها برخى‏ معایب خود را در عمل نشان داد.
این‏که استالین یک انقلابى‏ پرشور و تئوریسین مبرّز و در این طرز عمل خود غالباً صادق بود و فکر مى‏کرد که به سود سوسیالیسم خدمت مى‏کند، تردیدى‏ نیست، ولى‏ اساس یک ارزیابى‏ عینى‏ تاریخى‏، نه مقامات و کرامات افراد است و نه ذهنیات آن‏ها، بلکه نتایج عینى‏ است که از عمل آن‏ها حاصل شده است. … اشتباه اساسى‏ … آن است که پروسه‏هاى‏ اجتماعى‏، تحولات و اصلاحات اجتماعى‏ بیش‏تر با اسلوب ولونتاریستى‏، با تکیه به اراده عامل آگاه و حتى‏ اراده خود [استالین] و غالباً با رادیکالیسمى‏ که به خشونت و استبداد مى‏کشید، حل شد و عینیت و خود بخودى‏، ضرورت نصج پروسه‏ها، مراعات تدریج، تکیه به دموکراسى‏ و ابتکار توده‏ها، مراعات اعتدال وغیره وغیره [از مدّ نظر دورماند].
آیا این اسلوب عمل، تاریخاً ضرور بود؟ اگر مقصود از ضرورت تاریخى‏، اعتراف به خامى‏ها و بى‏تجربگى‏ها، تصادف‏ها و بن‏بست‏ها باشد، آن حرفى‏ است. ولى‏ اگر مقصود از ضرورت تاریخى‏ آن است که جزء این، راه دیگرى‏ عقلاً متصور نبود و هر راهى‏ غیر از این غلط بود، مسلماً این حرف نادرستى‏ است. بر اساس اسناد مى‏توان کاملاً ثابت کرد که لنین تصور دیگر و بمراتب پرنرمش‏تر و واقع‏بینانه و علمى‏تر از ساختمان جامعه نوین داشت.
بارى‏ نمونه‏اى‏ که استالین از جامعه سوسیالیستى‏ بوجود آورد … از معایب تهى‏ [نبود و] … تحول و تغیر سخت ضرورت یافته بود. ضرورت از کجا ناشى‏ مى‏شد؟ از آنجایى‏ که بین سازمان‏ها و نورم‏هاً موجود حزبى‏ و دولتى‏ و اقتصادى‏ و اجتماعى‏ و احکام منطبق با آن و یا ناشى‏ از آن ازطرفى‏، و رشد جوشان نیروهاى‏ مولده، امکانات و ظرفیت مادى‏ و معنوى‏ جامعه، سطح آگاهى‏ عمومى‏ و غیره ازطرف دیگر، تضاد عمیق پدیده شده بود. …
جهت تحول که بایستى‏ در جامعه سوسیالیستى‏ انجام گیرد، کدام است؟ مى‏بایست رهبرى‏ جمعى‏ و علمى‏ حزب و دولت و اقتصاد وغیره جاى‏ اسلوب‏هاى‏ ادارى‏ و بوروکراتیک، روش‏هاى‏ ذهنى‏ و ولونتاریستى‏، شٍما سازى‏هاى‏ مجرد و توهمات سکولاستیک را بگیرد. مى‏بایستى‏ حیات اقتصادى‏ جامعه طورى‏ تنظیم شود که در عین حفظ اولویت منافع جمع، میدان بروز ابتکار تنگ نگردد و شعله شور و علاقمندى‏ فردى‏ فرو ننشیند. مى‏بایستى‏ بجاى‏ سانترالیزم مطلق شده، جهات دموکراسى‏ سوسیالیستى‏ جامعه و ابتکارات ارگان‏ها و سازمان‏ها پرورده گردد و بسط یابد. مى‏بایست به خودسرى‏ و بى‏قانونى‏ خاتمه داده شود و قانونیت سوسیالیستى‏ جاى‏ تجاوز به حقوق انسانى‏ را بگیرد، انسان جامعه سوسیالیستى‏ احساس مصونیت کامل کند.» (بخش‏هایى‏ از رساله ”آزادى‏ و حقوق بشر محتواى‏ سوسیالیسم است“)

بر این پایه است که جنبش توده‏اى‏ و هیچ گردانى‏ از آن نمى‏تواند و نباید و مجاز نیست در برابر چنین اقدامات قانون‏شکنانه در ایران کنونى‏ تحت عنوان ”ایجاد ساختن جبهه ضدامپریالیستى‏“ سکوت اختیار کرده، چه برسد به آنکه بتواند چنین سیاستى‏ را مورد تائید قرار داده و یا حتى‏ تحت عنوان ”اتحادهاى‏ ضدامپریالیستى‏“ به انتشار غیرنقادانه این نظریات بپردازد.
این تصور، که چنین شیوه‏هایى‏ با «تشکیل جبهه متحد ضدامپریالیستى‏ جهت مبارزه با تهاجم استعمارى‏ نولیبرالى‏» هم‏سویى‏ و هم‏نوایى‏ مى‏تواند داشته باشد، آنطور که ا. آذرنگ در ابرازنظرى‏ مطرح مى‏سازد، با برداشت از مضمون آزادى‏هاى‏ دمکراتیک و قانونى‏، آنطور که حزب توده ایران مدافع آن است، فاصله نجومى‏ دارد.

البته باید در مبارزات ضدامپریالیستى‏ از توان ناپایدار و متزلزل‏ترین متحد نیز چشم‏پوشى‏ نکرد. نه از ”امیر افغان“ و نه از هیچ نیروى‏ دیگر. اما در عین حال لحظه‏اى‏ هم نباید از مواضع راهبرى‏ و به قول طبرى‏ «هدایت پیگیر» علمى‏ جنبش ضدامپریالیستى‏ در جهت «سیاله تکامل» (طبرى‏) نیز چشم پوشید.

نکات فوق نشان مى‏دهد که نزد تارنگاشت عدالت بحث درباره ”اصلى‏ترین تضاد“ در جامعه کنونى‏ هنوز پایان نیافته و  مضمون سیاست ”اتحاد و انتقاد“ حزب توده ایران در دوران پس از پیروزى‏ انقلاب درک نشده است. از این‏رو باید بازهم مورد تاکید قرار داد، که با پایمال نمودن آزادى‏هاى‏ دمکراتیک و قانونى‏ در سال‏هاى‏ پس از پیروزى‏ انقلاب بهمن، شرایط غارت مافیایى‏ و رانت‏خوارانه ارتجاع راست بوجود آمد. شرایط کنونى‏ حاکم بر کشور، منتجه از این دو جنبه سرکوب شده دستاوردهاى‏ انقلاب بهمن است. وحدت دیالکتیکى‏ آزادى‏ و اقتصاد ملى‏ و دمکراتیک، از این توامانى‏ تنگاتنگ و بهم‏تنیدگى‏ جداناپذیر دو جنبه هستى‏ اجتماعى‏ جامعه ایرانى‏ نتیجه مى‏شود. هر جدایى‏ مصنوعى‏ بین این دو جنبه در اندیشه و عمل، نشان عدم درک شرایط حاکم بر کشور و نشان فقدان موضع توده‏اى‏ است.

”اتحاد و انتقاد“

همین حکم سخت را نیز باید درباره درک از سیاست ”اتحاد و انتقاد“ حزب توده ایران در سال‏هاى‏ پس از پیروزى‏ انقلاب صادر نمود.
در آن دوران اصلى‏ترین تضاد در جامعه، مبارزه براى‏ تحکیم و تثبیت دستاوردهاى‏ انقلاب بهمن در بخش اجتماعى‏ و اقتصادى‏ و تعمیق انقلاب از سطح یک انقلاب سیاسى‏ به انقلاب اقتصادى‏ بود. اما از آنجا که در قدرت سیاسى‏ نیروهاى‏ راست نیز شرکت داشتند، انعکاس نبرد طبقاتى‏ در جامعه براى‏ تعمیق انقلاب، در درون حاکمیت قشربندى‏ شده دیده مى‏شد و قابل شناخت بود. مبارزه مردم ازجمله براى‏ اجراى‏ بند ج اصلاحات ارضى‏ و یا تصویب قانون کار و اجراى‏ اصول مربوط به حقوق مردم و برخوردارى‏ آن‏ها از آزادى‏ انتخاب و شرکت در سازمان‏هاى‏ سندیکایى‏ و احزاب سیاسى‏- طبقاتى‏ خود و فعالیت آزاد احزاب و مطبوعات و و و، در نبرد که بر که در قشربندى‏ در حاکمیت انعکاس مستقیم داشت.

سیاست ”اتحاد و انتقاد“ حزب توده ایران، واکنش علمى‏ و هوشمندانه رهبرى‏ حزب از انعکاس نبرد طبقاتى‏ در جامعه، در درون حاکمیت قشربندى‏ شده در جمهورى‏ اسلامى‏ ایران در آن دوران بود. وجه اتحاد آن، دفاع از نیروهاى‏ مسلمان انقلابى‏ در حاکمیت را تشکیل مى‏داد. وجه انتقاد آن، موضع انتقادى‏ در برابر تزلزلات نیروهاى‏ انقلابى‏ در حاکمیت در برابر فشار جریان راست را تشکیل مى‏داد. علیه نیروهاى‏ راستگرا سیاست افشاگرى‏ را حزب توده ایران دنبال مى‏کرد. جلوگیرى‏ از انتشار روزنامه مردم و دیگر نشریات حزبى‏ توسط نیروهاى‏ راستگرا، ناشى‏ از این مبارزه افشاگرانه مواضع و سیاست آن‏ها توسط حزب توده ایران بود.

بدین‏ترتیب، حزب توده ایران مى‏کوشید ازطریق افشاى‏ مواضع و اقدامات نیروهاى‏ راست و ضدانقلابى‏، ازجمله افشاى‏ اقدامات غیرقانونى‏، اوباشگرانه و تروریستى‏ نیروهاى‏ راست، به تجهیز نیروهاى‏ انقلابى‏ در سطح جامعه دست یافته، نبرد طبقاتى‏ در جامعه را به پیش رانده و از این‏طریق به کمک نیروهاى‏ انقلابى‏ در حاکمیت قشربندى‏ شده بشتابد. انتشار جزوه سبزرنگ ”خط امام“ نمونه برجسته‏اى‏ از ابتکار و خلاقیت انقلابى‏ حزب توده ایران در مبارزات طبقاتى‏ در کشور در این دوران است.

هیچ یک از شرایط حاکم در دوران پس از پیروزى‏ انقلاب، که ریشه وجودى‏ انتخاب سیاست علمى‏ ”اتحاد و انتقاد“ حزب توده ایران را تشکیل مى‏دادند، اکنون وجود ندارند. از این رو نمى‏توان از آن سیاست براى‏ مبارزات دوران کنونى‏ کپى‏ بردارى‏ کرد. به ویژه انتقال یک به یک سیاست انقلابى‏ حزب توده ایران از آن دوران به دوران کنونى‏، خطاى‏ فاحشى‏ است.

براى‏ روشن‏تر شدن مطلب، به بررسى‏ بخش پراهمیت اقتصادى‏ در نظریاتى‏ که آقاى‏ مهدوى‏ مطرح ساخته‏اند بازمى‏گردیم، نظریاتى‏ که تارنگاشت عدالت آن‏ها را ازاین‏رو به طور تائیدآمیز منتشر ساخته است، زیرا همزمان به تجدید انتشار مقاله نامه مردم از دى‏ماه سال ١٣۵٩ پرداخته است. در این مقاله عملکرد سرمایه‏دارى‏ تجارى‏ افشا شده است.
در بخش اقتصادى‏، مهدوى‏ مشخصه دولت نهم را «شعار عدالت‏خواهى‏» اعلام کرده و آن را اقدام علیه «سازوکارهاى‏ حاکم بر اقتصاد آزاد» عنوان مى‏کند. در این زمینه دو اقدام دولت نهم برجسته مى‏شود. یکى‏، تقلیل سود سپرده‏هاى‏ صاحبان پول و دوم، «برخورد به سیاست‏هاى‏ کلى‏ اصل ۴۴ قانون اساسى‏ و موضوع واگذارى‏ بنگاه‏هاى‏ دولتى‏» به سرمایه‏داران.
به عبارت دیگر، اقدامات اقتصادى‏ فوق، در جوار مواضع ”ضدامپریالیستى‏“ این نیروها در ایران، گروه و اندیشه سوم در جنبش توده‏اى‏ را بر آن داشته، اعمال سیاست ”انتقاد و اتحاد“ حزب توده ایران را در ارتباط با این نیروها ضرورى‏ و مستدل دانسته و دنبال کند. به نظر این گردان توده‏اى‏، زمینه ”اتحاد“ با این نیرو در ایران وجود دارد. لنین نیز از ”امیرافغان“ دفاع نمود، اگرچه او داراى‏ مواضع عقب‏افتاده نیز بود.

کلیت، حقیقت است

بالا و پائین بردن درصد ”بهره بانکى‏“ در اقتصاد بازار، ابزار تکنیکى‏اى‏ در اختیار مدافعان این اقتصاد براى‏ حل و فصل مشکلات اقتصادى‏ روز مى‏باشد. تقلیل بهره بانکى‏ توسط بانک مرکزى‏ آمریکا بین ٢۵ر٠-٠ر٠ درصد در ١٧ دسامبر ٢٠٠٨ با این امید که ماشین اقتصادى‏ در این کشور به حرکت افتد، نمونه بارزى‏ از این امر است. بحث در این‏ باره را به ”اقتصاددانان بازار“ واگذاریم.

اما مقاومت در برابر فروش ثروت‏هاى‏ ملى‏ مردم به سرمایه‏داران غارتگر داخلى‏ که در طول تاراج مافیایى‏ و رانت‏خوارانه سال‏هاى‏ گذشته به نقدینگى‏ نجومى‏ دست یافته‏اند و مایلند اکنون سهم شیر را از این ثروت نسیب خود سازند و آن را به تاراج ببرند، نکته پراهمیتى‏ مى‏باشد که باید به طور جدى‏ مورد توجه جنبش توده‏اى‏ قرار گیرد.  به‏ویژه مقاومت در برابر تهاجم سرمایه مالى‏ امپریالیستى‏ براى‏ بلعیدن این ثروت‏ها و مقاومت ملى‏ در برابر آن از اهمیت حیاتى‏ براى‏ ایران و مردم آن برخوردار است.
ازاین‏رو بررسى‏ این بخش از برنامه دولت نهم، بررسى‏اى‏ به جا و مسئولانه بوده و نباید آن را به علت مواضع اجتماعى‏ نادرست پیش‏تر برشمرده شده دولت نهم، از مد نظر دور داشت.

نسخه نولیبرال ”خصوصى‏ و آزادسازى‏ اقتصادى‏“ را باید در دو سطح مورد پژوهش قرار داد.

یکى‏ بار از منظر شکل و شرایط قانونى‏ اعمال آن   - شکل بروز (فرمال) آن -؛
و بار دیگر از جنبه عینى‏- مادى‏ materiell اعمال آن.
شکل و شرایط قانونى‏ اعمال آن مى‏تواند در جوامع مختلف متفاوت باشد. در دوران سلطنت سرنگون شده، به آن نام ”فروش سهام کارخانجات دولتى‏ به کارگران“ داده شد، دولت نهم آن را ”سهام عدالت“ مى‏نامد و یا آقاى‏ مهدوى‏ آن را ”سهام تعاونى‏هاى‏ استانى‏“ نامیده است.

نکته پراهمیت در خصوصى‏ سازى‏ ثروت‏هاى‏ ملى‏ در ایران کنونى‏، شکل اجرایى‏ آن نیست. اگر چه این شکل را نمى‏توان همانند شکل فروش آزاد آن در بازار بورس ارزیابى‏ و با آن یکى‏ دانست. این که فروش سهام و یا حتى‏ بخشیدن سهام به قشرهاى‏ تحتانى‏ جامعه اقدامى‏ به مراتب عدالت‏خواهانه‏تر از فروش آزاد آن در بورس‏ها است، یک مسئله است. همچنین ایجاد کردن محدودیت و سقف براى‏ خرید سرمایه‏هاى‏ خارجى‏، و یا تعیین بخش ۴٠ درصدى‏ براى‏ دولت و حفظ مدیریت دولتى‏ با ”ترفند“، به‏تر از فروش آزاد سهام در بازار بورس فرانکفورت و لندن و نیویورک و … مى‏باشد. این کوشش‏ها همگى‏ باید با دقت مورد توجه قرار گیرند. در این امر تردیدى‏ نباید داشت.
اما در عین حال باید ارزیابى‏ علمى‏ و توده‏اى‏ مستقل از این اقدامات داشت و آن را با روشنى‏ و صراحت مطرح نمود.

اول- این اقدامات خصلتاً و ذاتاً نمى‏توانند در طول زمان اقداماتى‏ علیه اجراى‏ نسخه نولیبرال امپریالیستى‏ باشند.
در این زمینه ”توده‏اى‏ها“ در بحث ”اتحادها“ (١ و٢ و٣) به طور مشروح موضع خود را ابراز و مستدل ساخته است. در اینجا لذا تنها اشاره به این امر مى‏شود، که زنده‏یاد جوانشیر در کتاب ”اقتصاد سیاسى‏- شیوه تولید سرمایه‏دارى‏“ نشان مى‏دهد که فروش سهام به کارگران از چه طریق و چرا به طعمه صاحبان زر و زور تبدیل مى‏شود و لذا همانند فروش ”سهام عدالت“، اقدامى‏ نیم‏بند و غیرنافذ است.
دوم- مبارزه با سیاست اقتصادى‏ در خدمت سرمایه مالى‏ امپریالیستى‏، مبارزه‏اى‏ اجتماعى‏ است.
این مبارزه، مبارزه‏اى‏ نیست که بتوان آن را در پشت درهاى‏ بسته و با قانع کردن صاحبات زر و زور و به کمک ”ترفند“ها به نتیجه مطلوب و به سود توده‏هاى‏ زحمتکش و کلیه اقشار میهن‏دوست رساند. این اسلوب ”مبارزه“ جدا از مردم، در بهترین حالت، همان سیاست ”اصلاح‏طلبى‏“ از کار در مى‏آید، که پایان آن جز شکست و سرخوردگى‏ چیزى‏ نمى‏تواند باشد.
مبارزه جدى‏ علیه نسخه نولیبرال امپریالیستى‏ و علیه «سرمایه‏دارى‏ خواهان زیست مستقل از دولت» که آقاى‏ مهدوى‏ به درستى‏ مورد خطاب قرار مى‏دهد، که مى‏تواند منظور مبارزه علیه «آزادى‏» عنان گسیخته ”اقتصاد بازار“ باشد، که همان گفتمان ”آزادسازى‏ اقتصادى‏“ را در نسخه امپریالیستى‏ تشکیل مى‏دهد، و همچنین همه تصورات و پیشنهادهاى‏ ”شخصى‏“ و ”خصوصى‏“ این یا آن نظریه‏پردازِ در نهایت صادق، نمى‏تواند جانشینى‏ باشد براى‏ مبارزه واقعى‏ و عینى‏ علیه نسخه نولیبرال امپریالیستى‏، زیرا این مبارزه، ذاتاً مبارزه‏اى‏ اجتماعى‏ است.
از این رو باید مبارزه علیه نسخه امپریالیستى‏ قادر به تجهیز توده‏هاى‏ میلیونى‏ مردم باشد. تجهیزى‏ که تنها از طریق بوجود آمدن آگاهى‏ طبقاتى‏ نزد زحمتکشان و دیگر نیروهاى‏ میهن‏دوست قابل دسترسى‏ است. آگاهى‏‏اى‏ که تنها از طریق برپایى‏ تشکل‏هاى‏ صنفى‏ و سیاسى‏- طبقاتى‏ در کشور، به نیروى‏ مادى‏ تجهیز نیروهاى‏ مردمى‏ تبدیل مى‏گردد و از زمینه وسیع و پیگیر اجتماعى‏ برخوردار مى‏شود. تجهیز و سازماندهى‏ توده‏هاى‏ میلیونى‏ اما در شرایط مبارزه براى‏ آزادى‏هاى‏ دمکراتیک و قانونى‏ در وسعت کلیت اجتماع تحقق پذیر است و این هدف در دوران کنونى‏ بدون پایبندى‏ و دفاع از اصول دمکراتیک و حقوق مردم در قانون اساسى‏ تحقق ناپذیر است.
مضمون تشکیل ”جبهه ضدامپریالیستى‏“ نکات فوق و نه دنباله‏روى‏ از سطح درک و شیوه مبارزات ”امیرافغان“ است!

تنها تلفیق مبارزه براى‏ آزادى‏هاى‏ دمکراتیک و برپایى‏ یک اقتصاد ملى‏ و دمکراتیک، مبارزه‏اى‏ جدى‏ علیه برنامه نولیبرال امپریالیستى‏ بوده و مى‏تواند با نتایج به سود مردم و کشور همراه و موفق از کار درآید. نگاه به مبارزات مردم در کشورهاى‏ منطقه کارائیب در دوران کنونى‏ آموزنده است.

بخش دولتى‏ اقتصاد، پیش‏شرط استقلال اقتصادى‏ کشور

مخالفت با اجراى‏ برنامه ”خصوصى‏ و آزادسازى‏ اقتصادى‏“ ازاین‏رو ضرورى‏ است، زیرا بدون حفظ ثروت‏هاى‏ ملى‏ و مردمى‏ در اختیار دولت، برپایى‏ یک اقتصاد ملى‏ و دمکراتیک به سود مردم و حفظ استقلال اقتصادى‏ و نهایتاً سیاسى‏ کشور ممکن نیست.
زمانى‏ که دولت نهم نمى‏کوشد حتى‏ با ایجاد سدهاى‏ قانونى‏ براى‏ حفظ ”مدیریت دولتى‏“ بکوشد و تصور مى‏کند که مى‏توان با ”ترفند“ مسئله را فیصله داد، چگونه مى‏تواند یک گردان توده‏اى‏ بدون هر ابرازنظر و انتقادى‏ مهر تائید بر چنین سیاستى‏ بگذارد؟
حفظ مدیریت دمکراتیک دولتى‏، مضمون اصل ۴۴ قانون اساسى‏ جمهورى‏ اسلامى‏ را تشکیل مى‏دهد. باید از آن با اهرم قانون دفاع نمود و نه با ”ترفند“! با راه‏حل ”ترفند“ نمى‏توان مردم را براى‏ دفاع از حق قانونى‏ خود تجهیز نمود. با ”ترفند“، مبارزه واقعى‏ از مردم جدا مى‏ماند و نهایتاً با شکست روبرو خواهد شد.

عینیت فروش ثروت‏هاى‏ ملى‏، صرفنظر از شکل و فرم آن، پذیرش و تن دادن به نابودى‏ دستاورد انقلاب بهمن است، یعنى‏ اقدامى‏ ضدانقلابى‏ است و نه «انقلاب اقتصادى‏» که حاکمیت سرمایه‏دارى‏ در ایران این برنامه را نامیده است.
باید با افشاگرى‏ در این باره به تجهیز مردم پرداخت.

حفظ مدیریت دولتى‏ و یا حفظ ۴٠ درصد از سهام در اختیار دولت بدون تردید اهرم‏هاى‏ موثرى‏ مى‏تواند باشد براى‏ در اختیار داشتن امکان مقاومت در برابر نفوذ اقتصادى‏ سرمایه امپریالیستى‏.
حفظ این اهرم‏ها در دست دولت جمهورى‏ خلق چین، این کشور را هم در سال‏هاى‏ ١٩٩٨-١٩٩٧ از افتادن در گرداب مالى‏ که کشورهاى‏ جنوب شرقى‏ آسیا در آن گرفتار شدند، حفاظت نمود و هم در ماه‏هاى‏ اخیر و باوجود وابستگى‏ شدید اقتصاد این کشور به صادرات، خود را به‏مثابه اهرم موثرى‏ براى‏ حفظ اقتصاد ملى‏ چین از صدمات ناشى‏ از بحران مالى‏ امپریالیستى‏ نشان داده است.
باوجود این نمى‏توان این دو ظاهر مشابه را در کشور چین و ایران یکى‏ دانست. در اقتصاد چین، برنامه اقتصاد ملى‏ با اهداف کوتاه، میان و طولانى‏زمان آن، از کیفیت آگاهانه دیگرى‏ برخوردار است. در آنجا نه ”ترفند“، بلکه قوانین و تصمیمات روشن و زمان‏بندى‏ شده براى‏ توسعه اقتصادى‏ به مورد اجرا در مى‏آیند. براى‏ نمونه شایان ذکر است، که دولت چین بلافاصله پس از روشن شدن ابعاد بحران مالى‏ امپریالیستى‏ و خطرات ناشى‏ از آن براى‏ اقتصاد چین، صدها میلیارد دلار از ثروت انباشت شده در اختیار دولت را براى‏ توسعه بازار داخلى‏ و رشد مناطق عقب مانده کشور به کار انداخته است. به نظر میرکو کونوخه، اقتصاددان مارکسیست آلمانى‏ در نشریه او تست، ارگان حزب کمونیست آلمان (١٩ دسامبر ٢٠٠٨) با اقدامات فوق مى‏تواند جمهورى‏ خلق چین در پایان بحران مالى‏ امپریالیستى‏ قدرتمندتر در صحنه نبرد اقتصادى‏ در جهان حضور یابد.
بیان این نکته به این معنا نیست که کمبودهاى‏ اقتصادى‏ و اجتماعى‏ در چین یافت نمى‏شوند. برعکس اخبار بسیارى‏ از ناهنجارى‏هاى‏ سنگین در غارت و استثمار زحمتکشان و بى‏عدالتى‏هاى‏ غیرقابل پذیرش در رسانه‏ها پخش مى‏شوند. شرط موفقیت و قابلیت ادامه حیات جمهورى‏ خلق چین دقیقاً وابسته و منوط به برطرف ساختن این ناهنجارى‏ها و بى‏عدالتى‏ها بوده و به ویژه وابسته به توسعه دمکراتیک اقتصاد و همچنین برخودار شدن زحمتکشان از آزادى‏هاى‏ دمکراتیک و قانونى‏، ازجمله بازسازى‏ سندیکاها و دیگر سازمان‏هاى‏ طبقاتى‏ زحمتکشان مى‏باشد.

تجربه‏اى‏ که در چین در جریان است، تجربه پایان یافته‏اى‏ نیست. این نکته را حزب کمونیست چین ازجمله در مصوبات در کنگره اخیر خود مورد توجه قرار داده است و باید امیدوار بود با تحقق واقع‏بینانه مصوبات، ازجمله با توسعه اقتصادى‏ بخش‏هاى‏ غربى‏ و مرکزى‏ کشور نیز شرایط موفقیت تجربه در جریان را گسترده‏تر سازد.
باوجود این باید تردیدى‏ به خود راه نداد، که بدون توسعه آزادى‏هاى‏ قانونى‏ سوسیالیستى‏، بدون حاکمیت قوانین سوسیالیستى‏، تجربه در جریان در چین، با خطرات بزرگ روبرو خواهد بود. ازاین‏رو باید به عنوان گردانى‏ از جنبش توده‏اى‏، خواستار حفظ آزادى‏هاى‏ دمکراتیک و قانونى‏ همانقدر در چین بود، که در جمهورى‏ اسلامى‏ ایران نیز باید بود، اگر نمى‏خواهیم به دنباله‏روى‏ سیاست این یا آن گروه تبدیل شویم.
تنها با اتخاذ چنین مواضع روشن و صریح است که جنبش توده‏اى‏ و حزب آن قادر است به نداى‏ طبرى‏ در سروده ”معشوق“* که  «هدایت پیگیر» را ویژگى‏ حزب مى‏داند، پاسخ شایسته داده و نقش راهبردى‏ و پیش‏قراولى‏ اندیشه‏اى‏ خود را در جامعه ایفا سازد، به ایجاد شدن اتحادهاى‏ واقعى‏ و دمکراتیک در جامعه براى‏ احیاى‏ دستاوردهاى‏ انقلاب بهمن دست یابد و با تمام محدودیت‏ امکان‏هاى‏ خود، در میان جریان تاریخ و در مرکز نبرد طبقاتى‏ در کشور قرار گیرد.
***

معشوق *

مى‏شناسم او را،
پس از سال‏هاى‏ بلند،
پس هر بند و کمند،
پس بیداد و ستم،
پس هر رنج و محن.
چون نوازنده پیر،
مى‏نوازد آهنگ،
به هزاران تدبیر،
مى‏زند زخمه هستى‏ بر چنگ،
که برقصد زهره،
که ببارد باران.

مزرعى‏ دارد سبز،
که دهد میوه نور،
شعرش، گنبد میناى‏ بلند،
نثرش، طشت بلور.

خانه‏اى‏ دارد گرم،
آسمانش صاف،
آتشش بى‏دود،
تیغش نور،
مى‏شکافد هر شبِ دیجور.
راهش دور،
راهیانش پرشور.

راز شیدایى‏ بلبل داند،
نقش پنهانى‏ مل مى‏خواند.
به صّلابت چون شیر،
به حلاوت شّکر،
به هدایت پیگیر.
جامه‏اى‏ بافد سبز،
از براى‏ تن عریان کویر،
که زند تارش نور،
که نهد پودش آب،
بدرّد پیرهن خواب و سراب.

بیشه‏اش انبوه است،
سر به سر شبکوه است.
یک طرف خانه سیمرغ بپاست،
یک طرف آتش ققنوس بجاست،
یک طرف بال گشاید بشتاب،
یک طرف نور فشاند مهتاب،
چون مهان گل بنشسته است به بار،
وان میان نغمه زند مرغِ هزار،
نیست یک تن ز هزاران بیکار،
یعنى‏ معشوق ببردست ز عشاق قرار.

مى‏شناسم او را،
پس سال‏هاى‏ بلند،
با فراوان عنوان،
لیک با یک پیمان،
زدمش پیوند به جان،
بنهم جان و جهان.

مى‏شناسم او را،
خانه‏اش، قلب من است،
آتشش، درد من است.

احسان طبرى‏، ١٣۶۵

سروده ”معشوق“ یکى‏ از برجسته‏ترین قطعاتى‏ است که طبرى‏ در زندان در سال ١٣۶۵ در ارتباط با موضع جانبدارانه و حزبى‏ خود سروده است. تک افتادهِ زندانى‏ دربند، در ارتباط تنگاتنگ با ”معشوق“، با حزبى‏ که «به هدایت پیگیر» است، و «با یک پیمان، زدمش پیوند به جان» در راز و نیاز است. راز و نیازى‏ که در آن رابطه بین تنهایى‏ خود و جوشش نبرد ”هزاران“ در حزب را برجسته مى‏سازد و آن را نشان «زندگى‏ جلیل انسانى‏» مى‏داند که در ارتباط با مقوله محتوای زندگی در “یادداشت ها و نوشته‏هاى‏ فلسفى‏ و اجتماعى‏“ (ص ١٧) برشمرده است:
«زندگی انفرادی انسان بخودی خود پوچ و ناچیز به‌نظر می‌رسد، هنگامی‌که آن را در قبال ابدیت و عظمت خورد کننده کیهان قرار می‌دهیم؛ رغت‌انگیز و عبث به‌نظر می‌رسد، وقتی آن‌ را در میان دو عدم که از دو سو در چنبره‌اش گرفته‌اند، می‌گذاریم و ضعف و نزاری آن‌را با سیطره بی‌رحم و جابر قوانین طبیعت و جامعه مقایسه می‌کنیم … ولی زندگی انسانی در رشته تاریخی صاحب محتوی جلیلی است … بشر دنباله تکامل ماده است و هر فرد انسان، هر اندازه هم که زندگیش فقیر بنماید، در این تکامل انسانی سهمی دارد و با آن سهم زندگیش در ”کارگه کون و مکان“ معنایی، ضرورتی، منطقی می‌یابد؛ عبث نیست، نباید آن‌را در شعله سرد شراب سوزاند و در زهر جانسوز یاس و تسلیم حل کرد.  باید آن ‌را در کار و پیکار و آفرینش، در کمک به‌سیاله تکامل*، در کمک به خلاقیت ابدی ماده مصرف نمود.
… هرقدر خوار به‌نظر رسیم، بهرجهت مصنفین واقعی تاریخ بشریتیم…»

در این جمله آخر «… هرقدر خوار به نظر رسیم، بهرجهت منصفین واقعى‏ تاریخ بشریتیم …»، دیالکتیک بهم تنیدگى‏ و منوط بودن “خرد و کلان“، “فرد و جمع“ در موجزترین، زیباترین و اندیشمندانه ترین طنینِ غرورآمیز، که ازجمله مضمون سروده دیگر طبرى‏ در زندان، ”پیمان“، نیز است، بیان شده است.

* -  منظور نقش آگاهانه انسان در ایجاد تاریخ – ماتریالیسم تاریخى‏ – است.

ابراز نظر | جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز

”ابرازنظرى‏“ دیگر
«آزادى‏ انتخاب، آرى‏، انتخابات آزاد، خیر!»
«وحدت دیالکتیکى‏ مبارزه براى‏ آزادى‏هاى‏ دمکراتیک و اقتصاد ملى‏ دمکراتیک»

۰۱/۱۰/۸۷

مبارزه با تشتت نظرى‏ و نهایتاً سازمانى‏ در جنبش توده‏اى‏ وظیفه‏اى‏ است که “توده‏اى‏ها” در برابر خود نهاده و انتشار خود را برپایه آن ضرورى‏ دانسته است. این مبارزه، مبارزه‏اى‏ ذهنى‏ و اراداه‏گرایانه نیست. بلکه ناشى‏ از  ارزیابى‏ عینى‏ مستدلى‏ است از تشتت نظرى‏ و سازمانى‏ تاریخى‏ و تلخ تحمیل شده به حزب توده ایران و جنبش توده‏اى‏. آنطور که به نظر مى‏رسد، بررسى‏ علل تاریخى‏ ایجاد شدن تشتت نظرى‏ در جنبش توده‏اى‏ به منظور برطرف ساختن تشتت نظرى‏ راهگشا نمى‏باشد. لذا باید در شرایط کنونى‏ به بحث درباره دو نکته، که دورنماى‏ مبارزه را ترسیم مى‏سازند، اولویت داده شود.

یکى‏ موضع‏گیرى‏ مستند و روشن و صریح همه گردان‏هاى‏ توده‏اى‏ در این باره است، که آیا باید به این تشتت نظرى‏ پایان داد، یا خیر؟

متاسفانه تاکنون به جز از طرف “کمیته وحدت”، ارزیابى‏ مستندى‏ درباره این ضرورت مطرح نشده است. اگر نظرى‏ ابراز شده است، ازجمله توسط “راه‏توده”، موضعى‏ علیه این کوشش مى‏باشد. موضعى‏ که اما بدون هر استدلالى‏ طرح گشته و مى‏تواند واکنشى‏ عجولانه باشد. امید مى‏رود که چنین باشد. موضع “راه‏توده” مبتنى‏ بر ضرورت سپردن وحدت نظرى‏ و سازمانى‏ جنبش توده‏اى‏ به «بستر حوادث آینده» یک “تز” اثبات نشده است. طرح کنندکان تز باید به اثبات برسانند، که چرا ادامه تشتت در خدمت آن «سرمایه‏گذارى‏» امپریالیستى‏ نیست، که مى‏کوشد «پراکندگى‏» در جنبش توده‏اى‏ را به «سود مادام‏العمر» براى‏ خود تبدیل سازد، آنطور که آن را “کمیته وحدت” به درستى‏ برجسته مى‏سازد.

نکته دوم، ارایه راهکارى‏ است که روند برطرف ساختن تشتت نظرى‏ را به پیش مى‏راند.

پیشنهاد “توده‏اى‏ها” در این باره، پیشنهادى‏ روشن و صریح است. به نظر مى‏رسد باید با طفره رفتن از پراکنده‏گویى‏، هر گروه و گردان توده‏اى‏ موضع خود را درباره “اصلى‏ترین تضاد” در دوران کنونى‏ نبرد طبقاتى‏ در ایران اعلام دارد. بحث را بر سر این نکته باید از این‏رو متمرکز ساخت، زیرا از این طریق، اول- ارزیابى‏ از نبرد طبقاتى‏ در کشور صراحت و روشنى‏ مى‏یابد؛ دوم- تفاوت و مرز بین شرکت در نبرد طبقاتى‏ و مسئله اتحادها در دوران کنونى‏ در جنبش توده‏اى‏ به بحث گذاشته و درک مى‏شود.

ارزیابى‏ و شناخت نبرد طبقاتى‏ و اصلى‏ترین تضاد ناشى‏ از آن، موضع‏گیرى‏ هر گروه و گردان توده‏اى‏ را درباره دورنماى‏ نبرد پیش‏روى‏ برجسته مى‏سازد و باید آن را با مفهوم “وظیفه سوسیالیستى‏” حزب توده ایران یکى‏ دانست، که زنده‏یاد جوانشیر در “سیماى‏ مردمى‏ حزب توده ایران” برمى‏شمرد.

موضع‏گیرى‏ در باره مسئله اتحادها، موضع‏گیرى‏ درباره “وظیفه دمکراتیک” مورد نظر جوانشیر مى‏باشد، و پاسخى‏ است به وظایف روز جنبش توده‏اى‏، ازجمله و به ویژه در جهت سازماندهى‏ صنفى‏ و سیاسى‏ طبقه کارگر. وظیفه‏اى‏ که تاکنون متاسفانه امکان طرح آن‏ در بحث‏هاى‏ مطرح شده در “توده‏اى‏ها” بوجود نیامده است و باید جبران گردد.

این دو موضع‏گیرى‏ نهایتاً به روشن شدن ارزیابى‏ جنبش توده‏اى‏ از اهداف انقلاب بهمن ۵٧ در مبارزات امروز در ایران کمک کرده و همچنین اهداف مبارزات مردم را در دوران کنونى‏ برجسته مى‏سازد. جنبش توده‏اى‏ به این روشنگرى‏ از این رو نیاز  دارد، زیرا بخش‏هایى‏ از جنبش توده‏اى‏، برخوردهاى‏ جارى‏ در درون قشربندى‏ حاکمیت سرمایه‏دارى‏ را اصلى‏ترین تضاد جامعه مى‏پندارند. بر این پایه است، که ماه‏هاست “راه‏توده” علیه «دولت نظامى‏» سرمقاله منتشر مى‏سازد، بدون آنکه کلمه‏اى‏ درباره برنامه‏اى‏ بنویسد، که باید جانشین سیاست «دولت نظامى‏» بشود.

روشنگرى‏ درباره دو وظیفه “سوسیالیستى‏” و “دمکراتیک” حزب توده ایران این امکان را به وجودمى‏آورد، نبردهاى‏ اجتماعى‏ را در جهت کوشش براى‏ احیاى‏ دستاوردهاى‏ دمکراتیک، آزادیخواهانه، عدالت‏جویانه و به ویژه ملى‏- ضدامپریالیستى‏ انقلاب بهمن سوق داده، آن‏ها را به وسیله روشنگرى‏ و آگاهى‏ مردم و از این طریق سازماندهى‏ آن‏ها در احزاب طبقاتى‏ خود، تبدیل نمود.

با چنین مقدمه‏اى‏ که در سطور فوق تنها روئوس مطالب آن بیان شد، به یک سرى‏ از “ابرازنظر”هاى‏ یکى‏ از نظریه‏پردازان در تارنگاشت عدالت بازمى‏گردیم، که از انتشار آن‏ها تاکنون خوددارى‏ شده است.

در این نوشته‏ها، نظریه‏پرداز به جاى‏ ابرازنظر مشخص سیاسى‏، به موضع‏گیرى‏هاى‏ فردى‏ و شخصى‏ در برابر افراد پرداخته است، که باید کماکان آن‏ها را شیوه‏اى‏ غیراصولى‏ و به‏ویژه غیرتوده‏اى‏ ارزیابى‏ نمود. در زیر نکاتى‏ از نظر زنده‏یاد احسان طبرى‏ و توضیحاتى‏ درباره مواضع نظریه‏پرداز مطرح و به بحث گذاشته مى‏شود.

“چهره یک انسان انقلابى‏”

ا. آذرنگ، یکى‏ از نظریه‏پردازان تارنگاشت “عدالت” در پنج ابرازنظر خود نکات شایان توجهى‏ را مطرح ساخته است. بررسى‏ این نکات کمک خواهد کرد به روشن شدن مواضع سیاسى‏ برخى‏ از دست‏اندکاران در این تارنگاشت. پراهمیت‏تر اما روشن شدن شیوه و اسلوبى‏ است که نظریه‏پرداز به کمک آن به “تحلیل” از پدیده‏ها و حوادث اجتماعى‏ مى‏پردازد. این اسلوب، همانطور در زیر که نشان داده خواهد شد، هیچ شباهتى‏ با اسلوب توده‏اى‏ و سنت حزب توده ایران نداشته و از جنسى‏ بکلى‏ متفاوت با آن است. به نظر مى‏رسد فعالین دیگر تارنگاشت نمى‏توانند با چنین اسلوبى‏ موافقت داشته باشند.

در آغاز اما یک بار دیگر به شیوه زشت و غیرتوده‏اى‏ معمول توسط ا. آذرنگ بازگردیم، که در گذشته به آن اشاره شده بود و “توده‏اى‏ها” را بر آن داشته بود از انتشار مطالب ارسال شده، خوددارى‏ کند.

او در ابرازنظرهاى‏ خود لازم مى‏داند افرادى‏ را به نام خطاب کند، که تصور مى‏کند و یا حتى‏ تردیدى‏ ندارد، که نویسنده مطالب مى‏باشند. این شیوه را “توده‏اى‏ها” شیوه زشت و غیرتوده‏اى‏ نامیده بود. در شرایطى‏ که زندان و شکنجه و اعدام و ترور جریمه توده‏اى‏ بودن است، احترام متقابل به نگرانى‏ها درباره حفظ تضمین‏هایى‏ که مبارزان تصور مى‏کنند براى‏ امنیت خود به آن نیاز دارند، شیوه برخورد اخلاق انقلابى‏ است. عمل به عکس آن، ازاین‏رو زشت و ناپسند است، زیرا ماموران امنیتى‏ مى‏توانند در پشت آن پنهان شوند. این شیوه زشت، پیش از آنکه امنیت افرادى‏ که تصور مى‏کنند با حفظ نام خود از حریم امنیتى‏ برخوردار مى‏باشند را به طور عینى‏ و واقعى‏ به خطر اندازد (زیرا وزارت امنیت جمهورى‏ اسلامى‏ در شناسایى‏ افراد از امکانات به مراتب وسیع‏ترى‏ برخوردار است)، نشان برخورد خصمانه و غیردمکراتیکى‏ است، که با ذاّت برخورد توده‏اى‏ در تضاد است. زنده‏یاد احسان طبرى‏ در “چهره یک انسان انقلابى‏” مى‏گوید: «در کار جمعى‏، جلب اعتماد رفیقان و دوستان و هم‏رزمان داراى‏ اهمیت درجه اول است. و آنان تنها در “وزیدن باد مهرگان” مى‏فهمند نامرد و مرد … کیست.» (ص ٢١) «جنبش انقلابى‏ … در شرایط دشوار ارتجاع و اختناق عمل مى‏کند. … تمام دشوارى‏ جنبش انقلابى‏ در شرایط مقابله با دشمنان خونخوارى‏ است که امکان تحرک و تنفس نمى‏دهد … لذا هر فرد انقلابى‏ مطالبى‏ دارد که پلیس ضدانقلابى‏ مایل است از آن‏ها از راه فریب یا زور آگاه شود. …» (همانجا ص ٢٢)  «در مبارزه انقلابى‏، اختلاف و مبارزه اصولى‏ مجاز است. ولى‏ در اینجا دوست و دشمن نقشى‏ ندارند. اى‏ چه بسا اختلاف شما با دوست است. به قول معروف “افلاطون را دوست مى‏دارم، ولى‏ حقیقت را از او بیش‏تر”. این کلام منسوب به ارسطو، کلام ژرف و وزینى‏ است. … بررسى‏ تاریخ جنبش انقلابى‏ در ایران نشان مى‏دهد که زمانى‏ یکى‏ از بلیه‏هاى‏ بزرگ نهضت، همین دوست نوازى‏ و دشمن گدازى‏، دسته بندى‏، ذهن‏گرایى‏ … بوده است … عقب ماندگى‏ اجتماعى‏، شرایط کار مخفى‏، زندان، مهاجرت، یعنى‏ هر محیط جاهل و راکدى‏ این بیمارى‏ خوره‏آسا را تشدید مى‏کند. …» (همانجا ص ٣١).

نکات فوق نشان مى‏دهد، که شیوه افراد در مبارزه انقلابى‏ در ارتباط با افراد دیگر، نمى‏تواند و نباید شیوه‏اى‏ خودسرانه و اراده‏گرایانه، بلکه باید تبلور خصلت و ذاّت جنبش انقلابى‏ باشد. بى‏بندوبارى‏ و لاابلاگرى‏ نسبت به این شیوه و اسلوب اخلاق انقلابى‏، در و پنجره را براى‏ نفوذ دشمن طبقاتى‏ و عوامل خادم آن مى‏گشاید.

ازاین‏رو باید از ا. آذرنک قویاً پایبندى‏ به شیوه انقلابى‏ را خواستار شد!

پراکندگویى‏ با چه هدفى‏ دنبال مى‏شود؟

یکى‏ از شیوه‏هایى‏ که مى‏تواند مانع نزدیکى‏ نظرى‏ در جنبش توده‏اى‏ گردد، پراکنده‏گویى‏ است. هر کس هر چه به ذهنش مى‏رسد مطرح سازد. در مقابل مى‏توان به شیوه‏اى‏ اشاره کرد، که در هر بررسى‏ و پژوهش علمى‏ دنبال مى‏شود و باید بشود، اگر خواست دسترسى‏ به هدف مشخصى‏ مى‏باشد. در چنین صورت باید در ابتدا هدف را تعیین نمود. اگر هدف مبارزه با تشتت نظرى‏ در جنبش است، نمى‏توان در این زمینه با پراکنده‏گویى‏ به نتایج مطلوب رسید. ازاین‏رو کمک به بحث نیست، زمانى‏ که ا. آذرنگ مى‏نویسد: «… دیدگاه شما … دیدگاهى‏ که ماهیتاً راستگرایانه است. … گویا در آخرین ابرازنظر خودتان … انتخابات آزاد را اصلى‏ترین مسئله جنبش ارزیابى‏ کرده‏اید [و به نقل یک جمله از مقاله درباره شرایطى‏ که خاتمى‏ براى‏ شرکت خود در انتخابات اعلام کرده بود، مى‏پردازد]: “فقدان آزادى‏ انتخاب در جمهورى‏ اسلامى‏، که محمد خاتمى‏ برجسته مى‏سازد، اصلى‏ترین تضادى‏ را تشکیل مى‏دهد، که میهن ما در دوران کنونى‏ با آن دست بگریبان است. فقدان آزادى‏هاى‏ دمکراتیک و قانونى‏، اصلى‏ترین تضاد و مبارزه براى‏ دستیابى‏ به آن، اصلى‏ترین صحنه نبرد اجتماعى‏ در دوران کنونى‏ در ایران مى‏باشد.” (پایان نقل قول)»

«همانطور که در جاى‏ دیگر گفتم، شما اصولا معتقد به تشکیل جبهه ضدامپریالیستى‏ جهت مبارزه با تهاجم استعمارى‏ نولیبرالى‏ نیستید و متاسفانه با لفاظى‏هاى‏ تند چپ‏گرایانه در عمل همان سیاست راه توده- پیکنت را به پیش مى‏برید. .. و سیاست‏هاى‏ شما و راه توده در عمل به یکجا مى‏رسند.»

و نهایتاً در تاریخ ١١.١٢.٢٠٠٨ مى‏نویسد: «… تحلیل مشخص از شرایط مشخص خود را با اشاره صریح به این اخبار ارایه دهید!» و پس از ذکر ۵ آدرس مقاله از تارنگاشت عدالت، اضافه مى‏شود: «گمان مى‏کنم، خواهید گفت که جناح رفسنجانى‏ زیر فشار استبداد ولى‏فقیه چنین دست و دلبازانه از بیت‏المال رشوه مى‏دهد! و بى‏چاره مى‏خواهد ازاین طریق سرمایه‏دارى‏ دموکراتیک همراه با انتخابات آزاد را به ارمغان آورد. و انگلس هم گفته که آزادى‏ براى‏ ما همانند هواست و … باقى‏ حکایت خود خوان …».

با مراجعه به آدرس‏هاى‏ ضمیمه، تیر مقاله اول، “هاشمى‏ رفسنجانى‏: با آزادسازى‏ موافقت کنید، سهمتان را مى‏دهیم”، دوم، “رئیسى‏: خصوصى‏سازى‏ اول راه است و باید به توانمندى‏ بخش خصوصى‏ توجه ویژه کرد …”، سوم، “مرتضى‏ … : قیمت باید در اقتصاد آزادانه حرکت کند. آوردن پول نفت سر سفره مردم، صحیح نیست”، چهارم، “دبیرکل حزب کارگزاران: دلسوزان کشور به تشکیل دولت وحدت ملى‏ روى‏آورند” و نهاتیاً پنجم، “بادامچیان: اگر خاتمى‏ بیاید، طرفداران احمدى‏نژاد تشکر مى‏کنند”.

ا. آذرنگ در بحث و “تحلیل” خود در سطح وقایع در جامعه و اظهارات شرکت کنندگان باقى‏ مى‏ماند. براى‏ او آنچه بیان مى‏شود، در انطباق است با آنچه از طرف سخنگو دنبال مى‏شود. شیوه‏اى‏ که در مقاله “تحلیل توده‏اى‏ به جاى‏ داستانسرایى‏”، مور توجه و ارزیابى‏ “توده‏اى‏ها” قرار گرفته است. خواننده علاقمند مى‏تواند به آنجا مراجعه کند.

براى‏ شیوه “نظاره‏گر ظاهربین”، آنطور که مارکس مى‏گوید، تنها سطح پدیده‏ها قابل دسترسى‏ است و ازاین‏رو نیز ا. آذرنگ مواضع “توده‏اى‏ها” را درباره حرف‏هاى‏ رفسنجانى‏ و دیگران جویا مى‏شود. اندیشه دیالکتیکى‏ ژرف‏نگر که کلیه روابط و بهم تنیدگى‏ها را مورد توجه قرار مى‏دهد، بسیار سریع جنس این سخنان را تشخیص مى‏دهد و آن‏ها را کشمکش و برخورد براى‏ سهم بیش‏تر از غارت براى‏ خود در قشربندى‏ سرمایه‏دارى‏ حاکم و نمایندگان آن ارزیابى‏ مى‏کند و اندیشه خود را در این سطح به اصطلاح “مبارزه” گرفتار نمى‏سازد. ارزیابى‏ از حرف‏ها خیر، بلکه از اعمال و پراتیک طبقات و قشرهاى‏ اجتماعى‏ ضرورى‏ است، تا بتوان افکار و برنامه‏ها و مواضع واقعى‏ آنان را شناخت. سیاست حاکم بر جمهورى‏ اسلامى‏ را باید با ارزیابى‏ از مرکزى‏ترین روند اقتصادى‏ در کشور شناخت و درک کرد. یعنى‏ از برنامه “خصوصى‏ و آزادسازى‏ اقتصادى‏” مى‏توان و باید جهت و گرایش تغییرات اجتماعى‏ را شناخت و سخنان سردمداران آن را بر این پایه ارزیابى‏ نمود.

“رشوه‏اى‏” که ا. آذرنگ به درستى‏ بر آن انگشت مى‏گذارد و برجسته مى‏سازد، و صرفنظر که دریافت کننده آن چه کسى‏ باید باشد، نشان مقاومت در قشرهاى‏ متفاوت مردم، نشان مخالفت بیش از ٩٠ درصد مردم با این سیاست استقلال شکنانه و ضدملى‏ حاکمیت سرمایه‏دارى‏ در ایران است. سیاست توده‏اى‏ باید با شناخت این واقعیت، باد تبلیغات و روشنگرى‏ مبارزاتى‏ را به بادبان مقاومت و مخالفت مردم هدایت کند. پرداخت به “ترفندها”ى‏ دولت نهم و توجیه کردن آن‏ها (به مقاله “اتحاد و انتقاد”… نگاه شود)، که در به‏ترین حالت به نبردى‏ جدا از مردم و نهایتاً محکوم به شکست مشغول هستند، وظیفه جنبش توده‏اى‏ و تارنگاشت عدالت نیست!

گرفتار ماندن در بحث‏ها در سطح وقایع نزد اندیشه نظاره‏گر ظاهربین، به او اجازه نمى‏دهد، نبرد طبقاتى‏ را در جامعه تشخیص دهد. اسلوب ارزیابى‏ در سطح وقایع قادر به تشخیص تضاد بین پدیده و مضمون نمى‏شود. در این شیوه، “تفسیر کردن پدیده”، در مورد بحث ما، تفسیر نظریات افراد متفاوت در مقالات پیشنهادى‏ ا. آذرنگ، قادر نیست مضمون وقایع را افشا سازد، زیرا “تفسیر” با خطر ارزیابى‏ برپایه ساختارى‏ ذهنى‏ روبروست. براى‏ آنکه گرفتار “ساختار ذهنى‏” نگردد، پیش از آنکه تفسیر را آغاز کند، باید پدیده‏ها را از نظر مضمونى‏ ارزش‏یابى‏ کرده باشد. به عبارت دیگر مى‏بایستى‏ عمده‏ترین و مرکزى‏ترین لحظات و جنبه‏هاى‏ موجود در پدیده را کشف کرده باشد. یعنى‏ به شیوه دیالکتیکى‏ اندیشه براى‏ دستیابى‏ به مضمون پدیده‏ها مسلح شده باشد. روند اقتصادى‏ در جامعه، ستون فقرات هستى‏ اجتماعى‏ را تشکیل مى‏دهد. در هر ارزیابى‏ دیالکتیکى‏ از پدیده‏هاى‏ اجتماعى‏، باید رابطه پدیده‏ها با این مرکزى‏ترین حلقه هستى‏ اجتماعى‏ دیده، شناخته و درک شده و توضیح داده شود!

همانطور که در مورد محتواى‏ سرمقاله‏هاى‏ “راه‏توده” نشان داده شد (به کالبدشکافى‏ اندیشه ١ و ٢ نگاه شود)، این اسلوب، برخوردها در قشربندى‏ حاکمیت سرمایه‏دارى‏ را “اصلى‏ترین تضاد” در جامعه ارزیابى‏ کرده و تمام کوشش خود را براى‏ یافتن نزدیکى‏ بین “تفسیر” خود و قشرى‏ از حاکمیت متمرکز مى‏سازد. در مورد راه توده نزدیکى‏ به جناح رفسنجانى‏، آنطور که ا. آذرنگ مى‏نویسد. و لابد نزد راه توده، ارزیابى‏ متقابل از نظریات تارنگاشت عدالت درباره نزدیکى‏ آن به دولت نهم.

آیا هدف از پراکندگویى‏هاى‏ فوق، منحرف ساختن بحث درباره ضرورت برطرف ساختن تشتت نظرى‏ در جنبش توده‏اى‏ است؟ این پرسشى‏ تامل برانگیز است!

آزادى‏ انتخاب آرى‏، انتخابات آزاد، خیر!

در برابر شعار “انتخاب آزاد”، خواست “آزادى‏ انتخاب و انتخابات” قرار دارد. خواستى‏ که برقرارى‏ آزادى‏هاى‏ دمکراتیک، ابراز آزاد عقیده، حق برخوردارى‏ از ایجاد احزاب و سازمان‏هاى‏ سیاسى‏- طبقاتى‏، حق ائتلاف وغیره پیش شرط آن مى‏باشند. مدافعان «نظارت بین‏المللى‏» و سازمان‏هاى‏ مدنى‏ غیردولتى‏ NOK  که با “کمک‏هاى‏” بنیادهاى‏ علنى‏ و مخفى‏ کشورهاى‏ سرمایه‏دارى‏ تغذیه مى‏شوند، هیچ‏گاه خواستار چنین پیش‏شرط‏هایى‏ براى‏ انتخاب آزاد نشده‏اند. شعار “انتخابات آزاد” مقوله و بیانى‏ اتفاقى‏ در گفتمان آنان نیست. محتوا و هدفى‏ در پشت آن نهفته است، همانطور که خواست آزادى‏ انتخابات داراى‏ محتوا و هدف مى‏باشد.

آزادى‏ انتخاب حربه مبارزاتى‏ مردمى‏ است که با شناخت و درک محتواى‏ دروغین شعارها و تبلیغات امپریالیستى‏، با ارائه تحلیل خود از شرایط جهان و کشور مربوطه، شعار و خواست دمکراتیزه کردن هستى‏ اجتماعى‏ را مطرح کرده و براى‏ تحقق آن به مبارزه برمى‏خیزند. دمکراتیزه کردن هستى‏ اجتماعى‏، به‏ویژه در بخش اقتصادى‏، هدفى‏ است که دسترسى‏ به آن با “آزادى‏ انتخاب و انتخابات” ممکن و عملى‏ مى‏شود، زیرا به روشنى‏ و زلالى‏ مواضع آن‏هایى‏ مى‏انجامد که مایلند با پیروزى‏ در انتخابات، سرنوشت و هدایت جامعه را بعهده گیرند.

برخلاف شعار “انتخابات آزاد”، شعار “آزادى‏ انتخاب” داراى‏ بار طبقاتى‏ است. ائتلاف‏هاى‏ اجتماعى‏ براى‏ تحقق “آزادى‏ انتخابات” از این‏رو ائتلاف‏هایى‏ خواهند بود، که مى‏توانند ستون فقرات و هسته مقاومت ملى‏ در کشورهاى‏ جهان سوم را بوجود آورند و در “نبرد که بر که”، خط فاصل باشند بین مدافعان منافع طبقات و اقشار مردمى‏ در یک‏سو و متحدان داخلى‏ و مجریان سیاست امپریالیستى‏ براى‏ برقرارى‏ “نظم نوین جهانى‏” در خدمت منافع غارتگرانه و استعمارگرانه سرمایه مالى‏ امپریالیستى‏ در سوى‏ دیگر. همه اقشار و طبقات ملى‏ و ضدامپریالیست و آزادیخواه مى‏توانند با حفظ مواضع خود در جبهه و ائتلاف بزرگ مردم شرکت داشته باشند. حتى‏ آن نیروهایى‏ که مایلند به نوسان و تزلزل گذشته خود در مبارزه علیه ارتجاع و امپریالیسم پایان دهند، مى‏توانند، مثلاً در ایران با دفاع علنى‏ و صریح از اهداف ضددیکتاتورى‏ و ضدامپریالیستى‏ انقلاب بهمن، جایگاه خود را در چنین جبهه‏هایى‏ بیایند.

خواننده علاقمند مى‏تواند براى‏ آشنا شدن به نظر “توده‏اى‏ها” درباره «آزادى‏ انتخاب و آزادى‏ انتخابات» و یا بهم‏تنیدگى‏ دو بخش اصلى‏ترین تضاد در جامعه کنونى‏ ایران، یعنى‏ بخش مبارزه براى‏ آزادى‏هاى‏ دمکراتیک و مبارزه براى‏ برپایى‏ یک اقتصاد ملى‏ دمکراتیک، به مقالات مربوطه در “توده‏اى‏ها” مراجعه کند و کرده است.

اصلى‏ترین تضاد در جامعه

نکته جالب در نظریات نقل قول شده، عدم درک رابطه دیالکتیکى‏ در اصلى‏ترین تضاد توسط نظریه‏پرداز است.

در مقاله “زمینه‏هاى‏‏‏‏‏ لازم براى‏‏‏‏‏ برگزارى‏‏‏‏‏ انتخاباتى‏‏‏‏‏ آزاد، تضادهاى‏‏‏‏‏ اجتماعى‏‏‏‏‏ در نظام سرمایه‏دارى‏‏‏‏‏ حاکم بر جمهورى‏‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏‏‏، بار دیگر راه‏حل انقلابى‏‏‏‏‏ را مطرح مى‏‏‏‏‏سازد!” که در “توده‏اى‏ها” به مناسبت مصاحبه محمد خاتمى‏ درباره شرایط ورود او به مبارزه انتخاباتى‏، نگاشته شده بود، نیز رابطه بین دو بخش اصلى‏ترین تضاد در جامعه کنونى‏ ایران توضیح داده شده است. مضمون مقاله، ایجاد صراحت درباره پیش‏شرط‏ها بود، که در سخنان خاتمى‏ از روشنى‏ ضرور برخوردار نبود. در این بخش از نوشته، جمله‏اى‏ به رشته تحریر درآمده بود، که ا. آذرنگ آن را در ابرازنظر خود نقل مى‏کند. این درحالى‏ است که در همین مقاله و به‏مثابه نتیجه‏گیرى‏ نهایى‏، جمله زیر به‏مثابه هشدارى‏ به کاندیداى‏ احتمالى‏ براى‏ انتخابات ریاست جمهورى‏ نیز نوشته شده بود: «مبارزه علیه سرکوب حقوق دمکراتیک مردم، علیه استبداد حاکم و مبارزه علیه غارت منافع و ثروت‏هاى‏‏‏‏‏ مردم، وحدت دیالکتیکى‏‏‏‏‏ و تفکیک‏ناپذیرى‏‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏‏‏دهند.» جمله‏اى‏ که مورد بى‏مهرى‏ ا. آذرنگ قرار گرفته است!

به عبارت دیگر در همین مقاله، “توده‏اى‏ها” به هر دو جنبه اصلى‏ترین تضاد در جامعه کنونى‏ ایران اشاره شده و درباره درستى‏ آن استدلال به عمل آمده است. اما ا. آذرنگ که گرفتار شیوه به قول طبرى‏ سکولاستیک و مکتبى‏ است، تصور مى‏کند مى‏تواند با انتخاب یک بخش از نظر (که در جمله‏اى‏ مستقل بیان شده) و مکتوم نگاه داشتن بخش دیگر آن که در جمله‏اى‏ دیگر بیان شده، به نتیجه مطلوب خود برسد. این نتیجه مطلوب چیست، خود مسئله‏اى‏ است. این اسلوب ناپسند و غیرعلمى‏ که به قول طبرى‏ شیوه مذموم اعمال شده در دوران استالین مى‏باشد، مسئله دیگرى‏.

نیکلاى‏ بوخارین، فیلسوف عضو کمیته مرکزى‏ حزب کمونیست اتحاد شوروى‏، یکى‏ از قربانیان “دادگاه‏هاى‏ مسکو” بود که به حکم استالین برگزار شد. او در زندان دو اثر تئوریک برجسته از خود به جاى‏ گذاشت، که پس از کنگره بیستم حزب کمونیست اتحاد شوروى‏ انتشار یافتند. در این دو اثر او مواضع فلسفى‏ و تئوریک نظریات خود را توضیح مى‏دهد، که عمدتاً جانبدار برداشت‏هاى‏ لنین درباره ساختمان سوسیالیسم در اتحاد شوروى‏ است. او به ویژه در یک اثر خود نادرستى‏ نقل قول‏ها و انتخاب خودسرانه آن‏ها را به اثبات مى‏رساند. نقل‏قول‏هایى‏ که دستاویز دستگیرى‏، زندان و نهایتاً اعدام او بودند.

در آخرین نامه خود از زندان، در شب اعدام خود، بوخارین به استالین مى‏نویسد: «کوبا [نام خصوصى‏ استالین در محافل رهبرى‏ حزب کمونیست اتحاد شوروى‏]، مرگ من چه نیاز تو را برآورد مى‏کند؟»

حالا باید از ا. آذرنگ پرسید، انتصاب نقل قول‏هاى‏ نادرست و ناکامل علیه “توده‏اى‏ها” چه نیاز او را برطرف مى‏سازد؟

در مقاله “مختصات جهان و دوران ما …” در یاداشت‏ها و نوشته‏هاى‏ فلسفى‏ و اجتماعى‏، که از آن تاکنون چندبار نقل قول شده است، طبرى‏ نادرستى‏ شیوه “سیتات بازى‏” را به تلخى‏ به نقد مى‏کشد، که در دوران استالین شیوع یافته بود و یکى‏ از نتایج آن اعدام به ناحق بوخارین مى‏باشد. او مى‏نویسد: «… بارى‏ نمونه‏اى‏ که استالین از جامعه سوسیالیستى‏ بوجود آورد … از معایب تهى‏ [نبود و] … تحول و تغیر سخت ضرورت یافته بود. ضرورت از کجا ناشى‏ مى‏شد؟ از آنجایى‏ که بین سازمان‏ها و نورم‏هاً موجود حزبى‏ و دولتى‏ و اقتصادى‏ و اجتماعى‏ و احکام منطبق با آن و یا ناشى‏ از آن ازطرفى‏، و رشد جوشان نیروهاى‏ مولده، امکانات و ظرفیت مادى‏ و معنوى‏ جامعه، سطح آگاهى‏ عمومى‏ و غیره ازطرف دیگر، تضاد عمیق پدیده شده بود. …

جهت تحول که بایستى‏ در جامعه سوسیالیستى‏ انجام گیرد، کدام است؟ مى‏بایست رهبرى‏ جمعى‏ و علمى‏ حزب و دولت و اقتصاد وغیره جاى‏ اسلوب‏هاى‏ ادارى‏ و بوروکراتیک، روش‏هاى‏ ذهنى‏ و ولونتاریستى‏، شٍما سازى‏هاى‏ مجرد و توهمات سکولاستیک را بگیرد. مى‏بایستى‏ حیات اقتصادى‏ جامعه طورى‏ تنظم شود که در عین حفظ اولویت منافع جمع، میدان بروز ابتکار تنگ نگردد و شعله شور و علاقمندى‏ فردى‏ فرو ننشیند. مى‏بایستى‏ بجاى‏ سانترالیزم مطلق شده، جهات دموکراسى‏ سوسیالیستى‏ جامعه و ابتکارات ارگان‏ها و سازمان‏ها پرورده گردد و بسط یابد. مى‏بایست به خودسرى‏ و بى‏قانونى‏ خاتمه داده شود و قانونیت سوسیالیستى‏ جاى‏ تجاوز به حقوق انسانى‏ را بگیرد، انسان جامعه سوسیالیستى‏ احساس مصونیت کامل کند. مى‏بایستى‏ به جاى‏ شیوه “سیتاد”‏بازى‏ و بحث‏هاى‏ سکولاستیک بر سر الفاظ و عبارات و مبدل کردن پیشوایان به پیغمبران خطا ناپذیر و چسبیدن به احکام مأنوس و درآوردن همه رهنمودها از مشتى‏ احکام مجرد، شیوه خلاقیت بندشکن و اختراع جسورانه فکرى‏ برپایه بررسى‏ واقعیت عینى‏ مسلط شود. [تکیه از ما] مى‏بایست با کشورهاى‏ سوسیالیستى‏ و احزاب برادر، روابط بر اساس همبستگى‏ متساوى‏الحقوق برادرانه و انترناسیونالیسم پرولترى‏ برقرار گردد وغیره وغیره. …».

امید مى‏رود با توضیحات فوق ا. آذرنگ به ضرورت برخورد صمیمانه و توده‏اى‏ به نظرها قانع شده باشد و با شرکت فعال خود در بحث‏ها به غلبه بر تشتت نظرى‏ در جنبش توده‏اى‏ کمک شایسته بکند.

بازگردیم به بحث مرکزى‏، یعنى‏ بحث درباره شرکت توده‏اى‏ها در “نبرد که بر که” در حاکمیت و نبرد طبقاتى‏ در ایران در ماه‏هاى‏ پیش از برگزارى‏ انتخابات ریاست جمهورى‏. همانطور که پیش‏تر اشاره شد، شرکت تارنگاشت عدالت در این بحث در جنبش توده‏اى‏ ازاین‏رو ضرورى‏ است، زیرا در غیراین‏صورت نقش تارنگاشت عدالت به تبدیل شدن به انتشار دهنده صداى‏ بخش معینى‏ از قشربندى‏ حاکمیت در ایران امروز، محدود مى‏ماند.

ابراز نظر | جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز

ابرازنظر راهگشا

۰۱/۱۰/۸۷

Neek Aeen
http://badorudazizan | ebighasemi@hotmail.com

ba tavajoh be sharaete besyar doshvar niaze mobram dark mishavad ke bayad tavane khod ra baz sazi kardeh va dar kamale sedaghat bepazyrem ke az khod gozashtegi mitavanad rah goshaye khobi bashad ,hamrah sho aziz tanha naman be dard ! kein darde moshtarak hargez joda joda darman nemishavad ba sepas az hame shoma azizan pourtavan va shadab basheed.

نیک آئین

با توجه به شرایط بسیار دشوار، نیاز مبرم درک می شود که باید توان خود را بازسازی کرده و در کمال صداقت بپذیریم که از خود گذشتگی می تواند راهگشای خوبی باشد.

همراه شو عزیز،

تنها نمان به درد!

که این درد مشترک،

هرگز جدا جدا درمان نمی شود!

با سپاس از همه شما عزیزان

پرتوان و شاداب باشید.

نیک آئین

To: کالبدشکافى‏‏‏ اندیشه (١)
تشتت در جنبش توده‏اى‏‏‏ به سود کیست؟
برداشت مطلق‏گرانه “راه‏توده” به خطا مى‏‏‏رود
, ۱۹.۱۲.۲۰۰۸ - ۲۱:۰۳ Uhr

ابراز نظر | جنبش توده ای

«حقیقت حزبیت»
«وجه‏هاى‏‏ نظرى‏‏ مشترک»
«بیان صریح و روشن نظرهاى‏‏ سیاسى‏‏»

۲۵/۰۹/۸۷

متن ابرازنظر

ه. م. “کمیته وحدت”

به سوی حزب توده ایران متحد و نیرومند

رفقای گرامی سایت “توده ای ها”،
باید به هرگونه حرکت در جهت وحدت سیاسی - سازمانی حزب توده ایران از جمله کوشش و خواست شما ارج نهاد و گرچه راه ها و ابزارهای وحدت طلبانه تر و مناسب تر از افزودن یک سایت دیگر به شمار سایت های توده ای نیز وجود دارد، ولی با استقبال از کوشش و خواست والای شما دست های شما رفقا را از دور می فشاریم.
تا کنون بسیاری از رفقای توده ای این اصل لازم را که در درستی آن تردیدی نیست، یادآور شده اند که بیان صریح و روشن نظرهای سیاسی، جریان های متفرق توده ای را به یکدیگر نزدیک تر خواهد کرد. ولی آیا این اصل، کافی نیز هست؟ رفقا بی شک خود می دانند و حتما نیز تجربه کرده اند، که هر گونه مبارزه جدی و موثر سیاسی بدون یک “سازماندهی متناسب با آن” راه به جایی نخواهد برد و کوشش برای تامین وحدت حزب نیز جدا از این قاعده نیست. اکنون از همه جریان های توده ای با سیاست های مشخص و البته گه گاهی نیز آشفته باید پرسید: در کجای تاریخ حزب توده ایران تنها یک نظر سیاسی در رهبری آن وجود داشته است؟ در فضایی که خلاقیت، خرد جمعی، انتقاد و انتقاد از خود، اسباب و ساز و کار سانترالیسم دمکراتیک و دیگر شیوه های دمکراتیک توده ای همواره برقرار باشد، وجود نظرهای سیاسی متفاوت، نه تنها ناگزیر و طبیعی، بلکه لازم نیز هست.
ولی در وضعیت امروز چه باید کرد؟ بهترین پاسخ به این پرسش همچنان تدارک گسترده و برگزاری دمکراتیک یک “کنگره وحدت” توسط رفقای رهبری تشکیلات رسمی حزب است که صحیح ترین و کم هزینه ترین راه تامین وحدت حزب است. راهی که متاسفانه به درازا کشیده و ضرورت و اجتناب ناپذیری آن ظاهرا هنوز برای گروهی از رفقای محترم ما روشن و آشکار نیست. به همین دلیل نیز هست که ضمن آنکه باید اهمیت برگزاری “کنگره وحدت” را پیوسته گوشزد کرد، بی عمل نیز دیگر نمی توان ماند.
امروز نه تنها باید کوشید تا مرزبندی های سیاسی جریان های پراکنده توده ای را برجسته تر، آن ها را روشن تر و به شیوه ای منطقی و مسئولانه به یکدیگر نزدیک تر کرد (و در این کار از جدل های سیاسی- نظری روز پسند و حتا غیر رفیقانه دوری جست)، بلکه باید بر وجه های نظری و پایه ای مشترک این جریان ها نیز پای فشرد، برای بررسی آن ها برنامه ریزی های عملی کرد و از این طریق حرکت به سوی وحدت حزب را، اگر واقعا بدان باور داریم و جنبش را نیازمند به آن می دانیم، به روش خلاقانه توده ای ها، که با شیوه های دمکراتیک توده ای توام است، “سازماندهی” کرد.
رفقای تشکیلات رسمی حزب توده ایران به حق قافله احزاب کمونیستی- کارگری جهان و حمایت کامل آن ها را پشت سر خود دارند. رفقای راه توده و سایت های آنان لحظه ای از مبارزه سیاسی با امواج توده ای ستیزی و پشتیبانی از تاریخ حزب و انقلاب دست نشسته و رفقای عدالت، ده مهر و … پرچم سرخ دفاع از مارکسیسم - لنینیسم و سوسیالیسم علمی را هرگز بر زمین نگذاشته اند. آیا ما جز این ها و اراده و خواست وحدت طلبانه خود (در کنار کوهی از شانتاژها و توطئه های دشمنان حزب و حتا موانع گاه خود ساخته)، برای نزدیک کردن و گردهم آوردن ستادهای مبارز ولی متفرق توده ای، چیز دیگری نیز در اختیار داریم؟
واقعیت دیگر نیز این است که انبوهی از رفقا و نسل جدید توده ای ها در هیچ یک از گروه های توده ای متشکل نیستند. این رفقا نگران از این تفرقه روزافزون، در پی یافتن خبر و یا حادثه ای در ارتباط با وحدت حزب خود، همواره سایت های توده ای را زیر و رو می کنند و مانند ما بر این باورند که حقیقت “حزبیت” در تملک و انحصار هیچ تشکیلات، نهاد و یا سایت توده ای نیست و هیچ کدام از این تشکیلات نیز تاکنون از “خطا” مبرا نبوده است. بی تردید همه ما توده ای ها، از جمله شما رفقای گرامی سایت “توده ای ها”، همگی بر این باوریم که ارتجاع داخلی و امپریالیسم جهانی پس از درهم کوبیدن سبعانه و خونین حزب ما، برای نهادینه کردن پراکندگی در میان ما آنچنان سرمایه گذاری کرده اند که اکنون به چیزی کمتر از سود مادام العمر از این سرمایه گذاری راضی نیستند. از این رو امروز بر ما و شما و دیگر رفقاست که با “عمل مشترک” خود پاسخی شایسته به آن ها بدهیم.
با درودهای وحدت طلبانه
هیئت مؤسس “کمیته وحدت ۱۷ ” آذر ۱۳۸۷

نگاه مسئولانه به مسئله وحدت نظرى‏‏ و نهایتاً سازمانى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏، نشان داشتن موضع استوار و پایمردى‏‏ بر “اصل حزبیت” است، که “بى‏‏تفاوتى‏‏” را برنمى‏‏تابد.

جانبدارى‏‏، به مفهوم هدفمند و غایتمند بودن هستى‏‏ اجتماعى‏‏ انسان است. این برداشت، برداشتى‏‏ مذهبى‏‏ نیست. بیان شناخت است از قوانین رشد و “تکامل” ماده از بى‏‏جان به جاندار و از ساده به بغرنج وپیچیده. زنده‏یاد احسان طبرى‏‏ اصل جانبدارى‏‏ مارکسیسم و مبارزه اجتماعى‏‏ توده‏اى‏‏ را در “جستجوی پروسواس حقیقت” (ص ۲۴) در “یاداشت ها و نوشته‏هاى‏‏ فلسفى‏‏ و اجتماعى‏‏” چنین توضیح می‌دهد: «یکی از احکام مهم مارکسیستی، اصل حزبیت یا جانبداری است partialite. موافق این اصل حقایق اجتماعیِ ماورای طبقاتی وجود ندارد. جهان‌بینی و علوم اجتماعی و رشته‌های هنری دارای آمیزه‌ای ایدئولوژیک است و ایدئولوژی داری خصلت طبقاتی. لذا مارکسیسم در زمینه علوم اجتماعی و هنرها بی‌طرف نیست. طرفی دارد…. [باید با] احتراز از ابژکتیویسم [ایدئولوژى‏‏ گویا غیرطبقاتى‏‏ بورژوازى‏‏]… [یعنی] نفی حزبیت و دعوی آنکه حقایق اجتماعی غیرطبقاتی است و نیک و بد را [باید] “بی‌طرفانه” و در همه جا دید و حسن و عیب را باید در همه چیز گفت… [این برداشت مردود است]…».

«…

به رنج‏هاتان سوگند،

به زخم‏هاتان سوگند،

سوگند به کودکان‏تان،

که به تکه نانى‏‏ شاد مى‏‏شوند،

سوگند به آرزوهاى‏‏ پاکتان،

من هرگز بى‏‏تفاوت نخواهم زیست!»

احسان طبرى‏‏، “پیمان”

با توجه به اندیشه طبرى‏‏، طرح اصل فوق در نظر “ه. م. کمیته وحدت”، توجه خاص به مسئله بسیار پراهمیتى‏‏ براى‏‏ جنبش توده‏اى‏‏ و آینده مبارزاتى‏‏ آن است، که باید با صراحت و روشنى‏‏ برجسته گشته و ارج گذاشته شود.

روشنى‏‏ و صراحت نظرها

هیچ توده‏اى‏‏ نمى‏‏تواند نسبت به ضرورت برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ بى‏‏طرف باشد. بى‏‏طرفى‏‏ با ذاّت و خصلت توده‏اى‏‏ بودن در تضاد بوده و یکدیگر را نفى‏‏ مى‏‏کنند. ادعاى‏‏ بى‏‏طرفى‏‏ در این زمینه، جانبدارى‏‏ از وضعى‏‏ است که کمیته وحدت به درستى‏‏ آن را «سرمایه‏گذارى‏‏ ارتجاع داخلى‏‏ و امپریالیسم جهانى‏‏» نامیده است با «هدف سود مادام‏العمر» براى‏‏ خود.

ازاین‏رو هیچ جریانى‏‏ که خود را بخشى‏‏ از جنبش توده‏اى‏‏ مى‏‏داند، نمى‏‏تواند از کنار موضع‏گیرى‏‏ در برابر مسئله وحدت نظرى‏‏ در جنبش بگذرد و از پاسخ به این پرسش طفره رود، که آیا باید توده‏اى‏‏ها براى‏‏ برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ مبارزه کنند، یا خیر. این همان پرسشى‏‏ است که زنده‏یاد سیاوش کسرایى‏‏ در شعر “شهادت شمع”،  - به شاعر و کارگر مبارز مردم ایرلند، “بـابـى‏‏ سنـدر” -  مطرح مى‏‏سازد: « بودن،  یا،  نبودن». پرسشى‏‏ که پایان مى‏‏بخشد «به دود تردیدى‏‏ تاریخى‏‏»!

البته آن زمان که پرسش با تائید پاسخ داده شد، کار پایان نیافته است. درست برعکس، تازه جنبش توده‏اى‏‏ در آغاز راهى‏‏ سخت و ناهموار قرار دارد، که باید با هشیارى‏‏ و دقت و صبورى‏‏ طى‏‏ شود.

در طى‏‏ این راه خواهد بود، که فرد فرد توده‏اى‏‏ها با مواضع خود جاى‏‏ خود را در جنبش خواهند یافت و باید بیابند.

ازاین‏رو یافتن نکات اساسى‏‏ در بحث‏ها و دورى‏‏ از پراکنده‏گویى‏‏ها ضرورى‏‏ است. به نظر مى‏‏رسد، پاسخ مستدل به دو پرسش، یعنى‏‏ ابرازنظر در این باره که “اصلى‏‏ترین تضاد” حاکم بر ایران در شرایط کنونى‏‏ چیست  و از آن طریق تعیین “اصلى‏‏ترین عرصه مبارزاتى‏‏” در جامعه، مى‏‏توانند مرکزى‏‏ترین پرسش براى‏‏ تداوم بحث صمیمانه و سازنده در جنبش توده‏اى‏‏ ارزیابى‏‏ شود.

نکته پراهمیتى‏‏ که “هیئت موسس کمیته وحدت” درباره «وجود نظرهاى‏‏ سیاسى‏‏ متفاوت» در تاریخ حزب توده ایران خاطرنشان مى‏‏سازد و بر «ناگزیر و طبیعى‏‏» بودن آن باور دارد، باید اذعان داشت که واقعیتى‏‏ تاریخى‏‏ است. سازکار حل و فصل تفاوت نظرها در حزب طبقه کارگر نیز به درستى‏‏ گوشزد شده است، که همان «سازوکار سانترالیسم دمکراتیک» است که در آن «خرد جمعى‏‏، انتقاد و انتقاد از خود» نقش خلاق خود را ایفا مى‏‏سازد.

واقعیت تلخ تاریخى‏‏ جدایى‏‏ «به درازا کشیده» شده و بحث و گفتگوى‏‏ قطع شده بین توده‏اى‏‏ها، باخود ویژگى‏‏هاى‏‏ خاص خود را نیز ایجاد نموده است. گروه‏هاى‏‏ مستقلى‏‏ رشد یافته‏اند که با تجربه مثبت و منفى‏‏ خود، از استوارى‏‏ سازمانى‏‏ و نظرى‏‏ خاص خود برخودار شده‏اند. تجاربى‏‏ که بخشى‏‏ از آن را کمیته وحدت به درستى‏‏ برشمرده‏ است، از قبیل «حمایت کامل احزاب برادر» و یا «مبارزه سیاسى‏‏ با امواج توده‏اى‏‏ ستیزى‏‏»، «پشتیبانى‏‏ از تاریخ حزب و انقلاب» و یا نمونه‏هاى‏‏ دیگر شایسته ذکر، نشان این امر است. تجاربى‏‏ که در کنار نکات مثبت بالا، نوسانات جدى‏‏اى‏‏ را نیز در اسلوب بررسى‏‏ و پژوهش توده‏اى‏‏ ایجاد ساخته اند.

وجود اسلوب‏هاى‏‏ متفاوت بررسى‏‏‏، ستون فقرات اندیشه تئوریک را در جنبش توده‏اى‏‏ ناروشن ساخته است. امرى‏‏ که در اتخاذ مواضع بکلى‏‏ متفاوت و متضاد و موازى‏‏ یکدیگر نزد گردان‏هاى‏‏ مختلف، خود را مى‏‏نمایاند. در ارزیابى‏‏ مطالب در ابرازنظر سوم، سه موضع سیاسى‏‏ متفاوت برجسته شده‏اند، که جملگى‏‏ با اتخاذ مواضع سیاسى‏‏ متفاوت همراه هستند. درعین‏حال، هر سه موضع در این نکته شریکند، که در تشخیص “اصلى‏‏ترین تضاد” حاکم بر ایران کنونى‏‏ به خطا مى‏‏روند.

بررسى‏‏ دقیق‏تر نشان مى‏‏دهد، که ریشه خطاى‏‏ اندیشه در هر سه نظر یکى‏‏ است. و آن اینست که دو جنبه و لحظه‏ى‏‏ توامان در اصلى‏‏ترین تضاد جامعه از یک دیگر جدا و حتى‏‏ در برابر هم قرار داده مى‏‏شوند. مطلق‏گرایى‏‏ نظرى‏‏ از یک‏سو، جاى‏‏ اندیشه دیالکتیکى‏‏ شناخت وحدت دو جنبه مبارزه براى‏‏ آزادى‏‏هاى‏‏ دمکراتیک و اقتصاد ملى‏‏- دمکراتیک را در “اصلى‏‏ترین تضاد” به کنار رانده است. پیامد چنین وضعى‏‏ ازسوى‏‏ دیگر، درک نشدن وحدت دیالکتیکى‏‏ دو جنبه در اصلى‏‏ترین تضاد مى‏‏باشد. پذیرش اسلوب غیرمارکسیستى‏‏، یعنى‏‏ تکیه مطلق‏گرانه به یک جنبه از پدیده، ضرورتاً همراه است با تشتت ارزیابى‏‏ سیاسى‏‏ حاکم در هر سه نظر.

نتیجه‏گیرى‏‏ مشترک از پراتیک در عملکرد سیاسى‏‏، که مى‏‏توانست در یک سازمان متشکل با تکیه به اصل سانترالیزم دمکراتیک عملى‏‏ شود، آنطور که در نظر “کمیته وحدت” برجسته گشته، در دوران اخیر نتوانسته در جنبش توده‏اى‏‏ موثر واقع گردد. این امر احتمالاً عمده‏ترین دلیل وجود تشتت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ است. بررسى‏‏ و پژوهش در این باره در آینده ضروى‏‏ است، تا بتوان نظر قطعى‏‏ و نهایى‏‏ در این باره ابراز نمود.

تکیه “توده‏اى‏‏ها” بر حفظ پایه و اساس اندیشه علمى‏‏، که متاسفانه با واکنش‏هاى‏‏ منفى‏‏ و غیرسازنده همراه بوده است، از یک سو به امید بازگشت اندیشه بر سر مواضع فلسفى‏‏ و تئوریک و اسلوب سنتى‏‏ حزب توده ایران انجام شده است و از سوى‏‏دیگر نشان مى‏‏دهد، که متاسفانه دورى‏‏ از محور مشترک تئوریک در جنبش توده‏اى‏‏، با مواضع تئوریکى‏‏ همراه گشته، که به تشتت نظرى‏‏ و سیاسى‏‏ انجامیده است.

شدت این دورى‏‏ از محور تئوریک مشترک آنچنان است، که استفاده از نظریات مارکس و به کار بردن اسلوب دیالکتیک و یا به‏کار گرفتن آموزش‏ از آن در نوشته‏ها، آن زمان که به برداشت منتقدى‏‏ نادرست مى‏‏باشد، نه تنها با برخوردى‏‏ انتقادى‏‏ و مستدل روبرو نمى‏‏شود، بلکه برخورد منتقد در جوى‏‏ “ضدکمونیستى‏‏” بروز مى‏‏کند.

ازاین‏روست که به نظر ضرورى‏‏ مى‏‏رسد، بحث را باید در ابتدا بر سر دو نکته برشمرده شده، یعنى‏‏ اصلى‏‏ترین تضاد و اصلى‏‏ترین عرصه مبارزه در ارتباط با وظایف روز محدود ساخت.

در این روند و پس از روشن شدن مواضع، خط فاصل بین مواضع جانبدار اسلوب علمى‏‏ و مواضع مارکسیست- لنینیستى‏‏ حزب توده ایران از صراحت ضرورى‏‏ برخوردار خواهند شد. سرّه از ناسرّه تفاوت خود را بروز مى‏‏دهد و شناخته مى‏‏شود و راه برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏ و چند صدایى‏‏ آشکار خواهد شد. نیل به یک صدایى‏‏، آغاز مرحله‏اى‏‏ است که در آن یافتن راه دستیابى‏‏ به وحدت سازمانى‏‏، به مسئله روز تبدیل مى‏‏گردد.

تمنـا براى‏‏ نظـر مشتـرک

بدون تردید وظیفه عاجل و مبرم کنونى‏‏، تمنا داشتن است براى‏‏ ابرازنظر از همه توده‏اى‏‏ها و گردان‏هایى‏‏ که خود را توده‏اى‏‏ مى‏‏دانند و به طریق اولى‏‏ و در وحله نخست از رفقاى‏‏ مسئول حزب توده ایران. باید در این زمینه با پافشارى‏‏ و پیگیرى‏‏ عمل نمود. باید انتظار داشت، که به پرسش درباره ضرورت یا ضرورى‏‏ نبودن برطرف شدن تشتت نظرى‏‏، پاسخ داده شود، پاسخى‏‏ روشن و صریح. تاکنون هیچ استدلالى‏‏ درباره ضرورت موکول کردن بحث درباره برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏ به آینده‏اى‏‏ نامعلوم، ارایه نشده است. توصیه سپردن وحدت به «بستر حوادث آینده» از طرف سردبیر “راه‏توده”، استدلال نیست. یک تز است، که اثبات درستى‏‏ و واقع‏بینانه بودن آن را او هنوز مدیون جنبش مى‏‏باشد.

در این زمینه نمى‏توان با شیوه «به خدایى‏‏ رساندن مفرط عشق»، که همان موکول نمودن وحدت به آینده و حوادث نامعلوم است، موافقت داشت، زیرا عملاً اعلام غیرقابل دسترسى‏‏ بودن هدف و نهایتاً نفى‏‏ آن مى‏‏باشد. چنین برداشتى‏‏، پنهان شدن در پس علل مرموز و عرفانى‏‏ است، با هدف تائید وضع حاکم. موضعى‏‏ پوزیتیویستى‏‏ و غیرقابل پذیرش. مرز آن با «سرمایه‏گذارى‏‏ ارتجاع داخلى‏‏ و امپریالیسم جهانى‏‏ با هدف سود مادام‏العمر» ناروشن و غیرشفاف است. باید شفافیت و علنیت را در این عرصه طلب نمود و به آن تحقق بخشید.

با توجه به خبر اعلام شده درباره برگزارى‏ جلسه پلنوم وسیع کمیته مرکزى‏‏ حزب توده ایران، و اشاره در آن به قرار «درباره وحدت حزب و دشوارى‏‏هاى‏‏ مبارزه و فعالیت حزب توده ایران پس از یورش رژیم ولایت فقیه»، باید امیدوار بود که در این امر حیاتى‏‏ براى‏‏ جنبش توده‏اى‏‏ حرکتى‏‏ سالم و سازنده آغاز شده باشد.

دیدارها و برگزارى‏‏ جلسات در محیط‏ها و گروه‏هاى‏‏ آشنا با یکدیگر البته از هم اکنون خوشایند و راهگشا خواهند بود، به ویژه اگر بحث بر سر پرسش‏هاى‏ مرکزى‏ اعلام شده و یا پیشنهادهاى‏ مشخص دیگرى‏ تمرکز یابد.

کمک بزرگ دیگر در جهت برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏ از منظر “توده‏اى‏‏ها”، نقد مطالبى‏‏ است که در آن با این امید و انتظار مطرح مى‏‏شوند، که به امر پراهمیت ایجاد وحدت نظرى‏‏ کمک برسانند. شرکت در بحث‏ها مى‏‏تواند سطح بحث را ارتقا داده و محتواى‏‏ آن را غنى‏‏تر سازد.

دستتان را با این امید مى‏‏فشاریم، که “هیئت موسس کمیته وحدت” نیز براى‏‏ خود “هفت چکمه و هفت عصاى‏‏ آهنین” براى‏‏ طى‏‏ راه ناهموار دست یافتن به وحدت نظرى‏‏ و سازمان در جنبش توده‏اى‏‏، تدارک دیده باشد.

به ضمیمه شعر “پیمان” که زنده‏یاد طبرى‏‏ در زندان در سال ١٣۶۵ سروده است و در آن موضع جانبدارانه حزبى‏‏ را توضیح مى‏‏دهد، منتشر مى‏‏شود. نکته برجسته در این شعر، ایجاد ارتباط دیالکتیکى‏‏ مضمون جانبدارانه و خصلت مبارزجویانه آن با مقوله “فرد و جمع- خرد و کلان” است. همانطور که در آغاز اشاره شد، جانبدارى‏‏، به مفهوم هدفمند و غایتمند بودن هستى‏‏ اجتماعى‏‏ انسان است. طبرى‏‏ خصلت نیروى‏‏ نو را در ارتباط با جهت و هدفمند بودن هستى‏‏ آن، تعریف مى‏‏کند. براى‏‏ طبرى‏‏ در این شعر، بهم پیوستگى‏‏ دیالکتیکى‏‏ “فرد و جمع- خرد و کلان” با مفهوم جانبدارى‏‏ هدف و غایتمند، از شرط و منوط بودن آن ها از یکدیگر نتیجه مى‏‏شود. ریشه علّـى‏‏ براى‏‏ بودن- وجود و شدن آن‏ها یکى‏‏ است. طبرى‏‏ در این سروده زندانش که از سه بخش تشکیل مى‏‏شود، بخش میانى‏‏ را به نقش “فرد و جمع- خرد و کلان” اختصاص داده است، تا شاید بهم‏تنیدگى‏‏ دو وجه اندیشه را برجسته‏تر سازد.

***

اندیشه احسان طبرى‏‏ در جاى‏‏ جاى‏‏ نوشته‏هایش، موضع جانبدارانه و حزبى‏‏ او را به نمایش مى‏‏گذارد. در سروده‏هاى‏‏ زندان، نمونه‏هاى‏‏ بسیارى‏‏ از فوران این موضع جانبدارانه را مى‏‏توان یافت. ازجمله در شعر “معشوق”، “به آنکس که به او مى‏اندیشم”، “رنج‏نامه هجران” و …. در “پیمان”، خطاب «به آنانى‏‏ که رنج مى‏‏کشند»، سراینده موضع جانبدارانه- حزبى‏‏ خود را بر مى‏‏شمرد.

پیمان

بى‏‏تفاوت نخواهم زیست.

به رنج‏هاتان،

به دردهاتان،

به خانه‏هاى‏‏ سرد و حقیرتان،

به دست‏هاى‏‏ از فقر بسته‏تان،

به گناه بى‏‏گناه کودکان یتیمتان، و

اشک‏هاى‏‏ پنهان و آشکار همسرانتان،

من بى‏‏تفاوت نخواهم زیست.

به شادى‏‏ اندکتان،

بى‏‏تفاوت نخواهم زیست.

زمانى‏‏ که تفاوت آشکار است،

آنجا که مردان متفاوت مى‏‏میرند، و

زندگان متفاوت مى‏‏میرند،

آنجا که حاکمان متفاوت حکم مى‏‏رانند،

آنجا که اصوات از حنجره‏ها متفاوت برمى‏‏خیزد، و

بادها متفاوت مى‏‏وزد، و

پرندگان نیز متفاوت مى‏‏خوانند،

چگونه مى‏‏توان بى‏‏تفاوت زیستن؟

***

بگذار مرا گستاخ بخوانند،

بگذار مرا شریر و خام‌پندار بنامند،

من به کارها،

از خرد و کلان،

بی‌تفاوت نخواهم گشت،

که کلان از خرد می‌‌خیزد،

وز اندک، بی‌شمار.

***

من در تفاوت تولد یافتم،

در تفاوت زیستم،

در تفاوت گریستم، و

بى‏‏شک در تفاوت نیز خواهم مرد،

پس چگونه در تفاوت نزیم؟

به رنج‏هاتان سوگند،

به زخم‏هاتان سوگند،

سوگند به کودکان‏تان،

که به تکه نانى‏‏ شاد مى‏‏شوند،

سوگند به آرزوهاى‏‏ پاکتان،

من هرگز بى‏‏تفاوت نخواهم زیست!

ابراز نظر | جنبش توده ای

ابرازنظر ۶
«موارد اختلاف توده‏اى‏ها»
و اسلوب ”دیالکتیک نفى‏“

۲۱/۰۹/۸۷

متن ابرازنظر

مریم
بنظر من شما بجای دعوت به خاتمه دادن به چند صدایی، موارد اختلاف توده ای ها را اعلام فرمایید. ما که فقط ۲ صدا بیشتر نمی شناسیم. مردم و راه توده. اگر بقیه ای هم باشد که نمیتوان توده ای نامید. مثل جناب بابک امیر خسروی. توده ای یعنی کنار توده ها بودن. یعنی حرف آنها را زدن. یعنی آنها را به جلو بردن البته یک قدم هم در ایران فعلی غنیمت است. اینکه نگاهی انتقام جویانه به رژیم داشت و منتظر بود بیایند بابت قتل عام عذرخواهی کنند که خیال خام است. شعار رژیم سرنگون باد را دادن که خود را از شر مبارزه راحت کردن است. اینکه مرتب بپایی یک جمله ای را جابجا ننویسی و بقول قدیمی ها فاکت نگذاری که از ترس مرگ خودکشی کردن است. برای توده ای بودن باید با مردم بود. باید اخبار کشور را روزانه دنبال کرد و دست از کلی گویی برداشت. باید جسارت مبارزه داشت. مبارزه پر از اشتباه وامتیاز و شکست و پیروزی است. اینکه شما سعی میکنید هر جمله ای را با گفته های مارکس مطابقت دهید که خوب است، البته باید منتظر باشید تا نزدیک به ۷۰% از کتابهای مارکس هم که چاپ نشده چاپ شود و بعد که کلا مسلط شدید، مبارزه کنید. تا آن زمان تندرست باشید و در اتاقی دربسته مطالعه کنید، تا شاید یک جنگ سرد دیگری درست شود و شوروی احیا شود و اوضاع بر وفق مراد شود و جمهوری اسلامی هم سرنگون شود و شما تشریف بیاورید به ایران برای برپایی کلاس های تئوریک مارکس. چون ظاهرا فقط شما مارکسیزم خوانده اید و بقیه بی سوادند.

در ابرازنظر نکته پراهمیت و پیشنهاد شایسته توجهى‏ مطرح شده است. این پیشنهاد، برشمردن «موارد اختلاف» در جنبش توده‏اى‏ است.

یکى‏ از شیوه‏هاى‏ بررسى‏ پدیده‏ها، همین اسلوب پیشنهاد شده مى‏باشد: برشمردن نکات منفى‏ و یا نفى‏ نکاتى‏ که با شناخت آن‏ها، درک از پدیده مورد بررسى‏ از این طریق تعمیق مى‏یابد، که نکات متضاد با ذاّت پدیده، برجسته و ساده‏تر شناخته مى‏شوند. این اسلوب پژوهش که آن را “دیالکتیک نفى‏” مى‏نامند، مى‏تواند در مواقع و در لحظات بغرنج براى‏ تداوم پژوهش، کمک جدى‏ باشد.

در تاریخ فلسفه، ابن سینا یکى‏ از آغازگران در به کار بردن این اسلوب بود. ه. ه. هولس، فیلسوف مارکسیست معاصر آلمانى‏، در رساله‏اى‏ به نام “غار بزرگ دزدان”، از کوشش فلاسفه اسلامى‏- ایرانى‏ نقل مى‏کند که براى‏ پاسخ گفتن به مسائل مطرح در جامعه که «ناشى‏ از رشد تولید کالایى‏ در جوامع اسلامى‏ و در مراکز و شهرهاى‏ پرجمعیت» بود، آن را به کار گرفتند.

هولس همانجا به بیرونى‏ و به‏ویژه ابن سینا اشاره دارد، که در آغاز قرن سیزدهم تاریخ اروپایى‏ کوشیدن با به کار گرفتن این اسلوب، «به وظیفه مطرح شده در برابر فلاسفه پاسخ دهند»، از این طریق، که «میان ماتریالیسم در علوم و عقاید مقدس خود، هم سویى‏ ایجاد کنند، چنان که در خدمت تغییرات اجتماعى‏ مورد نیاز، که تدارک پیش‏شرط‏هاى‏ مادى‏ آن در طول قرون اخیر تحقق یافته بود، قرار گیرد. … ابن سینا نخستین کسى‏ بود که پیگیرانه به نفى‏ اشتراک وجود خداوند با هر آن چه گذرا، محدود و جهانى‏ [و در کل، نفى‏ اشتراک خداوند با همه صفات منفى‏] است، پرداخت. بدین ترتیب، وجود عقل کل از مسائل عینى‏- مادى‏ جهان متغییر و ناپاک جدا شد، و تعریف و توجیه واقعیت جهان مادى‏ در زیر مجموعه برداشت استدلالات علمى‏ و تعقلى‏ قرار گرفت و به وظیفه‏اى‏ در برابر فلسفه مستقل از مذهب … تبدیل شد.» (به نقل از “جامعه مدنى‏ و آگاهى‏ پسامدرن”، توماس مچر، تهران - ١٣٨۴، ص ١۵٣-١۵٠، شابک: x-٨-٩٣١۵٠-٩۶۴ ).

به کار گرفتن اسلوب “دیالکتیک نفى‏” در قرن گذشته به اسلوب پایه‏اى‏ در نظریات “چپ‏نو” تبدیل شد.

در “مکتب فرانکفورت”، این اسلوب متروکه شناخت در تاریخ اندیشه فلسفى‏، به شکوفایى‏ دوباره‏اى‏ نایل گشت. هدف از به خدمت گرفته شدن این اسلوب در جنبش کارگرى‏ سوسیال دمکراتیک راست، مبارزه با اندیشه سوسیالیسم علمى‏ است. آندرآس گدو Andras Gedo ، فیلسوف مجارى‏، در سال ١٩٧١ در نطقى‏ به مناسبت صدمین سالگرد تولد لنین (فرانکفورت کنار ماین/ آلمان) تحت عنوان “دیالکتیک نفى‏ یا نفى‏ دیالکتیک؟” و در برخورد به “تئورى‏ انتقادى‏”   kritische Theorie  در نظریات مکتب فرانکفورت، طرح دوباره و به خدمت گرفتن “دیالکتیک نفى‏” را توسط نظریه‏پردازان این مکتب، کوششى‏ به منظور «متحول ساخته بنیادین مارکسیسم» ارزیابى‏ مى‏کند. (برگردان متن این رساله را “توده‏اى‏ها” منتشر خواهد کرد.)

شاید بیان این نکته در اینجا هنوز در حوصله خواننده باشد، که تئودور آدرنو، یکى‏ از نظریه‏پردازان “چپ‏نو”، مخالفت نیچه را با هر نوع نظمى‏، “دیالکتیک منفى‏” نامید. نیچه این مفهوم را در برابر دیالکتیک قرار مى‏داد، که به نظر او، بیان کننده نظم است.

***

براى‏ بحث ما، اسلوب “دیالکتیک نفى‏” که علاقمند منتقد مطرح ساخته است، عبارت است از برشمردن مشخصه‏هایى‏ که نباید در جنبش توده‏اى‏ وجود داشته باشند.

در زیر سه گروه ارزیابى‏ به بحث گذاشته مى‏شوند، که وجودشان نافى‏ ذاّت تحلیل دیالکتیکى‏ از پدیده‏هاى‏ اجتماعى‏ در جنبش توده‏اى‏ است. مشخصه مشترک هر سه ارزیابى‏، باوجود نکات مورد اختلاف و حتى‏ متضاد در آن‏ها، عدم درک کلیت بهم‏تنیده جوانب دوگانه “اصلى‏ترین تضاد” در جامعه کنونى‏ ایران مى‏باشد.

اصلى‏ترین تضاد از دو بخش تشکیل مى‏شود: “مبارزه براى‏ آزادى‏هاى‏ دمکراتیک و قانونى‏ مصرّح در قانون اساسى‏ - حقوق ملت و در مرکز آن اصل ٢۶” و “مبارزه با هدف برپایى‏ اقتصاد ملى‏ و دمکراتیک برپایه اصل ۴۴ قانون اساسى‏ جمهورى‏ اسلامى‏ ایران”.

شناخت پراهمیت وجود رابطه تنگاتنگ بین این دو بخش در اصلى‏ترین تضاد کنونى‏ در ایران، در هر سه ارزیابى‏ مطرح شده، وجود ندارد.

موارد مورد اختلاف در جنبش توده‏اى‏

شاید بتوان با به کار گرفتن توصیه علاقمند منتقد، وجود سه ارزیابى‏ متفاوت را در جنبش توده‏اى‏، که در ارتباط با “ابرازنظر سوم” به بحث گذاشته شده‏اند، به مثابه «موارد مورد اختلاف» در جنبش توده‏اى‏ برشمرد.

این سه ارزیابى‏ عبارتند از:

یک- بخشى‏‏ از مبارزان به این نتیجه برسد، که براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به آزادى‏‏‏ و دمکراسى‏‏‏، مى‏‏‏توان با نیروهاى‏‏‏ راست در اپوزیسیون خارج از کشور همکارى‏‏‏ داشت. پیامد چنین برداشتى‏‏‏ مى‏‏‏تواند این تصور باشد، که گویا مى‏‏‏توان و باید لبه تیز حمله به امپریالیسم و اهداف او را کند نمود. به‏عبارت دیگر، وجه ملى‏‏ مبارزه را از این طریق تضعیف نمود، که پنداشت که مى‏‏‏توان به کمک سرمایه‏دارى‏‏‏ جهانى‏‏ و شعار “حقوق بشر” آن، از حاکمیت استبدادى‏‏‏ سرمایه‏دارى‏‏‏ داخلى‏‏‏ عبور کرد. سیاستى‏‏ که ازجمله حزب کمونیست عراق براى‏‏‏ سرنگونى‏‏‏ رژیم دیکتاتورى‏‏‏ صدام حسین مورد تائید قرار داد. عراق گرفتار در شرایط “استعمار نولیبرالى‏‏‏”، دستاورد چنین تصورات است.

ضعف عمده و اسلوبى‏‏ این برداشت، جدا سازى‏‏‏ مبارزه براى‏‏‏ آزادى‏‏‏ و مبارزه براى‏‏‏ اقتصاد ملى‏‏‏- دمکراتیک و بى‏‏‏توجهى‏‏ به دیالکتیک این دو آماج مبارزات مردم مى‏‏‏باشد.

دو- در شرایط فقدان تحلیل مشترک، گروه دیگرى‏‏‏ از مبارزان توده‏اى‏‏‏ مى‏‏‏تواند به این نتیجه‏گیرى‏‏‏ نایل شود، که دستیابى‏‏‏ به آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دمکراتیک و قانونى‏‏‏ براى‏‏‏ مردم مى‏‏‏تواند از طریق همکارى‏‏‏ با آن بخش از سرمایه‏دارى‏‏‏ حاکم بر جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ تحقق یابد، که خود را جانبدار قانون و صلح و مدارا مى‏‏‏نمایاند و اینجا و آنجا نیز اشاراتى‏‏‏ درباره نادرستى‏‏ سرکوب حزب توده ایران از خود بروز داده ‏است. صلح و مدارا خواهى‏‏‏ این بخش از حاکمیت با مردم میهن ما و با کشورهاى‏‏‏ خارجى‏‏‏، تاکنون با کوشش این بخش از حاکمیت براى‏‏ برپایى‏‏‏ یک اقتصاد ملى‏‏‏ و دمکراتیک در ایران همراه نبوده است. خواست و هدفى‏‏‏ که دستاورد انقلاب بزرگ مردم را تشکیل مى‏‏‏داده و در قانون اساسى‏‏ نیز به‏مثابه وظیفه حاکمیت تعیین شده بوده است.

این بخش ناهمگون از حاکمیت با شرکت در سرکوب آزادى‏‏‏ها و حقوق دمکراتیک مردم، شرایط مافیایى‏‏‏ غارت اقتصادى‏‏‏ را براى‏‏‏ سرمایه‏دارى‏‏‏ در ایران ایجاد نموده و بخش دولتى‏‏‏- اجتماعى‏‏‏ اقتصاد را به ورشکست کشانده است. اجراى‏‏‏ نسخه نولیبرال امپریالیستى‏‏، به نام “تعدیل اقتصادى‏‏‏” و در مرحله کنونى‏‏‏ به نام “خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏” بندناف رابطه منافع آن قشرها با منافع سرمایه‏دارى‏‏‏ جهانى‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهد. ارزیابى‏‏‏ وجه اقتصادى‏‏ عملکرد این بخش از سرمایه‏دارى‏‏‏ حاکم نباید از مدنظر دور بماند.

“جنبش اصلاحات” داراى‏‏‏ مواضع مثبت و قابل تائید بود درباره لزوم احترام به آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دمکراتیک و قانونى‏‏ (در مرکز آن اصل ٢۶ قانون اساسى‏‏) و براى‏‏‏ تحقق آن‏ها کوشید و در این راه تلفات و صدمات بسیارى‏‏‏ را تحمل نمود. به‏توجهى‏‏‏ به ضرورت تلفیق مبارزه براى‏‏‏ آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دمکراتیک با مسئله اقتصاد ملى‏‏‏ و دمکراتیک (اصل ۴۴ قانون اساسى‏‏)، یکى‏‏‏ از عمده‏ترین علل عدم موفقیت این جنبش براى‏‏ تجهیز مردم به‏منظور‏ مبارزه با دیکتاتورى‏‏‏ بود.

گروه دوم از جنبش توده‏اى‏‏‏ با تصورات فوق، دچار این توهم نیز است، که گویا اگر بتوان با بخشى‏‏‏ از حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ همکارى‏‏‏ داشت، مى‏‏‏توان به “آزادى‏‏‏” که به آن «همانند هوا براى‏‏‏ تنفس» (فردریش انگلس) احتیاج داریم، دست یافت. در آن زمان در شرایط مناسب دمکراتیک مى‏‏توانیم به مبارزه با سیاست اقتصادى‏‏‏ این قشرها در حاکمیت پرداخت. این گروه نیز به جداسازى‏‏‏ و بى‏‏‏توجهى‏‏‏ به دیالکتیک مبارزه براى‏‏‏ آزادى‏‏‏ها و مبارزه براى‏‏‏ برپایى‏‏‏ اقتصاد ملى‏‏‏ و دمکراتیک تن مى‏‏‏دهد و از مدنظر دور مى‏‏دارد، که سرکوب آزادى‏‏هاى‏‏ قانونى‏‏ توسط حاکمیت، وسیله و ابزار ایجاد کردن اقتصاد مافیایى‏‏ و غارتى‏‏ رانت‏خوآرانه توسط سرمایه‏داران و متحدانشان بوده است. این تکرار تجربه جنبش دوم خرداد مى‏‏‏باشد که همراه است با حذف ضرورت تلفیق مبارزه براى‏‏‏ این دو آماج بیرون آمده از مضمون “اصلى‏‏‏ترین تضاد” مردم با حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏‏ داخلى‏‏‏ و با امپریالیسم.

بدون مبارزه براى‏‏‏ یک اقتصاد ملى‏‏‏ و دمکراتیک، دسترسى‏‏‏ به آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دمکراتیک و قانونى‏‏‏ و ایجاد عدالت اجتماعى‏‏‏ نسبى‏‏‏ دست نیافتنى‏‏‏ است. این دو، مجموعه واحد و توامانى‏‏ را تشکیل مى‏‏‏دهند، که بیان ماهیت و مضمون “انقلاب ملى‏‏‏ و دمکراتیک بهمن ۵٧” مى‏‏‏باشند.

سـه- بدون تحلیل و ارزیابى‏‏‏ مبتنى‏‏‏ بر اندیشه توده‏اى‏‏‏ از شرایط حاکم بر کشور در آغاز بحث، نهایتاً مى‏‏‏تواند گروه دیگرى‏‏‏ از مبارزان توده‏اى‏‏‏ در این پندار باقى‏‏‏ بماند، که براى‏‏‏ مبارزه با امپریالیسم ضرورى‏‏‏ است از حاکمیت آن قشرها در جامعه دفاع نمود، که اگر اکنون با حفظ آزادى‏‏هاى‏‏‏ دمکراتیک و قانونى‏‏‏ براى‏‏‏ مردم سرسازگارى‏‏‏ ندارند، اما گویا این قشرها مى‏‏‏توانند با تجربه خود در مبارزات “ضدامپریالیستى‏‏‏”، به شناخت و درک ضرورت احترام به خواست‏هاى‏‏ دمکراتیک و قانونى‏‏‏ مردم نایل شوند و به متحدان جنبش توده‏اى‏‏ تبدیل گردند.

در این نظریات نیز ما با پدیده مشابه جدا سازى‏‏‏ غیردیالکتیکى‏‏‏ دو جنبه مبارزه براى‏‏‏ آزادى‏‏‏ و اقتصاد ملى‏‏‏ و دمکراتیک روبرو هستیم.

اضافه بر آن، این گروه از توده‏اى‏‏ها سیاست “اتحاد و انتقاد” حزب توده ایران را در پس از پیروزى‏‏ انقلاب درک نکرده است. این شعار داراى‏‏ مضمونى‏‏ تاریخى‏‏ است. کاربرد آن در شرایط مشخص و در ارتباط با نیروهاى‏‏ مشخص مورد نظر بوده است. انتقال مکانیکى‏‏ و یک به یک آن به شرایط حاکم کنونى‏‏ و نیروهایى‏‏ که با توجه به خاستگاه طبقاتى‏‏ خود، مورد نظر هستند، نادرست و غیرنافذ است. درست براى‏‏ تاثیر گذاشتن بر عملکرد به اصطلاح مبارزات ضدامپریالیستى‏‏ این قشرها در حاکمیت و پیرامون آن، باید جنبش توده‏اى‏‏ هم از تحلیل مشترک شرایط حاکم بر ایران برخودار باشد و هم سیاستى‏‏ هم‏سو و متحد را دنبال کند.

همانطور که امید مى‏‏‏رود در سطور پیش نشان داده شده باشد، ریشه نادرست در نظریات هر سه گروه، بى‏‏‏توجهى‏‏‏ به مضمون توامان و جدایى‏‏‏ناپذیر وحدت مبارزه براى‏‏‏ آزادى‏‏‏هاى‏‏‏ دمکراتیکِ قانونى‏‏‏ و نبرد براى‏‏‏ برپایى‏‏‏ اقتصادِ ملى‏‏‏ و دمکراتیک مى‏‏‏باشد، که مضمون و ماهیت انقلاب بزرگ بهمن را تشکیل داده و در تعریف “انقلاب ملى‏‏‏- دمکراتیک” بیان علمى‏‏‏ خود را یافته است.

امکان آنکه بتوان وجه‏هاى‏‏‏ بیش‏تر و دیگرى‏‏‏ از تصورات ممکن را درباره اتحادها در جنبش توده‏اى‏‏‏ برشمرد، وجود دارد. اما تصور مى‏‏‏رود این سه وجه براى‏‏ نشان دادن ضرورت الویت بررسى‏‏ و پژوهش مبتنى‏ بر شیوه توده‏ا‏ى‏، یعنى‏ ارزیابى‏ ماتریالیسم دیالکتیکى‏‏ از شرایط حاکم بر ایران و نتیجه‏گیرى‏‏‏ از آن، مستدل شده باشد. مبتنى‏‏‏ بر این تحلیل است که مى‏‏‏توان در جنبش توده‏اى‏ درباره این یا آن اتحاد گذرا و یا کم و بیش پایدار با نیروها در مبارزات جارى‏ به نتیجه مشترک رسید.    (پایان نقل‏قول)

ابراز نظر | جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز

کالبدشکافى‏ اندیشه (٢)
خصلت «اصلى‏ترین تضاد»؟
اندیشه انقلابى‏، محور وحدت نظرى‏

۲۰/۰۹/۸۷

فشرده ابرازنظر

«اگر ۵٠ بار … ذکر وحدت گفته شود و … بارها از دیالکتیک و مارکس و خلاقیت انقلابى‏ و … نوشته شود، اما نتوان به سوال ساده ترکیب مجلس و لایه‏بندى‏هاى‏ حکومتى‏ چه اختلافاتى‏ با هم دارند و چه هدفى‏ را دنبال مى‏کنند و …، حرفى‏ زده نشده که مردم و فعالان سیاسى‏ غیر حکومتى‏ [از نظر] توده‏اى‏ [مطلع شوند]. تئورى‏، کارپایه فکرى‏ براى‏ تحلیل لحظه به لحظه تحولات [است]، نه آن که آن را طوطى‏وار و مثل کلاس درس به آقا معلم پس بدهند.

نکته بسیار مهم دیگر، ارزیابى‏ از توازن نیروها در جامعه است، که بازتاب آن در حاکمیت همیشه متبلور مى‏شود.

قبل از سینه سپر کردن براى‏ وحدت سیاسى‏ حزب، [بگوئید] … درک سیاسى‏ از ایران کنونى‏ [چیست] … حرف‏هاى‏ زمینى‏ باید زد، نه حرف‏هاى‏ کلى‏ و آسمانى‏. …

به عنوان کشف تضاد اصلى‏ جامعه، مهر سرمایه‏دارى‏ بر پیشانى‏ حکومت کوبیدن و … منتظر انقلاب سوسیالیستى‏ ماندن، … وقتى‏ سیاست مشخص و دقیق در ارتباط با تحولات جامعه وجود نداشته باشد، تشتت حاصل آنست. …

ما … نمى‏توانیم و نباید تنها منعکس کننده اخبارى‏ باشیم که همه جا منتشر شده و مى‏شود، بلکه [بیان] دلائل و چرائى‏ و عقبه آن اخبار و رویدادهاست که دیگرانى‏ را نیز جلب مى‏کند. …

اول از همه یاد نقد راه توده مى‏افتند، [زیرا] راه توده … طى‏ ١٧ سال در باره مسائل روز ایران اظهار نظر کرده …»

همانطور که در اولین مطلب منتشر شده در “توده‏اى‏ها” توضیح داده شده، هدف از انتشار صفحه حاضر مبارزه با تشتت نظرى‏ غیرضرور و در تضاد با ذاّت جنبش توده‏اى‏ و ایجاد یک صدایى‏ در جنبش توده‏اى‏ مى‏باشد. اگر بحث درباره عـلل ایجاد شدن واقعیت تلخ تشتت نظرى‏ و سازمانى‏، که “ه. م. کمیته وحدت” در ابرازنظر خود آن را به درستى‏ «راهى‏ که متاسفانه به درازا کشیده …» شده مى‏نامد، راهگشا نخواهد بود. جستجوى‏ راه گذار از تشتت و ایجاد وحدت نظرى‏ در جنبش توده‏اى‏ مى‏تواند راهگشا باشد. راهى‏ که به خاطر طولانى‏ شدن زمان جدایى‏ها و ایجاد شدن ساختارهاى‏ متفاوت در جنبش توده‏اى‏، که از استوارى‏ و ثبات و تجارب مثبت و منفى‏ در مبارزات خود برخودار شده‏اند، مى‏تواند ناهموار و یا حتى‏ طولانى‏ از کار درآید.

گذار از چند صدایى‏ تحمیل شده اما اجتناب‏ناپذیر است. تنها با برخوردى‏ صمیمانه و با ابراز صریح نظرها و پایبندى‏ به روشنى‏ مضامین، پشت سر گذاشتن سختى‏هاى‏ راه ممکن و عملى‏ خواهد بود. همانطور که در نوشته قبلى‏ نیز اشاره شد، “توده‏اى‏ها” خواهد کوشید از هر برخورد سوتفاهم برانگیز در بحث‏ها امتناع ورزد. امید مى‏رود لغزش‏هاى‏ احتمالى‏ ناشناخته مانده در جریان بحث‏ها، با گوشزد صمیمانه روبرو گردد.

از نکات مشترک شروع کنیم

بعد از این گریز ضرورى‏، بازگردیم به بحث اصلى‏ در جنبش توده‏اى‏ درباره راه دسترسى‏ به وحدت نظرى‏.

پرسش این پرسش است، که آیا دسترسى‏ به وحدت نظرى‏ مى‏تواند از این طریق آغاز شود، که حزب توده ایران و همچنین هر گردان توده‏اى‏ با ارزیابى‏ از کلیت شرایط حاکم  بر جهان، منطقه و ایران، “اصلى‏ترین تضاد” و “اصلى‏ترین عرصه مبارزات اجتماعى‏” در ایران را در شرایط پیش از انتخابات ریاست جمهورى‏ تعیین و آن را با صراحت و روشنى‏ مطرح سازد؟  ”توده‏اى‏ها” به این پرسش پاسخ مثبت داده است.

مضمون نیم بیش‏ترى‏ از نوشته‏هاى‏ منتشر شده در صفحه حاضر را ارزیابى‏ از اوضاع جهان، منطقه و ایران تشکیل مى‏دهد. رساله “انقلاب ملى‏- دمکراتیک را به ثمر برسانیم”، پاسخى‏ است به نیازى‏ که “راه‏توده” و علاقمندان دیگرى‏ در ابرازنظرهاى‏ خود مطرح ساخته و خواستار موضع‏گیرى‏ “توده‏اى‏ها” درباره «درک سیاسى‏ از ایران کنونى‏» شده‏اند.

در مطالب منتشر شده، ازجمله در “جبهه ضددیکتاتورى‏، شعارى‏ امروزین”، “وحدت دیالکتیکى‏ دموکراسى‏ سیاسى‏- اقتصادى‏ در جامعه و استقلال سیاسى‏- اقتصادى‏ کشور”، “زمینه‏هاى‏ لازم براى‏ برگزارى‏ انتخاباتى‏ آزاد، تضادهاى‏ اجتماعى‏ … راه‏حل انقلابى‏ را مطرح مى‏سازد” و… کوشیده شده است، در حین بررسى‏ مسائل سیاسى‏، از طرح «طوطى‏وار» و مکتبى‏ مسائل نظرى‏ دورى‏شود.

طرح این نکات تئوریک و فلسفى‏ اما ضرورى‏ است. اندیشه بانیان سوسیالیسم علمى‏، علم است. علم تاریخ، جامعه‏شناسى‏، اقتصاد سیاسى‏ و اسلوب بررسى‏ علمى‏ پدیده‏ها و درک ساختار دیالکتیکى‏ آن‏ها. مستدل ساختن نظریات سیاسى‏ به کمک این علوم، فخرفروشى‏ و خودبزرگ بینى‏ و «حرف‏هاى‏ کلى‏ و آسمانى‏» زدن، نیست. طرح آن‏ها در ارزیابى‏ و اظهارنظر، لازمـه استدلال توده‏اى‏ است. این علوم و اسلوب متکى‏ به آن براى‏ درک واقعیت، محـور و ستون فقرات نظرى‏ در جنبش توده‏اى‏ را تشکیل مى‏دهند. بدون پذیرش اندیشه تئوریک سنتى‏ حزب توده ایران، بدون کوشش براى‏ آموختن و به کار گرفتن آن، وحدت نظرى‏ و سازمانى‏ حزب طبقه کارگر ایران، ناممکن است.

این چه فخرفروشى‏ است که با خطر براى‏ زندگى‏ همراه است؟

چرا یک نشریه که خود را متعلق به جنبش توده‏اى‏ مى‏داند و صفحه آن با عکس مبارزانِ دانشمند توده‏اى‏ مزین است، که مورد تائید است، نباید برخوردى‏ مثبت با دانش صاحبان عکس‏ها از خود نشان دهد؟ مى‏توان مسئله‏اى‏ را مورد نقد قرار داد، اما “متلک” در شان یک نشریه توده‏اى‏ نیست!

بحث مرکزى‏ بر سر چیست؟

«وقتى‏ سیاست مشخص و دقیق در ارتباط با تحولات جامعه وجود نداشته باشد، تشتت حاصل است.» این نظر “راه‏توده” مورد تائید است. آن را زمینه بررسى‏ و تعیین “اصلى‏ترین تضاد” جامعه کنونى‏ ایران در ماه‏هاى‏ پیش از برگزارى‏ انتخابات ریاست جمهورى‏ قرار دهیم.

گفته مى‏شود: «به عنوان کشف تضاد اصلى‏ جامعه، مهر سرمایه‏دارى‏ بر پیشانى‏ حکومت کوبیدن و …».

آیا هدف اندیشه انتقادى‏ “راه‏توده”، مخالفت با «کشف تضاد اصلى‏ جامعه» است؟ چنین نیست. دیرتر “تضاد اصلى‏ جامعه” را از دید اندیشه انتقادى‏ مورد بررسى‏ قرار خواهیم داد.

مخالفت در اندیشه انتقادى‏، در ارتباط قرار دارد با ایجاد ارتباط بین تعیین اصلى‏ترین تضاد و ساختار نظام حاکم. مخالفتى‏ که در انتقاد با جمله «مهر سرمایه‏دارى‏ بر پیشانى‏ حکومت [بخوان حاکمیت] کوبیدن»، بیان شده است. اعتراض، به ارزیابى‏ خصلت نظام حاکم بر ایران به مثابه نظام «سرمایه‏دارى‏» است.

به‏عبارت دیگر، اندیشه منتقد نسبت به ارزیابى‏ “توده‏اى‏ها”، به طور غیرمستقیم این پرسش را  مطرح مى‏سازد، که آیا باید خصلت نظام حاکم را در ابتدا شناخت و درک کرد و آن را زمینه کشف “اصلى‏ترین تضاد” در جامعه قرار داد؟ پرسشى‏، که بدون هر استدلالى‏، در اندیشه انتقادى‏ نفى‏ مى‏شود.

در انتقاد، تعریفى‏ از نظام حاکم بر جمهورى‏ اسلامى‏ و استدلالى‏ در نفى‏ خصلت «سرمایه‏دارى‏» براى‏ نظام حاکم ارایه نمى‏شود. همچنین آنجا با صراحت گفته نمى‏شود، که باید براى‏ تعیین “اصلى‏ترین تضاد” به کدام روندها و حوادث جارى‏ در جامعه توجه داشت. اما تحلیل‏هاى‏ ارایه شده در نشریه در ارتباط با انتخابات ریاست جمهورى‏ پیش‏رو، پاسخ کافى‏، صریح و روشن به این پرسش را ارایه مى‏کنند. و آن پاسخ، چنین است که نه از ارزیابى‏ خصلت نظام، که باید از بررسى‏ حوادث روز به کشف “اصلى‏ترین تضاد” دست یافت. یعنى‏ باید به ظواهر وقایع و حوادث در جامعه نگریست و با حدث و گمان و یا با اطلاعات پشت‏پرده و یا از پرده بیرون افتاده، آن‏ها را مورد تفسیر قرار داد. از درون این کنکاش است که اصلى‏ترین تضاد شناخته شده و استخراج خواهد شد.

به عبارت دیگر، در انتقاد مورد بحث، این نظر حکمفرماست که “اصلى‏ترین تضاد” در جامعه پدیده ناشى‏ از خصلت و ساختار اقتصادى‏ نظام نبوده، بلکه تضاد اصلى‏ حاکم بر جامعه، همانطور که پیش‏تر نشان داده شد، از درون روندهاى‏ جارى‏، از درون “نبرد که بر که” در حاکمیت قابل استخراج است.

نادرستى‏ مخالفت با ضرورت «کشف تضاد اصلى‏ جامعه»، که اندیشه انتقادى‏ در نقد خود سهل‏انگارانه و تحقیرآمیز از آن نام مى‏برد، را مى‏توان با مراجعه به شماره‏هاى‏ ٢۴ و ٢۵ “راه‏توده” دوره دوم (شهریور و مهر ١٣٧٣)، از زبان کیانورى‏ شنید و دید که این مقوله، مقوله آشنایى‏ مى‏باشد. کیانورى‏ در “سخنانى‏ با همه توده‏اى‏ها” بر اهمیت اندیشیدن و شناختن “اصلى‏ترین تضاد جامعه” به منظور شرکت در مبارزات اجتماعى‏ پاى‏ مى‏فشرد و تحت عنوان “چگونه یک حزب سیاسى‏ مى‏تواند در موضع انفعالى‏ قرار بگیرد یا نگیرد”، مى‏نویسد: «براى‏ اینکه یک حزب سیاسى‏ و اعضاء آن در موضع انفعالى‏ باقى‏ نمانند، چاره‏اى‏ ندارند، جز آنکه همواره در مرکز نبرد اجتماعى‏ قرار داشته باشند و براى‏ اینکه یک حزب بتواند در مرکز حوادث و وقایع، در مرکز مبارزه و نبرد اجتماعى‏ قرار گیرد، باید صحنه نبردى‏ که در هر لحظه انتخاب مى‏کند، صحنه اصلى‏ترین نبرد جامعه [تکیه از توده‏اى‏ها] باشد. صحنه نبردى‏ که تمام توجه جامعه و منافع بلافصل جامعه در یک لحظه معین، معتوف به آن است.»

گریزى‏ ناگزیر به اندیشه طبرى‏، اجتناب‏ناپذیر است:

« …

ارانى‏ گفت در شطّى‏ که جنبنده تاریخ است،

مشو زان قطره‏ها کاندر لجن‏ها بر کران مانند،

بشو امواج جوشانى‏ که دایم در میان مانند.

…»           (نوار “آن جاودان” با صداى‏ احسان طبرى‏)

در سطور دیرتر خواهیم دید که نشریه و انتقاد بیان شده در آن، البته به سخنان کیانورى‏ اعتقاد دارد و وظیفه خود را یافتن “اصلى‏ترین تضاد” در جامعه مى‏داند (و این نکته مشترک است)، تا از این طریق «همواره در مرکز نبرد اجتماعى‏ قرار گیرد». لذا موضع انتقادى‏ علیه “توده‏اى‏ها” غیرجدى‏ است.

کافى‏ است تنها عنوان “انتخابات ریاست جمهورى‏ با تغییر سیاست نظامى‏ پیوند خورده است” و دیگر عنوان‏هاى‏ سرمقاله‏هاى‏ “راه‏توده” را مورد توجه قرار دهیم، تا اعتقاد منتقد به سخنان پیش گفته کیانورى‏ محرز گردد. مضمون همه آن‏ها، بیان “اصلى‏ترین تضاد” از دید نشریه است: “مى‏توان انتخابات را برد، بدان شرط که بدانیم چگونه؟”  و یا محتواى‏ “گفتگو با برخى‏ محافل داخل کشور” و … نیز تردیدى‏ در این امر باقى‏ نمى‏گذارند، که نشریه مى‏کوشد در سرمقاله‏ها “اصلى‏ترین تضاد” در جامعه را تعیین و توضیح دهد. نتیجه این کوشش، عبارت است از آنکه انتخابات ریاست جمهورى‏ در ایران در آغاز سال آینده “عرصه اصلى‏ترین صحنه نبرد اجتماعى‏” و چگونگى‏ حل تضاد نهفته در این عرصه، یعنى‏ نتیجه بیرون آمده از صندوق راى‏، بیان حل “اصلى‏ترین تضاد” حاکم بر جامعه مى‏باشد. در این اندیشه، تفاوت بین “اصلى‏ترین تضاد” و تضاد در حاکمیت درک نشده باقى‏ مى‏ماند، که باید آن را در زیر نشان داد و مستدل ساخت.

به عبارت دیگر، برخورد تحقیرآمیز و سهل‏انگارانه به اندیشه ضـرورت تعیین “اصلى‏ترین تضاد” در جامعه و تعیین “اصلى‏ترین عرصه مبارزه اجتماعى‏” و همین برخورد به ضرورت اولویت تعیین کردن خصلت نظام حاکم، که منتقد آن را «کوبیدن مهر سرمایه‏دارى‏ بر پیشانى‏ نظام» مى‏نامد، جز گرفتار بودن در ذهنیات، چیز دیگرى‏ نیست. مى‏توان نظرى‏ را نادرست دانست و علیه آن استدلال نمود، اما نمى‏توان آگاهانه و یا ناآگاهانه سوار بر موج “ضدکمونیستى‏” به آن تاخت و نوشت «… کنار گود نشستن و منتظر انقلاب سوسیالیستى‏ ماندن، که سیاست نیست.»

با این اتهام به “توده‏اى‏ها”، اما اندیشه انتقادى‏ هنوز درست بودن ارزیابى‏ خود را از “اصلى‏ترین تضاد” و “اصلى‏ترین عرصه مبارزه”، به اثبات نرسانده است. براى‏ آشنا شدن به استدلال‏ها در این زمینه به آخرین سرمقاله در “راه‏توده” مراجعه کنیم.

ارزیابى‏ از کلیت نظام و خصلت آن، پیش‏شرط دستیابى‏ واقع‏بینانه‏ و به‏ویژه مبارزه‏جویانه به تغییر شرایط است.

***

تضادها در انتخابات ریاست جمهورى‏، “اصلى‏ترین تضاد” در جامعه؟

مگر کیانورى‏ نمى‏گوید که صحنه اصلى‏ترین نبرد جامعه (تکیه از توده‏اى‏ها)، صحنه نبردى‏ است که تمام توجه جامعه و منافع بلافصل جامعه در یک لحظه معین را به خود معتوف ساخته است؟ مگر توجه کل جامعه ایرانى‏ و عناصر ذینفع در جهان، در حاکمیت امپریالیسم و در بین اپوزیسیون از چپ تا راست، عمدتاً جز به مسئله انتخابات ریاست جمهورى‏، به مسئله دیگرى‏ نیز نظر جلب شده است و آن را مورد بررسى‏ قرار مى‏دهند؟ اگر چنین است، که چنین است، پس، تردیدى‏ هم روا نیست در این برداشت، که “اصلى‏ترین تضاد” در ماه‏هاى‏ پیش‏رو، تضاد بر سر نتایج انتخابات ریاست جمهورى‏ بوده و لذا ارزیابى‏ ارایه شده در “راه‏توده” واقع‏بینانه ومطابق با توصیه و وصیت کیانورى‏ است.

آخرین سرمقاله “راه‏توده” (اول دسامبر ٢٠٠٨) نتایج احتمالى‏ انتخابات را با توجه به تضادهاى‏ حاکم بر آن، به مثابه “اصلى‏ترین تضاد” جامعه ارزیابى‏ مى‏کند.

سرمقاله در آغاز اشاره به «شرایطى‏» مى‏کند که «محمد خاتمى‏ براى‏ ورود به صحنه انتخابات ریاست جمهورى‏» مطرح ساخته و مترصد ایجاد شدن آن‏ها است. این در حالى‏ است که «سکانداران کنونى‏ نهاد ریاست جمهورى‏ مصمم به نگهدارى‏ [شرایط] در دست خویش‏اند.»  (براى‏ آشنا شدن با شرایطى‏ که محمد خاتمى‏ شرط ورود خود به عرصه انتخابات مى‏کند و ارزیابى‏ “توده‏اى‏ها” از آن، به نوشته پیش گفته “زمینه‏هاى‏ لازم ….» به تاریخ ٢۵ آبان ٧٨، مطابق ١۶ اکتبر ٢٠٠٨ نگاه شود)

در ادامه مطلب، ترسیم اصلى‏ترین تضاد در سرمقاله ادامه مى‏یابد و درباره شرایط حاکم بر اصلى‏ترین عرصه مبارزه اجتماعى‏ در ایران، چنین توضیح داده مى‏شود: «از نظر ما سرانجام [شرایط، حفظ یا تغییر آن، با] روشن شدن تکلیف سیاست نظامى‏» [گره خورده است]. …

«ادامه این سیاست [نظامى‏] و یا پذیرش شکست و تغییر آن، هر یک، نیروهائى‏ در حاکمیت دارد و از آن مهم‏تر زمینه‏هائى‏ در جامعه و در میان مردم. … کفه ترازوى‏ مردم مخالف و نیروهاى‏ حکومتى‏ مخالف سیاست نظامى‏ … سنگین‏تر مى‏شود … تدارک … مقابله با شورش مردم … [نشان این امر است] … بنابراین … شرایط اجتماعى‏ در درجه اول و جهانى‏ در درجه دوم … [در تعیین سرنوشت انتخابات نقش تعیین کننده خواهد داشت]. …

شرایط داخلى‏ … فشرده شدن روز افزون نارضایى‏ و خشم و فقر مردم است … در عرصه بین‏المللى‏ … سیاست [اعمال شده] ‌در عرصه امور اتمى‏ و حقوق بشر … زمینه تجزیه بلوچستان، کردستان و خوزستان را فراهم ساخته، درعین حال خطر حمله نظامى‏ به ایران را محتمل‏تر نیز کرده است. …

در راس حاکمیت نیز بحث بر سر نتایج سیاست نظامى‏ … و ضرورت تغییر آن مطرح است …

این، آن  صحنه‏ایست که [از اصلى‏ترین عرصه نبرد از دید سرمقاله] در برابر ما و همه مردم ایران قرار دارد [تکیه از ما]. …

این که فرماندهان مخالف این سیاست و یا روحانیون مخالف آن، چه آرایشى‏ در ماه‏ها و هفته‏هاى‏ آینده به خود خواهند گرفت نیز عمدتا بستگى‏ به همان دو شرط داخلى‏ و خارجى‏ دارد …

میان روحانیون روز به روز بر شمار وحشت‏زدگان از سرانجام سیاست حاکم افزوده مى‏شود … یگانه امکان آن‏ها براى‏ تغییر سیاست نظامى‏ حاکم [یا همان اصلى‏ترین تضاد!]، پیوستن به مردم است. به‏ویژه پایگاه روحانیون در میان مردم بشدت آسیب دیده است و تنها با چنین چرخشى‏ است که خواهند توانست بخشى‏ از اعتبار گذشته خود را تجدید کنند. … روحانیونى‏ که از افتادن همه قدرت به دست فرماندهان نگرانند و از سرکوب خویش و بازگشت به حوزه‏ها … نگرانند … چاره‏اى‏ [دیگر] ندارند. … [درغیراین‏صورت] شورش مردم [تکیه از ما] که نه از تاک نشان باقى‏ گذارد و نه از تاک نشان …».

سرمقاله با جمله «هنوز باید در انتظار آرایش سیاسى‏ حکومتى‏ از یک‏سو و برآمد نارضایى‏ وسیع مردم از سوى‏ دیگر بود، تا از دل آن، زمینه‏هاى‏ تغییر سیاست حاکم … بیرون بیاید و صراحت در بیان ورود به صحنه انتخابات را [گویا از خاتمى‏] طلب کند!»

با هضم اندیشه بیان شده در سرمقاله، براى‏ خواننده هیچ تصویرى‏، جز تصویر “نبرد که بر که” بین قشربندى‏ در حاکمیت سرمایه‏دارى‏ در جمهورى‏ اسلامى‏، تداعى‏ نمى‏شود. بحث، بحث درونى‏ در حاکمیت است، که بخشى‏ از آن را روحانیونى‏ تشکیل مى‏دهند، که با اعتبار از دست داده، اضافه بر ابزار حاکمیتى‏، نسب به وجهه اجتماعى‏ خود نیز اظهار نگرانى‏ مى‏کنند. استدلال، استدلالى‏ در پس درهاى‏ اطاق‏هاى‏ در بسته است، که مى‏کوشد، نقشه مانور ضرورى‏ را براى‏ خروج از تنگناى‏ در پیش، ترسیم و اجماع در حاکمیت را بدست آورد. آنجا که از مردم صحبت به میان آورده مى‏شود و “خطـر” «شورش مردم» گوشزد مى‏شود، صحبت از ابزارى‏ است، که تهدید به انداختن آن در «کفه ترازو» مطرح است، با هدف تغییر «تناسب قوا به سود خود» و نه بیش از آن! ارزیابى‏ «شورش مردم» از منظر تغییرات انقلابی به سود مردم در اندیشه جاى‏ ندارد، برعکس، نگرانى‏ از «شورش مردم» بر اندیشه حاکم است: «نه از تاک نشان باقى‏گذارد و نه از تاک نشان»!

همانطور که امرى‏ شناخته شده است، آقاى‏ نورى‏زاده لندن نشین هستند و کانال‏هاى‏ “غیبى‏” رنگارنگى‏ نیز براى‏ دسترسى‏ به اخبار پشت پرده در اختیار دارند. بى‏دلیل هم نیست، که او پیگیرانه مرجع پرسش‏هاى‏ تلویزیون صداى‏ آمریکا نیز مى‏باشد. در روز ٣٠ نوامبر ٢٠٠٨، آقایان نورى‏زاده و سازگارا با گوینده تلویزیون به بحث نشستند و درباره انتخابات پیش‏روى‏ ریاست جمهورى‏، موضع گرفتند. نورى‏زاده پس از توضیح درباره کشمکش‏هاى‏ بین گروه‏هاى‏ حاکمیت، و بیان این “نظر” که رژیم مجبور است «خط قرمزها را بالاتر ببرد»، که «نشان تاثیر فشار از خارج است»، توصیه خود را براى‏ کاندیداتورى‏ عبداله نورى‏ بیان داشت. محسن سازگارا به تائید این توصیه تمایل نداشت و آن را ازاین‏رو  رد کرد، «زیرا آیت‏الله خامنه‏اى‏ جسارت گشودن فضا را ندارد.»

زمانى‏ که این بحث‏ها در جریانند، تا سرنوشت “اصلى‏ترین تضاد” را در دوران پیش از برگزارى‏ انتخابات پیش‏رو روشن کنند، “اصلى‏ترین تضاد” در جامعه در خارج از اطاق‏هاى‏ دربسته و به دور از برداشت‏هاى‏ نورى‏زاده‏ها و سازگارها میجوشد: تضاد بین خواست مردم براى‏ دست یافتن به آزادى‏ انتخاب و آزادى‏ انتخابات در شرایط قانونى‏ و مبارزه مردم علیه «فشرده شدن روزافزون نارضایى‏ و خشم و فقر»، که “راه‏توده” به درستى‏ برجسته مى‏سازد!

- شرایطى‏ که همان اصول پایمال شده حقوق مردم در قانون اساسى‏ جمهورى‏ اسلامى‏ هستند، که دستاورد انقلاب بزرگ بهمن ۵٧ مى‏باشند!

- حقوقى‏ که با پایمال نمودن خونین آن، ابزار مافیایى‏ غارت مردم به سرمایه‏دارى‏ حاکم ارزانى‏ شد! - غارتى‏ که اکنون اشتهاى‏ بلعیدن ثروت‏هاى‏ ملى‏ را نیز نزد آن‏ها و متحدان امپریالیستى‏شان بوجود آورده است!

در مقاله نزدیک به دو ماه پیش منتشر شده در “توده‏اى‏ها” درباره بررسى‏ شرایط شرکت خاتمى‏ در انتخابات، چنین اظهارنظر شده است:

اصلى‏‏‏‏‏ترین تضاد حاکم بر جامعه، اصلى‏‏‏‏‏ترین صحنه نبرد اجتماعى‏‏‏‏‏ است

فقدان آزادى‏‏‏‏‏ انتخاب در جمهورى‏‏‏‏‏ اسلامى‏‏‏،‏‏ که محمد خاتمى‏‏‏‏‏ برجسته مى‏‏‏‏‏سازد، اصلى‏‏‏‏‏ترین تضادى‏‏‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏‏‏دهد، که میهن ما در دوران کنونى‏‏‏‏ با آن‏ دست بگریبان است. فقدان آزادى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ دمکراتیک و قانونى‏‏‏‏‏، اصلى‏‏‏‏‏ترین تضاد، و مبارزه براى‏‏‏‏‏ دستیابى‏‏‏‏‏ به آن، اصلى‏‏‏‏‏ترین صحنه نبرد اجتماعى‏‏‏‏‏ در دوران کنونى‏‏‏‏ در ایران مى‏‏‏باشد.

فقدان آزادى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ دمکراتیک و قانونى‏‏‏‏‏، پیامد انقلاب بزرگ مردم در بهمن ۵٧ نیست، که ارتجاع و جریان‏هاى‏ سرخورده از انقلاب مى‏‏‏‏خواهند به مردم القاء کنند. فقدان آزادى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ قانونى‏ و فقدان زمینه‏هاى‏‏‏‏ ضرورى‏‏‏‏ آزادى‏‏‏‏ انتخابات، علیرغم این بزرگ‏ترین دستاورد انقلابى‏‏‏‏ مردم میهن ما در قرون طولانى‏‏‏‏، بر میهن ما حاکم است.

قانون اساسى‏‏‏‏‏ برآمده از دل انقلاب، حق بیان آزاد عقیده و نظر، حق ایجاد سازمان‏ها و تشکیلات آزاد دمکراتیک و صنفى‏‏‏ و سیاسى‏‏‏‏‏- طبقاتى‏‏‏‏‏ را تثبیت و تضمین کرده است. اصل ٢۶ قانون اساسى‏‏‏‏‏ در بخش حقوق ملت، آن «زبان انقلاب» است، که خاتمى‏‏‏‏‏ فقدان آن را امروز پرخاشگونه برجسته مى‏‏‏‏‏سازد.

براى‏‏‏‏‏ شناخت علت این نابودى‏‏‏‏‏، باید به این پرسش پاسخ داد، که نابودى‏‏‏‏‏ حقوق دمکراتیک و قانونى‏‏‏‏‏ مردم میهن ما، نابودى‏‏‏‏‏ «زبان انقلاب»، در خدمت حفظ منافع کدام قشرها و طبقات قرار داشته است، این نابودى‏‏‏ “به سود چه کسانى‏‏‏‏‏” و “علیه منافع چه کسانى‏‏‏‏” بوده و عمل کرده است؟

«بداخلاقى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ نهادى‏‏‏‏‏ و بى‏‏‏‏‏اخلاقى‏‏‏‏‏هایى‏‏‏‏‏ که گاه رنگ و بوى‏‏‏‏‏ دین مى‏‏‏‏‏گیرد»، و خاتمى‏‏‏‏‏ به درستى‏‏‏‏‏ به آن‏ها مى‏‏‏‏‏تازد و آن‏ها را مورد پرخاش قرار مى‏‏‏‏‏دهد، در خدمت غارت مافیایى‏‏‏‏‏ سرمایه‏داران فربه شده و اکنون خواستار غارت ثروت‏هاى‏‏‏‏‏ ملى‏‏‏‏‏ متعلق به مردم در بخش دولتى‏‏ اقتصاد، به سود این قشرها و طبقات عمل مى‏‏‏کند. ثروت‏هایى‏‏‏‏ که میراث انقلاب بهمن بوده و از حلقوم امپریالیسم و رژیم سلطنتى‏‏‏‏- ساواکى‏‏‏‏ و انصار و اعوان آن بیرون آورده شده بود.

«زبان انقلاب»، بازگرداندن این ثروت‏ها بود و فاصله گرفتن از این زبان، همان اجراى‏‏‏‏ برنامه امپریالیستى‏‏‏‏ “خصوصى‏‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏‏ اقتصادى‏‏‏‏” است.

مقاومت در برابر این برنامه، بدنبال فروپاشى‏‏‏‏ نظام مالى‏‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏‏ در جهان، از شرایط مساعد جدیدى‏‏‏‏ برخوردار شده است.

اخلاق ضدانقلابى‏‏‏‏‏ که در سخنان خاتمى‏‏‏ مورد خطاب قرار گرفته است، ابزار ایدئولوژیک حاکمیت ضدانقلاب است. براى‏‏‏‏‏ نفى‏‏‏‏‏ آن، براى‏‏‏‏‏ دفع آن، باید قدرت سیاسى‏‏‏‏‏ نهفته در پشت آن را نفى‏‏‏‏‏ و دفع نمود. و این، بدون مبارزه براى‏‏‏‏‏ برقرارى‏ آزادى‏‏‏‏‏هاى‏‏‏‏‏ قانونى‏‏‏‏‏ و دمکراتیکِ تثبیت و تضمین شده در قانون اساسى‏‏ جمهورى‏‏ اسلامى‏‏‏‏‏ ایران و بدون افشاى‏‏‏‏‏ اهداف سوداگرانه پایمال کنندگان این حقوق، ممکن نخواهد شد.

مبارزه علیه سرکوب حقوق دمکراتیک مردم، علیه استبداد حاکم و مبارزه علیه غارت منافع و ثروت‏هاى‏‏‏‏‏ مردم، وحدت دیالکتیکى‏‏‏‏‏ و تفکیک‏ناپذیرى‏‏‏‏ را تشکیل مى‏‏‏‏‏دهند.

شرکت فعال و هوشمندانه در این مبارزه طبقاتى‏‏‏‏‏، وظیفه همه قشرها و طبقات مردم‏ و میهن‏دوست و احزاب طبقاتى‏‏‏ ‏آنان، به ویژه جنبش توده‏اى‏‏‏‏ است. مبارزه‏اى‏‏‏‏‏ که باید در اتحادهاى‏‏‏‏‏ وسیع اجتماعى‏‏‏‏‏ فرجامى‏‏‏‏‏ انقلابى‏‏‏‏‏ بیابد.  (پایان نقل قول)

پیروز باد مبارزات دمکراتیک

البته باید در “مبارزات” انتخاباتى‏  - که بنا به تعریف جوانشیر، بخش دمکراتیک وظایف حزب توده ایران را تشکیل مى‏دهد -   شرکت نمود، زیرا شرایط یک تحول انقلابى‏ در ایران وجود ندارد و لذا “تاکتیک تحریم” انتخابات نادرست است، که اپوزیسیون راست توصیه مى‏کند. البته نهایتاً باید در در نبرد بین “علم و خرافات” در انتخابات، جانب علم را گرفت. این شرکت براى‏ حل تضاد موجود در “نبرد که بر که” در حاکمیت ضرورى‏ است و باید به آن با تمام توان عمل کرد. باید با شرکت خود «کفه ترازوى‏» خلق را سنگین‏تر کرد، اما وظیفه اصلى‏ مبارزاتى‏ ما، تکرار مى‏شود، وظیفه اصلى‏ مبارزاتى‏ ما توده‏اى‏ها، مبارزه در عرصه اصلى‏ براى‏ احقاق حق قانونى‏ مردم در برخودار شدن از آزادى‏ براى‏ تجمع، براى‏ تشکیل احزاب و سازمان‏هاى‏ دمکراتیک و سیاسى‏ خود (و نه سازمان‏هاى‏ ان جى‏ او ایجاد شده با پول امپریالیسم، که مرز جدایى‏ موضع ما از اپوزیسیون راست با شعار “حقوق‏بشر” آمریکایى‏ و “انتخابات آزاد” بوش‏گونه را تشکیل مى‏دهد)، براى‏ آزادى‏ انتخاب و آزادى‏ انتخابات است. وظیفه ما افشاى‏ مافیایى‏ است که مى‏خواهد با انتخابات ریاست جمهورى‏ امکان غارت خود را تداوم بخشد و براى‏ حفظ حاکمیت خود به مجرى‏ نسخه نولیبرال امپریالیستى‏ تبدیل شود. به متحد امپریالیسم تبدیل شود، درست در زمانى‏ که بحران ساختارى‏ و مالى‏ حاکم بر جهان سرمایه‏دارى‏، امکان مقاومت انقلابى‏ را علیه دیکته امپریالیسم با دورنمایى‏ روشن‏تر و دست‏یافتنى‏تر ترسم مى‏کند! به کشورهاى‏ منطقه کارئیب باید نظر افکند!

با چنین شیوه انقلابى‏ در مبارزه است که ما در میان جریان مبارزات مردم شرکت داشته و در کناره جریان تاریخ نخواهیم گرفت.

این «گفتنى‏»‏ها، «حرف‏هاى‏ کلى‏ و آسمانى‏» نیستند!

“اصلى‏ترین تضاد” را نمى‏توان با تضاد در سطح وقایع و حوادث جامعه یکى‏ پنداشت. تضاد قشربندى‏ در حاکمیت و کوشش هر کدام براى‏ جلب بخشى‏ از مردم به «کفه ترازوى‏ خود» را به مثابه “اصلى‏ترین تضاد” پنداشتن، خطاست. جلب مردم به «کفه ترازوى‏ خود»، مثلاً از طریق وعده‏هاى‏ سرخرمن و یا «آوردن پول نفت بر سر سفره» و …، این تضادهاى‏ کاسبکارانه در حاکمیت براى‏ پر کردن جیب‏های سرمایه‏داران غارتگر از هر قشر و گروه،  از آن‏رو اصلى‏ترین تضاد جامعه نیستند، زیرا با حل آن، راه رشد و ترقى‏ دمکراتیک و ملى‏ جامعه ایران، که به تعریف مارکس جهت “تکامل” تاریخى‏ جامعه را تشکیل مى‏دهد، باز نخواهد شد. انتخاب باراک اوباما، “تغییرى‏” به بار نخواهد آورد! ابقاى‏ وزیر جنگ دولت بوش بر سر مسند خود و به حراج کذاشتن ۵٠٠ هزار دلارى‏ کرسى‏ اوباما در سناى‏ آمریکا، دلیل کافى‏ براى‏ درستى‏ نظر مارکسیستى‏ در تعیین تضاد طبقاتى‏ به مثابه اصلى‏ترین تضاد حاکم بر جامعه مى‏باشد.

البته باید دسته‏بندى‏هاى‏ موجود در حاکمیت را شناخت و افشا کرد. تضاد بین آن‏ها را به پرچم تبلیغى‏ و ترویجى‏ انقلابى‏ تبدیل نمود. اگر جنبش آزادى‏خواهى‏ و عدالت‏جویانه مردم از آن توان ضرورى‏ برخودار نشده است، اگر فاقد سازماندهى‏ ضرورى‏ است، اگر صداى‏ مبارزات مردم از رسانه‏هاى‏ گروهى‏ امپریالیستى‏ پخش مى‏شود و نه از حلقوم ما توده‏اى‏ها فریاد زده مى‏شود، اگر جنبش توده‏اى‏ در عرصه اصلى‏ مبارزات مردم قرار ندارد، و …،  نه از این روست که از اخبار پشت‏پرده و یا از پرده برون افتاده بى‏خبر هستیم، بلکه ازاین‏روست که خصلت سرمایه‏دارى‏ نظام حاکم را تشخیص نداده‏ایم و تضاد طبقاتى‏ را درک نکرده‏ایم و لذا قادر نشده‏ایم نیروى‏ خود را در عرصه اصلى‏ترین تضاد میان مردم و حاکمیت، میان مردم و امپریالیسم متمرکز سازیم.

ایجاد ارتباط بین تضادهاى‏ موجود در حاکمیت سرمایه‏دارى‏ و نشان دادن راه خروج از بن بست ارتجاعى‏ تحمیل شده بر سر راه دستیابى‏ به اهداف قانونى‏ مردم، همان به ثمر رساندن انقلاب ملى‏ و دمکراتیک است که ارایه آن، مستند ساختن «دلایل و چرائى‏ و عقبه اخبار و رویدادهاست …»، که براى‏ انتشار آن هیچ نیروى‏ دیگرى‏ در مبارزات اجتماعى‏ وجود ندارد، جز جنبش توده‏اى‏ و حزب آن.

تا زمـانـى‏ که سرمایه‏دارى‏ حاکم، در تمام قشربندى‏ آن پایبندى‏ خود را براى‏ اجراى‏ نسخه نولیبرال امپریالیستى‏ حفظ مى‏کند  - که باید افشاى‏ آن را جنبش توده‏اى‏ به یکى‏ از عمده‏ترین زمینه‏هاى‏ مبارزات تبلیغاتى‏ و ترویجى‏ خود در روند انتخابات ریاست جمهورى‏ تبدیل کند -، آرى‏ تا زمانى‏ که در بر چارچوب غارت مافیایى‏ سرمایه‏دارى‏ حاکم مى‏چرخد، باید به افشاى‏ این خیانت تاریخى‏ به دستاورد انقلاب بزرگ مردم ادامه داد، که ارتجاع به آن نام “انقلاب اقتصادى‏” داده است.

تا زمانى‏ که حاکمیت سرمایه‏دارى‏ خواستار ادامه سیاست “خصوصى‏ و آزادسازى‏ اقتصادى‏” است و اعمال آن را از طریق سرکوب آزادى‏هاى‏ دمکراتیک و قانونى‏ مصرّح در قانون اساسى‏ ایران تحقق مى‏بخشد، “اصلى‏ترین تضاد جامعه” ایران، تضاد بین مردم و دیکتاتورى‏ حاکم از یک سو و بین مردم و امپریالیسم از سوى‏ دیگر، اصلى‏ترین تضاد طبقاتى‏ در جامعه باقى‏ مى‏ماند. یعنى‏ تحقق بخشیدن به اهداف انقلاب بهمن، آماج‏هاى‏ مبارزاتى‏ را تشکیل مى‏دهند. برپایه این تحلیل است که مبارزه براى‏ به ثمر رساندن انقلاب ملى‏ و دمکراتیک بهمن ۵٧، دستور روز مبارزات انقلابى‏ جنبش توده‏اى‏ است.

باید در انتخاباتى‏ ریاست جمهورى‏ در ماه‏هاى‏ پیش‏رو جانب علم علیه خرافات را گرفت و کوشید با پیروزى‏ از این سنگر مبارزاتى‏ بیرون آمد، اما صحنه نبرد طبقاتى‏ در جامعه، کماکان “اصلى‏ترین عرصه مبارزاتى‏” است که پرچم آن را جنبش توده‏اى‏، و به ویژه جنبش توده‏اى‏، در کنار و در میان مردم باید افراشته نگه دارد!

باید با انتقال مضمون تاریخى‏ نظر کیانورى‏ در رساله “سخنى‏ با همه توده‏اى‏ها” به شرایط کنونى‏ باور داشت و به آن عمل کرد. در آن دوران، “نبرد که بر که” در حاکمیت پاسخ نهایى‏ خود را نیافته بود. نیروهاى‏ مدافع اهداف انقلاب بهمن و خواستار تحولات سیاسى‏ هنوز عمدتاً بر سر مواضع اولیه خود پاى‏مى‏فشردن. ازاین‏رو، انعکاس “اصلى‏ترین تضاد” در کلیت قشربندى‏ حاکمیت و در نبرد درونى‏ آن، انعکاس نبرد طبقاتى‏ در جامعه بود، بین ارتجاع راست داخلى‏ و حامیان خارجى‏ آن ازیک‏سو و مردم مدافع دستاوردهاى‏ انقلاب بهمن از سوى‏ دیگر.

شرایط تاریخى‏ اکنون متفاوت است. جنبش اصلاحات در آن دوران درک نکرد که برپایى‏ اقتصاد ملى‏ و دمکراتیک و حفظ آزادى‏هاى‏ دمکراتیک و قانونى‏ داراى‏ وحدتى‏ دیالکتیکى‏ بوده و نمى‏توان با ادامه سیاست “تعدیل اقتصادى‏” در دولت اصلاحات، آزادى‏هاى‏ دمکراتیک و قانونى‏ را براى‏ مردم تثبیت و تضمین نمود. پیامد ادامه سیاست اقتصادى‏ به سود سرمایه‏دارى‏ حاکم، نمى‏توانست با تداوم سلب آزادى‏هاى‏ قانونى‏ از مردم همراه نباشد. که همراه شد.

سلب آزادى‏هاى‏ قانونى‏، شرط تداوم غارت مافیایى‏ بود. ازاین‏رو اصلاحات سیاسى‏ تنها مى‏توانست دست در دست برپایى‏ اقتصاد ملى‏ و دمکراتیک رشد کرده و تثبیت گردد. این دو، مراحل مختلف و گام به گامى‏ را در رشد ترقى‏خواهانه جامعه ایفا نمى‏ساختند و نمى‏سازند. آزادى‏ و عدالت اجتماعى‏، جفت تفکیک ناپذیرند. وحدتى‏ دیالکتیکى‏ را تشکیل مى‏دهند.

متاسفانه در این بحث‏هایى‏ که آن روزها نیز در جامعه ایرانى‏ مطرح بودند، نقش و رنگ جنبش توده‏اى‏ با تشتت حاکم بر آن کمتر از آن بود، که جایى‏ بیش‏تر از کناره لجن‏زار جریان نبرد اجتماعى‏ را نثارش سازد، که طبرى‏ در شعرش گوشزد مى‏کند. خروج از این بن‏بست تاریخى‏، پایان بخشیدن به تشتت حاکم بر جنبش توده‏اى‏، از دیدگاه ضرورت شرکت فعال و متحد آن در نبرد طبقاتى‏ در جامعه به خاطر سعادت مردم و شکوفایى‏ میهن انقلابى‏، از ضرورت تاریخى‏ عظیمى‏ برخوردار مى‏باشد!

مسئولیت سنگین همه توده‏اى‏ها و کلیت جنبش توده‏اى‏، اما به ویژه مسئولین حزبى‏، رفیق على‏ خاورى‏، رفیق محمد امیدوار و دیگر مسئولان، کادرها و اعضاى‏ حزب توده ایران، در این نبرد سرنوشت‏ساز براى‏ وحدت نظرى‏ در جنبش توده‏اى‏ انکار ناپذیر است. باید قویاً از این رفقا خواستار شد به بن بست تحمیل شده به جنبش توده‏اى‏ پایان بخشند. به بن بستى‏ که در ابرازنظر “ه. م. “کمیته وحدت” به درستى‏ چنین برشمرده مى‏شود: «همگى‏ بر این باوریم که ارتجاع داخلى‏ و امپریالیسم جهانى‏ پس از درهم کوبیدن سبعانه و خونین حزب ما، براى‏ نهادینه کردن پراکندگى‏ در میان ما، آنچنان سرمایه‏گذارى‏ کرده‏اند، که اکنون به چیزى‏ کم‏تر از سود مادام‏العمر براى‏ خود راضى‏ نیستند.»

پایان بخشیدن به تشتت نظرى‏ و دست یافتن به وحدت نظرى‏، نه تنها دست یافتنى‏ است، بلکه با جداسازى‏ سّره از ناسّره در اندیشه، تنها قدم درست، واقع‏بینانه و عملى‏ براى‏ وحدت سازمانى‏اى‏ را تشکیل مى‏دهد، که مى‏تواند در زمان و شرایط لازم ایجاد شود.

این گریز ضرورى‏، اجتناب ناپذیر بود. بازگردیم به بحث در این‏ باره که جنبش توده‏اى‏ در مبارزات روز در ایران چاره‏اى‏ ندارد و باید جایى‏ را هم پرکنند، که خالى‏ مانده است، تا مبارزان انقلابى‏ مذهبى‏ دوباره از راه برسند و در نبرد دفاع از دستاوردهاى‏ انقلاب مردم، یعنى‏ براى‏ برپایى‏ اقتصاد ملى‏ دمکراتیک و حفظ آزادى‏هاى‏ دمکراتیک مصرّح در قانون اساسى‏ به وظیفه خود عمل کنند. همه این نیروها نیاز مبرم به کمک اندیشه انقلابى‏ براى‏ یافتن «قطب‏نما» دارند.

ضرورت بحث درباره تئورى‏ انقلابى‏ از این نیاز ناشى‏ مى‏شود، که بدون تئورى‏ انقلابى‏، مبارزه انقلابى‏ ممکن نیست! (لنین)  ازاین‏روست که نمى‏توان از مبارزه ایدئولوژیک چشم پوشید. درست در دوران‏هاى‏ شکست، عمده‏ترین وظیفه نظرى‏، وظیفه ایجاد روشنى‏ و زلالى‏ تئوریک است. به یاد تورج بیگوند و تاثیر جزوه کوچک او براى‏ آنانى‏ که «به بیراهه‏هاى‏ دهه ۴٠ و ۵٠» رفتند، بیندیشیم.

با آنچه گفته شد، نمى‏توان با قرار داشتن اندیشه توده‏اى‏ در سطح دیالکتیک هگل موافقت نمود. دیالکتیک ذهن‏گرایى‏ که ناظر توصیف کننده وقایع تاریخى‏ پس از حادث شدن آن‏ها باقى‏ مى‏ماند. انتشار عکس کیانورى‏ بجا و ضرورى‏ است، اما کافى‏ نیست!

پیش به سوى‏ وحدت نظرى‏ در جنبش توده‏اى‏ و حزب آن، که جز از راه بحثى‏ صمیمانه درباره مسائل و مبارزات روز مبتنى‏ بر اندیشه علمى‏ و سنتى‏ حزب توده ایران دست نیافتنى‏ است!

سطور فوق نه در نقد راه توده، که با خواست و هدف و امید پایان بخشیدن به چند صدایى‏ در جنبش توده‏اى‏، بر روى‏ کاغذ آمد.

ابراز نظر | جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز

کالبدشکافى‏‏‏ اندیشه (١)
تشتت در جنبش توده‏اى‏‏‏ به سود کیست؟
برداشت مطلق‏گرانه ”راه‏توده“ به خطا مى‏‏‏رود

۱۷/۰۹/۸۷

زمانى‏‏‏ که گفته مى‏‏‏شود که باید به چند صدایى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏ پایان داد، و آنکه بامش بیش‏تر است، بارش در این راه بیش‏تر، به اعتراض گفته مى‏‏‏شود، «رفیق خاورى‏‏‏ را رستم دستان خطاب کرده و وحدت حزب را از وى‏‏‏ مى‏‏‏خواهند. این در حالى‏‏‏ است که این واقعیات جامعه ایران و چوب دردناک حوادث و رویدادها و جسارت ورود به گود حوادث داخل کشور است، که بستر وحدت را در هر حزب و سازمان سیاسى‏‏‏ فراهم مى‏‏‏آورد، نه حسن نیت و خواست این یا آن فرد رهبرى‏‏‏ و یا عضو حزب و سازمان.» (متن تدقیق شده ابرازنظر سردبیر راه توده، منتشره در “راه‏توده” ٢٧ر١١ر٢٠٠٨)

سیر دیالکتیکى‏‏‏ در اندیشه منتشر شده در “راه‏توده” و ارزیابى‏‏‏ لحظات و جنبه‏هاى‏‏‏ متفاوت آن، نشان مى‏‏‏دهد، که نفى‏‏‏ نقش “معجزه” و داستان و افسانه در امر ایجاد وحدت نظرى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏، که  با نفى‏‏‏ نقش «رستم دستان» آغاز شده بود، از پیگیرى‏‏‏ عقلایى‏‏‏ لازم برخوردار نیست، که ویژگى‏‏‏ و خصلت ارزیابى‏‏‏ توده‏اى‏‏‏ است.

سه نکته اساسى‏‏‏ در سخنان فوق وجود دارد

اول- آنکه براى‏‏‏ برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏، “معجزه” نمى‏‏‏توان کرد و وحدت را به کمک قهرمانان افسانه‏اى‏‏‏ نمى‏‏‏توان ایجاد نمود. نتیجه عقلایى‏‏‏ از این حکم درست، صدور حکم درباره جستجوى‏‏‏ آگاهانه راه مشخص براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به وحدت نظرى‏‏‏ مى‏‏‏بوده. متاسفانه “راه‏توده” چنین راهى‏‏‏ را پیشنهاد نمى‏‏‏کند.

رفیق خاورى‏‏‏ و نه هیچ رفیق دیگر نمى‏‏‏تواند با پهلوانى‏‏‏ و یا معجزه این مهم را به پیش براند. تردیدى‏‏‏ هم نیست، که حوادث عینى‏‏‏ خارجى‏‏‏ در چگونگى‏‏‏ شکل گرفتن روند برطرف ساختن تشتت موثر خواهند بود. تاثیر حوادث به همان اندازه سنگین‏تر و تعیین کننده‏تر خواهد بود، که شرکت کنندگان در مبارزه براى‏‏‏ ایجاد وحدت نظرى‏‏‏ در حزب، از خلاقیت و ابتکار بهره‏اى‏‏‏ کم‏تر و از بى‏‏‏مبالاتى‏‏‏ در این امر سرنوشت‏ساز براى‏‏‏ جنبش توده‏اى‏‏‏، بهره‏اى‏‏‏ بیش‏تر داشته باشند. قله چنین بى‏‏‏مبالاتى‏‏‏، سپردن مطلق‏گرایانه سرنوشت وحدت نظرى‏‏‏ به دست حوادث است.

دوم- پیشنهاد براى‏‏‏ تحقق وحدت

پیشنهاد مى‏‏‏شود مبارزان جنبش توده‏اى‏‏‏ براى‏‏‏ تحقق وحدت نظرى‏‏‏ بین خود، منفعلانه در انتظار تاثیر «چوب دردناک حوادث و رویدادها» بنشیند. در بحث با آنانى‏‏‏ که مى‏‏‏گفتند باید در انتظار رسیدن انقلاب سوسیالیستى‏‏‏ در کوپه قطار نشست، تا قطار به ایستگاه “سوسیالیسم” برسد، لنین دقیقاً حذف سهل‏انگارانه ضرورت عمل و پراتیک عامل آگاه نسبت به سرنوشت انقلاب را مورد انتقاد قرار داده و آنان را سرزنش مى‏‏‏کند، که هواى‏‏‏ گرم کوپه را بر مبارزه خلاق و مبتکرانه و انقلابى‏‏‏ ترجیح مى‏‏‏دهند.

اندیشه مورد بررسى‏‏‏، در تداوم حکم درست قبلى‏‏‏ خود نمى‏‏‏ماند و مایل است مسئله مهم برطرف شدن تشتت نظرى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏ را، علیرغم موضع نفى‏‏‏ معجزه در حکم خود، به عهده معجزه و حوادثى‏‏‏ قرار دهد، که به خاطر خصلت اتفاقى‏‏‏شان، ذاّتا در تضاد قرار دارند با عمل آگاهانه انسان انقلابى‏‏‏.

موکول نمودن مسئله وحدت به «جسارت ورود به گود حوادث داخل کشور» توسط “رهبران”، که در بخش بعدى‏‏‏ نظر فوق عنوان مى‏‏‏شود، نیز عامل اتفاقى‏‏‏ را در روند وحدت نظر مطلق مى‏‏‏سازد. حادثه و اتفاق مستقل از خواست و آگاهى‏‏‏ انسان قرار دارد و به طور عینى‏‏‏ موثر واقع مى‏‏‏شود.

- آنجا که در انتظار حوادث نشستن توصیه مى‏‏‏شود، شرایط عینى‏‏‏ “خارجى‏‏‏” مطلق مى‏‏‏گردد؛

- آنجا که جسارت “رهبران” مورد تاکید قرار مى‏‏‏گیرد، عامل اتفاقى‏‏‏ ذهنى‏‏‏ “درونى‏‏‏” در جنبش توده‏اى‏‏‏ مطلق مى‏‏‏گردد.

هر دو عنصراى‏‏‏ که مضمون مطلق‏گرایانه پیشنهاد را تشکیل مى‏‏‏دهند، عنصرى‏‏‏ اتفاقى‏‏‏ هستند. زیرا، نه مى‏‏‏توان با روشنى‏‏‏ و قاطعیت پیش‏گویى‏‏‏ کرد، چه حوادثى‏‏‏ در کشور اتفاق خواهند افتاد. همچنین، نقش «جسارت ورود به گود»، که «بستر … وحدت» را ایجاد مى‏‏‏کند نیز عنصرى‏‏‏ اتفاقى‏‏‏ است، زیرا وابسته است به شخصیت “رهبر”، که تا چه حد “جسور” باشد.

ضرورت و اتفاق جفت متضاد دیالکتیکى‏‏‏ هستند. تکیه یک سویه و مطلق‏گرانه به یک جنبه و لحظه در کوشش براى‏‏‏ ایجاد وحدت نظرى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏، قرابتى‏‏‏ با اندیشه و اسلوب پژوهش و مبارزه انقلابى‏‏‏ توده‏اى‏‏‏ ندارد. تکیه مطلق‏گرانه به ضرورت، به اراده‏گرى‏‏‏ و حادثه‏جویى‏‏‏ مى‏‏‏انجامد. تکیه مطلق‏گرانه به اتفاق و حادثه، به نفى‏‏‏ نقش عامل آگاه، یعنى‏‏‏ انسان، منجر مى‏‏‏شود.

نکته پراهمیت دیگر در پیشنهاد ارایه شده، در قائل شدن ارزش عام براى‏‏‏ نظریه بیان شده است. ارزشى‏‏‏ عامى‏‏‏، که نظر ارایه شده را به سطح یک تئورى‏‏‏ و نظریه ارتقا مى‏‏‏بخشد و آن را تئوریزه مى‏‏‏کند. در ادامه مطلب، “نظریه” چنین تعمیم داده شده و از آن چنین نتیجه‏گیرى‏‏‏ مى‏‏‏شود: «چوب دردناک حوادث و رویدادها و جسارت ورود به گود حوادث داخل کشور است، که بستر وحدت را در هــر [تکیه از ما] حزب و سازمان سیاسى‏‏‏ فراهم مى‏‏‏سازند.»

به عبارت دیگر، «وحدت» مى‏‏‏تواند در همه کشورها و در همه زمان‏ها و نزد هــر حزب و سازمان تنها از طریق اعلام شده تحقق یابد. تحلیل شرایط مشخص براى‏‏‏ تصمیم‏گیرى‏‏‏ درباره راهى‏‏‏ که مى‏‏‏تواند وحدت را ممکن و یا لااقل راه دسترسى‏‏‏ به آن را هموار سازد، بى‏‏‏نتیجه و صرف غیرضرور انرژى‏‏‏ و توان مبارزان است.

در جنبش کمونیستى‏‏‏، متاسفانه چنین برداشت‏هاى‏‏‏ آئین‏گونه که مارکس آن‏ها را “مقوله” مى‏‏‏نامد، جدید نیستند. پرپیامدترین آن‏ها این برداشت بود، که گویا تنها راه برپایى‏‏‏ سوسیالیسم، تکرار دگم و مکانیکى‏‏‏ “مدل شوروى‏‏‏ براى‏‏‏ ساختمان سوسیالیسم است”. فاجعه ناشى‏‏‏ از این دگم غیرقابل انکار است.

سـه- اندیشه مورد بررسى‏‏‏ در ادامه، در تاکید بر نقش عناصر اتفاقى‏‏‏ در امر ایجاد شدن «بستر … وحدت حزب»، به نفى‏‏‏ نقش عامل آگاه، در مورد بحث ما، یعنى‏‏‏ به نفى‏‏‏ نقش توده‏اى‏‏‏ها مى‏‏‏پردازد و مى‏‏‏نویسد: «حسن نیت و خواست این یا آن فرد رهبرى‏‏‏ و یا عضو حزب و سازمان» نمى‏‏‏تواند در ایجاد شدن «بستر … وحدت حزب» موثر واقع گردد. تنها و تنها باید در کوپه گرم به انتظار حوادث و رسیدن به «بستر … وحدت حزب» و یا ایستگاه “سوسیالیسم” نشست! سیاست نادرستى‏‏‏ که بى‏‏‏توجه به دلایل آن، متاسفانه واقعیتى‏‏‏ را در همه سال‏هاى‏‏‏ گذشته تشکیل داده است.

نفى‏‏‏ محقانه و درست و علمى‏‏‏ “معجزه” به مثابه عامل ایجاد وحدت در حزب در آغاز سخن، که مى‏‏‏بایستى‏‏‏ با تاکید بر ضرورت پایبندى‏‏‏ به تحلیل مشخص شرایط و جستجوى‏‏‏ آگاهانه، خلاق، مبتکرانه، هوشمندانه و پرشور راه وحدت نظرى‏‏‏ ادامه مى‏‏‏یافت، در نظر مورد بررسى‏‏‏ نه تنها مطرح نمى‏‏‏شود، بلکه نفى‏‏‏ مى‏‏‏گردد.

به طور عینى‏‏‏، با نفى‏‏‏ نقش عامل آگاه، یعنى‏‏‏ انسان توده‏اى‏‏‏ از صدر تا ذیل در ایجاد کردن «بستر … وحدت حزب»، در و پنجره براى‏‏‏ ورود انواع راه‏حل‏هاى‏‏‏ ذهنى‏‏‏ و اتفاقى‏‏‏ و بى‏‏‏پایه و اساس باز مى‏‏‏شود.

ریشه وجودى‏‏‏ پذیرفتن مطلق‏گرانه تاثیر عوامل ذهنى‏‏‏ و اتفاقى‏‏‏ در هستى‏‏‏ انسان، که به معناى‏‏‏ نفى‏‏‏ نقش انسان آگاه در “ساختن” تاریخ است، در عدم درک رابطه دیالکتیکى‏‏‏ بین ذهن و عین قرار دارد. پرداختن و توضیح بهم‏پیوستگى‏‏‏ و بهم‏تنیدگى‏‏‏ رابطه و تاثیر بین ذهن و عین، رابطه و تاثیر بین انسان آگاه و شرایط حاکم در محیط پیرامون، چارچوب نوشته حاضر را مى‏‏‏شکند. اما شاید یک جمله از مارکس در انتقاد به برداشت دیالکتیک هگل، هنوز در حوصله خواننده باشد. مارکس (و همچنین انگلس در “لودویک فویرباخ”) دیالکتیک هگل درباره شناخت رابطه بین عین و ذهن را مورد انتقاد قرار مى‏‏‏دهد، زیرا در “ایده مطلق” هگل  - هدف عرفانى‏‏‏‏اى‏‏‏ که انسان تنها گام به گام در طول تعالى‏‏‏ خود به شناخت از آن دست مى‏‏‏یابد -، عامل آگاه (ذهن) به طور واقعى‏‏‏ در “ساختن” تاریخ شرکت ندارد. «زیرا پس از وقوع تاریخ، به اندیشیدن درباره آن مى‏‏‏پردازد».

اندیشهِ خواستار رفتن به دنبال «حوادث» به منظور ایجاد «وحدت نظرى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏»، در سطح دیالکتیک ایده‏آلیستى‏‏‏ هگل از حرکت بازمانده است، زیرا پس از “مرگ”، پس از حادث شدن اتفاق، وارد صحنه مى‏‏‏شود. در این اندیشه، نقش انسان به نقش زنبور در ساختن کندوى‏‏‏ عسل، واکنشى‏‏‏ و غریزى‏‏‏، تقلیل داده مى‏‏‏شود، در حالى‏‏‏ که بى‏‏‏تجربه‏ترین و خام‏ترین استادکار معمار، پیش از ساختن خانه، آن را در اندیشه خود ترسیم مى‏‏‏کند.

نفى‏‏‏ شناخت علمى‏‏‏ انسان آگاه در انتخاب راه، به نفى‏‏‏ حتى‏‏‏ «حسن نیت و خواست این یا آن فرد رهبرى‏‏‏ و یا عضو حزب و سازمان» نیز تسرى‏‏‏ داده مى‏‏‏شود. نقش انسان که به قول مارکس سازنده و اختیاردار برپایى‏‏‏ هستى‏‏‏ خود از این طریق مى‏‏‏باشد، که با شناخت آگاهانه و علمى‏‏‏ از شرایط حاکم،  به تغییر واقعیت به سود خواست خود مى‏‏‏پردازد، نفى‏‏‏ مى‏‏‏شود. گویا برعکس، انسان محکوم در چنگال قواى‏‏‏ ساحره و رازگون و عرفانى‏‏‏ بوده و نه تنها قادر نیست با شناخت شرایط به تصمیمى‏‏‏ آگاه نایل گشته و راه معینى‏‏‏ را انتخاب کند، بلکه حتى‏‏‏ آن‏چنان گرفتار “نیروهاى‏‏‏ اهریمنى‏‏‏” است، که مى‏‏‏توان حتى‏‏‏ به انکار وجود «حسن نیت و خواست» هم نزد او پرداخت. اندیشه مذهبى‏‏‏ و “چاه چمچران”، خیلى‏‏‏ دور نیست!

موضع خرافاتى‏‏‏ در مذهب حاکم، که انسان را فاقد حاکمیت بر سرنوشت خود و گرفتار در چنگال حوادث و “خواست الهى‏‏‏” مى‏‏‏پندارد را زنده‏یاد کیانورى‏‏‏ در رساله‏اى‏‏‏ در سال ١٣٧٨ مورد بررسى‏‏‏ قرار داده است. مضمون و محتواى‏‏‏ این رساله در ارتباط قرار دارد با مبارزات اجتماعى‏‏‏ در ایران در دهه هفتاد. “توده‏اى‏‏‏ها” خلاصه‏اى‏‏‏ از مضمون بحث کیانورى‏‏‏ را درباره «نبرد علم و خرافات» در نوشته “ابرازنظر سوم” ارایه کرده است. مطالعه رساله کیانورى‏‏‏ از منظر بحث بین علم و خرافات شایسته توصیه است( www.).

جز طبرى‏‏‏، چه کس دیگرى‏‏‏ باید در موقع بحث درباره نقش انسان بگوید، که «گفتنى‏‏‏»ها دارد …

«اى‏‏‏ قواى‏‏‏ کور طبیعت، کور خوانده‏اید. بخردى‏‏‏ من ننگرید. من از یک شاخه درخت نیز خردتر و تردترم، ولى‏‏‏ من خلاصه تکامل میلیاردها ساله مادّه‏ام و لذا نیروى‏‏‏ عظیم درک و دگرگون کردن در من نهان است. من از ژرفاى‏‏‏ این درّه‏هاى‏‏‏ نمناک و تاریک تا بالاى‏‏‏ قبّه پرلمَعان خورشید، بالا خواهم یازید.» (ا. ط.، “اندیشه‏هایى‏‏‏ پراکنده درباره انسان و زندگى‏‏‏”، در “یاداشت‏ها و نوشته‏هاى‏‏‏ فلسفى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏” ص، ١١٠، ١٣۴۵)

«…

مجو اى‏‏‏ هموطن از ایزد تقدیر بهر خود،

طلب کن بخت را از جنبش بازوى‏‏‏ سخت خود.

…»  (ا. ط.، نوار “آن جاودان”)

«…

آسمان را به آیش رها کنید!

زمین را به موران وامگذارید!  اى‏‏‏ باد بدستان!

طوفان در دستتان خانه دارد،

زمین بر دو عمودتان استوار است،

خورشید از نگاهتان مى‏‏‏زاید،

ابرهاى‏‏‏ تیره را در سینه‏هاتان محبوس مکنید،

شهد شیرین زمان به کامتان است.

…» (ا. ط.، “فرسایش در خزان”، در سروده‏هاى‏‏‏ زندان، ١٣۶۵)

انسان قادر نیست اراده‏گرایانه شرایط عینى‏‏‏ حاکم را تغییر دهد. براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به تغییر در شرایط عینى‏‏‏، شناخت همه‏جانبه آن‏ها و زمان ضرورى‏‏‏ است. اما تغییر شرایط حاکم بدون عمل و پراتیک آگاهانه انسان ممکن نیست. تجربه یا پراتیک اجتماعى‏‏‏، مشخصه اندیشه مارکسیستى‏‏‏ و مرز جدایى‏‏‏ اندیشه فلسفى‏‏‏ ماتریالیسم- دیالکتیک از دورانى‏‏‏ است، که در آن فیلسوف‏ها تنها به توصیف جهان مى‏‏‏پرداختند. تغییرى‏‏‏ که انسان پس از شناخت و درک واقعیت موجود، در عمل آگاهانه و هدفمند، دنبال مى‏‏‏کند.

مارکس و انگلس هستند که با بریدن از دیالکتیک ایده‏آلیستى‏‏‏ نزد هگل و وارد نمودن پراتیک و عملکرد آگاهانه انسان، به کشف مرحله تغییر شرایط هستى‏‏‏ توسط انسان نایل شدند و تئورى‏‏‏ شناخت را به مرحله ماتریالیسم دیالکتیکى‏‏‏ ارتقاء دادند.

آگاهى‏‏‏ انسان انعکاس رشدیافته‏ترین سطح تجربه عملى‏‏‏ او است. نفى‏‏‏ نقش عامل آگاهى‏‏‏ در هستى‏‏‏ انسان و به طریق اولى‏‏‏ در یک جنبش اجتماعى‏‏‏، نزول دادن جنبش به سطحى‏‏‏ نازل‏تر از سطح رشد تاریخى‏‏‏ آن مى‏‏‏باشد.

وحدت نظرى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏، ضرورتى‏‏‏ عینى‏‏‏ است

این تصور که یک جریان توده‏اى‏‏‏ انتظار معجزه از رفقاى‏‏‏ مسئول حزبى‏‏‏ دارد، تا مشکلات بر سر راه وحدت نظرى‏‏‏ حزب برطرف شوند، نگاه و نظر از «روزنى‏‏‏ تنگ» (طبرى‏‏‏) به جریان توده‏اى‏‏‏ است، که «گهگاه روى‏‏‏ برخى‏‏‏ سایت‏هاى‏‏‏ اینترنتى‏‏‏ قرار مى‏‏‏گیرند» (راه‏توده، همانجا).

بحث بر سر این نکته است، که تنها با برخورد صمیمانه نظریات در مورد مسائل روز (براى‏‏‏ مثال انتخابات آینده ریاست جمهورى‏‏‏ در ایران و دیگر پرسش‏هاى‏‏‏ مطرح، که مى‏‏‏توان آن‏ها را با تکیه به تعریف زنده‏یاد جوانشیر، “وظایف دمکراتیک” حزب توده ایران نامید) و اهداف دورنمایى‏‏‏ (مثلاً تحقق بخشیدن به اهداف انقلاب ملى‏‏‏ و دمکراتیک بهمن ۵٧ و فراتر از آن، که جوانشیر آن‏ها را “وظایف سوسیالیستى‏‏‏” حزب مى‏‏‏نامد) است، که نظریات صیقل یافته و تدقیق مى‏‏‏گردند و مضمون و محتواى‏‏‏ مبارزات و «سیاست مشخص و دقیق در ارتباط با تحولات جامعه» (”راه‏توده” همانجا) که توسط حزب توده ایران پیشنهاد مى‏‏‏شود، در جنبش توده‏اى‏‏‏ و توسط مردم درک مى‏‏‏گردد. بحثى‏‏‏ که باید اذعان داشت هنوز در میان گردان‏هاى‏‏‏ توده‏اى‏‏‏ آغاز نشده است.

ریشه عینى‏‏‏ تشتت نظرى‏‏‏ حاکم را باید در فقدان زمینه عینى‏‏‏ براى‏‏‏ بحث مشترک در سه دهه گذشته دانست. دیرتر نشان داده خواهد شد، که بحث‏ها و مواضع موازى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏، قویاً علیه منافع حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر و پیش‏تاز روشنفکرانه مبارزات دمکراتیک و ملى‏‏‏ مردم میهن ما، عمل مى‏‏‏کند و لذا با ذاّت و مضمون تاریخى‏‏‏ مبارزات حزب توده ایران در تضاد قرار دارد.

دسترسى‏‏‏ به نظر مشترک از این طریق نیز ممکن مى‏‏‏گردد، که مواضع صادقانه، اما اشتباه، در برابر مواضعى‏‏‏ که از خارج به درون جنبش توده‏اى‏‏‏ وارد شده و با ذاّت جنبش توده‏اى‏‏‏ در تضاد هستند و هدف دیگرى‏‏‏ را دنبال مى‏‏‏کنند، شناخته و افشا شوند. یعنى‏‏‏ سّره از ناسّره تشخیص داده شود.

کوشش براى‏‏‏ جلب توجه رفقاى‏‏‏ مسئول به مسئولیت تاریخى‏‏‏ در مبارزه براى‏‏‏ رفع تشتت نظرى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏، از چنین مضمونى‏‏‏ برخوردار است! مضمونى‏‏‏ که داراى‏‏‏ محتوایى‏‏‏ عینى‏‏‏ و مادى‏‏‏، و نه افسانه‏‏اى‏‏‏، رازگونه- عرفانى‏‏‏ و یا اخلاقى‏‏‏ مى‏‏‏باشد!

جنبش توده‏اى‏‏‏ داراى‏‏‏ هیچ وسیله دیگرى‏‏‏ جز بحث صمیمانه و متین، مبتنى‏‏‏ بر اندیشه تئوریک و فلسفى‏‏‏ حزب توده ایران ندارد، تا بتواند از سقوط در ورطه اشتباه و گمراهى‏‏‏ دورى‏‏‏ جوید.

سیر دیالکتیکى‏‏‏ در اندیشه منتشر شده در “راه‏توده” و ارزیابى‏‏‏ لحظات و جنبه‏هاى‏‏‏ متفاوت آن، نشان مى‏‏‏دهد، که نفى‏‏‏ نقش “معجزه” و داستان و افسانه در امر ایجاد وحدت نظرى‏‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏‏ که  با نفى‏‏‏ نقش «رستم دستان» در نظر آغاز شده بود، از پیگیرى‏‏‏ لازم برخوردار نیست، که ویژگى‏‏‏ و خصلت ارزیابى‏‏‏ توده‏اى‏‏‏ است.

«در عرصه امید خزانى‏‏‏ نیست»

باز هم باید ابراز امیدوارى‏‏‏ کرد و براى‏‏‏ دسترسى‏‏‏ به این “امید” کوشید، که کلیت جنبش توده‏اى‏‏‏ بر ضرورت بحث صمیمانه درباره برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏‏ در جنبش به اتفاق نظر دست یابد. وجود تشتت در جنبش توده‏اى‏‏‏ تنها و تنها در خدمت منافع ارتجاع داخلى‏‏‏ و جهانى‏‏‏ مى‏‏‏باشد. واقعیتى‏‏‏ که در اعلامیه کمیته مرکزى‏‏‏ حزب توده ایران به مناسبت ۶٧ مین  سالروز پایه‏گذارى‏‏‏ حزب نیز بر جسته شده است. “توده‏اى‏‏‏ها” در نامه منتشر شده به رفقاى‏‏‏ مسئول حزبى‏‏‏، به طور تائیدآمیز محتواى‏‏‏ اعلامیه را مورد توجه قرار داده است.

بدون تردید پذیرفتن ضرورت و بحث صمیمانه، کم هزینه‏ترین راه براى‏‏‏ روشن شدن مواضع توده‏اى‏‏‏ و پذیرش مشترک نتایج نظرى‏‏‏ از طرف همه گردان‏هاى‏‏‏ صادق و انقلابى‏‏‏ خواهد بود. در این امر مهم، مسئولین حزبى‏‏‏، از مسئولیت سنگین‏تر و تاریخى‏‏‏تر برخوردار هستند.  نقش پراهمیت رفیق على‏‏‏ خاورى‏‏‏ در سازماندهى‏‏‏ چنین بحثى‏‏‏، انکار ناپذیر است.

البته مى‏‏‏توان راه‏هاى‏‏‏ دیگرى‏‏‏ را نیز براى‏‏‏ تبادل نظر به خدمت گرفت. هر پیشنهادى‏‏‏ مى‏‏‏تواند نقش راهگشا داشته باشد. هر حرکتى‏‏‏ در این زمینه، بهتر از بى‏‏‏حرکتى‏‏‏ است.

“توده‏اى‏‏‏ها” خواهد کوشید، به دور از برخوردهاى‏‏‏ شخصى‏‏‏ و حتى‏‏‏المقدور مبتنى‏‏‏ بر موضع انتقادى‏‏‏ عین‏گرا و چیزگونه، برخوردهاى‏‏‏ شخصى‏‏‏ و ذهنى‏‏‏ غیرضرور را باعث نگردد. در همین جا، هم براى‏‏‏ پیش آمدن احتمالى‏‏‏ چنین برخوردها در گذشته و یا در آینده، ابراز تاسف کرده و پوزش مى‏‏‏خواهد. سوءتفاهم در برخوردها اما نه از سر کین، که به گفته طبرى‏‏‏ در سروده‏هاى‏‏‏ زندانش (١٣۶۵)  «… رحم‏ها را بارور مى‏‏‏خواهم، به همان سان که دست‏ها را در کار، و مغزها را در اندیشه مداوم …» (احسان طبرى‏‏‏، “گریز”، ١٣۶۵) *

.

* گـریـز

اى‏‏‏ آنکه چون غزالى‏‏‏ زیبا،

از منظر نگاهم، چابکانه گریخته‏اى‏‏‏،

یک نگاهت مرا بس.

در آن لحظه درنگ،

چون باد گذشتى‏‏‏، بر کشتگاه زندگى‏‏‏ام،

به نرمى‏‏‏ اشکى‏‏‏ که از گونه کودکى‏‏‏ مى‏‏‏چکد،

به تندى‏‏‏ برقى‏‏‏ در یک شب تیره و سیاه.

ترا گریزان مى‏‏‏خواهم، اى‏‏‏ غزال تیزپایم،

از جنگل چنگال وحوش نامیمون.

ترا رمیده مى‏‏‏خواهم،

از مرداب نفرت‏بار و دل‏انگیز.

من رحم‏ها را بارور مى‏‏‏خواهم،

به همان سان که دست‏ها را در کار،

و مغزها را در اندیشه مدام.

نه صیاد بوده‏ام،

نى‏‏‏ خوى‏‏‏ صیادى‏‏‏ در خود نهاده‏ام.

پس اى‏‏‏ غزالِ گریزپایم، بگریز، بگریز.

۱ ابراز نظر » | جنبش توده ای

مسئله اتحادها (٣)
”اتحاد و انتقاد“ در برداشت تارنگاشت ”عدالت“
«احمدىنژاد به دنبال چیست»

۱۴/۰۹/۸۷

زمانى که گفته مىشود که باید با تشتت نظرى در جنبش توده‏اى مبارزه کرد و مسئولین حزبى از همه در این زمینه مسئول‏تر هستند، عده‏اى مىگویند، “مگر رفیق خاورى مىتواند معجزه کند”؟

البته هیچ‏کس «رستم دستان» نیست و “معجزه” هم نمىتواند بکند. طرح این گونه مسائل جدى نیست.

بحث بر سر این نکته است، که تنها با برخورد صمیمانه نظریات در مورد مسائل مورد بررسى است که نظریات صیقل مىیابند و تدقیق مىگردند و مضمون مبارزات حزب توده ایران در جنبش توده‏اى و بین مردم درک مىشود. تنها از این طریق نیز ممکن مىگردد، که مواضع صادقانه، اما اشتباه، در برابر مواضعى که از خارج به درون جنبش توده‏اى وارد شده و با ذاّت جنبش توده‏اى در تضادند و هدف دیگرى را دنبال مىکنند، شناخته و افشا شوند. یعنى سّره از ناسّره تشخیص داده شود.

کوشش براى جلب توجه رفقاى مسئول به مسئولیت تاریخى در مبارزه براى رفع تشتت نظرى در جنبش توده‏اى، از چنین مضمونى برخوردار است! مضمونى که داراى محتوایى عینى و مادى، و نه افسانه‏‏اى، رازگونه- عرفانى و یا اخلاقى مىباشد!

جنبش توده‏اى داراى هیچ وسیله دیگرى جز بحث صمیمانه و متین و مبتنى بر اندیشه تئوریک و فلسفى حزب توده ایران ندارد، تا بتواند از سقوط در ورطه اشتباه و گمراهى دورى جوید. باید با گوش هوش به خاطره طنین گرم صداى سیاوس کسرایى گوش فراداد، که “خـطر” را گوشزد مىکند:

خطـر!

جاده لغزنده و شب تاریک است.

در فراز درّه، ره باریک است.

رهگذر،

در چنین گرده صعب و چنان تنگه هول،

با چراغى که نفس مىبردش دم به دم،

از یورش باد،

کج نیفتى به چپ و راست،     خطـر!

سیاوش کسرایى، ٩ بهمن ١٣۶۴

*****

«احمدىنژاد به دنبال چیست»

«دولت در وجه اثباتى، به نص تئورى “جمهورى ناب” عمل مىکند.»

این جمله را مىتوان جمع‏بندى از مقاله‏اى ارزیابى کرد، که سید امیرحسین مهدوى در “اعتماد سالنامه” به چاپ رسانده و تارنگاشت عدالت آن را در ٨ آذر ١٣٧٨ منتشر کرده است.

همزمان در تارنگاشت عدالت مقاله‏اى از نامه‏مردم، ارگان مرکزى حزب توده ایران، در ارزیابى از نقش سرمایه‏دارى بزرگ وابسته تجارى در ایران در پایان سال ١٣۵٩، منتشر شده است.

١- در توضیح مضمون “جمهورى ناب”، نظریه‏پرداز، آقاى مهدوى، با هدف کمک به درک موضع دولت و «فهم رفتارهاى رئیس جمهور»، به توضیح «سه هدف - سه شعار» مىپردازد و برجسته مىسازد، که «پرهیز از افتتاح واحدهاى صنعتى و تمایل به همنشینى با محروم‏ترین اقشار …»، ویژگى خصلتى رئیس جمهورى را تشکیل مىدهد.

مهدوى به منظور توضیح «سه هدف» فوق، مىپرسد: «ستاره راهنماى او [رئیس جمهور] در خط‏مشى گذارى سیاسى و اقتصادى چیست؟» و پاسخ مىدهد: «نقد احمدىنژاد معیار ندارد [و مفسران را مجبور مىسازد با] تمسک به استدلال استقرایى و اصل تعمیم، … به استنتاج منطق حاکم بر رفتارهاى قوه اجرایى [پرداخته و] … دستگاهى ناقص براى تحلیل اهداف دولت نهم ارائه [ کنند که همراه است با شناخت] … تقسیم‏بندى سه‏گانه گروه‏هاى هدف [مبارزاتى] دولت … ».

به عبارت دیگر، اسلوب «خط‏مشى گذارى سیاسى و اقتصادى» دولت نهم، اسلوب برخورد دولت به سه گروه در جامعه مىباشد. شیوه‏اى که مىتوان با تکیه به شیوه برخورد «اثباتى به نص تئورى “جمهورى ناب”»، که نظریه‏پرداز آن را شیوه «عمل دولت» نامیده بود، شیوه “نفى کنندهِ نص تئورى جمهورى ناب” ارزیابى کرد، که آن را در بحث فلسفى، “دیالکتیک نفى” نیز مىنامند.

آقاى مهدوى در ارتباط با سه گروه «هدف [مبارزاتى] دولت»، به توضیح نحوه عمل دولت در برابر آن‏ها مىپردازد. نحوه عملى که هدف آن، «در جهت تضعیف و رقیق کردن حضور و مطالبات آنان …» مىباشد.

این سه گروه که باید موقعیتشان تضعیف گردد، عبارتند از: اول- «طبقه متوسط خواهان مشارکت سیاسى»، دوم- «طبقه متوسط خواهان کسب زندگى متفاوت» و سوم- «طبقه سرمایه‏دار خواستار استقلال از دولت».

مبارزه علیه این سه گروه نیز در سه شعار تبلور مىیابد.

علیه گروه اول با «شعار سیاست گریزى و غرب ستیزى»، که در سیاست دولت احمدىنژاد در «مقابله با حزب و تحزب به عنوان برجسته‏ترین نماد این طبقه [عملى شد. برنامه‏اى که] ازجمله [از] مهم‏ترین اهداف دولت نهم به شمار مىروند»؛  علیه گروه دوم، سیاست دولت تحت عنوان «شعار ارزشگرایى» اجرا شد، که در «… مخابره شدن تصاویر درهم کوبیدن دیش‏هاى دریافت امواج ماهواره با دیلم و همچنین شمارى از برخوردها با بانوانى که پوششى متفاوت با استانداردهاى طرح داشتند، [تظاهر خود را یافت، که] قطعا به مهم‏ترین پیام عزم دولت براى تحدید مطالبات طبقه متوسط خواهان سبک زندگى متفاوت، تعبیر شد»؛

و بالاخره دولت نهم علیه گروه سوم که «بهار بخش خصوصى» را ایجاد کرده بود و همانند «وزراى خاتمى به صراحت از سرمایه‏گذارى خصوصى و سرمایه‏دارى دفاع کرد و سرمایه‏دار پس از سال‏هاى “زالوصفت” نامیده شدن، [در دوره خاتمى] صاحب حرمت و قداست شد … [که در همین دوران] اکبر هاشمى رفسنجانى، نماینده بىرقیب طبقه سرمایه‏دار، خواستار استقلال از دولت بود [و] … با تهیه پیش نویس سند چشم‏انداز و سیاست‏هاى کلى اصل ۴۴ در مجمع تشخیص مصلحت نظام، مومن بودن خود به اقتصاد آزاد و بخش خصوصى را ثابت کرده بود» …، آرى علیه این گروه سوم، دولت نهم با «شعار عدالت خواهى» به مبارزه برخاست. «خط تبلیغاتى احمدىنژاد براى زنده کردن [به خوان برجسته ساختن] شکاف فقر و غنا و بزرگ نمایى [بخوان افشاى] مافیاها و روابط پشت پرده اقتصادى تردیدى در هدف گیرى دولت نهم علیه منافع این طبقه باقى نگذاشت.»

در تدقیق نکات فوق، نظریه‏پرداز اضافه مىکند: «البته مشکل احمدىنژاد، نه سرمایه‏دار، که سازوکارهاى حاکم بر اقتصاد آزاد بود … نقطه هدف [مبارزه] دولت، سرمایه‏دارى خواهان زیست مستقل از دولت بود. … اصرار دولت به اعطاى وام ارزان [که از طریق تقلیل نرخ سود براى سپرده‏ها در بانک‏ها عملى شد و به تبع آن سود اعتبارى بانک‏ها نیز] به واحدهاى کوچک و زودبازده [تقلیل یافت.] تلاش [فوق] براى سوق دادن نقدینگى از واحدهاى بزرگ به کارگاه‏هاى کوچک است. این سیاست، که به اقرار بیانیه رسمى بانک مرکزى (هفته سوم اسفند ماه)، ادامه حیات سیستم بانکى [عمدتاً خصوصى؟] را با مخاطره روبرو کرده است، به ایجاد رانت براى افرادى که به نظام بانکى دسترسى داشتند [یعنى صاحبان نقدینگى که سپرده‏هایشان با سود بیش از ٢٠ درصد در طول ۵ سال به حجم دو برابر دست مىیافت، پایان داده شد. سیاستى که به] افزون شدن مشکلات صنعت انجامید.»

سخن کوتاه: یکى از عمده‏ترین اقدامات اقتصادى دولت نهم علیه سرمایه‏دارانى که خواستار استقلال از دولت بودند، تقلیل سود سپرده‏هایشان در بانک‏ها بود.

اقدام دوم، بنیادىتر مىباشد و آن مخالفت و «برخورد به سیاست‏هاى کلى اصل ۴۴ قانون اساسى و موضوع واگذارى بنگاه‏هاى دولتى» است. «به دنبال ابلاغ بند “ج” این سیاست از سوى رهبرى انقلاب، احمدىنژاد طى نامه‏یى خواستار اختصاص پیدا کردن چهل درصد از سهام واحدهاى قابل واگذارى به اقشار محروم شد. سهام موسوم به “عدالت”، تاکنون بین دهک‏هاى فردوست اقتصادى توزیع شده است. برگه سهام عدالت، درواقع سهام تعاونىهاى استانى است … این روند، همانطور که از ابتدا عیان بود، باعث عدم استقبال بخش خصوصى از خرید سهام بنگاه‏هاى مشمول اصل ۴۴ شد. با این ترفند دولت و با احتساب آن بخش از سهام که در دست دولت و کارگران و مدیران واحدها باقى خواهد ماند، عملاً “مدیریت” هیچ بنگاه بزرگى به بخش خصوصى واگذار نخواهد شد. … این سیاست به خوبى تاکنون جواب داده است، چنان که در آخرین و بزرگ‏ترین واگذارى بخش عمده‏یى از صنعت فولاد و آلومینیوم کشور مشترى خصوصى پیدا نکرد و توسط صندوق قرض‏الحسنه بسیجیان خریدارى شد. …».

٢- تا اینجا، کوشش نه چندان ‏آسان براى استخراج و بیان آنچه که مضمون مقاله را تشکیل مىدهد. مضمونى، که مضمون مقاله “اندر حکایت جدال بىپایان آرمانگرایان و مدیران” به قلم روح‏الله رشیدى را نیز تشکیل مىدهد، که در “عدالتخانه” ١١ آذر ١٣٨٧ درج شده و تارنگاشت عدالت نیز آن را منتشر  کرده است.

مضمون این مقاله، افشاى موضع مدیران “واقع‏گرایى” است، که مدافع «تن دادن به الزامات توسعه [هستند] و «پذیرفته‏اند، که “عده‏اى باید بمیرند، تا عده‏اى دیگر زنده”گى کنند.» و این عده که باید فدا شوند، کسى جز «ناتوانان» نیستند!

این در حالى است که «آرمانگرایان اما اصرار دارند، که مىتوان و باید نسخه دیگرى براى توسعه یافت، تا [رشد و ترقى اجتماعى] انسانىتر باشد …». در این مقاله «نسخه دیگرى» توسط نظریه‏پرداز ارایه نشده است.

٣- ابوالقاسم سرحدىزاده، وزیر سابق کار و یکى از چهره‏هاى “چپ” مذهبى آن دوران، در مصاحبه‏اى با ایلنا (١١ آذر ٧٨)، در ارزیابى سیاست و موقعیت رئیس جمهور مىگوید «آقاى احمدىنژاد به عنوان رئیس یک حزب سیاسى با مشى کاملا مشخص مطرح است.» او مورد تائید قرار مىدهد که «قطعا موقعیت احمدىنژاد در بین توده‏هاى مردم مستحکم است و با رفتارهاى حساب شده‏اى که در بین احاد مردم صورت داده است، موقعیت خوبى دارد …».

تحلیل مشخص شرایط مشخص

همانطور که در آغاز مطلب اشاره شد، تارنگاشت عدالت همزمان با انتشار مطالب فوق، که پیش‏تر عنوان شدند، مقاله “نقش سرمایه بزرگ وابسته تجارى در مرحله کنونى انقلاب ضدامپریالیستى و خلقى” را نیز منتشر ساخته است. این مقاله پیش‏تر در نامه مردم، ارگان مرکزى حزب توده ایران در اول دىماه ١٣۵٩ به چاپ رسیده بود.

انتشار این مقاله پرارزش، که ارزیابى مشخصى از “نبرد که بر که” را به دنبال پیروزى انقلاب بهمن در ایران ارایه مىدهد، نمىتواند به معناى استفاده و انتقال یک به یک مضمون آن به شرایط کنونى “مبارزه که بر که” در ایران فهمیده و مجاز شناخته شود. متاسفانه تارنگاشت عدالت در این زمینه توضیحى ارایه نکرده، ولذا این برداشت مىتواند به وجود آید، که تارنگاشت چنین مىپندارد.

مقاله منتشره در نامه مردم، هم در وجه اسلوب اندیشه و هم در وجه ارایه داده‏ها و تحلیل مشخص تاریخى، از کیفیتى پربار و بالا برخوردار است. از نظر اسلوبى، مقاله با ارایه تاریخچه نقش سرمایه بزرگ وابسته تجارى، یعنى با توجه به وجه ماتریالیسم تاریخى در موضوع مورد بحث، ویژگى تحلیل علمى توده‏اى مبتنى به یافتن رشته “تکاملى” در پدیده مورد پژوهش را به نمایش مىگذارد. در بررسى مشخص، یعنى ارزیابى “دیالکتیک مشخص” نقش سرمایه تجارى در روند رشد جامعه ایرانى، مقاله مذکور سرشار است از توجه به جوانب مختلف نقش آن. داده‏هاى ذکر شده در مقاله از عملکرد سرمایه بزرگ تجارى، بیان توجه به جوانب مختلف نقش آن مىباشد.

با انتشار این مقاله پر ارزش اما نمىتوان به این نتیجه‏گیرى نایل شد، که به وظیفه خود در تحلیل شرایط مشخص کنونى به طور کافى عمل کرده‏ایم و به پایان راه وظیفه روشنفکرانه توده‏اى رسیده‏ایم. براى شرکت نظرى- تئوریک و ارایه ارزیابى سیاسى شرایط تاریخى کنونى مىتوان به مضمون مقاله فوق در نامه مردم مراجعه نمود و از آن کمک گرفت، به ویژه در امر پایبندى به اسلوب بررسى و پژوهش، اما انتشار تنهاى آن کافى براى انجام وظیفه روز توده‏اىها در برابر “نبرد که بر که” در دوران حاضر، و ارایه ارزیابى مشخص از آن، نمىتواند باشد.

تحلیل مشخص شرایط مشخص ضرورى است و این وظیفه مطبوعاتى، روشنگرانه و افشاگرانه ازجمله وظیفه تارنگاشت عدالت به‏مثابه بخشى از جنبش توده‏اى، نیز مىباشد.

این گفته را نمىتوان به این معنا دریافت، که پس باید هر گروه توده‏اى، براى اینکه به عنوان توده‏اى به رسمیت شناخته شود، حتما باید هم بتواند ارزیابى مشخصى از فلان شرایط مشخص روز ارایه کند. خیر، چنین برداشتى از حرف، برداشت مستدل مضمون حرف نیست. مثلاً یک “بولتن خبرى” متعلق به جنبش توده‏اى، که وظیفه آن جمع‏آورى اخبار و فاکت‏ها و مواضع مطرح در جامعه مىباشد، حتماً نباید نقش نظریه‏پردازانه نیز ایفا سازد. اما تارنگاشت عدالت داراى محتواى چنین بولتى خبرى نیست. مطالب نظرى و تئوریک منتشره در آن در تائید این حکم هستند. از این‏ روست که مىتوان انتظار داشت، که یک جریان توده‏اى مىداند، که تنها با ارایه نقل قول حتى از نامه مردم، کار و وظیفه روشنفکرانه توده‏اى پایان نیافته است. به عبارت دیگر، نقل قول از مارکس و از نشریات حزب توده ایران، جاى تحلیل مشخص تاریخى را نمىگیرد.

زنده‏یاد احسان طبرى شیوه ارایه نقل قول و سیتات را به جاى تحلیل مشخص، شیوه مکتبى مىنامد که «آموزش انقلابى مارکسیستى را به … آئین مذهبى

» تبدیل مىکند. او این شیوه را یکى از شیوه‏هاى منفى مرسوم شده در دوران استالین اعلام مىکند، که کشنده خلاقیت علمى و آزادى بیان در حزب کمونیست اتحاد شوروى و احزاب برادر شد. طبرى در مقاله “مختصات جهان و دوران ما، چشم‏اندازى از عمده‏ترین مسائل”، در “یادداشت‏ها و نوشته‏هاى فلسفى و اجتماعى”(١٣۴۵، ص ١٣٨-١٣٧) مىنویسد: «مىبایستى به جاى شیوه “سیتاد”‏بازى و بحث‏هاى سکولاستیک بر سر الفاظ و عبارات … و چسبیدن به احکام مأنوس و درآوردن همه رهنمودها از مشتى احکام مجرد، شیوه خلاقیت بندشکن و اختراع جسورانه فکرى برپایه بررسى واقعیت عینى مسلط شود [تکید از ما]

ازاین‏رو ضرورى است، تارنگاشت عدالت تحلیل مشخص درباره مضمون و چگونگى شرکت توده‏اى ها در “نبرد که بر که” در ایران در ماه‏هاى پیش از برگزارى انتخابات ریاست جمهورى را ترسیم کند. سه مقاله‏اى که در تارنگاشت منتشر شده‏اند و در اینجا جمع‏بندى از آن‏ها ارایه شد، و یا مقالات دیگر، مىتوانند براى ترسیم “نبرد که بر که” کمک باشند. بهر جهت شرکت تارنگاشت عدالت در این بحث در جنبش توده‏اى ازاین‏رو ضرورى است، زیرا در غیراین‏صورت نقش تارنگاشت عدالت به تبدیل شدن به انتشار دهنده صداى بخش معینى از شرکت کنندگان در “نبرد که بر که” در ایران امروز، محدود مىماند.

در مطالب متفاوتى که “توده‏اىها” تاکنون منتشر ساخته است، ازجمله در مقالات مربوط به اتحادها در مبارزات روزمره اجتماعى در ایران، این موضع ترسیم شده است، که براى جنبش توده‏اى و حزب آن، حزب توده ایران، شرکت در “نبرد که بر که” بدون داشتن موضعى «روشن و صریح» غیر ممکن بوده و صرفنظر از تضاد آن با سنت حزب توده ایران، از تجربه مبارزاتى در جامعه موفق بیرون نخواهد آمد. اگر تارنگاشت عدالت نیز به ضرورت دارا بودن موضعى مشخص و مستقل براى جنبش توده‏اى باور دارد، مضمون چنین موضعى چیست؟

پرسش‏ها مشخص اند:

١- ارزیابى توده‏اى از جوانب برشمرده شده در نظریات و عملکرد، به قول سرحدىزاده «رئیس یک حزب سیاسى»، که در مقالات منتشر شده در تارنگاشت عدالت مطرح شده‏اند، چیست؟

٢- اگر مواضع فوق مورد تائید است، براى رشد این تصورات در جهت تکامل تاریخى، چه پیشنهادى باید از سوى جنبش توده‏اى مطرح گردد؟

“توده‏اىها” جوانب مختلفى از مسائل مطروحه در مقالات فوق را تاکنون مورد بررسى قرار داده است. ازجمله در مقاله “ابرازنظر سوم”، به مسئله پراهمیت اولویت نبرد ملى و ضدامپریالیستى پرداخته شده. در نوشته‏هاى بعدى جوانب دیگر، ازجمله «خط مشى گذارى سیاسى- اقتصادى» مطرح شده در نظریات آقاى مهدوى، مورد توجه قرار خواهد گرفت.

«در عرصه امید خزانى نیست»!

امید مىرود، نظریه‏پردازان در تارنگاشت عدالت، که تاکنون با سه ابرازنظر توجه خود را به محتواى بحث‏ها در “توده‏اىها” نشان داده‏اند، اکنون با نظریات قابل طرح خود در بحث صمیمانه شرکت کنند. “توده‏اىها” تاکنون از انتشار سه ابرازنظر یکى از نظریه‏پردازان تارنگاشت عدالت نسبت به مقالات منتشر شده در صفحه خود، خودارى کرده است، زیرا ابرازنظرها، به موضوع بحث‏ها مربوط نبوده‏اند و درعین حال برخوردى زشت نسبت به افراد را تشکیل مىدادند، برخوردى که شایسته جنبش توده‏اى نیست.

باشد که تارنگاشت عدالت با شرکت صمیمانه و سازنده در بحث، کمکى باشد براى “راه‏توده” در تجدید نظر در شیوه شرکت خود در بحث. یعنى گذار از موضع غیرصمیمانه و «دردآور» و رسیدن به موضع سازنده و خلاق در بحث و تبادل نظر در جنبش توده‏اى.

آرى «در عرصه امید، خزانى نیست»! (احسان طبرى)

۱ ابراز نظر » | جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز

ابرازنظر ۴ و ۵
«گر بیفروزیش، رقص شعله‏‏اش در هر کران پیداست»
«تضاد علم و خرافات»
«زبان توده‏اى‏‏»

۱۱/۰۹/۸۷

اگر در هر دو عرصه، عرصه پایمال شدن آزادى‏‏هاى‏‏ دمکراتیک و قانونى‏‏ و عرصه تاراج ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ توسط ارتجاع داخلى‏‏ و جهانى‏،‏ مردم را به مبارزه دعوت نکرده‏ایم، به علت بى‏‏اطلاعى‏‏ ما از ترکیب مجلس و اهداف قشربندى‏‏ در حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏ در جمهورى‏‏ اسلامى‏‏ ایران نبوده است. علت این بى‏‏تحرکى‏‏ِ توجیه‏ناپذیر و غیرمستدل، علت این بى‏‏تحرکى‏‏، فقدان موضع انقلابى‏ در اندیشه و عمل‏ ما بوده است.

سکوت و عدم تحرک انقلابى‏‏ ما، ناشى‏‏ از فقدان شناخت ما از “اصلى‏‏ترین تضاد” حاکم بر جامعه و عدم درک ما از لزوم مبارزه انقلابى‏ در “اصلى‏‏ترین عرصه مبارزه اجتماعى‏‏” بوده است!

عرصه مصاف مردم با ارتجاع، عرصه‏ مبتنى‏‏ بر قانون اساسى‏‏ است!

تبلیغ براى‏‏ منافع مردم و در دفاع از منافع ملى‏‏ باید مبارزه‏جویانه و شورانگیز و با کیفیت انقلابى‏‏ باشد، باید بیفروزیش، تا رقص شعله‏اش تن‏ را گرم و روح‏ را به جولان وادارد. تبلیغ براى‏‏ تجهیز توده‏ها به‏منظور به عقب راندن ارتجاع از مواضعى‏‏ که به طور غیرقانونى‏‏ به چنگ آورده، ‏دیده شدن شعله آتش، از کران تا کران است.

متن ابرازنظر “کیوان” و “چیستا دبیر”:

کیوان
شما ظاهرا می خواهید به سردرگمی در طیف توده ای ها پایان دهید اما از نوشته هایتان معلوم می شود که خودتان از همه سر درگم ترید.
مخلوط کردن یک جمله از کاسترو با شعر طبری و کتاب جوانشیر و اظهار نظر ایزنهاور و نبرد که بر که با بناپارت و نتیجه گرفتن اینکه “در انتخابات اینده در مبارزه خرافات با علم ما از علم پشتیبانی می کنیم” اگر همه اینها نامش سردرگمی نیست پس چیست؟
از مارکس مارکس کردن هم تحلیل مارکسیستی بیرون نمی اید. اول از همه شما باید زبانتان را اصلاح کنید و زبان توده ای را بکار گیرید. واگرنه با این زبان الکن نمی شود با امثال تاج زاده رقابت کرد یا با امثال شریعتمداری مقابله؟
حرفهای کلی هم پاسخ به سیاست مشخص نیست. هر قدر هم دیالکتیک درس دهید و تضاد اصلی و فرعی را بشمارید پاسخ این سوال را نخواهد داد که اوضاع امروز کشور چیست و فردا در انتخابات چه باید کرد و شرکت کرد یانه و از چه کسی پشتیبانی کرد یا نکرد.
بنظرم اگر واقعا قصد دارید که با تفرقه مبارزه کنید بجای انکه یک سایت دیگر به سایت های توده ای اضافه کنید بروید و با یکی از همین موجود ها همکاری کنید. این بهترین روش مبارزه با تفرقه است.

موفق باشید.
کیوان  ٢٠٠٨ر١١ر٢٠

چیستا د‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏بیر

من نظر سردبیر راه توده را خواندم. خیلی خوشم آمد که با جسارت اسم خود را نوشته بود. چرا شما چنین کاری نمی کنید. یعنی بنویسید سردبیر سایت شما کیست و دارای چه سوابقی است؟ از چه وقت توده ایست؟ اول اینها را بنویسید و از دیگران هم بخواهید با همین صداقت و صراحت نام خودشان را پای پیام هایشان بنویسند تا من هم همین کار را بکنم. وقتی آدم پشت اسامی مستعار و بی نامی پنهان می شود خیلی جسارت ها پیدا می کند که نه حقش است و نه در ظرفیتش.

چیستا د بیر ۱۹.۱۱.۲۰۰۸

پرسشى‏‏ که “کیوان” مطرح مى‏‏سازد درباره «اوضاع امروز کشور چیست» و «فردا در انتخابات چه باید کرد»، نکات پراهمیتى‏‏ هستند. به هر دو نکته و نشان دادن اولویت پرسش نخست بر دومى‏‏، در نوشته‏هاى‏‏ مستقل گذشته، و همچنین در پاسخ به ابرازنظر “بهرام”، پرداخته شده است.

به‏ویژه بر این نکته با دقت مکث و استدلال شده است، که اصلى‏‏ترین رشته هستى‏‏ اجتماعى‏‏ که بر دور آن کلیه روندهاى‏‏ اجتماعى‏‏ تحقق مى‏‏یابند، کدام رشته مى‏‏باشد. براى‏‏ توضیح این رشته اصلى‏‏ و مرکزى‏‏، که ماهیت نظام‏هاى‏‏ حاکم بر جوامع را تشکیل مى‏‏دهد، کوشیده شده است از نظریات بانیان سوسیالیسم علمى‏‏، در بحث‏ها نکات ضرورى‏‏ مطرح گردد.

متاسفانه واکنش در برابر اسلوب مارکسیستى‏‏- لنینیستى‏‏ بررسى‏‏ و تحلیل به طور غیرمترقبه‏اى‏‏ منفى‏‏ است. موضع‏گیرى‏‏ علیه مقوله‏هاى‏‏ مارکسیستى‏‏ نزد سردبیر راه توده آنچنان شدید و رودرو است، که نمى‏‏توان آن را با نماى‏‏ ارایه شده از نشریه «هفده ساله»، که مایل است راه توده‏اى‏‏ها را ترسیم کرده و ادامه دهد، و بیش از این، نمایندگى‏‏ کند، در هم‏سویى‏ و هم‏نوایى‏ ارزیابى‏ کرد. این «ظاهرامر» با مضمون فلسفى‏‏ و تئوریک و سنت علمى‏‏ و تحلیلى‏‏ حزب توده ایران، همانطور که در زیر نشان داده شده است، هم‏خوانى‏‏ ندارد.

«شما اگر ۵٠ بار دیگر هم در یک مقاله ٣٠ خطى‏‏ از دیالکتیک و مارکس و خلاقیت انقلابى‏‏ و … ذکر خیر [؟!] کنید …»، تا چه حد یک «زبان توده‏اى‏‏» است، که “کیوان” طلب مى‏‏کند، یک مسئله است، اما چرا باید سردبیر راه توده به کار گرفتن دیالکتیک و یا نظریات مارکس را در منافات با امکان درک شرایط ایران تصور کند، مسئله‏اى‏‏‏ دیگر و بسیار پراهمیت! این نارضایى‏‏ از ارزیابى‏‏ مبتنى‏‏ بر دیالکتیک و نظریات مارکس، استدلال علیه ضرورت و نیاز به پایبندى‏‏ به اندیشه علمى‏‏ نیست، که مى‏‏توانسته ازجمله نظر یک توده‏اى‏‏ کم آشنا با مارکسیسم- لنینیسم باشد، بلکه پولمیکى‏‏ است که آگاهانه و یا غیرآگاهانه در جو “آنتى‏‏کمونیسم” گرفتار است!

در هیچ یک از مقالاتى‏‏ که در صفحه “توده‏اى‏‏ها” انتشار یافته است، تکرار غیرمستدل مقولات دیالکتیکى‏‏ و یا نظریات مارکس وجود ندارد و ادعاى‏‏ راه توده درباره «ذکر و خیر» کردن، قابل اثبات نیست. سردبیر راه توده هم اشاره‏اى‏‏ به مقاله مشخص و یا بخش مشخصى‏‏ از یک مقاله نمى‏‏کند، که گویا در آن این مقولات «۵٠ بار» تکرار شده باشند. ادعا، ادعایى‏‏ عام است که نه از سر برخورد انتقادى‏‏، که حق او مى‏‏بوده، طرح گشته، بلکه با هدف برخوردى‏‏ به قول خود او «تند و دردآور» انجام شده است. «دلسوزى‏‏ و دلنگرانى‏‏ و احساس مسئولیت» که گویا از باب دلجویى‏‏ مطرح مى‏‏شوند، تنها توجیه‏اى‏‏ در سطح و غیرجدى‏‏ براى‏‏ پوشاندن هدفى‏‏ است، که با برخورد «تند و دردآور» دنبال مى‏‏شود. هدف تن ندادن به بحثى‏‏ است که مطرح شده است و راه توده ظاهراً در آن باب حرفى‏‏ «گفتنى‏‏» (طبرى‏‏) ندارد و نمى‏‏تواند به پرسش‏هاى‏‏ «ساده» زیر پاسخ دهد:

١- تشتت نظرى‏‏ در جنبش توده‏اى‏‏ وجود دارد یا خیر؟

٢- توده‏اى‏‏ها باید براى‏‏ برطرف ساختن تشتت نظرى‏‏ بکوشند، یا خیر؟

٣- براى‏‏ برطرف ساختن تشتت، چه راهى‏‏ باید طى‏‏ شود؟

آیا به پرسش‏هاى‏‏ «ساده» فوق، پاسخى‏‏ «روشن و صریح» دریافت خواهیم کرد از شخص شناخته شده‏اى‏‏ همانند سردبیر راه توده، که “چیستا دبیر” به تمجید او پرداخته و از نام و نشانش ابراز خرسندى‏‏ نموده و از بیان آن‏ها «خیلى‏‏ خوش»ش آمده و لابد تائید هم مى‏‏کند، که با سابقه‏اى‏‏ که او داراست، پاسخ دادن به پرسش‏ها، هم «حقش است و [هم] در ظرفیتش».

مارکس مى‏‏گوید، «پیش‏رفته‏ترین سطح نیروهاى‏‏ مولده، [همه جا] حاکم مى‏‏شود.» حالا باید با تکیه به حرف مارکس گفت، که با طرح پرسش، دیگر هیچ توده‏اى‏ نخواهد توانست از اداى‏‏ پاسخ طفره رفته و سکوت کند، زیرا سکوت تائیدى‏ است بر برنامه ارتجاع براى‏ تداوم چند صدایى‏ در جنبش توده‏اى‏!

برگردیم به بخش جدى‏‏ نظریات سردبیر راه توده. اتفاقاً براى‏‏ آنکه بتوان «… به این سئوال ساده پاسخ [داد] که در مجلس کنونى‏‏ چه ترکیبى‏‏ نشسته و چه هدفى‏‏ را دنبال مى‏‏کند و لایه‏بندى‏‏هاى‏‏ حکومت کنونى‏‏ چیست و …»، و این پاسخ در اصولیت اسلوبى‏‏ و تحلیلى‏‏ خود با پاسخ “آقایان” در ایران و آقایان نورى‏‏زاده‏ها و خانم‏هاى‏‏ صداى‏‏ آمریکا و بى‏‏بى‏‏سى‏‏ و رادیو فردا و …، به قول “بهرام” «کوفتواژى‏‏»ها، متفاوت باشد  - تکرار مى‏‏شود -، درست به خاطر تفاوت اسلوبى‏‏ پاسخ توده‏اى‏‏ از پاسخ این افراد، باید سخن توده‏اى‏‏ها مبتنى‏‏ باشد بر اندیشه علمى‏‏.

اندیشه علمى‏‏ اسلوب بررسى‏‏ و پژوهش است. راه یافتن عمده از غیرعمده است. اسلوب دیالکتیکى‏‏، محتواى‏‏ بحث را تعیین نمى‏‏کند. محتوا، برپایه داده‏ها و پرسشى‏‏ که باید به آن پاسخ داد، تعیین مى‏‏شود. اطلاع یافتن از «ترکیب» مجلس نیاز به داده‏ها دارد، که “راه‏توده” حتماً از راه “غیب” و “معجزه” در اختیار ندارد.

دیالکتیک مشخص، که در پاسخ به ابرازنظر سوم ترسیم شد، امکان درک روابط بین «ترکیب» مجلس و «هدف» مجلس نشینان را بوجود مى‏‏آورد (که همانجا با نقل قول از مارکس درباره نشان دادن وابستگى‏‏ طبقاتى‏‏ بناپارت، بیان شده بود و مورد اعتراض “کیوان” و دیگران قرار گرفته است).

بدین‏ترتیب، وحدت اسلوب و اطلاع، زمینه شناخت و درک علمى‏‏ پدیده و ارایه ارزیابى‏‏ مستد از آن را بوجود آورده و آن را ممکن مى‏‏سازند. زمینه‏اى‏‏ که ارزیابى‏‏ مبتنى‏‏ بر آن، تازه باید در جریان عمل و پراتیک انقلابى‏‏ صحت خود را به اثبات برساند!

حزب توده ایران، تنها پرچم یا عکس نیست، که با به‏ دوش گرفتن آن، به همه وظایف عمل شده باشد. اندیشه و اسلوب اندیشیدن و عمل انقلابى‏‏ است، که بین جنبش توده‏اى‏‏ و اپوزیسیون چپ غیرانقلابى‏‏، خط فاصل را تشکیل مى‏‏دهد، چه برسد به خط فاصل از “اپوزیسیون راست”!

تاثیر منفى‏‏ برخورد غیرمستدل به «یالکتیک» و «مارکس» و … البته آن خواهد بود، که ازجمله در ابرازنظرهاى‏‏ “کیوان”، “چیستا دبیر” خود را مى‏‏نمایاند. زمانى‏‏ که “کیوان” جمع‏بندى‏‏ مقاله “جسارت ورود به گود حوادث داخل کشور” را با جمله «مخلوط کردن یک جمله از کاسترو با شعر طبرى‏‏ و کتاب جوانشیر و اظهارنظر ایزنهاور و نبرد که بر که با بناپارت …» به سخره مى‏‏گیرد، تنها پولمیک نمى‏‏کند، بلکه سوار بر جو “آنتى‏‏کمونیسم”، همان برخورد «تند و دردآور» را به نمایش مى‏‏گذارد، با این تفاوت که در پشت «دلسوزى‏‏ و دلنگرانى‏‏» پنهان نمى‏‏شود.

پیش‏تر، تعریفى‏‏ که مارکس درباره انسان داده بود، نقل شده بود. او مرز جدا شدن انسان از حیوان را، پرداختن انسان به تولید نیازهاى‏‏ هستى‏‏ خود مى‏‏داند. انگلس نیز در نامه‏اى‏‏ به ژوزف بلوخ (٢١ سپتامبر ١٨٩٠) ازجمله مى‏‏نویسد: «برپایه درک مارکسیستى‏‏ تاریخ، تولید و بازتولید [نیازهاى‏‏ اولیه] زندگى‏‏، نهایتاً مسئله اصلى‏‏ در تاریخ است.»

بدین‏ترتیب باید براى‏‏ پاسخ به همه پرسش‏ها، ازجمله ترکیب و چرایى‏‏ ترکیب مجلس اسلامى‏‏ و موضع ما در برابر هر کدام از قشرهاى‏‏ موجود در آن، حزب توده ایران ساختار اقتصادى‏‏ و به تبع آن اجتماعى‏‏ جامعه را بشناسد و توضیح دهد. مبتنى‏‏ بر این تعریف است، که توده‏اى‏‏ها مى‏‏توانند از ساختار موجود دفاع، دفاع مشروط، مخالفت با جوانبى‏‏ از آن و یا مخالفت با کلیت آن را مستدل سازند. آنطور که در سیاست “اتحاد و انتقاد” در سال‏هاى‏ پس از پیروزى‏ انقلاب بهمن توسط حزب توده ایران به مورد اجرا درآمد.

چرا باید آقاى‏‏ نورى‏‏زاده مخالف “خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” در ایران باشد؟ مخالف هم نیست! تاکنون دراین‏باره تنها حرفى‏‏ که زده است، درباره کندى‏‏ اجراى‏‏ آن بوده. درست همانند آقاى‏‏ خاموشى‏‏. حرف ما در این‏زمینه چیست؟ کدام تحلیل را راه توده در این‏باره ارایه مى‏‏کند؟ از این سیاست سرمایه‏دارى‏‏ حاکم، سردبیر راه توده براى‏‏ مبارزه نشریه «هفده ساله» به چه نتیجه‏گیرى‏‏ نایل مى‏‏شود؟

تنها پس از دستیابى‏‏ به ارزیابى‏‏ از کلیت شرایط اقتصادى‏‏- اجتماعى‏‏ جامعه است، که مى‏‏توان درباره وظایف روز به بحث نشست و نتیجه‏گیرى‏‏ کرد. ازاین‏رو نه تنها “کیوان”، “چیستا دبیر”، بلکه همچنین سردبیر راه توده در خطا هستند، زمانى‏‏ که ارزیابى‏‏ مبتنى‏‏ بر نظریات مارکسیستى‏‏ را غیرضرورى‏‏ و قابل اغماض مى‏‏دانند. کوشش اندیشه پسامدرن، ایدئولوژى‏‏ “جهانى‏‏سازى‏‏” در خدمت سرمایه مالى‏‏ امپریالیستى‏‏، درست در این نظر متمرکز شده است، که گویا شناخت “کلیت” ممکن نیست، بلکه انسان قادر است تنها محیط محدود اطراف خود را، آنهم تنها به صورت تکه تکه و خورد شده، بشناسد. این اندیشه، ماتریالیسم تاریخى‏‏ را “داستان بزرگ” مى‏‏نامد، که کهنه شده است. دراین‏باره مى‏‏تواند خواننده علاقمند ازجمله به “دیالکتیک نبرد ضدامپریالیستى‏‏ و ضدنولیبرالیسم عرصه اصلى‏‏ترین نبرد” مراجعه کند. پرداختن در اینجا به نظر هگل درباره “حقیقت، کلیت است”، و نظر مارکسیستى‏‏ درباره “روندى‏‏ که اندیشه براى‏‏ شناخت پدیده طى‏‏ مى‏‏کند”، چارچوب نوشته حاضر ر میشکند، اما مى‏توان دیرتر به آن پرداخت.

امید مى‏‏رود با موضع‏گیرى‏‏هاى‏‏ حزب توده ایران، راه توده، تارنگاشت‏هاى‏‏ عدالت، ١٠ مهر، احسان طبرى‏‏ و دیگران که دستشان باز است، درباره پرسش‏هاى‏‏ ساده مطرح شده، روشنى‏‏ بیش‏ترى‏‏ در ضرورت پایبندى‏‏ به اندیشه سوسیالیسم علمى‏‏ به اثبات برسد.

«فردا در انتخابات چه باید کرد»

«تضاد علم و خرافات»

از آنجا که زنده‏یاد کیانورى‏‏ در ٢٢ تیرماه ١٣٧٧ در رساله‏اى‏‏ تحت عنوان “نگاهى‏‏ به اوضاع اجتماعى‏‏ جمهورى‏‏ اسلامى‏‏ ایران”، مسئله «تضاد علم و خرافات» را  - او آن را «تضاد علم و دین» مى‏‏نامد -  به طور وسیع توضیح داده و ترسیم نموده است، براى‏‏ روشن شدن نظر مطرح شده در “توده‏اى‏‏ها”، بخش‏هایى‏‏ از آن در زیر نقل مى‏‏شود.

اما پیش از آن، این مضمون توضیح داده مى‏‏شود، که منظور از جانبدار علم در برابر خرافات بودن، به این معناست که اندیشه توده‏اى‏‏ در لحظاتى‏‏ که باید درباره این یا آن عملکرد حاکمیت تصمیم بگیرد، مثلاً از بین کاندیداهاى‏‏ مجاز شناخته شده، یکى‏‏ را بر دیگرى‏‏ ترجیح دهد، از محکى‏‏ استفاده مى‏‏کند، که به قول کیانورى‏‏ گرفتن جانب علم در برابر خرافات است.

براى‏‏ مثال مى‏‏توان براى‏‏ توضیح مضمون فوق، از ظرافتى‏‏ روشنفکرانه‏اى‏‏ که در برنامه “خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” نهفته است، کمک گرفت.

حزب توده ایران مدافع بخش دولتى‏‏- اجتماعى‏‏ اقتصاد در قانون اساسى‏‏ جمهورى‏‏ اسلامى‏‏ ایران (اصل ۴۴) است، زیرا بر این باور است، که اگر این بخش به طور دمکراتیک و طبق قانون در اقتصاد کشور موثر باشد، شرایط ضرورى‏‏ براى‏‏ حفظ استقلال اقتصادى‏‏ و به تبع آن سیاسى‏‏ ایران تضمین مى‏‏گردد.

سرمایه‏دارى‏‏ حاکم با نقض اصول دمکراتیک قانون اساسى‏‏ (ازجمله اصل ٢۶)، شرایط برپایى‏‏ یک اقتصاد ملى‏‏- دمکراتیک را از بین برد، حاکمیت مافیایى‏‏ و رانت‏خوآرانه خود را برقرار نمود و اکنون مى‏‏خواهد با اجراى‏‏ برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏ (که صندوق بین‏المللى‏‏ پول و بانک جهانى‏‏ و … اجراى‏‏ آن را تجویز مى‏‏کنند و شرط همکارى‏‏ وسیع با ایران اعلام کرده‏اند)، و به امید حفظ حاکمیت خود از این طریق، ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ مردم را که انقلاب بهمن یک بار از حلقوم سرمایه امپریالیستى‏‏ و رژیم سلطنتى‏‏- ساواکى‏‏ بیرون کشیده بود، در بازار بورس به حراج بگذارد. حراجى‏‏ که در آن سهم سرمایه مالى‏‏ بلیونى‏‏ امپریالیستى‏‏، سهم شیر را دارد: خاموشى‏‏ ١٨ آبان ١٣٧٨: «برخورد سرمایه‏گذاران انگلیسى‏‏ با ابلاغیه اصل ۴۴ بسیار مثبت بود و ایشان آمادگى‏‏ خود را براى‏‏ حضور در بازار ایران اعلام کردند. مسئله، تامین پول براى‏‏ اجراى‏‏ پروژه‏ها نیست [یعنى‏‏ باوجود بحران مالى‏‏، سرمایه مالى‏‏ امپریالیستى‏‏ کمبود نقدینگى‏‏ ندارد]، بلکه باید مشکلات مربوط به تنظیم قانون کار را برطرف کنیم …».

نابودى‏‏ بخش دولتى‏‏- اجتماعى‏‏ اقتصاد، آنطور که حزب توده ایران ارزیابى‏‏ کرده است، نابودى‏‏ امکان ایجاد و حفظ استقلال اقتصادى‏‏ کشور مى‏‏باشد. اگر هم تناسب قوا در ایران امکان داشتن مضمون  «مکراتیک» را براى‏‏ بخش دولتى‏‏- اجتماعى‏‏ اقتصاد هنـوز ممکن نساخته است، از منظر استقلال اقتصادى‏‏ کشور، کوشش براى‏‏ حفظ این بخش، در جهت ارزیابى‏‏ و هدف حزب توده ایران قرار دارد. به عبارت دیگر، اگر بخشى‏‏ از حاکمیت بکوشد به خاطر منافع خود، از دستورات آقاى‏‏ خاموشى‏‏ و حامیان جهانى‏‏ او سرباز زند، چنین بخشى‏‏ براى‏‏ جنبش توده‏اى‏‏ اولویت دارد. نه از آن جهت که این بخش گویا خواستار اجراى‏‏ اصول ٢۶ قانون اساسى‏‏ شده و به مخالفت با جو سرکوبگرانه کنونى‏‏ برخاسته است، بلکه تنها از آن رو، که منافع مافیایى‏‏ و سودجویانه آن در لحظه تاریخى‏‏ کنونى‏‏ با به حراج گذاشتن ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ در تضاد است.

اینکه این ثروت‏ها تنها زمانى‏‏ در حفظ استقلال اقتصادى‏‏ کشور موثر خواهند بود، که در چهارچوب یک اقتصاد ملى‏‏ و دمکراتیک قرار داشته باشند، یک مسئله است. فروش امروز ثروت‏ها به سرمایه مالى‏‏ امپریالیستى‏‏ توسط بخشى‏‏ دیگر در حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏، یک مسئله دیگر.

(ناگفته نماند که بحران مالى‏‏ نظام سرمایه‏دارى‏‏ در جهان و شکافى‏‏ که از این طریق در ایدئولوژى‏‏ امپریالیستى‏‏ درباره “اقتصاد آزاد بازار” بوجود آمده است، امکان مقاومت و دفع خطر غارت ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ را توسعه بخشیده است و باید از تغییر شرایط حاکم به حداکثر ممکن استفاده شود. باید به خاطر داشت، که درصد بالاى‏‏ قریب به اتفاق مردم میهن ما مخالف “خصوصى‏‏ و آزادسازى‏‏ اقتصادى‏‏” هستند!)

«گر بیفروزیش، رقص شعله‏اش در هر کران پیداست» (سیاوش کسرایى‏‏)

بحث تنها در این سطح که به این یا آن فرد باید در انتخابات آینده راى‏‏ داد، که احتمالاً مى‏‏تواند همان باقى‏‏ماندن در انتخاب بین “وبا” و “طاعون” باشد، گرفتار ماندن در صحنه‏اى‏‏ است، که حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏ طلب مى‏‏کند. امرى‏‏ که سردبیر راه توده را مجبور ساخته است، در پاسخ به پرسش مطرح شده توسط «برخى‏‏ محافل داخل کشور» (١٠ر١١ر٢٠٠٨)  - بدون طرح پرسش -  توضیح دهد، که بحث او، درباره «حاکمیت است و نه جنبش مردم».

ما، یعنى‏‏ مردم و حزب توده ایران و جنبش توده‏اى‏‏، به نمایندگى‏‏ از طرف زحمتکشان و همه میهن‏دوستان و تحول‏طلبان، صحنه مبارزاتى‏‏ خود را، خود تعیین مى‏‏کنیم. این به معناى‏‏ نشان دادن ارتباط و بهم‏تنیدگى‏‏ دو آماج اصلى‏‏ خواست مردم است. و با مردم فریاد مى‏‏زنیم: مقاومت در برابر دستور و غارت امپریالیسم، تنها به دست مردم حاکم بر سرنوشت خود دست یافتنى‏‏ است! مردمى‏‏ که مى‏‏دانند، که آزادى‏‏ و دمکراسى‏‏ تنها با حفظ منافع ملى‏‏ بدست مى‏‏آید!

نشان دادن و مستدل ساختن رابطه بین آزادى‏‏ انتخاب با مبارزه با حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏ مجرى‏‏ برنامه نولیبرال امپریالیستى‏‏، وظیفه روز است. تنها از این طریق مى‏‏توان به اثبات رساند، که تنگدستى‏‏ و مشکلات اقتصادى‏‏ مردم و فقدان آزادى‏‏ انتخابات، یک روند واحد را تشکیل مى‏‏دهند. وظیفه مبارزه روز میهن‏دوستان و تحول‏طلبان استفاده از شرایط تغییر یافته در صحنه جهانى‏‏ و کوشش براى‏‏ ایجاد تغییر در صحنه داخلى‏‏ مى‏‏باشد. ازاین طریق مى‏‏توان مبارزه انقلابى‏‏ براى‏‏ حفظ ثروت‏هاى‏‏ مردم و مبارزه براى‏‏ آزادى‏‏هاى‏‏ دمکراتیک را به سطح بالاترى‏‏ ارتقا داده و بر روند انتخابات آینده مهر خود را کوبید.

شرایط و جو حاکم بر جامعه در ماه‏هاى‏‏ پیش‏رو و قبل از برگزارى‏‏ انتخابات ریاست جمهورى‏‏ را نباید براى‏‏ انتخابى‏‏ “مناسب‏تر” به کار گرفت، بلکه باید برگزارى‏‏ انتخابات را با هدف تغییر وضع به خدمت گرفت. باید به توضیح ارتباط آزادى‏‏ انتخابات با مسائل روزمره اقتصادى‏‏ و اجتماعى‏‏ مردم پرداخت. باید نشان داد، که تنها در شرایط آزادى‏‏ انتخاب، در شرایط موثر بودن اصل ٢۶ قانون اساسى‏‏، در شرایط حاکمیت مردم بر سرنوشت خود، آرى‏‏، تنها در چنین شرایطى‏‏ مى‏‏تواند انتخابات قانونى‏‏ برگزار گردد، که در آن حقوق قانونى‏‏ مردم در برخودارى‏‏ از عدالت اجتماعى‏‏، حقوق مردم در کنترل مافیاى‏‏ اقتصادى‏‏، حقوق مردم در آگاهى‏‏ بر مذاکرات پشت پرده با امپریالیسم و …، برقرار شده باشد.

طنین پرتوان و شورانگیز صداى‏‏ مردم در تمام ماه‏هاى‏‏ آینده تا انتخابات ریاست جمهورى‏‏، آتش نبرد را آنچنان شعله‏ور نگه خواهد داشت، که بتواند هم دشمنان مردم را رسوا سازد و هم جو حاکم را به سود خواست‏هاى‏‏ مردم تغییر دهد. چنین است مبارزه انقلابى‏‏ که شیوه حزب توده ایران مى‏‏باشد و نه پاسخ به پرسش، به چه کسى‏‏ باید راى‏‏ داد. این پرسش از درون نبرد مردم پاسخ خود را خواهد یافت. چنانچ نیاز به اسلحه در انقلاب بهمن را، که تقاضاى‏ سردبیر راه توده از کیانورى‏ بود، رشد نبرد انقلابى‏ در ایران برطرف ساخت.

در چنین شرایط تغییر یافته انقلابى‏‏، آنوقت آنانى‏‏ که مى‏‏خواهند انتخاب شوند، هستند که باید رنگ بگیرند و «ریگ»ها را از کفش خود بدور بریزنند!

عرصه مصاف مردم با ارتجاع، عرصه‏ مبتنى‏‏ بر قانون اساسى‏‏ است!

تبلیغ براى‏‏ منافع مردم و در دفاع از منافع ملى‏‏ باید مبارزه‏جویانه و شورانگیز و با کیفیت انقلابى‏‏ باشد، باید بیفروزیش، تا رقص شعله‏اش تن‏ را گرم و روح‏ را به جولان وادارد. تبلیغ براى‏‏ تجهیز توده‏ها به‏منظور به عقب راندن ارتجاع از مواضعى‏‏ که به طور غیرقانونى‏‏ به چنگ آورده، ‏دیده شدن شعله آتش، از کران تا کران است.

ازاین‏رو باید تبلیغ مواضع انقلابى‏‏ از پشتوانه تئورى‏‏ انقلابى‏‏ برخوردار باشد. با پرسش محترمانه “راه‏توده”، «مگر “ریگى‏‏” به پوتین خود» دارید؟ ما در صحنه‏اى‏‏ به “مصاف” مى‏‏رویم، که حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏ پهن کرده است. سطح استدلال ناموفق اصلاح‏طلبان در پشت درهاى‏‏ بسته نیز بیش از این نبوده است. وظیفه ما اما افشاى‏‏ ریگ است، افشاى‏‏ این امر است، که سرکوب آزادى‏‏هاى‏‏ مصّرح در قانون اساسى‏‏، وسیله و ابزار موثر غارت مافیایى‏‏ و رانت‏آخوارانه حاکمان اقتصادى‏‏ را تشکیل داده است. این است عرصه “مصاف” مردم با ارتجاع حاکم!

برقرار ساختن ارتباط ماهوى‏‏ بین مبارزه روز، یعنى‏‏ مبارزه براى‏‏ آزادى‏‏ انتخابات، با آینده مبارزات، یعنى‏‏ برقرارى‏‏ آزادى‏‏هاى‏‏ دمکراتیک و حقوق قانونى‏‏ مصّرح در قانون اساسى‏‏، که مانع اصلى‏‏ در اجراى‏‏ برنامه غارت مافیایى‏‏ منافع مردم و ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ آنان مى‏‏باشد، وظیفه پیگر و مداوم ماست! وظیفه‏اى‏‏ که اکنون تنـها بر عهده ما توده‏اى‏‏ها قرار گرفته است. هیچ جریان دیگرى‏‏ به آن اعتقاد ندارد و بدان عمل نمى‏‏کند. شکست جنبش اصلاحات، شکست ناشى‏‏ از اسلوب نادرست تحلیل و شیوه مبارزاتى‏‏ آن بود. فداکارى‏‏ در صفوف آن کم نبود! درک علمى‏‏ از اوضاع اجتماعى‏‏ وجود نداشت. نادرستى‏‏ شیوه تحلیل و انتخاب عرصه مبارزه، به ناتوانى‏‏ براى‏‏ تجهیز توده‏‏هاى‏‏ میلیونى‏‏ انجامید. رئیس جمهور وقت بارها اعلام داشت که بدون مردم تغییرات ممکن نیست، اما به علت نادرستى‏‏ ارزیابى‏‏ قادر نشد مردم را سازمان دهد و به تبع آن، شرایط را به سود مردم متغییر سازد!

البته باید ««حرکت فرماندهان نظامى‏‏ به سمت قدرت مطلقه را متوقف» کرد، البته باید پرسید «دردتان چیست که مردم را آزاد نمى‏‏گذارید؟ کجاى‏‏ کارتان عیب دارد که مردم را سرکوب مى‏‏کنید؟»،  که “راه‏توده” در “گفتگو با برخى‏‏ محافل داخل کشور” مطرح مى‏‏سازد، اما اگر همین جریان که «ریگى‏‏ در پوتین خود» دارد، و این ریگ همان ریگى‏‏ است که براى‏‏ غارت مافیایى‏‏ به آن احتیاج داشت، یعنى‏‏ ریگ قانون شکنى‏‏ و پایمال کردن حقوق دمکراتیک اصل ٢۶ قانون اساسى‏‏، بخواهد براى‏‏ حفظ منافع خود مانع به حراج گذاشتن ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ ایران در بورس‏هاى‏‏ فرانکفورت، نیویورک و توکیو و … شود و در برابر خواست خاموشى‏‏ها مقاومت کند، باید در موقع انتخاب بین این‏دو، به خاموشى‏‏ راى‏‏ نداد. این انتخاب اما تنها زمانى‏‏ مجاز است، که علیرغم کوشش همه‏جانبه و یورش تبلیغاتى‏‏ و روشنگرى‏ انقلابى‏‏ به مواضع و سنگر قانون‏شکنان، تناسب قوا هنوز پیروزى‏‏ را ممکن نساخته است! در چنین شرایط و تنها در پایان چنین کوشش مبارزه‏جویانه و انقلابى‏‏ باید روشن و صریح اعلام نمود، که حفظ ثروت‏ها ملى‏‏ به دست مافیاى‏‏ نظامى‏‏ بهتر است، از غارت آن‏ها توسط امپریالیسم و تبدیل ایران به “مستعمره نولیبرال”. یعنى‏‏ وفادار ماندن به ارزیابى‏‏ حزب توده ایران مبنى‏‏ بر الویت نبرد ملى‏‏ و ضدامپریالیستى‏!

اگر در هر دو عرصه، عرصه پایمال شدن آزادى‏‏هاى‏‏ دمکراتیک و قانونى‏‏ و عرصه تاراج ثروت‏هاى‏‏ ملى‏‏ توسط ارتجاع داخلى‏‏ و جهانى‏‏، مردم را به مبارزه دعوت نکرده‏ایم، به علت بى‏‏اطلاعى‏‏ ما از ترکیب مجلس و اهداف قشربندى‏‏ در حاکمیت سرمایه‏دارى‏‏ در جمهورى‏‏ اسلامى‏‏ ایران نبوده است. علت این بى‏‏تحرکى‏‏ توجیه‏ناپذیر و غیرمستدل، علت این بى‏‏تحرکى‏‏، فقدان موضع انقلابى‏‏ در اندیشه و عمل ما بوده است.

سکوت و عدم تحرک انقلابى‏‏ ما، ناشى‏‏ از فقدان شناخت ما از “اصلى‏‏ترین تضاد” حاکم بر جامعه و عدم درک ما از لزوم مبارزه در “اصلى‏‏ترین عرصه مبارزه اجتماعى‏‏” بوده است!

درست در این لحظه است که اندیشه توده‏اى‏‏ به این نتیجه مى‏‏رسد، که راه انقلابى‏‏ مبارزه براى‏‏ حقوق قانونى‏‏ مردم (و نه برپایى‏‏ سوسیالیسم!)، به معناى‏‏ گرفتار ماندن در بحث‏هاى‏‏ خرد و غیرعمده‏اى‏‏ نمى‏‏باشد، که در سطور فوق تنها براى‏‏ نشان دادن اسلوب پژوهش توده‏اى‏‏ به آن تن داده شد.

براى‏‏ برپایى‏‏ ایرانى‏‏ شکوفا باید مبارزه براى‏‏ آزادى‏‏هاى‏‏ دمکراتیک و مبارزه براى‏‏ خواست‏هاى‏‏ اقتصادى‏‏ را دست در دست هم و توامان سازمان داد. این دو جدایى‏‏ ناپذیرند. هیچ فرمول دیگرى‏‏ براى‏‏ بیان توامان بودن نبرد ضددیکتاتورى‏‏ و ضدامپریالیستى‏‏ نمى‏‏توان یافت، جز آنکه با مضمون مارکسیستى‏‏ گفت، این دو از وحدت دیالکتیکى‏‏ برخوردار هستند!

تنها با اتخاذ چنین شیوه انقلابى‏‏ در مبارزه توسط حزب توده ایران است، که بخش‏هاى‏‏ دیگر میهن‏دوست و تحول‏طلب و حامیان استقلال سیاسى‏‏ و اقتصادى‏‏ کشور در جامعه و همچنین در حاکمیت و پیرامون آن مى‏‏توانند خود را از بندهاى‏‏ مافیایى‏‏ قدرت سرمایه‏دارى‏‏ حاکم نجات داده و در سنگر مردم جاى‏‏ شایسته خود را براى‏‏ برقرارى‏‏ آزادى‏‏هاى‏‏ دمکراتیک و قانونى‏‏ بیابند.

بازگردیم به «تضاد علم و خرافات»

کیانورى‏‏ در آغاز این بخش از رساله فوق‏الذکر خود مى‏‏نویسد:

«گفتگو میان پیشرفت‏ها و یافته‏هاى‏‏ نوین علمى‏‏ در همه زمینه‏هاى‏‏ دانش بشرى‏‏، گفتگویى‏‏ بس دیرین و بررسى‏‏ تاریخى‏‏ آن از چارچوب این نوشته بیرون است. آنچه در این بخش مورد بررسى‏‏ قرار مى‏‏گیرد، تاثیر این گفتگو در میان فرهیختگان و اندیشمندان و جوانان تشنه دانش در کشورمان در سال‏هاى‏‏ اخیر است.»

بدین‏ترتیب او، خصلت اسلوبى‏‏ بحث خود را برجسته مى‏‏سازد. یعنى‏‏ پایبندى‏‏ به نگرش بر روند تاریخى‏‏ رشد پدیده نبرد علم علیه خرافات. در ادامه کیانورى‏‏ مى‏‏نویسد: «در کشورهایى‏‏ که حکومت‏هاى‏‏ دینى‏‏ وجود ندارد، این گفتگو از چارچوب معینى‏‏ خارج نمى‏‏شود، در حالى‏‏ که در کشور ما ایران، که حکومت دینى‏‏ برقرار است، همانند دوران استقرار حکومت‏هاى‏‏ دینى‏‏ در قرون وسطاى‏‏ کشورهاى‏‏ اروپا، این گفتگو به صورت یک تضاد رشدیابنده در میان هواداران نوگرایى‏‏ در درک دین حاکم و قشریون که هرگونه نوگرایى‏‏ در درک و توضیح آنچه در کتاب‏هاى‏‏ دینى‏‏ آمده است را “بدعت” یا ارتداد مى‏‏دانند، درمى‏‏آید و بهتر بگویم درآمده است.» (ص ٧۵-٧۴)

سپس کیانورى‏‏ با نشان دادن نمونه‏هایى‏‏ از تاریخ براى‏‏ توضیح نظر بیان شده، ازجمله «کشف زیست شناس نامدار انگلیسى‏‏، چارلز داروین، در سال ١٨۵١ … در کتاب “اصل انواع از راه انتخاب طبیعى‏‏”» را مطرح مى‏‏سازد و آن را «بزرگ‏ترین ضربه‏اى‏‏ که پایه‏هاى‏‏ اعتقادات دینى‏‏ را زلزله‏وار به لرزش درآورد» مى‏‏نامد. (ص ٧٩)

پس از این مقدمه، کیانورى‏‏ توجه خواننده را به اوضاع کشور معطوف ساخته و تشدید تضاد بین روحانیون در ایران بر سر موضوع تضاد بین دین و خرافات را نشان مى‏‏دهد و در صفجه ٧٩ به «شدت گرفتن تضاد در میان روحانیون و تناقض علم و دین و تاثیر این دو فرایند روى‏‏ مردم …» اشاره نموده و آن را تضاد «در میدان دین و سیاست، و [میدان] دین و حکومت» مى‏‏نامد. تضادى‏‏ که بین روحانیون در شکل «ناب مسائل دینى‏‏» خود را مى‏‏نمایاند. او در ادامه با ارایه نمونه مواضع آیت‏الله یزدى‏‏، رئیس وقت قوه قضایه، انعکاس این تضادها را بین روحانیون و بین مردم و حکومت دینى‏‏ نشان مى‏‏دهد، که در «فلسفه “ولایت مطلقه فقیه”» و «نام پرطمطراق “ولى‏‏ امر مسلمین جهان”»، متظاهر مى‏‏گردد.

کیانورى‏‏ با نشان دادن دلایل شور و هیجان مردم در انتخاب محمد خاتمى‏‏ در خرداد ٧۶، «ماهیت تضاد» حاکم بر کشور را در مضمون تضاد بین علم و دین ارزیابى‏‏ کرده و توضیح مى‏‏دهد. (ص ٩٣ به بعد)

براى‏‏ بحث ما درباره تشخیص معیار جانبدارى‏‏ از موضع علم، با توجه به نکات پیش گفته، براى‏‏ مثال در انتخابات آینده ریاست جمهورى‏‏، رساله زنده‏یاد کیانورى‏‏ این آموزش را درباره اسلوب بررسى‏‏ و پژوهش ارایه مى‏‏دهد، که باید در نبردهاى‏‏ اجتماعى‏‏، آن رشته تکاملى‏‏ را یافت، که به نظر مارکس، جهت تاریخى‏‏ رشد هر پدیده و یا جامعه را نشان مى‏‏دهد. جهت تکاملى‏‏ تضاد بین علم و خرافات در تاریخ فلسفه در جهان، جهت تکاملى‏‏ اندیشه فلسفى‏‏ انسان از تخیل اسطوره‏وار- ایده‏آلیسم ذهن‏گرا و عبور از اندیشه ایده‏آلیسم عین‏گرا، به اندیشه ماتریالیستى‏‏ و نهایتاً ماتریالیست دیالکتیکى‏‏ است.

مسلط بودن به این شناخت علمى‏‏، حزب توده ایران را از افتادن در ورطه حدث و گمان و تعیین سیاست خود برپایه اسپکولاتیو، مبرا مى‏‏سازد. این امر اما با این معنا نیست، که ما نباید بکوشیم وسعت اطلاعات خودمان را از وقایع پشت پرده و یا از بحث‏ها و زدوخوردهاى‏‏ بین جناحى‏‏ در حاکمیت هر روز بیش‏تر وسعت بخشیم تا با اطلاعات و فاکت‏هاى‏‏ فزون‏تر، دقیق‏تر تصمیم‏گیرى‏‏ کنیم. صحبت بر سر آنست، که مطلع بودن و خبرداشتن ضرورى‏‏ است، اما داشتن راهنماى‏‏ عمل و یا به قول فیدل کاسترو «قطب‏نما»، شـرط و معیار امکان انتخاب علمى‏‏ و تاریخى‏‏ مى‏‏باشد.

براى‏‏ دسترسى‏‏ به ارزیابى‏‏ با خصلتى‏‏ توده‏اى‏‏، «جسارت» و دقیق‏تر «جسارت انقلابى‏‏» ضرورى‏‏، اما کافى‏‏ نیست. اضافه بر آن آگاهى‏‏ به اسلوب اندیشه انقلابى‏‏ گریز‏ناپذیر است. ازاین‏روست که لنین مى‏‏گوید: بدون تئورى‏‏ انقلابى‏‏، پراتیک انقلابى‏‏ غیرممکن است!

ابراز نظر | جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز