ابرازنظر دوم
به چند صدایى پایان دهیم!
«جسارت ورود به گود حوادث داخل کشور»
۲۹/۰۸/۸۷
(به منظور مطالعه متن ابرازنظر ”راهتوده“ به مراجعه شود.)
جسارت ورود به گود حوادث داخل کشور، تنها مىتواند با هدف تغییر آن همراه باشد. براى این تغییر باید دانست واقعیت چیست. یعنى باید دانست که ترکیب طبقات و قشربندىها در جامعه و تناسب قوا چگونه است و …. ازیکسو و همچنین باید از سوىدیگر دانست، جهت تغییر جامعه باید به کدام سو باشد؟
البته در جامعه تضادهاى مختلفى مىتوانند وجود داشته باشند، که باید شناخت و جاى آنها را در مبارزات اجتماعى تعیین نمود. مثلاً، «تضاد و برخورد» بین روحانیت و فرماندهان نظامى که ”راه توده“ شماره ٢٠١ (٢٠٠٨ر١١ر١٠) به آن اشاره مىکند و درباره مضمون آن مىنویسد: «کار رسیده به لحظهاى که یا روحانیت باید حکومت کند و یا فرماندهان و ادامه سیاست جنگى …». به برداشت ”راهتوده“ این تضاد حتى تضادى است، که مىتواند براى تمامیت ارضى و حاکمیت ملى سرنوشت ساز هم باشد: «[از درون این تضاد] … یا … یک حکومت رضاخانى بیرون خواهد آمد … [که در این حالت] تمامیت کشور حفظ مىشود … و یا کار … به نبرد نظامى داخلى … خواهد انجامید [که در این حالت] موزائیکى شدن کشور محتملتر است».
بىتوجه به وجود واقعى و یا تخیلى تضاد مورد بحث و نقشى که ”راهتوده“ براى آن برمىشمرد و همچنین بىتوجه به امکان وجود احتمالهاى دیگر، پرسش اصلى این پرسش است، که آیا این تضاد بسیــار مهــم و سرنوشتساز از دید تمامیت ارضى و حاکمیت ایران چند هزارساله، ”اصلىترین تضاد“ به مفهوم ”تکامل“ مورد نظر مارکس براى جامعه ایرانى هم هست؟
اگر چنین است، آنوقت تضاد بین روحانیت و فرماندهان سپاه همان ”اصلىترین تضاد“ جامعه ایرانى در دوران کنونى مىبوده، که حل آن باید راه رشد و ترقى جامعه ایرانى را بگشاید! آیا چنین است؟ ”راهتوده“ در مقاله فوق و در هیچ یک از سرمقالههاى خود به این پرسش ”تودهاى“ پاسخ نمىدهد! پرسش تودهاى، زیرا مبتنى است بر آموزش ماتریالیسم دیالکتیکى، بر آموزشى که مرز جدایى نگرش علمى را از نگرشى غیرمارکسیستى به تاریخ و مبارزات طبقاتى تشکیل مىدهد. (در این زمینه در نوشتههاى پیشین توضیحاتى داده شده است، که خواننده علاقمند مىتواند به آنها مراجعه کند. ازجمله به ”ما براى وصل کردن آمدیم“ )
کدام یک از احتمالاتى که ”راهتوده“ درباره حکومت احتمالى فرماندهان سپاه برمىشمرد، مىتواند راه رشد و تعالى جامعه ایرانى را در جهت ”تکامل“ تاریخى بگشاید؟ پاسخ فقط مىتواند بر روى حدث و گمان و از نوع اسپکولاتیو داده شود.
پاسخ تودهاى اما روشن و صریح است: تنها عبور از نظام سرمایهدارى مافیایى و رانتخوار حاکم و برقرارى اقتصادى ملى و دمکراتیک است، که راه رشد و ترقى اجتماعى را در ایران مىگشاید. هیچ کدام از دو احتمال برشمرده شده و انواع دیگر آنها که بتوان برشمرد، برپایه خصلت و مضمون خود، چنین راهى را نمىگشایند. باوجود این، مبارزه جارى ”نبرد که بر که“ مىتواند از مجراى تضادى بگذرد، که ”راهتوده“ مطرح مىسازد و نمىتوان به آن بىاعتنا بود. چه باید کرد؟
اگر چنین تضادى واقعى است و بررسى بر درستى آن حکم مىکند، جنبش تودهاى نمىتواند درباره ”نبرد که بر که“ جارى بىنظر و بىتفاوت باشد. برعکس، باید با دل و جان در آن شرکت کند. باید تمام توان روشنفکرانه و عملى خود را در آن به کار گیرد. اما پیش از آن باید به این پرسش اساسى پاسخ داده باشد، که کدام راهحل از راه حلهاى ممکن براى حل تضاد برشمرده شده، به جهت رشد و ترقى اجتماعى و ”تکامل“ مورد نظر مارکس نزدیکتر مىباشد؟ بهعبارت دیگر، کدام از این راه حلهاى ممکن، هدف بینابینى را در جهت دورنماى تاریخى تشکیل مىدهد، که باید برپایه آن، براى مثال، به جستجوى متحدان رفت؟ از این و نه از آن راهحل دفاع کرد؟
ازاینروست که جنبش تودهاى نمىتواند پیش از پاسخ به پرسشى که ”اصلىترین تضاد“ و ”اصلىترین عرصه نبرد“ اجتماعى را تعیین مىکند و راه رشد و ترقى ”تکاملى“ جامعه ایرانى را مىگشاید، با چشمى باز و با اندیشهاى علمى و تودهاى در مبارزات روز شرکت کرده و جانبدار این یا آن راه حل بینابینى باشد. وجود تشتت در تعیین سیاست مشترک و جانبدارى از قشرهاى مختلف در حاکمیت نزد نشریات و گروههاى مختلف ”تودهاى“، بیان تلخ و قابل لمس این سردرگمى تئوریک و سیاسى در جنبش تودهاى است!
«اهداف دمکراتیک و سوسیالیستى»
البته باید «جسارت ورود به گود حوادث داخل کشور» را داشت، اما جسارتى آگاهانه و مبتنى بر اندیشه علمى و سنتى حزب توده ایران.
حق با ”راهتوده“ است که در اظهار نظر سردبیر خود مىپرسد، «حکومت نظامى براى چیست؟ سپاه چرا قدرت اجرایى کشور را مىخواهد در چنگال داشته باشد؟» و مارکس پاسخ مىدهد: «… حاکمیت در فضا آویزان نیست، بناپارت نماینده طبقهاى مىباشد.» (مجموعه آثار، جلد ٨، ص ١٩٧).
ایزنهاور براى اولین بار در نطق پایان ریاست جمهورى هشت سالهاش، از وجود ”کمپلکس نظامى- صنعتى“ در آمریکا صحبت کرد و نسبت به آن هشدار داد. اگر پرسش ”راهتوده“ به طور ضمنى خطر قدرت گرفتن یک چنین کمپلکس و بخش نظامى- صنعتى را در قشربندى حاکمیت سرمایهدارى در ایران گوشزد مىکند، گوشزدى بجاست. باید خطرهاى ناشى از این ترکیب مافیایى را براى مردم توضیح داد و آنها را علیه این مافیاى اقتصادى- نظامى طبقات حاکم تجهیز کرد، اما این هشدار را باید از موضع ارزیابى تودهاى براى مردم توضیح داد. در این توضیح نباید افشاى گروهبندىهاى دیگر مافیایى و رانتخوار اقتصادى- اجتماعى ناگفته بماند. یعنى افشاى کلیت حاکمیت مافیایى مصون بماند.
درغیراینصورت، مردم تصور خواهند کرد که ”راهتوده“ در یک جمله و در برابر خطر مافیایى بخش نظامى- صنعتى سپاه، به مدافع روحانیت تبدیل شده است: «فرماندهان سپاه و نهادها و ارگانهاى اقتصادى وابسته به آن سعى دارند در دوران سیاست نظامى … امکان به حوزه برگرداندن روحانیت را مهیا کنند …» (”راهتوده“ همانجا) و در جمله دیگر، از موضع دفاع از این قدرت مافیایى در برابر روحانیت دفاع مىکند! حتى بیش از دفاع. هشدار، به تبلیغ براى ایــن بخش مافیایى تبدیل مىشود، زیرا خود نوشته است: «و مىدانیم که مردم به دلیل سقوط عمومى اعتبار روحانیت در جمهورى اسلامى از چنین حذفى با تصور یک حرکت مثبت استقبال خواهند کرد. توده مردم از روحانیت بریدهاند …».
احاطه داشتن بر بخشى از صحنه و دورنماى پیشرو، اگر چنین است، درست و مثبت است. اما کافى نیست. موضعى که تصور مىکند، ”صاحب حقیقت“ است، اغلب در لغزندهترین عرصه قرار دارد.
هدف از سطور کنونى نشان دادن تضاد در نظریات ”راهتوده“ نیست، بلکه نشان دادن این امر است، که جنبش تودهاى باید در ابتدا ارزیابى جامع خود را از شرایط اقتصادى- اجتماعى حاکم بر کشور داشته باشد، تا بتواند آگاهانه به ارزیابى وقایع در جریان در ”نبرد که بر که“ در قشربندى حاکمیت سرمایهدارى و همچنین در نبرد طبقاتى بین زحمتکشان و میهندوستان و سرمایهدارى حاکم و به نتیجهگیرى انقلابى نایل گردد. نبرد طبقاتىاى که در ”اصلىترین تضاد“ دوران کنونى متبلور مىشود. (خواننده علاقمند مىتواند ازجمله به مقاله ”جبهه ضددیکتاتورى، شعارى امروزین؟“ ،”مسئله اتحادها (١)“ مراجعه کند)
تنها از این طریق است که جنبش تودهاى به وصیت زندهیاد جوانشیر در کتاب ”سیماى مردمى حزب توده ایران“ عمل مىکند. هر دو «اهداف دمکراتیک و سوسیالیستى» پیشرو را تشخیص مىدهد و آگاهانه هر دوى آنها را در نظریات خود برمىشمرد و در پراتیک انقلابى به آنها پایبند باقى مىماند. تنها از این طریق بندناف تئورى و پراتیک حفظ مىشود. این تکرار ملالآور «دیالکتیک» و «مارکس» نیست! این پایبندى به اندیشه انقلابى است. فیدل کاسترو در کتاب ”زندگى من“ درباره چگونگى نایل شدن خود به مواضع انقلابى مىگوید: «بدون قطبنما، [کریستف] کلمب به هیچ کشفى نایل نمىشد. اما قطبنماى وجود داشت، من آن را داشتم: آنچه که من از مارکس و لنین آموخته بودم.»! (فیدل کاسترو، زندگى من، ٢٠٠٨، ص ١١۶)
و طبرى در سرودههاى زندانش، در ”فرسایش در خزان“ خطاب به این قطبنما که «… نه از فرار، که از فرود، از زمین، نه آسمان …» آمده است، مىگوید: «… کنونت یاد مىآریم، کنونت پاس مىداریم، سرودى، رفتن ره را، نمودى، پرش و چه را، کنون از ماست پریدن، کنون بر ماست بگذشتن.» *
چاپ عکس زندهیاد جوانشیر و انتشار اثر او، ”اقتصاد سیاسى“ درست و مثبت است، پایبندى اسلوبى به آنچه او بیان داشته است، محک پایبندى به اندیشه و پراتیک انقلابى است. (جاى ”سیماى مردمى حزب توده ایران“ در انتشارات خالى است!)
«درباره انتخابات آینده ریاست جمهورى»
تنها با برداشت فوق است که مىتوان درباره انتخابات پیشرو، که ابراز نظر کنونى مطرح مىسازد، پاسخى تودهاى داد.
پاسخ روشن است. خواست و منافع مردم برخوردار شدن از آزادىها و حقوق دمکراتیک قانونى است، که تنها با تحقق برنامه اقتصاد ملى و دمکراتیک با مضمونى ضدامپریالیستى قابل دسترسى است.
بیان و توضیح و تشریح این اهداف و منافع است، که نبرد طبقاتى را در مبارزات انتخاباتی به پیش مىراند، زحمتکشان را سازمان مىدهد و امکان تحقق بخشیدن به منافع زحمتکشان و همه میهندوستان و سازماندهى آنان را بوجود مىآورد. این شیوه، تجربه سنت حزب توده ایران در دفاع از خواست روز و آینده زحمتکشان و میهندوستان است. اهدافى که حاکمیت سرمایهدارى مافیایى در جمهورى اسلامى ایران آنها را پایمال نموده.
ازاین طریق است که اعتبار رهبرى حزب روزانه و هر روز زنده و شاداب گشته و به اجراى نقش سنتى خود مىپردازد. این است اسلوب زنده و شاداب نگه داشتن حزب طبقه کارگر. و این، «حلوا حلوا گفتن» نیست، «رستم دستان» بودن نیست! اما «اعجاب فرزند باور است» (طبرى، سخن گو از پرش نخستین).
آرى، «بدون تئورى انقلابى، مبارزه انقلابى ممکن نیست!» (لنین)
دسترسى به اهداف فوق، لزوم شرکت در ”نبرد که بر که“ را تسجیل مىکند. ما در این نبرد در قشربندى حاکمیت سرمایهدارى بین «علم و خرافات»، نهایتاً جانب «علم» را خواهیم گرفت، آنطور که در ارزیابى از جنبش دوم خرداد نیز انجام شد.
”سیماى مردمى حزب توده ایران“
کمبودى که در نشریات و نظریاتى که خود را تودهاى مىدانند به چشم مىخورد، کمبود ارزیابى از کلیت نظام حاکم و راه گذار از آن است. کمبود و محو شدن جنبه سوسیالیستى در وظایفى است که در کتاب ”سیماى مردمى حزب توده ایران“ با روشنى و صراحت ترسیم گشته، ولى متاسفانه در جنبش تودهاى در سالهاى اخیر به سایه رانده شده است. کمبودى که با ذّات جنبش تودهاى در تضاد مىباشد. و نهایتاً کمبودى که بدون برطرف ساختن آن، وظایف دمکراتیک و بینابینى، مثلاً موضعگیرى در انتخابات آینده ریاست جمهورى، مبهم و رازگونه باقى خواهند ماند و قابل شناخت نخواهند بود و سردرگمى و تضادگویى تداوم خواهد یافت. ازاینرو مىتوان و مجاز است که بسیار نوشت و «تند و دردآور» هم نوشت، اما نمىتوان و مجاز نیست که به عنوان بخشى از جنبش تودهاى، به پرسش مرکزى و تعیین کننده پاسخ نداد:
”اصلىترین تضاد“ و ”اصلىترین عرصه نبرد“ اجتماعى در ایران کدامست؟
آنچه در ابراز نظر ”راهتوده“ مبهم باقى مانده است، پاسخ به این دو پرسش مشخص مىباشد. هر کمبودى البته قابل جبران است!
*
فرسایش در خزان
روزگارى گذشت بر ما دراز،
سراسر رمز و راز،
پر نشیب و فراز.
زمین چرخان بود و خورشید تابان،
زمان در دًوًران ابدى خویش غلتان،
نبات بسامان بود و رودها روان،
بادها همچنان وزان،
بلبلان نغمهخوان،
گلها الؤان
و ما، آب در هاون کوفتیم سالیان.
آسمان را شیار مىزدیم و زمین را به آیش رها.
قرنها در پى آب تیرهگون خضر،
دویدیم به سر و به پا.
پیالههاى تهى در دستهامان در گردش بود،
و به صداى سفالینشان دل خوش بودیم.
فضاى سنگین زمان،
جز ناله غمگنامهمان،
جز نعرههاى خوفانگیز جباران،
در خود نداشت
و گُردههامان،
جز یوغ صاحبان زر نمىشناخت،
و عضلاتمان تجربه کرده بود، سالها تازیانه رنج را،
و معتاد بود.
چشمها غرقه در گودال تشویش بود،
و قلبها در سینهها ریش ریش.
از پهنه کبود دریا،
جز غرقگى نصیبمان نبود،
و از تابش امواج درخشان و طلائى خورشید،
جز تیرگى چهرههامان.
بسیطِ زمین، در پهنه آرزوهامان تنگ بود.
چشم در آسمان دوختیم،
آتش افسانههاى شیرین را برافروختیم،
هرکول را برافراشتیم،
برگى پشتش را به خاک کشاند.
آشیل را کاشتیم،
نقصان در ریشه داشت.
اسفندیار را روئین ساختیم،
تیر زمانش دو چشم، بىامان دوخت.
***
فریاد برآوردیم،
رنجهامان را به یادها سپردیم،
چو ابرها در بهار،
گریستیم زار زار.
***
اسپارتاکوس از رم برخاست،
با بردههاى بىشمار،
بهر کارزار.
کاوة آهنین، پرچم چرمین برافراشت،
صف در صف بیاراست،
فاعلان زمین را.
***
لیک خدعه در کف جباران بود و زمانشان بکام
و ما را … بهره خون بود.
***
زمین همچنان مىگردید،
و باد، در وزش خویش، مدام.
و دو همزاد، روز و شب،
از مادر زمان، در زایشِ گام به گام.
و جهان، در حسرت مسیح مىسوخت.
***
تو آمدى،
نه از فراز،
که از فرود،
از زمین، نه آسمان،
نه زان منظرى که قرنها چشم گشاده بودیم به انتظار.
آمدى،
عاشقانه آمدى،
بر لبانت زمزمة دردهامان جارى بود،
در دستانت مرهم زخم کهنه سالیان.
فریاد برآوردى:
«آسمان را به آیش رها کنید!
زمین را به موران وامگذارید!
اى باد بدستان!
طوفان در دستتان خانه دارد،
زمین بر دو عمودتان استوار است،
خورشید از نگاهتان مىزاید،
ابرهاى تیره را در سینههاتان محبوس مکنید،
شهد شیرین زمان به کامتان است».
***
دست افشاندیم،
پاى کوبیدیم،
چشم گشادیم،
و فریاد برآوردیم.
و بدینسان،
پرواز را خواندى،
پرنده را پراندى،
جهل را رماندى،
عقل را چماندى،
و ما را از لجنزار متعفن مرداب لاقیدى،
بسانِ بًطانِ آبى بىباک
پراندى، در بحر خروشان،
میان پیچش امواج جوشان،
بنشاندى، القصه مرا،
در سرزمین خرم.
هستى، نمایاندى.
***
کنونت یاد مىآریم،
کنونت پاس مىداریم،
سرودى رفتن ره را،
نمودى پرّش و چه را.
کنون از ماست پرّیدن،
کنون برماست بگذشتن.
احسان طبرى، سرودههاى زندان ١٣۶۵
۲ آخرين ابراز نظر » | جنبش توده ای, حزب ما توده را سازد پيروز
